
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
یه سوال از همه سلام به خدای شهدای گمنام طلائیه و شما دوستان
یه سوال دارم از شمایی که به این وبلاگ اومدین . شما دوست دارید بی کفن از این دنیا بروید . یعنی با لباس بسیجی از این دنیا برین یعنی با لباسی از جنس خاک که با خون خوش رنگتون زیبا تر شده .
نمایی از نیزارهای چزابه . نیزارهایی که حرفهایی در دل داره که فکر نکنم ما طاقت شنیدن اون ها رو داشته باشیم . نیزاری که شاهد خیلی چیز ها بوده . نیزاری که راوی خیلی چیزهاست . با اینکه زبون نداره ولی وقتی رو به روش می ایستی خیلی حرف ها برای گفتن داره . حیف که من توان و لیاقت و فهم شنیدن اون رو نداشتم .
نمای داخلی از حسینیه حضرت زهراء(س) چزابه . ضریح ساده و حصیری که زیارت گاه عاشقان از 8 شهید گمنام چزابه هست . خیلی جای با صفائی هست .
نمایی از ورودی چزابه . پرچم هایی رو می بینید که مثل بچه های شهید چزابه راست قامت ایستادن
نمایی از زیارت گاه شهدای گمنام شلمچه
نمایی از منطقه دهلاویه . جائی که شهدای ما توش خیلی رشادت ها رو از خودشون نشون دادن . یادمان شهدای دهلاویه
اینجا هویزه و شبی به یاد ماندنی .شبی که بچه ها تقریبا می تونم بگم واقعا سخت اما به یاد ماندنی خوابیدن و من هم خوابیدم . بچه های دانشگاه های مختلف در کنار هم خوابیدن .گفتم شما هم ببینید شاید جالب باشه .
این هم یه دانشجو که داره با شهدای هویزه حال می کنه . داره گریه میکنه . آره گریه میکنه . چیه مگه . ایرادی نداره. گریه برای غربت شهدای عیبی نداره که هیچ خوب هم هست ولی گریه برای اینکه دوست دخترت بهت جواب رد داده و ..... عیب داره ، گریه برای موبایل عیب داره . تعجب نکنید من این چیزهایی رو که گفتم دیدم . .... هویزه
این هم نمائی از مسجد هویزه . یه چیزی در مورد این مسجد باید بگم . توی این مسجد قبر شهید علمدار هم هست ولی این قبوری که توی این تصویر می بینید قبر یاران علمدار هست . روی هر قبر اسمی نوشته شده ولی جسم اون آدم توی این قبر نیست . یعنی همه این شهدا گمنام هستن ولی به خاطر اینکه یاد شهدا زنده بمونه اسم هاشون رو روی سنگ قبر ها نوشتن . حسینیه حضرت ابوالفضل العباس (ع) این حسینیه یه جریانی داره که همون دوست تفحص رو که بهتون معرفی کردم برای من تعریف کرد . یه مدت بود که شروع به تفحص کرده بودن و چیزی پیدا نمی کردن . برای همین به فکرش اومد که بیان و به حضرت عباس ، دست گیر بی دست متوسل شن . این کار رو کردن و نیت کردن که اگه شهید پیدا کردن یه حسینیه به نام حضرت عباس بزنن . خوب حالا ببینید چه محشری میشه . اولین شهیدی که پیدا میشه اسمش بود ابوالفضل ابوالفضلی ، باورتون میشه . اگه نشد هم باید بشه . چون کار علمدار کربلاست دیگه . تو همون قسمتی که نیت کرده بودن حسینیه بزنن و اطرافش 74 شهید پیدا می کنن که تنها یکی دو تا شون پلاک هاشون بودش بقیه همه گمنام . برای حسینیه می خواستن 5 تا شهید بگیرن مونده بودن که از توی 74 تا شهید چه طوری انتخاب بکنن . تصمیم گرفتن که برن تو معراج شهدا و در کنار همه شهدا بین اون ها قرعه کشی کنن . همین کار رو هم کردن و 5 نفرشون اسم هاشون در اومد که باید بمونن و بشن گل این حسینیه .
این جا زیارتگاه شهدای گمنام طلائیه این تنها نشونی هست که از ۵ تا از گل های ایران مونده و بس . اگه یکی بیاد اینجا و هیچی گیرش نیاد ضرر کرده البته همه چیز رو خدا باید بخواد پس به امید روزی که خدا این استعداد رو به ما بده که وقتی میریم با یه کسی که اسمش رو نمی دونیم حرف می زنیم . استفاده کنیم .
اینجا حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) طلائیه . اینجا زیارت گاه 5 تن از شهدای گمنام طلائیه هست . این جائی هست که من باهاش خیلی انس دارم . خونه که هستم هم به یاد اینجام . اروند کنار
این هم تصویری از اروند کنار ، رود خون ، رود شهادت ، رودی که براساس گفته بر و بچه های اونجا سرعت آب در عمق اون به 80 کیلومتر هم می رسه . اروند کنار
نمای از بالای منطقه اروند کنار . این جائی که من ایستادم و عکس گرفتم یه دکل زدن که ارتفاش به 7 متر می رسه و روش یه دوربین ( واقعا دوربینه ها ) گذاشتن که بچه های کاروانها بیان و باهاش بتونن یکی از شهر های عراق رو ببینن . من هم از موقعیت استفاده کردم و اومدم بالا و با اون دوربین یه نگاهی انداختم . اروند کنار
این بچه هایی که می بینید بچه های کاروان ما هستند . البته به اندازه یه اتوبوس کمتر . این منطقه ای که می بینید نیزاری است و توش معبر زدن و بچه های کاروان ها رو از تو اون رد می کنن تا به منطقه اصلی برسن . اروند کنار
این هم عکسی هستش از عشق بازی دو تا بچه باحال که دارن با 8 تا از شهدای گمنام ( البته با این تفاوت که هم اسمشون معلوم نیست و هم اینکه سر ندارن ) عشق بازی می کنن. اروند کنار
دو کوهه
فکه
فکه
فکه
عذر خواهی از اینکه یه سری از تصاویر لود نمی شد از همه عذر خواهی میک نم . دارم درستشون می کنم . ژس حتما دوباره ببینید .
مادر که فوت کرد ، نه گریه کرد ، نه سر و صدا راه انداخت . هیچی . نشست تا صبح بالای سرش قرآن خواند . ------- گفتم : می خواستیم برای مادر خیرات کنیم . محمد گفت : " به جای شام و نا هار و از این جور خرج ها ، با پولش برای بچه های روستا کتاب بخریم . " بعد ساکت شد . انگار بغضش گرفت . باز گفت : " مادر این طوری راضی تر هست " .
من و بعضی از بچه ها درس نمی خواندیم . به خیال خودمان فکر می کردیم مبارزه کردن واجب تر است . محمد هی می نشست با ما حرف می زد : " این چه حرفیه افتاده توی دهن شما ها ؟ یعنی چی درس خوندن وقتمون رو تلف می کنه ؟ باید هم درس بخونید ، هم مبارزه تون رو بکنید . آدم بی سواد که به درد انقلاب نمی خوره " .
اولین باری نبود که دختری ازش خواستگاری می کرد و او می گفت نه . سرش به کار خودش بود . خوش تیپ و خوش قیافه هم بود . خوب هم درس می خواند . خب اینها توی کلاس زود خودشان را نشان می دادند . دختر ها پا پیچش می شدند ولی محلشان نمی گذاشت . می گفت : " دختری که راه بیفته برای خودش دنبال شوهر بگرده که به درد زندگی نمی خوره . نمی شه با هاش زندگی کرد .
جوانکی جلوی دوربین ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن . انگلیسی حرف می زد . خبر نگار بی بی سی هاج و واج مانده بود که این کی است که این قدر راحت انگلیسی حرف می زند . کمی بعد بیشتر تعجب کرد . وقتی که حرف هایش را شنید . - تشکیلات اورژانس زیر نظر آیت الله صدوقی و با تائید امام خمینی بر پا شده . اداره می شه .رژیم شاه نه کمکی برای راه اندازی این جا کرده و نه نقشی توی ادارهاش داره ...
معمولا بچه هایی که در شهرستان پزشکی می خواندند ، دوره ی انترنشان را می رفتند تهران . می خواستند هر جوری شده ، سریعتر به تهران خودشان را برسانند . آنجا هم امکاناتش بیشتر بود ، هم بیمارستان هایش تر و تمیز تر ، اما محمد ماند اهواز که محروم تر بود . دوره اش را همانجا تمام گذراند .
هیچ وقت توی بیمارستان راه نمی رفت . همیشه می دوید . می دوید که یک موقع دیر نشود و به خاطر معطل کردنش ، یک مجروح دیگر از دست نرود .
دو دل بود . آخر با یک دختر تهرانی که درست و حسابی هم نمی شناسدش می تواند زندگی کند یا نه ؟ شب خواب دیده بود مادر با یک دسته گل داشت می رفت . خیلی خوشحال بود . گفتم : مادر جون داری کجا میری ؟ گفت : می رم خواستگاری دیگه . مگه نرگس رو نخواسته بودی ؟ می رفتم خواستگاریش دیگه ؟ فرداش رفته بود خواستگاری .
شب عقد پدر خانمش پرسید : " بالاخره نگفتی توی سپاه چی کار می کنی ؟ " گفت : کارهای پزشکی ، پانسمان مجروح ها ، هر کاری که باشه . یعنی نسخه و اینها رو هم می نویسی ؟ گاهی نسخه هم می نویسم . تاشب عقد ، نمی دانستند دامادشان دکتر است . فکر می کردند یک سپاهی ساده است .
شب عروسیش بود . اذان که شد ، همه را بلند کرد که نماز بخوانند . یکی را فرستاد جلو ، بقیه هم پشت سرش . به جماعت نماز خواندند .
شب قدر دوتایی احیاء گرفتیم . فرداش بود که درد زایمان گرفت. محمد می خندید ، می گفت با این احیای دیشب ، از الان معلومه این بچه چی می شه .
خیلی قربان صدقه زهرا می رفتم . اولین نوه ام بود . تازه پدر بزرگ شده بودم . یک بار محمد نگاهم کرد و گفت : " این جوری که شما قربون صدقه این بچه می ری ، من یک حسی پیدا می کنم . " گفتم : " چه حسی ؟ " گفت: " حس می کنم این دختر با شما راحت تره . انگار قسمته که شما بزرگش کنید . "
خسته که می شدی . خسته ، کلافه ، عصبانی ، نا امید ، وقتی که می خواستی قید همه چیز را بزنی و ول کنی و بروی ، می رفتی می نشستی پیش رهنمون . نگاهش می کردی ، نگاهت می کرد ، باهات حرف می زد ، می خنداندت . ده دقیقه بعد که بلند می شدی بروی ، انگار نه انگار خبری بوده .
صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند . اگر زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش و اگر خواب بود ، کنار رختخوابش می نشست و می خواند . می گفت اینجا باشه که از الان چشمم و گوشش به این چیزها عادت کنه .
پنج نفر را می خواستیم ببریم خط که با بچه های بهداری انجا عوضشان کنیم . همه داوطلب شدند . قرعه انداختیم ، اسم پنج نفر در آمد . رفتم پیش دکتر رهنمون که خداحافظی کنم و پنج نفر را ببرم . دیدم دارد های های گریه می کند . گفتم چی شده دکتر ؟ گریه می کنی واسه چی ؟ گفت من هم می خوام بیام . چرا نمی ذاری ؟ گفتم تو خودت اینجا مسئولی . کلی مجروح می ارند اینجا . فرقی نمی کنه که . گفت نه . می خوام بیام خط . قبول کردم و گفتم پس بذار من اینارو ببرم ، فردا بر می گردم شما رو هم می برم . گفت قول می دهی ؟ قول دادم . فرداش نماز صبح را خوانده بودیم که پشت بی سیم گفتند بیمارستان خاتم الانبیا< را زده اند .
صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد . خمپاره می آید روی سقف سنگر . همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند . او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته . همه دنبال رهنمون می گردند . دکتر کوش ؟ خدا کنه بیرون بوده باشه . حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده . تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته . می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد . یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش . پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور . صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود . همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .
صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد . خمپاره می آید روی سقف سنگر . همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند . او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته . همه دنبال رهنمون می گردند . دکتر کوش ؟ خدا کنه بیرون بوده باشه . حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده . تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته . می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد . یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش . پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور . صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود . همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود . خاطره محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسید. ابراهیم به بچهها خبر داد كسانیكه روزه ميگیرند ميتوانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش میداد
منبع : وب سایت شهید آوینی خاطره
سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیهطلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران، كاظمي، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه ميداد. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود ميدانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت. ابراهیم در پست فرماندهی عملیاتها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت، بیست و پنج عملیات موفقیتآمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیريهایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست.
خاطره هر وقت با او از ازدواج صحبت ميكردیم لبخند ميزد و ميگفت: "من همسری ميخواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است." فكر ميكردیم شوخی ميكند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین ميخواست. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه ميگفت: دوران سربازی در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماه مبارك رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، ميتوانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عدهای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی ميكردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بيخبران فرمان ميدهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. » امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتابها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم ميشد تأثیر عمیق و سازندهای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتابها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد. |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |