تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

یه سوال از همه

سلام به خدای شهدای گمنام طلائیه و شما دوستان

یه سوال دارم از شمایی که به این وبلاگ اومدین . شما دوست دارید بی کفن از این دنیا بروید . یعنی با لباس بسیجی از این دنیا برین یعنی با لباسی از جنس خاک که با خون خوش رنگتون زیبا تر شده .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/25 و ساعت 10:30 |  داغ کن - کلوب دات کام

نمایی از نیزارهای چزابه . نیزارهایی که حرفهایی در دل داره که فکر نکنم ما طاقت شنیدن اون ها رو داشته باشیم . نیزاری که شاهد خیلی چیز ها بوده . نیزاری که راوی خیلی چیزهاست . با اینکه زبون نداره ولی وقتی رو به روش می ایستی خیلی حرف ها برای گفتن داره . حیف که من توان و لیاقت و فهم شنیدن اون رو نداشتم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:42 |  داغ کن - کلوب دات کام

نمای داخلی از حسینیه حضرت زهراء(س) چزابه .  ضریح ساده و حصیری که زیارت گاه عاشقان از 8 شهید گمنام چزابه هست . خیلی جای با صفائی هست .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:42 |  داغ کن - کلوب دات کام

نمایی از ورودی چزابه . پرچم هایی رو می بینید که مثل بچه های شهید چزابه راست قامت ایستادن

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:41 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:40 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:39 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:38 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:38 |  داغ کن - کلوب دات کام

نمایی از زیارت گاه شهدای گمنام شلمچه

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

نمایی از منطقه دهلاویه . جائی که شهدای ما توش خیلی رشادت ها رو از خودشون نشون دادن .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

یادمان شهدای دهلاویه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:35 |  داغ کن - کلوب دات کام

اینجا هویزه و شبی به یاد ماندنی .شبی که بچه ها تقریبا می تونم بگم واقعا سخت اما به یاد ماندنی خوابیدن و من هم خوابیدم . بچه های دانشگاه های مختلف در کنار هم خوابیدن .گفتم شما هم ببینید شاید جالب باشه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:34 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:33 |  داغ کن - کلوب دات کام

این هم یه دانشجو که داره با شهدای هویزه حال می کنه . داره گریه میکنه . آره گریه میکنه . چیه مگه . ایرادی نداره. گریه برای غربت شهدای عیبی نداره که هیچ خوب هم هست ولی گریه برای اینکه دوست دخترت بهت جواب رد داده و ..... عیب داره ، گریه برای موبایل عیب داره . تعجب نکنید من این چیزهایی رو که گفتم دیدم . ....

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:33 |  داغ کن - کلوب دات کام

هویزه

این هم نمائی از مسجد هویزه . یه چیزی در مورد این مسجد باید بگم . توی این مسجد قبر شهید علمدار هم هست ولی این قبوری که توی این تصویر می بینید قبر یاران علمدار هست . روی هر قبر اسمی نوشته شده ولی جسم اون آدم توی این قبر نیست . یعنی همه این شهدا گمنام هستن ولی به خاطر اینکه یاد شهدا زنده بمونه اسم هاشون رو روی سنگ قبر ها نوشتن  .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:32 |  داغ کن - کلوب دات کام

حسینیه حضرت ابوالفضل العباس (ع)

 این حسینیه یه جریانی داره که همون دوست تفحص رو که بهتون معرفی کردم برای من تعریف کرد . یه مدت بود که شروع به تفحص کرده بودن و چیزی پیدا نمی کردن . برای همین به فکرش اومد که بیان و به حضرت عباس ، دست گیر بی دست متوسل شن . این کار رو کردن و نیت کردن که اگه شهید پیدا کردن یه حسینیه به نام حضرت عباس بزنن . خوب حالا ببینید چه محشری میشه . اولین شهیدی که پیدا میشه اسمش بود ابوالفضل ابوالفضلی ، باورتون میشه . اگه نشد هم باید بشه . چون کار علمدار کربلاست دیگه  . تو همون قسمتی که نیت کرده بودن حسینیه بزنن و اطرافش 74 شهید پیدا می کنن که تنها یکی دو تا شون پلاک هاشون بودش بقیه همه گمنام .

برای حسینیه می خواستن 5 تا شهید بگیرن مونده بودن که از توی 74 تا شهید چه طوری انتخاب بکنن . تصمیم گرفتن که برن تو معراج شهدا و در کنار همه شهدا بین اون ها قرعه کشی کنن . همین کار رو هم کردن و 5 نفرشون اسم هاشون در اومد که باید بمونن و بشن گل این حسینیه .

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

این جا زیارتگاه شهدای گمنام طلائیه این تنها نشونی هست که از ۵ تا از گل های ایران مونده و بس . اگه یکی بیاد اینجا و هیچی گیرش نیاد ضرر کرده البته همه چیز رو خدا باید بخواد پس به امید روزی که خدا این استعداد رو به ما بده که وقتی میریم با یه کسی که اسمش رو نمی دونیم حرف می زنیم . استفاده کنیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

اینجا حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) طلائیه . اینجا زیارت گاه 5 تن از شهدای گمنام طلائیه هست . این جائی هست که من باهاش خیلی انس دارم . خونه که هستم هم به یاد اینجام .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

اروند کنار

این هم تصویری از اروند کنار ، رود خون ، رود شهادت ، رودی که براساس گفته بر و بچه های اونجا سرعت آب در عمق اون به 80 کیلومتر هم می رسه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:2 |  داغ کن - کلوب دات کام

اروند کنار

نمای از بالای منطقه اروند کنار . این جائی که من ایستادم و عکس گرفتم یه دکل زدن که ارتفاش به 7 متر می رسه و روش یه دوربین ( واقعا دوربینه ها ) گذاشتن که بچه های کاروانها بیان و باهاش بتونن  یکی از شهر های عراق رو ببینن . من هم از موقعیت استفاده کردم و اومدم بالا و با اون دوربین یه نگاهی انداختم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

اروند کنار

این بچه هایی که می بینید بچه های کاروان ما هستند . البته به اندازه یه اتوبوس کمتر . این منطقه ای که می بینید نیزاری است و توش معبر زدن و بچه های کاروان ها رو از تو اون رد می کنن تا به منطقه اصلی برسن .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:0 |  داغ کن - کلوب دات کام

اروند کنار

این هم عکسی هستش از عشق بازی دو تا بچه باحال که دارن با 8 تا از شهدای گمنام ( البته با این تفاوت که هم اسمشون معلوم نیست و هم اینکه سر ندارن ) عشق بازی می کنن.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:58 |  داغ کن - کلوب دات کام

اروند کنار

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:57 |  داغ کن - کلوب دات کام

دو کوهه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

فکه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

فکه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

فکه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:51 |  داغ کن - کلوب دات کام

عذر خواهی

از اینکه یه سری از تصاویر لود نمی شد از همه عذر خواهی میک نم . دارم درستشون می کنم . ژس حتما دوباره ببینید .
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:30 |  داغ کن - کلوب دات کام

مادر که فوت کرد ، نه گریه کرد ، نه سر و صدا راه انداخت . هیچی . نشست تا صبح بالای سرش قرآن خواند .

-------

گفتم : می خواستیم برای مادر خیرات کنیم .

محمد گفت : " به جای شام و نا هار و از این جور خرج ها ، با پولش برای بچه های روستا کتاب بخریم . "

بعد ساکت شد . انگار بغضش گرفت . باز گفت : " مادر این طوری راضی تر هست " .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:19 |  داغ کن - کلوب دات کام

من و بعضی از بچه ها درس نمی خواندیم . به خیال خودمان فکر می کردیم مبارزه کردن واجب تر است . محمد هی می نشست با ما حرف می زد : " این چه حرفیه افتاده توی دهن شما ها ؟ یعنی چی درس خوندن وقتمون رو تلف می کنه ؟ باید هم درس بخونید ، هم مبارزه تون رو بکنید . آدم بی سواد که به درد انقلاب نمی خوره " .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:18 |  داغ کن - کلوب دات کام

اولین باری نبود که دختری ازش خواستگاری می کرد و او می گفت نه . سرش به کار خودش بود . خوش تیپ و خوش قیافه هم بود . خوب هم درس می خواند . خب اینها توی کلاس زود خودشان را نشان می دادند .

دختر ها پا پیچش می شدند ولی محلشان نمی گذاشت .

می گفت : " دختری که راه بیفته برای خودش دنبال شوهر بگرده که به درد زندگی نمی خوره . نمی شه با هاش زندگی کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:17 |  داغ کن - کلوب دات کام

جوانکی جلوی دوربین ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن . انگلیسی حرف می زد . خبر نگار بی بی سی هاج و واج مانده بود که این کی است که این قدر راحت انگلیسی حرف می زند . کمی بعد بیشتر تعجب کرد . وقتی که حرف هایش را شنید .

-          تشکیلات اورژانس زیر نظر آیت الله صدوقی و با تائید امام خمینی بر پا شده . اداره می شه .رژیم شاه نه کمکی برای راه اندازی این جا کرده و نه نقشی توی ادارهاش داره ...

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:16 |  داغ کن - کلوب دات کام

معمولا بچه هایی که در شهرستان پزشکی می خواندند ، دوره ی انترنشان را می رفتند تهران . می خواستند هر جوری شده ، سریعتر به تهران خودشان را برسانند . آنجا هم امکاناتش بیشتر بود ، هم بیمارستان هایش تر و تمیز تر ، اما محمد ماند اهواز که محروم تر بود . دوره اش را همانجا تمام گذراند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:16 |  داغ کن - کلوب دات کام

هیچ وقت توی بیمارستان راه نمی رفت . همیشه می دوید . می دوید که یک موقع دیر نشود و به خاطر معطل کردنش ، یک مجروح دیگر از دست نرود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:15 |  داغ کن - کلوب دات کام

دو دل بود . آخر با یک دختر تهرانی که درست و حسابی هم نمی شناسدش می تواند زندگی کند یا

 نه ؟

شب خواب دیده بود مادر با یک دسته گل داشت می رفت . خیلی خوشحال بود .

گفتم : مادر جون داری کجا میری ؟

گفت : می رم خواستگاری دیگه . مگه نرگس رو نخواسته بودی ؟ می رفتم خواستگاریش دیگه ؟

فرداش رفته بود خواستگاری .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:14 |  داغ کن - کلوب دات کام

شب عقد پدر خانمش پرسید : " بالاخره نگفتی توی سپاه چی کار می کنی ؟ "

گفت : کارهای پزشکی ، پانسمان مجروح ها ، هر کاری که باشه .

یعنی نسخه و اینها رو هم می نویسی ؟

گاهی نسخه هم می نویسم .

تاشب عقد ، نمی دانستند دامادشان دکتر است . فکر می کردند یک سپاهی ساده است .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:14 |  داغ کن - کلوب دات کام

شب عروسیش بود . اذان که شد ، همه را بلند کرد که نماز بخوانند . یکی را فرستاد جلو ، بقیه هم پشت سرش . به جماعت نماز خواندند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

شب قدر دوتایی احیاء گرفتیم . فرداش بود که درد زایمان گرفت. محمد می خندید ، می گفت با این احیای دیشب ،  از الان معلومه این بچه چی می شه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

خیلی قربان صدقه زهرا می رفتم . اولین نوه ام بود . تازه پدر بزرگ شده بودم . یک بار محمد نگاهم کرد و گفت : " این جوری که شما قربون صدقه این بچه می ری ، من یک حسی پیدا می کنم . "

گفتم : " چه حسی ؟ "

گفت: " حس می کنم این دختر با شما راحت تره . انگار قسمته که شما بزرگش کنید . "

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

خسته که می شدی . خسته ، کلافه ، عصبانی ، نا امید ، وقتی که می خواستی قید همه چیز را بزنی و ول کنی و بروی ، می رفتی می نشستی پیش رهنمون . نگاهش می کردی ، نگاهت می کرد ، باهات حرف می زد ، می خنداندت . ده دقیقه بعد که بلند می شدی بروی ، انگار نه انگار خبری بوده .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند . اگر زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش و اگر خواب بود ، کنار رختخوابش می نشست و می خواند .

می گفت اینجا باشه که از الان چشمم و گوشش به این چیزها عادت کنه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

پنج نفر را می خواستیم ببریم خط که با بچه های بهداری انجا عوضشان کنیم . همه داوطلب شدند . قرعه انداختیم ، اسم پنج نفر در آمد . رفتم پیش دکتر رهنمون که خداحافظی کنم و پنج نفر را ببرم . دیدم دارد های های گریه می کند . گفتم چی شده دکتر ؟ گریه می کنی واسه چی ؟

گفت من هم می خوام بیام . چرا نمی ذاری ؟

گفتم تو خودت اینجا مسئولی . کلی مجروح می ارند اینجا . فرقی نمی کنه که .

گفت نه . می خوام بیام خط .

قبول کردم و گفتم پس بذار من اینارو ببرم ، فردا بر می گردم شما رو هم می برم .

گفت قول می دهی ؟

قول دادم . فرداش نماز صبح را خوانده بودیم که پشت بی سیم گفتند بیمارستان خاتم الانبیا< را زده اند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد .

خمپاره می آید روی سقف سنگر .

همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند .

او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته .

همه دنبال رهنمون می گردند .

دکتر کوش ؟

خدا کنه بیرون بوده باشه .

حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده .

تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته .

می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد .

یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش .

پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور .

صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود .

همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد .

خمپاره می آید روی سقف سنگر .

همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند .

او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته .

همه دنبال رهنمون می گردند .

دکتر کوش ؟

خدا کنه بیرون بوده باشه .

حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده .

تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته .

می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد .

یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش .

پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور .

صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود .

همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره

محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه مي‌گیرند مي‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد

 

منبع : وب سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره

سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمي‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه مي‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود مي‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیري‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست.
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره

هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كردیم لبخند مي‌زد و مي‌گفت‌: "من همسری مي‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر مي‌كردیم شوخی مي‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین مي‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه مي‌گفت‌:

            عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده                      سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
            عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست                    تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان مي‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

دوران سربازی

در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.

ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، مي‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بي‍خبران فرمان مي‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »

امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم مي‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:51 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود