تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
یه سوال از همه
سلام به خدای شهدای گمنام طلائیه و شما دوستان

یه سوال دارم از شمایی که به این وبلاگ اومدین . شما دوست دارید بی کفن از این دنیا بروید . یعنی با لباس بسیجی از این دنیا برین یعنی با لباسی از جنس خاک که با خون خوش رنگتون زیبا تر شده .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/25 و ساعت 10:30 |  

نمای داخلی از حسینیه حضرت زهراء(س) چزابه .  ضریح ساده و حصیری که زیارت گاه عاشقان از 8 شهید گمنام چزابه هست . خیلی جای با صفائی هست .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:42 |  

نمایی از نیزارهای چزابه . نیزارهایی که حرفهایی در دل داره که فکر نکنم ما طاقت شنیدن اون ها رو داشته باشیم . نیزاری که شاهد خیلی چیز ها بوده . نیزاری که راوی خیلی چیزهاست . با اینکه زبون نداره ولی وقتی رو به روش می ایستی خیلی حرف ها برای گفتن داره . حیف که من توان و لیاقت و فهم شنیدن اون رو نداشتم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:42 |  

نمایی از ورودی چزابه . پرچم هایی رو می بینید که مثل بچه های شهید چزابه راست قامت ایستادن

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:41 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:40 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:39 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:38 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:38 |  
نمایی از زیارت گاه شهدای گمنام شلمچه

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:37 |  

نمایی از منطقه دهلاویه . جائی که شهدای ما توش خیلی رشادت ها رو از خودشون نشون دادن .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:36 |  
یادمان شهدای دهلاویه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:35 |  

اینجا هویزه و شبی به یاد ماندنی .شبی که بچه ها تقریبا می تونم بگم واقعا سخت اما به یاد ماندنی خوابیدن و من هم خوابیدم . بچه های دانشگاه های مختلف در کنار هم خوابیدن .گفتم شما هم ببینید شاید جالب باشه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:34 |  

این هم یه دانشجو که داره با شهدای هویزه حال می کنه . داره گریه میکنه . آره گریه میکنه . چیه مگه . ایرادی نداره. گریه برای غربت شهدای عیبی نداره که هیچ خوب هم هست ولی گریه برای اینکه دوست دخترت بهت جواب رد داده و ..... عیب داره ، گریه برای موبایل عیب داره . تعجب نکنید من این چیزهایی رو که گفتم دیدم . ....

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:33 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:33 |  
هویزه

این هم نمائی از مسجد هویزه . یه چیزی در مورد این مسجد باید بگم . توی این مسجد قبر شهید علمدار هم هست ولی این قبوری که توی این تصویر می بینید قبر یاران علمدار هست . روی هر قبر اسمی نوشته شده ولی جسم اون آدم توی این قبر نیست . یعنی همه این شهدا گمنام هستن ولی به خاطر اینکه یاد شهدا زنده بمونه اسم هاشون رو روی سنگ قبر ها نوشتن  .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:32 |  
حسینیه حضرت ابوالفضل العباس (ع)

 این حسینیه یه جریانی داره که همون دوست تفحص رو که بهتون معرفی کردم برای من تعریف کرد . یه مدت بود که شروع به تفحص کرده بودن و چیزی پیدا نمی کردن . برای همین به فکرش اومد که بیان و به حضرت عباس ، دست گیر بی دست متوسل شن . این کار رو کردن و نیت کردن که اگه شهید پیدا کردن یه حسینیه به نام حضرت عباس بزنن . خوب حالا ببینید چه محشری میشه . اولین شهیدی که پیدا میشه اسمش بود ابوالفضل ابوالفضلی ، باورتون میشه . اگه نشد هم باید بشه . چون کار علمدار کربلاست دیگه  . تو همون قسمتی که نیت کرده بودن حسینیه بزنن و اطرافش 74 شهید پیدا می کنن که تنها یکی دو تا شون پلاک هاشون بودش بقیه همه گمنام .

برای حسینیه می خواستن 5 تا شهید بگیرن مونده بودن که از توی 74 تا شهید چه طوری انتخاب بکنن . تصمیم گرفتن که برن تو معراج شهدا و در کنار همه شهدا بین اون ها قرعه کشی کنن . همین کار رو هم کردن و 5 نفرشون اسم هاشون در اومد که باید بمونن و بشن گل این حسینیه .

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:12 |  

این جا زیارتگاه شهدای گمنام طلائیه این تنها نشونی هست که از ۵ تا از گل های ایران مونده و بس . اگه یکی بیاد اینجا و هیچی گیرش نیاد ضرر کرده البته همه چیز رو خدا باید بخواد پس به امید روزی که خدا این استعداد رو به ما بده که وقتی میریم با یه کسی که اسمش رو نمی دونیم حرف می زنیم . استفاده کنیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:11 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:11 |  

اینجا حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) طلائیه . اینجا زیارت گاه 5 تن از شهدای گمنام طلائیه هست . این جائی هست که من باهاش خیلی انس دارم . خونه که هستم هم به یاد اینجام .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:10 |  
اروند کنار

این هم تصویری از اروند کنار ، رود خون ، رود شهادت ، رودی که براساس گفته بر و بچه های اونجا سرعت آب در عمق اون به 80 کیلومتر هم می رسه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:2 |  
اروند کنار

نمای از بالای منطقه اروند کنار . این جائی که من ایستادم و عکس گرفتم یه دکل زدن که ارتفاش به 7 متر می رسه و روش یه دوربین ( واقعا دوربینه ها ) گذاشتن که بچه های کاروانها بیان و باهاش بتونن  یکی از شهر های عراق رو ببینن . من هم از موقعیت استفاده کردم و اومدم بالا و با اون دوربین یه نگاهی انداختم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:1 |  
اروند کنار

این بچه هایی که می بینید بچه های کاروان ما هستند . البته به اندازه یه اتوبوس کمتر . این منطقه ای که می بینید نیزاری است و توش معبر زدن و بچه های کاروان ها رو از تو اون رد می کنن تا به منطقه اصلی برسن .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 20:0 |  
اروند کنار

این هم عکسی هستش از عشق بازی دو تا بچه باحال که دارن با 8 تا از شهدای گمنام ( البته با این تفاوت که هم اسمشون معلوم نیست و هم اینکه سر ندارن ) عشق بازی می کنن.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:58 |  
اروند کنار

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:57 |  
دو کوهه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:56 |  
فکه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:53 |  
فکه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:52 |  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:52 |  
فکه

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:51 |  
عذر خواهی
از اینکه یه سری از تصاویر لود نمی شد از همه عذر خواهی میک نم . دارم درستشون می کنم . ژس حتما دوباره ببینید .
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:30 |  

مادر که فوت کرد ، نه گریه کرد ، نه سر و صدا راه انداخت . هیچی . نشست تا صبح بالای سرش قرآن خواند .

-------

گفتم : می خواستیم برای مادر خیرات کنیم .

محمد گفت : " به جای شام و نا هار و از این جور خرج ها ، با پولش برای بچه های روستا کتاب بخریم . "

بعد ساکت شد . انگار بغضش گرفت . باز گفت : " مادر این طوری راضی تر هست " .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:19 |  

من و بعضی از بچه ها درس نمی خواندیم . به خیال خودمان فکر می کردیم مبارزه کردن واجب تر است . محمد هی می نشست با ما حرف می زد : " این چه حرفیه افتاده توی دهن شما ها ؟ یعنی چی درس خوندن وقتمون رو تلف می کنه ؟ باید هم درس بخونید ، هم مبارزه تون رو بکنید . آدم بی سواد که به درد انقلاب نمی خوره " .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:18 |  

اولین باری نبود که دختری ازش خواستگاری می کرد و او می گفت نه . سرش به کار خودش بود . خوش تیپ و خوش قیافه هم بود . خوب هم درس می خواند . خب اینها توی کلاس زود خودشان را نشان می دادند .

دختر ها پا پیچش می شدند ولی محلشان نمی گذاشت .

می گفت : " دختری که راه بیفته برای خودش دنبال شوهر بگرده که به درد زندگی نمی خوره . نمی شه با هاش زندگی کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:17 |  

جوانکی جلوی دوربین ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن . انگلیسی حرف می زد . خبر نگار بی بی سی هاج و واج مانده بود که این کی است که این قدر راحت انگلیسی حرف می زند . کمی بعد بیشتر تعجب کرد . وقتی که حرف هایش را شنید .

-          تشکیلات اورژانس زیر نظر آیت الله صدوقی و با تائید امام خمینی بر پا شده . اداره می شه .رژیم شاه نه کمکی برای راه اندازی این جا کرده و نه نقشی توی ادارهاش داره ...

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:16 |  

معمولا بچه هایی که در شهرستان پزشکی می خواندند ، دوره ی انترنشان را می رفتند تهران . می خواستند هر جوری شده ، سریعتر به تهران خودشان را برسانند . آنجا هم امکاناتش بیشتر بود ، هم بیمارستان هایش تر و تمیز تر ، اما محمد ماند اهواز که محروم تر بود . دوره اش را همانجا تمام گذراند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:16 |  

هیچ وقت توی بیمارستان راه نمی رفت . همیشه می دوید . می دوید که یک موقع دیر نشود و به خاطر معطل کردنش ، یک مجروح دیگر از دست نرود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:15 |  

دو دل بود . آخر با یک دختر تهرانی که درست و حسابی هم نمی شناسدش می تواند زندگی کند یا

 نه ؟

شب خواب دیده بود مادر با یک دسته گل داشت می رفت . خیلی خوشحال بود .

گفتم : مادر جون داری کجا میری ؟

گفت : می رم خواستگاری دیگه . مگه نرگس رو نخواسته بودی ؟ می رفتم خواستگاریش دیگه ؟

فرداش رفته بود خواستگاری .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:14 |  

شب عقد پدر خانمش پرسید : " بالاخره نگفتی توی سپاه چی کار می کنی ؟ "

گفت : کارهای پزشکی ، پانسمان مجروح ها ، هر کاری که باشه .

یعنی نسخه و اینها رو هم می نویسی ؟

گاهی نسخه هم می نویسم .

تاشب عقد ، نمی دانستند دامادشان دکتر است . فکر می کردند یک سپاهی ساده است .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:14 |  

شب عروسیش بود . اذان که شد ، همه را بلند کرد که نماز بخوانند . یکی را فرستاد جلو ، بقیه هم پشت سرش . به جماعت نماز خواندند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:13 |  

شب قدر دوتایی احیاء گرفتیم . فرداش بود که درد زایمان گرفت. محمد می خندید ، می گفت با این احیای دیشب ،  از الان معلومه این بچه چی می شه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:13 |  

خیلی قربان صدقه زهرا می رفتم . اولین نوه ام بود . تازه پدر بزرگ شده بودم . یک بار محمد نگاهم کرد و گفت : " این جوری که شما قربون صدقه این بچه می ری ، من یک حسی پیدا می کنم . "

گفتم : " چه حسی ؟ "

گفت: " حس می کنم این دختر با شما راحت تره . انگار قسمته که شما بزرگش کنید . "

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:12 |  

خسته که می شدی . خسته ، کلافه ، عصبانی ، نا امید ، وقتی که می خواستی قید همه چیز را بزنی و ول کنی و بروی ، می رفتی می نشستی پیش رهنمون . نگاهش می کردی ، نگاهت می کرد ، باهات حرف می زد ، می خنداندت . ده دقیقه بعد که بلند می شدی بروی ، انگار نه انگار خبری بوده .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:12 |  

صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند . اگر زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش و اگر خواب بود ، کنار رختخوابش می نشست و می خواند .

می گفت اینجا باشه که از الان چشمم و گوشش به این چیزها عادت کنه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:11 |  

پنج نفر را می خواستیم ببریم خط که با بچه های بهداری انجا عوضشان کنیم . همه داوطلب شدند . قرعه انداختیم ، اسم پنج نفر در آمد . رفتم پیش دکتر رهنمون که خداحافظی کنم و پنج نفر را ببرم . دیدم دارد های های گریه می کند . گفتم چی شده دکتر ؟ گریه می کنی واسه چی ؟

گفت من هم می خوام بیام . چرا نمی ذاری ؟

گفتم تو خودت اینجا مسئولی . کلی مجروح می ارند اینجا . فرقی نمی کنه که .

گفت نه . می خوام بیام خط .

قبول کردم و گفتم پس بذار من اینارو ببرم ، فردا بر می گردم شما رو هم می برم .

گفت قول می دهی ؟

قول دادم . فرداش نماز صبح را خوانده بودیم که پشت بی سیم گفتند بیمارستان خاتم الانبیا< را زده اند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:11 |  

صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد .

خمپاره می آید روی سقف سنگر .

همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند .

او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته .

همه دنبال رهنمون می گردند .

دکتر کوش ؟

خدا کنه بیرون بوده باشه .

حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده .

تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته .

می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد .

یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش .

پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور .

صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود .

همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:10 |  

صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد .

خمپاره می آید روی سقف سنگر .

همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند .

او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته .

همه دنبال رهنمون می گردند .

دکتر کوش ؟

خدا کنه بیرون بوده باشه .

حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده .

تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته .

می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد .

یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش .

پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور .

صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود .

همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:10 |  
خاطره
محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه مي‌گیرند مي‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد

 

منبع : وب سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:56 |  
خاطره
سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمي‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه مي‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود مي‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیري‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست.
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:54 |  
خاطره

هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كردیم لبخند مي‌زد و مي‌گفت‌: "من همسری مي‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر مي‌كردیم شوخی مي‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین مي‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه مي‌گفت‌:

            عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده                      سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
            عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست                    تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان مي‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:53 |  
دوران سربازی

در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.

ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، مي‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بي‍خبران فرمان مي‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »

امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم مي‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:51 |  
تولد


به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.

هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست مي‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری مي‍بخشید.

پدرش از دوران كودكی او چنین مي‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبی او را نمي‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:49 |  
چزابه

حسینیه حضرت زهرا در چزابه که هشت گل گلگون کفن رو تو خودش داره. آقا حال خاصی داره . تا نرید توش نمی فهمید چی دارم میگم .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/11 و ساعت 10:7 |  

حسینیه حضرت زهرا در چزابه که هشت گل گلگون کفن رو تو خودش داره. آقا حال خاصی داره . تا نرید توش نمی فهمید چی دارم میگم .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/11 و ساعت 10:6 |  
منتظر باشین
سلام

خیلی عکس مونده که باید بفرستم . یه ۴۰ تایی می شه . نظر هم بدین .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 20:30 |  
دیدار

وقتی از اولین دیدارش با حضرت امام ( ره ) برگشت ، تا مدتها از نشئه این دیدار سرمست بود . خودش می گفت : " خیلی منقلب شده ام . "
پرسیدم آنجا چه اتفاقی افتاد ؟
گفت : " دست آقا را بوسیدم . امام دست خود را به محاسن من کشید . در آن لحظه که امام این کار را کرد ، من دیگر در حال خودم نبودم . حالتی به من دست داد که تا زنده ام فراموش نخواهم کرد . "
او قبلا هم امام (ره) رت دیده بود . اولین روزی که ایشان به ایران آمدند . همت میان جمعیت مشتاق در بهشت زهرا (س) ، امام (ره) را دیده بود ولی ان دفعه با این دفعه تفاوتهای بسیاری داشت .
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:7 |  
امضاء

زمانی که شهید سید محسن صفوی فرمانده سپاه شهررضا بود همت هم فرمانده سپاه پاوه بود . همت به صفوی علاقه زیادی داشت .
یک روز همت به شهررضا آمده بود . کارت عضویت سپاه او باید تمدید اعتبار می شد . به همین خاطر کارت را به سپاه شهر رضا داد که اقدام کنند . بعد از تحویل کارت شهید صفوی به او گفت : " شما خودت فرمانده سپاه پاوه هستی ، چه نیازی به کارت شناسائی از سپاه شهر رضا و امضاء من داری ؟ "
همت هم متواضعانه جواب داد : " دلم می خواهد که امضای شما پای کارت شناسائی ام باشد . "
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:5 |  
امضاء

زمانی که شهید سید محسن صفوی فرمانده سپاه شهررضا بود همت هم فرمانده سپاه پاوه بود . همت به صفوی علاقه زیادی داشت .
یک روز همت به شهررضا آمده بود . کارت عضویت سپاه او باید تمدید اعتبار می شد . به همین خاطر کارت را به سپاه شهر رضا داد که اقدام کنند . بعد از تحویل کارت شهید صفوی به او گفت : " شما خودت فرمانده سپاه پاوه هستی ، چه نیازی به کارت شناسائی از سپاه شهر رضا و امضاء من داری ؟ "
همت هم متواضعانه جواب داد : " دلم می خواهد که امضای شما پای کارت شناسائی ام باشد . "
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:5 |  
انگشت همت

یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان می رود از بس بچه ها حاجی را دوست داشتند می ریزند سر حاجی ، حاجی می گوید : " بی انصاف ها ! انگشت من را شکستید ولی هیچ کدام توجه نمی کنند . دو روز بعد همان بچه ها می بینند که انگشت شست حاجی شکسته و آن را گچ گرفته است ! "
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:4 |  
اولین نگاه

اولین بار او را در کردستان دیدم . در کانون مشترک فرهنگی جهاد سپاه در پاوه . محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود با حیاطی خاکی که دور تا دور ان اتاقهایی با در و پنجره چوبی قرار داشت . محل اسقرار من و خواهران در اتاق طبقه پائین بود .
همان روز اول ، جلسه ای تشکیل شد که من هم در آن شرکت داشتم . در این جلسه بود که برای اولین بار با نام و چهره ابراهیم اشنا شدم . البته در آن زمان به " برادر همت " معروف بود . جوانی با قدی متوسط ، محاسنی سیاه و بلند ، چهره ای کشیده و بسیار جدی .
با پیراهن وشلوار کردی آمد و در جلسه نشست . موهای سرش خیلی بلند بود . چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود در نگاه اول فکر کردم که یکی از نیروهای بومی منطقه است ولی وقتی شروع به صحبت کرد از لهجه اش فهمیدم که بایستی از اطراف اصفهان باشد .
محل کار و استراحت او اتاق کوچکی بود که تمام امکانات مربوط به ماشین نویسی و تکثیر اوراق در آن قرار داشت . گاهی اوقات نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و به حیاط نگاه می کردم . اتاقش تنها اتاقی بود که چراغش تا نیمه های شب روشن بود . شبها تا دیر وقت کار می کرد و هر روز صبح هم پیش از بیدار شدن بقیه ایوان ها و راهروها را آب و جارو می کرد .
روزهای اول نمی دانستیم که قضیه از چه قرار است . فقط وقتی بیدار می شدیم می دیدیم که همه جا تمیز و مرتب است . بعدها فهمیدیم که این کار هر روز اوست .
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:2 |  
زندگینامه شهید خیرالله توکلی
شهید توکلی در سوم مرداد ماه 1339 در الیگودرز متولد شد ، رشد کرد و به سنین نوجوانی رسید و تحت تعلیم پدر بزرگش که از روحانیون مطرح شهر بود قرار گرفت . وی همچنین از محضر روحانیان معظم آن زمان از جمله : حجت السلام کرمانی ، نماینده آن زمان آیت الله گلپایگانی و مرحوم ناصر بربرودی بزرگ کسب فیض نمود و از همان زمان با مفاسد رژیم و جنایات ان آشنا شد .
با بلوغ سن و بروز زمینه های انقلاب اسلامی با دیگر دوستان شروع به تهیه و تکثیر و پخش نوارها و اعلامیه های امام کرد و از این طریق نفرت خود از رژیم را ابراز می داشت . روزهای طولانی تحت تعقیب بود و بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفت تا بالاخره پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت و در همان ابتدای تاسیس کمیته انقلاب اسلامی در مورخ 24 بهمنماه در این موسسه مشغول به فعالیت شد .
پس از مدتی که غائله کردستان شکل گرفت ( 1358) به عنوان بسیجی سپاه عازم منطقه گردید و با شروع جنگ تحمیلی به مناطق بستان ، دهلران ، سوسنگرد ، نیسان ، نوسود ، پپاوه ، حمیدیه و هویزه رفت . در چندین عملیات از جمله عملیات های فتح المبین و بیت المقدس با سمت فرماندهی شرکت نمود و از ناحیه پا مجروح گردید. بعد از بهبود جراحات مجددا در عملیات های بعدی تا زمان شهادت شرکت کرد . وی در نیمه دوم سال 62 ازدواج کرد و در زمان حضور در شهر سمت مسئولیت اطلاعات سپاه پاسداران را نیز عهده دار شد که قبل از شهادت استعفا نمود و در سال 62 عازم جبهه شد .
روزها در پی هم سپردی می شدند و آتش خشم دشمن بیش از پیش بر سر پیر و جوان و خرد و کلان فرو می ریخت اما در این میان عاشقان راه حق با شنیدن ندای امام به سوی جبهه های نبرد می شتافتند و با قامتی استوار اسلحه ها را بر دوش افکنده و پیش می رفتند ، قلب دشمن را می شکافتند و سپس به دیدار حق نائل می آمدند و زائر کربلای حسینی می شدند . در این میان او نیز در کنار این پاسداران حق عاشقانه جنگید تا اینکه در چهارم اسفند ماه 62 در عملیات خیبر واقع در تنگه چزابه بهمعشوق ازلی پیوست .
مدتی پس از شهادت یکی از دوستان او که بی خبر از شهادت همرزم خود بود وارد شهر شده و با صحنه هایی مواجه می شود و این گونه می نویسد :
دست به چشمهایم می مالیدم و دیوارهای پوشیده از تصویر شهدا را تماشا می کردم . روی تصویرش متوقف مانده و نگاهم را ربودم و دوباره به آن نگریستم . خدایا چه می بینم ! باورم نمی شد . دور شدم ، از کوچه گذشته و به خیابان رسیدم . به دیوارهای شهر نگریستم ، سرم را پائین انداخته و در بیان عظمت این مصیبت خود را عاجز دیدم . بار خدایا چگونه قامتش را که همچون سرو در باغ پاسداران قد کشیده بود از یاد ببرم ؟! چگونه در یابم که مردان خداوند که نه آسمان هفتم بلکه در میانمان بودند پر کشیدند ؟
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/04 و ساعت 18:0 |  
اذن خدا
آن شب همه خوشحال بودیم ، چون در طول روز توانسته بودیم در یک شناسائی رزمی بیش از 17 تانک دشمن را بزنیم و تعدادی از عراقی ها را به اسارت در آوریم و به پشت جبهه تخلیه کنیم . همه بچه ها با شوق و ذوق فراوان در انتظار فرا رسیدن روزی دیگر و عملیاتی دیگر بودند که ناگهان هوا تغییر کرد و طوفان شدیدی وزیدن گرفت و این در شرایطی بود که متخصصین هواشناسی نیز اعلام کرد که اینطوفان ممکن است تا چند روز ادامه یابد .
از شنیدن این خبر همه ناراحت بودیم چرا که نمی توانستیم روز بعد در عملیات شرکت کنیم و هوا نیروز تا آن زمان به عنوان نیروی واکنش سریع ، عملیات ارزشمندی را انجام داده بود ولی عولا فردا نمی توانست در جنگ شرکت داشته باشد .
آن شب هر چه سعی می کردم خوابم نمی برد . مجبور شدم برای دقایقی از چادر خارج شده و به فضای باز بیایم . باد به شدت می وزید و همراه خود دانه های باران را به زمین می کوبید . دقایقی در محوطه قدم زدم ولی به علت شدت باران و باد مجبور شدم به چادر برگشته و استراحت کنم .
صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم سمت باد عوض شده و باد و طوفان و باران با شدت به طرف عراقی ها می وزد . این طوفان قدرت هر کاری را از نیروهای عراقی گرفته بود و نیروهای خودی با استفاده از این وضعیت جوی به عراقی ها یورش برده و آنها را تار و مار کرده بودند .
بعد از ظهر آن روز هوا مقداری بهتر شد و توانستیم در چند پرواز به دشمن بعثی حمله ور شویم . در این پروازها متوجه شدم که تانک ها و سایر ادوات زرهی عراق به علت بارندگی در گل گیر کرده اند و ما توانستیم به راحتی تعداد زیادی از آنها را منهدم کنیم.
نیروهای اسلام با سلاح های سبک به آنها یورش برده و قبل از انجام هر عکس العملی از سوی دشمن انها را کشته و یا اسیر کرده بودند .
شب فرا رسید . با یک بررسی اجمالی از عملیات ، معلوم شد که باد و بارانی که به اذن خدا وزیدن گرفته بود بیش از پرواز بالگردها به دشمن آسیب رسانده بود .

سرهنگ خلبان سید نورالدین حسینی
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/04 و ساعت 17:58 |  
فرود اضطراری
دوم فروردین سال 1361 ، عملیات فتح المبین تازه شروع شده بود . من که خلبانی بالگرد مشترک را به عهده داشتم ، مسئولیت جابه جایی نیروها به پشت خط مقدم را انجام می دادم . هواپیماهای عراقی تلاش می کردند به هر صورت ممکن جلو این جا به جائی را بگیرند . از این رو همیشه در کمین بالگردهای شنوک که بی دفاع هستند بودند . در این ماموریت ها ما با هماهنگی هواپیماهای " اف – 14 { نیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی ایران که به صورت پوشش هوائی بالای سر ما بودند پرواز می کردیم .
آن روز با طلوع فجر طبق معمول با پنج فروند " بالگرد شنوک " کار جا به جائی نیروها را آغاز کردیم . ماموریت ما انتقال بیش از 300 رزمنده از اندیمشک به پشت نیروهای عراقی بود . در طول مسیر مرتب مواظب اطراف بودیم که مورد اصابت قرار نگیریم . ناگهان خلبان هواپیمای " اف – 14 " با کلمه رمز به ما گفت : سریعا به زمین بنشینیم . بلافاصله محلی را برای فرود انتخاب کرده و هر کدام به صورت پراکنده در گوشه ای نشستیم . هنوز اخرین بالگرد به زمین ننشسته بود که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید . اطراف را که جست و جو کردیم متوجه شدیم در فاصله ای از ما یک فروند هواپیما به زمین اصابت کرده و آتش گرفته است . به طرف هواپیما رفتیم . با جنازه متلاشی شده خلبان که یک سرگرد عراقی بود رو به رو شدیم . توانستیم نقشه نیمه سوخته خلبان را که ارزش اطلاعاتی زیادی داشت را از جیب او بیرون بیاوریم . با دیدن این صحنه در دل به خلبان قهرمان نیروی هوائی افرین گفتم که این گونه ما را در پوشش هوائی کمک و یاری می دادند .

سرتیپ 2 خلبان ، منوچهر رزمخواه
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/04 و ساعت 17:57 |  

تنگه چزابه

در زمستان سال 1362 تبپ ابوالفضل (ع) تاسیس شد و بسیجیان شهرستان الیگودرز خود را در قالب گردان ابوذر سازماندهی کردند و در منطقه طلائیه جهت فتحی بزرگ مسقر گردیدند . در یک نگاه بر پیکره این گردان سرداران بزرگی چون سید جواد و سید مصطفی میر شاکی و محمد علی نقیبی و صدها سردار که همه به خیل شهدا ، جانبازان و آزادگان پیوسته اند چون نور خود نمائی می کند . در این زمان بود که فرماندهی این گردان که خود مجمعی از فرماندهان بزرگ جنگ بود به سردار متقی و عارف دلیر یعنی خیرالله توکلی سپرده شد .

آری فرماندهی که وقتی در سیمای او نگاه می کردی و یا با او سخن می گفتی او را در این دنیای خاکی نمی یافتی . تقدیر بر این گردان و فرمانده شجاعش شرکت در عملیات خیبر در منطقه چزابه را تعیین کرده بود . منطقه ای که اسم آن و جنگ در آن نفس را در سینه هر نظامی حبس می کرد . بالاخره شهید توکلی با قبول این ماموریت با یاران خود در شبی زمستانی شروع کننده عملیات عظیم خیبر گردید .  وپس از طی مسیری که جز شن و رمل چیزی نبود گردان به خط دشمن رسید . تخریپچی ها در حال باز کردن میدان مین بودند . فرصتی پیش آمد تا بچه ها در داخل معبر مین تا خنثی سازی کامل استراحتی و راز و نیازی کنند . ولی فرمانده بی قرار بود و لحظه شماری می کرد و در جمع بچه ها در نوک پیکان حمله گفت : " بچه ها مثل اینکه باید با بدن هایمان میدان مین را باز کنیم " .

دشمن هم در این زمان از عملیات با خبر شد وشهید توکلی جهت اطلاع بیشتر جلوتر رفت . دیگر فرصتی نبود و دستور حمله صادر شد . بچه ها ضمن هدایت گردان به جلو با فریاد الله اکبر به خط دشمن یورش بردند و فریاد الله اکبر و دود باروت و تیر و ترکش از طرفین ، منطقه را فرا گرفت . ناگهان زمزمه ای شنیده شد که خیرالله توکلی همان فرمانده رشید روی مین رفته . آن شب تاریک با پرواز خیرالله و جمعی از یارانش که در خون خویش غلتیدند و با فرار دشمن پیش روی ، طلسم چزابه شکست . در آن گیر و دار پرچم فرماندهی گردان سرافراز ابوذر به سردار بزرگی چون شهید سید مصطفی میر شاکی سپرده شد و همگان شاهد فتوحات بزرگی چون والفجر و حاج عمران و ... شدند .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/01/04 و ساعت 17:26 |  
سلام به شهدای گمنام
به نام خدای خون ، به نام خدای شهدای گمنام ، به نام خدای شهدای گمنام طلائیه

با سلام به همه ، من محمد طاهری امیری هستم . در حال تحصیل در رشته کامپیوتر هستم ، می گن بعد از فارغ التحصیلی می شم مهندس ، البته من خیلی دوست دارم که مهندس بشم و لی نه مهندس خالی ، می خوام بشم مهندس خادم شهدای گمنام .
واقعیتش من به خاطر زنده نگهداشتن یاد و نام شهدا تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو به پا کنم و بر این باورم که ما وظیفه داریم این فرهنگ رو زنده نگه داریم .
البته در مقابل شهدای گمنام ساری ، شهدای گمنام طلائیه و ... خیلی شرمنده هستم که نمی تونم خاطراتی از اون ها رو بنویسم . البته یه چیز هایی از اون ها می نویسم .

در ضمن یه نکته ای رو باید بگم و اون هم اینه که من از تاریخ 22 اسفند ماه سال 85 خودم رو یه کربلایی می دونم چون امسال با دعوت خود شهدا رفتم و بر قدمگاه اون ها قدم گذاشتم و بر سجده گاه آنها سجده کردم . پس دوباره خودم رو معرفی می کنم . من کربلایی محمد طاهری امیری هستم .

در سفری که امسال داشتم یه سری عکس هایی گرفتم که انشاء الله براتون می زارم تو وبلاگ . و باید این رو بگم که کسانی که دوست داشتند می تونند به من یه میل بزنند تا من عکس ها رو با کیفیت بالا براشون پست کنم .

یه خواهش از دوستان دارم که اگه وبلاگی در مورد شهدا دارند آدرسش رو به من میل کنند تا با هم تبادل لینک کنیم .


برای استفاده از وبلاگ می تویند به فهرست موضوعی وبلاگ مراجعه کنید
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/03 و ساعت 17:23 |  
زندگینامه
صبح بستم اسفند ماه سال 1334 در راه بود . هنوز سرمای زمستانی مجالی به طراوت هوای بهاری نداده بود . مرد دانست روز تولد امام حسین (ع) است . به دلش برات شده بود که امام مرادش را می دهد . از اتاق بیرون آمد تا زنها به بالین همسرش بروند . مامای محلی ، زودتر از همه آمده بود . مرد تکیه داده بود به دیوار و آسمان را نگاه می کرد :
- یا امام حسین ، غلام یا کنیز خودت را نجات بده . نگذار این زن این همه درد بکشد .
با خود می گفت و چشمه اشکش می جوشید . نمی دانست چه وقت است . ناگهان صدای صلوات شنید . دلش لرزید . منتظر بود تا خبر خوشی بشنود . انتظارش طولانی نشد . مامای محلی به همراه چند زن دیگر بیرون امد . لبخندشان مثل هوائی ابرآلود بود . نمی دانست کدام را باور کند .
- بچه به دنیا آمد . پسر است .
غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) در روز 25 دی ماه اسفند ماه سال 1334 شمسی در خانواده ای دوستدار اهل بیت (ع) چشم به جهان گشود . دوره دبستان را در مدرسه مترجم الدوله در خیابان ایت الله سعیدی گذراند. از کلاس سوم دبیرستان مروی به پایان رساند . از کلاس سوم دبیرستان شروع به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی کرد .
در سال 1354 در رشته دامپروری دانشگاه ارومیه قبول شد . در این زمان ، در کنار تحقیقات و مطالعات منظمی که در زمینه موضوعات اسلامی داشت ، در کلاسها و مسجد دانشکده برای دانشجویان درباره اصول عقاید اسلامی صحبت کرد . این کار او موجب کینه و بغض مسئولین دانشکده شد و سرانجام او را اخراج کردند .
از زمان پیروزی انقلاب تا خرداد 58 به طور پراکنده در کمیته های انقلاب اسلامی و نهادهای دیگر فعالیت کرد .
در سال 58 در کنکور شرکت کرد و در رشته حقوق قضائی دانشگاه تهران قبول شد . اوایل سال 59 در واحد اطلاعات سپاه مشغول به کار شد . با انتشار روزنامه جمهوری اسلامی به طور فعال همکاری خود را با این روزنامه در زمینه خبرنگاری اغاز کرد . در جریان واقعه طبس جزء اولین خبرنگارهای بود که خود را به آنجا رساند و گزارشهایی از این واقعه تهیه کرد .
با آغاز جنگ تحمیلی و احساس تکلیف دفاع از اسلام و میهن اسلام ، در روز 1 / 7 / 57 عازم جبهه جنوب شد . در همان سالهای اول جنگ تصمیم به ازدواج گرفت . ثمره این ازدواج ، دختری به نام نرگس خاتون است .
در عملیات طریق القدس ، در مقام معاون فرماندهی عملیات نقش بسزائی در پیشبرد عملیات داشت. در عملیات فتح المبین و بیت المقدس نیز فرمانده قرارگاه نصر سپاه پاسداران بود . پس از عملیات رمضان ، به فرماندهی قرار گاه کربلا در منطقه جنوب انتخاب شد . بعد از عملیات محرم ، محرم ، جانشین فرمانده یگان زمینی سپاه شد و تا زمان شهادت یعنی روز شنبه 9/11/1361 در همین سمت باقی ماند .
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/03 و ساعت 17:22 |  
زندگینامه
شهید محمد علی جهان آرا در روز 9 شهریور ماه سال 1333 در خرمشهر به دنیا آمد . سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیئتهای مذهبی باز شد . در کلاسهای اموزش و تفسیر قرآن شرکت می کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی مذهبی بود . او در همین سالها با یک گروه مبارز مخفی به نام حزب الله خرمشهر آشنا شد . دو سال بعد ، یعنی در سال 1351 گروه حزب الله توسط عوامل ساواک شناسائی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند . او به خاطر سن کمش به یک سال زندان محکوم شد .
در سال 1354 دیپلمش را گرفت . در کنکور دانشگه قبول شد و برای ادامه تحصیل راهی مدرسه عالی بازرگانی تبریز شد . در دانشگاه نیز فعالیتهای سیاسی او همچنان ادامه داشت . او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه عالی بازرگانی را پایه گذاری کرد . اعلامیه های انقلابی و جزوه های و بیانیه های ضد رژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می شد .
در سال 1355 محمد به عضویت گروه منصورون که یک گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود پیوست .
از آن پس محمد فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه مبارزه مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه کننده گسترش داد . هم زمان با اوج گیری فعالیت او برادرش علی در درگیری با نیروهای ساواک به شهادت رسید . این اتفاق ، او را در ادامه مسیری که در پیش گرفته بود ، مصمم تر کرد . وقتی تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 اوج گرفت ، محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریکی و مسلحانه به حرکت مردم یاری می رساند .
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت . او و دوستانش در خرمشهر گروهی تشکیل دادند به نام کانون فرهنگی – نظامی انقلابیون خرمشهر . هدف این کانون ، حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملات بازماندگان رژیم سرنگون شده و یا طرفداران تجزیه خوزستان بود .
محمد جهان آرا در سال 1358 ازدواج کرد . در همان سالها فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و هم زمان ، جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه گذاری کرد . با شروع جنگ ، محمد و نیروهای سپاه دوش به دوش سایر مردم خرمشهر دلیرانه از شهر دفاع کردند و دشمنی را که رویای فتح 24 ساعته خرمشهر را در سر داشت ، 45 روز پشت دروازه های شهر نگاه داشتند .

بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا ، نیروهای سپاه ، ارتش و بسیج یک دل و متحد شدند و به دشمن یورش بردند . اولین گام آنها ، شکستن محاصره آبادان بود . این پیروزی بزرگ در مهر ماه سال 1360 روی داد . به دنبال این پیروزی ، در روز هفتم مهر ، محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان ارتش و سپاه راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد شجاعانه نیروهای خود را به امام خمینی ( ره ) رهبر انقلاب تقدیم کنند . در میانه راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط کرد و جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند .
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/03 و ساعت 17:21 |  

این اولین هم دل نوشته . از آقا مصطفی عزیز

 

با یاد حق

سلام

نگاه پر خاطره

از پی آن نگاهت

 

آن نگاه خندان غم آلوده ات

 

در چشمان گریان خون آلوده ام

 

به یاد آوردم آن زیبا خاطره ات

 

 

 

آن خاطره شیرین تر از قند و عسل ات

 

پر مهر و زیبا تراز کودکی ات

 

چشم گریان تو و لبخند دل انگیز آن مهربان

 

چه زیبا خاطره ای است، آن خاطره ات

 

 

 

نوازش دوست روی موهای جوگندمیت

 

پر کشیدن در آن قهقهه ی مستانه ات

 

حسرت غم آ لوده من،چه غم انگیز

 

گمنامی من و آن همه نام و نشانه ات

 

 

 

صد نام ونشان مانده از آن خاطره ات

 

آن خاک که بوسه نهاد بر گونه خون آلوده ات

 

دور مانده ام از آن شهر عاشقی

 

با آن نگاه پر خاطره،مرا ببر به شهر عاشقی ات

 

 

 

هدیه ای بود ناچیز و اندک ،از طرف من بی نام و نشان به تمام شهدای سر و پا نام ونشان گمنام...

 

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

موفق باشین

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 21:52 |  
'سلام به شهدای گمنام
به نام خدای خون ، به نام خدای شهدای گمنام ، به نام خدای شهدای گمنام طلائیه

با سلام به همه ، من محمد طاهری امیری هستم . در حال تحصیل در رشته کامپیوتر هستم ، می گن بعد از فارغ التحصیلی می شم مهندس ، البته من خیلی دوست دارم که مهندس بشم و لی نه مهندس خالی ، می خوام بشم مهندس خادم شهدای گمنام .
واقعیتش من به خاطر زنده نگهداشتن یاد و نام شهدا تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو به پا کنم و بر این باورم که ما وظیفه داریم این فرهنگ رو زنده نگه داریم .
البته در مقابل شهدای گمنام ساری ، شهدای گمنام طلائیه و ... خیلی شرمنده هستم که نمی تونم خاطراتی از اون ها رو بنویسم . البته یه چیز هایی از اون ها می نویسم .

در ضمن یه نکته ای رو باید بگم و اون هم اینه که من از تاریخ 22 اسفند ماه سال 85 خودم رو یه کربلایی می دونم چون امسال با دعوت خود شهدا رفتم و بر قدمگاه اون ها قدم گذاشتم و بر سجده گاه آنها سجده کردم . پس دوباره خودم رو معرفی می کنم . من کربلایی محمد طاهری امیری هستم .

در سفری که امسال داشتم یه سری عکس هایی گرفتم که انشاء الله براتون می زارم تو وبلاگ . و باید این رو بگم که کسانی که دوست داشتند می تونند به من یه میل بزنند تا من عکس ها رو با کیفیت بالا براشون پست کنم .

یه خواهش از دوستان دارم که اگه وبلاگی در مورد شهدا دارند آدرسش رو به من میل کنند تا با هم تبادل لینک کنیم .


برای استفاده از وبلاگ می تویند به فهرست موضوعی وبلاگ مراجعه کنید
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:32 |  
غیرت های خفته
اصلا نفهمیدم که شاگرد اتوبوس است ، پسر راننده است یا خادم کاروان ؟ هر چه بود رفتار خیلی جلفی داشت . توی اتوبوسی که همه شان از دختر های دانشجوی کاردانی هنر بودند ، پسری با این شکل و قیافه و رفتار ، وصله ی نچسبی به نظر می رسید . با یکی از دختر ها بیش از اندازه شوخی می کرد . مردد بودم که نصیحت شان کنم یا نه ؟
من بین راه به آنها ملحق شده بودم و قرار بود فقط تا طلائیه همراه شان باشم . بنابراین شناخت چندانی از آن جمع نداشتم .
طبق وظیفه ای که داشتم بلند شدم و چند دقیقه ای را درباره شجاعت و مردانگی شهدا صحبت کردم . کار آنها که در طلائیه تمام شد ، خداحافظی کردم و برای استراحت به سوله ی مخصوص سربازها رفتم . از پشت در ، کسی صدایم کرد . بلند شدم . دیدم همان دختری است که آن پسر خیلی با او شوخی می کرد . از دیدنش تعجب کردم . با عجله کاغذی به من داد و تند گفت : " حاج آقا لطفا تا من نرفتم این کاغذ را نخوانید " و دوید تا زودتر از محوطه طلائیه خارج شود . فکر کردم شاید حرفی توی اتوبوس زده ام که باعث ناراحتی اش شده .
کاغذ را باز کردم . بعد از سلام و کمی تعارف نوشته بود " حاج آقا ! آن پسر جوانی که داخل ماشین دیدید ، برادر من است که متاسفانه معتاد به هرویین بوده . هر چه با او صحبت می کردم فایده ای نداشت . البته یک بار ترک کرد . اما دوستان ناباب ، باز او را به اعتیاد کشاندند . روز عرفه پارسال من طلائیه بودم . از شهدای گمنام طلائیه خواهش کردم کاری کنند براردم به این جا بیاید و به واسطه شهدا غیرتش زنده شود .
به اصرار من ، مسئول کاروان قبول کرد تا برادرم به عنوان خادم گروه با ما همسفر شود . حرف های شما و سایر برادران راوی ، ذره ای از غیرت شهدا به او فهماند . او خیلی متحول شده است و ....
حاج آقا ! از طرف من به همه بگوئید شهدا بد و خوب را از هم جدا نمی کنند . آنها همه را برای زیارت دعوت می کنند . حتی برادر معتاد من را .

راوی : حجت السلام نائبی از گروه تفحص سیره شهداء قم
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:31 |  
تعیین تکلیف
در بعد از ظهر یکی از روزهای نوروز 1380 گروهی از فرزندان شاهد دبیرستان دخترانه شهرستان ساری برای بازدید مناطق عملیاتی جنوب وارد منطقه ی عملیاتی والفجر 8 ( اروند کنار ) شدند و در خواست کردند که نماز جماعت مغرب و عشا را در محل یادمان شهدای گمنام باشند . برادران لشکر 25 کربلا در خواست آنها را پذیرفتند . بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا در حسینیه صحرائی لشکر ، من طبق معمول برای عرض ادب و خیر مقدم و چند دقیقه صحبت پشت میکروفون قرار گرفتم .
از همان ابتدای مراسم صدای گریه و ضجه فرزندان شهدا بلند شد و یک وضع عجیبی به وجود آمد . چند نفر بی هوش شدند و چند نفر به سمت اروند رفتند . من صحبتم را قطع کردم . پزشک همراه ما که خودش هم از فرزندان شهدا بود ضمن اعتراض به من گفت اجازه بدهید من بیایم آنها را ساکت کنم در جواب گفتم بفرمائید . هنوز بسم الله الرحمن الرحیم ایشان تمام نشده بود که بغض اش ترکید و صدای هق هق گریه اش فضای حسینیه را پر کرد و وضع بدتر شد . خلاصه خیلی نگران شدیم با توسل به ائمه معصومین شکر خدا دوباره انها را جمع کردیم و هدیه ی ناقابلی را تقدیم حضورشان کردیم . بعد آنها منطقه را ترک کردند . ر همان شب با حالتی مظطرب و نگران در این فکر بودم که چرا این طور شد . به راستی وظیف ما موقع حضور یادگاران شهدا در مشهد شهیدان چیست ؟ در نهایت برای تعیین تکلیف متوسل به شهدا شدم . در همان شب شهید بزرگواری به خوابم آمد و فرمود : هر وقت فرزندان ما به این جا آمدند شما چیزی نگوئید فقط امکانات در اختیارشان بگذارید و اجازه بدهید خودشان برنامه داشته باشند لذا از آن سال تا کنون ما به این دستور عمل می کنیم و برای کاروان خانواده های شهدا صحبت نمی کنیم .

راوی : غلامرضا احمدی – لشکر 25 کربلا
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:30 |  
دعوتی بابا
در اواخر سال 1382 یک کاروان دانشجوئی برای زیارت و بازدید به اروند کنار ، منطقه عملیاتی والفجر 8 و مزار 8 شهید گمنام آمده بودند و در میان آنها دختر شهیدی که پدرش در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسیده بود هم حضور داشت برادران فرهنگی لشکر 25 کربلا موقع استقرار در این منطقه در ضمن فضا سازی تمثال مبارک شهدای لشکر ، عکس پدر شهیدش را نیز بر فراز سنگرهای دایر شده نصب کرده بودند . وقتی چشم فرزند شهید به عکش پدرش می افتد پای عکس می نشیند و شروع به گریه میکند . در همین حال یکی از همسنگران پدرش که به عنوان راوی در آن جا حضور داشت متوجه می شود و سراسیمه به بنده مراجعه میکند و می گوید : احمدی فرزند سردار شهید کهنسال پای عکس پدرش دارد به شدت گریه می کند . شما بیایید یک جوری ایشان را ساکت کنید .
گفتم چشم و به اتفاق برادر رمضان نژاد از داخل حسینیه صحرائی به سمت فرزند شهید کهنسال رفتیم . چند قدمی مانده بود به ایشان برسیم که مرا شناخت و گفت : خواهش می کنم جلو نیایید . بگذارید به حال خودم باشم ، زمانی که بابام شهید شد من یک ساله بودم و الان 18 ساله ام . به اندازه 17 سال با بابا حرف دارم می خواهم با بابام صحبت کنم . ما متاثر شدیم و همان جا نشستیم و تمام کسانی که در آن لحظه حضور داشتند همه به گریه افتادند . 15 دقیقه گذشت که ایشان گفتند :
حالا بفرمائید .
به خدمت رسیدم و ضمن احوالپرسی گفتم عمو جان به میهمانی بابا خوش آمدی . یقینا شما مدعو پدر هستید و ایشان الان حاضر و ناظر اند .
فرزند شهید کهنسال گفت :
وقتی که می خواستم به اروند بیایم با مامان تماس گرفتم تا او را در جریان سفر بگذارم وقتی مادرم گوشی را بر داشت گفت دخترم من از این سفرت اطلاع داشتم . گفتم چطور مامان ؟ کی به شما گفت ؟
گفت : دیشب بابات به خوابم آمد و گفت دخترم دارد می آید پیش من .

راوی : غلامرضا احمدی – لشکر 25 کربلا
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:29 |  
تصویر عشق
شهید حسنی از دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان بود . او توی یکی از مناطق عملیاتی فرمانده محور بود . در همان زمان بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید . شدت انفجار به حدی بود که از بدنش فقط سر و دو پا باقی ماند . بعد از جنگ ، توی شلمچه عکسی از بدن سوخته ی او ، برای بازدید کنندگان نصب شد . بیش ازچهار هزار نامه از طرف زائران شلمچه برای آن شهید نوشته شده است . نامه ها یکی از یکی خواندنی تر .
دختر خانمی نوشته بود : " من یک جوان رپی هستم ، اهل نماز نیستم ، چادر را برای اولین بار در این سفر به سر کردم ... رپ بودم ، اما دیگر نیستم . به شهیدان قول داده ام که انشاءالله نمازم ترک نشود و چادرم را بر ندارم ..... "

راوی : مرحوم حجت السلام شیخ عبدالله ضابط
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:28 |  
قرار بی قراران
سال 71 بود . به عنوان روحانی و راوی به همراه کاروانی از طلاب خارجی مقیم قم برای زیارت مناطق عملیاتی جنوب رفتم . در جاده شلمچه جائی بود که کاروان های مختلف به هم رسیدند . میکروفون دست گرفتم و دربازه ی حال و هوای دوران جنگ و خاطرات شهداء صحبت کردم . جمعیت بی تاب شده بود . گویا شهدا به آن جمع ، توجهی کرده بودند . آنها مظلومیت و غربت رزمندگان اسلام را که می شنیدند ، اشک می ریختند . حتی جوانان آفرقائی – که معروف است بعضی ها شان دیر احساساتی می شوند – به سختی متاثر شده بودند و بی قراری می کردند .
تو حال خودم بودم که چند نفر از برادران با هیجان نزدیم آمدند . یکی شان گفت : حاج اقا تو را به خدا دیگر بس است . این قدر گریه نکنید . بعضی از این ها دارند می روند توی میدان مین .
میکروفون را خاموش کردم . محمد ابراهیم سی سی را دیدم . جوانی وبد از سنگال . او به شدت منقلب شده بود . سربازها به زور نگهش داشتند که روی مین ها نرود .
چند نفر را دیدم که روی زمین افتاده اند . عبایم را در آوردم و به طرفشان رفتم . از بس سرشان را به زمین زده بودند ، پیشانی شان خونی شده بود .
دیگر نتوانستم تحمل کنم . رفتم یک گوشه نشستم و زل زدم و اسمان .

راوی : مرحوم حجت السلام شیخ عبدالله ضابط
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:27 |  
بهترین سوغات
جمعیت زیادی در خیابان های مکه در حال تردد بودند . عذه ای برای زیارت به طرف خانه خدا می رفتند . عده ای دنبال خرید کالای مورد نظرشان بودند. عده ای هم با دوستان خود قدم می زدند . من به همراه جمعی از دوستانم زیارت کرده بودیم و داشتیم به هتل بر می گشتیم .
با ایم که همه لباس احرام پوشیده بودیم اما ریش من و چفیه ای که به گرده داشتم مرا از سایر دوستانم متمایز می کرد .
مشغول صحبت بودیم که یکی جلویم را گرفت و با کلمات دست و پا شکسته پرسید : شما ایرانی هستید ؟
گفتم : بله .
گفت : بسیجی ؟!!!
گفتم : بله ، امرتان را بفرمائید .
مرد لبخندی زد . یک دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : من از مسلمانان کشور المان هستم . وقتی عازم عربستان بودم چند نفر از دوستانم برای بدرقه امده بودند . به آنان گفتم از من سوغاتی چه می خواهید ؟ گفتند وقتی به عربستان رفتی برو پیش زائران ایرانی . در میان آنها عده ای بسیجی و رزمنده هستند . آن ها را پیدا کن و از خاطرات جنگ و شهدای شان سوال کن . همین خاطرات بهترین سوغاتی برای ماست .
من علاقه ی او را که دیدم ، سرذوق آمدم و خاطره هایی ناب از دوران جنگ برایش تعریف کردم و بعد نشانی قرار گاه راهیان نور خوزستان را به اودادم .
یک سال بعد مطلع شدم که 50 نفر از مسلمانان آلمان ، کاروانی را تشکیل دادند و به خوزستان سفر کردند . آنها مناطق جنگی را با حالتی خاص زیارت می کردند و خاک شلمچه را به عنوان تبرک برای سایر دوستان خود به آلمان بردند .

راوی : علی زمانی
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:26 |  
رویای صادقانه
کاروان زیارتی خواهران دانش آموز یزد موقع بازگشت از مناطق عملیاتی جنوب ، بر خلاف هماهنگی های قبلی برای استراحت به پادگان آموزشی آباده رفت .
با آن که این تصمیم ناگهانی گرفته شد ، اما مسئولین کاروان ، موقع ورو به پادگان متوجه آمادگی قبلی کارکنان آن جا شدند . همه چیز برای پذیرائی اماده بود حتی پاسدارها و سربازها به استقبال آمده بودند و پتوئی را هم جلوی پای زائران پهن کرده بودند . آنها از خواهران دانش آموز خواستند تا موقع ورود با کفش از روی پتو رد شوند . می گفتند دستور سردار فتوحی است .
مسئولین کاروان خیلی تعجب کردند . رفتند پیش سردار فتوحی – ایشان وقتی اصرار زیاد بچه ها را دید ، ناچار به اعتراف شد و گفت : دیشب توی خواب مهمان بزرگواری دیدم که از زیارت کربلا و از پیش حضرت زهرا سلام الله علیها آمدند . در خواب از من خواستند قدر قدم آنان را بدانم و به استقبالشان بروم .
یکی پرسید : سردار این پتو را دیگر برای چی پهن کرده اید ؟ سردار فتوحی سرش را پائین انداخت و در حالی که سرخ شده بود گفت : پتو مال خودم است . می خواهم از خاک پاک زائران کربلا متبرک شود .

راوی : محمد حسن مصون
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:25 |  
معجزه اروند کنار
فروردین ماه سال 1381 ، اروند کنار خیلی شلوغ شده بود و کاروان ها یکی پس از دیگری زینت بخش محفل شهدا می شدند . مثل اینکه می خواستند خوشی ها شان را با شهدای عزیز لروند کنار تقسیک کنند . نا گفته نماند اروند کناری ها هم لباس عیدشان را پوشیده بودند و آنها هم همراه با کاروان ها به مهمانی شهدا می آمدند. واقعا که منطقه اروند کنار از یک صفای دیگری بهره مند بود . من هم که برنامه ی چاووشی پرچم آقا علی ابن موسی الرضا (ع) را به عهده داشتم هر کاروانی که می آمد برای عرض ادب به محضر شهدا می آمد و پس از مشایعت از عزیزان کاروان ها من هم با برنامه چاووشی چاشنی آن محفل بودم . تقریبا ساعت 10:30 دقیقه بود که دیدم خواهری سراسیمه به سنگر تبلیغات امد و در حالی که نفس نفس می زد و اشک از چشمانش جاری بود گفت : آقا دخترم گم شده هر چه گشتم پیدایش نکردم لطفا اعلام کنید هر کسی که بچه ام را پیدا کرد به سنگر تبلیغات بیاورد من همین جا منتظرش هستم .
- اسمش چیه ؟
- زینب
- چند سالش هست ؟
- 4 سالش هست و پیراهن ابی و روسری قرمز داره .
ما چند بار اعلام کردیم ولی خبری نشد . چشم انتظاریمان تا ساعت 4 بعد از ظهر طول کشید . تا این که سردار ذوالقدر تشریف آوردند . من سریع دویدم پرچم اقا علی ابن موسی الرضا (ع) را آمادخ کردم و خدمت سردار بردم و در حالی که جمعیت زیادی مزار شهدا را زیارت می کردند خدمت سردار پرچم را باز کردم و با برنامه چاووشی و عرض ادب خدمت آقا امام رضا ( ع) و شهدا اروند حال دیگری به محفل آن روز بخشیده شد . بعد از تمام شدن مراسم من در حال جمع کردن پرچم بودم که همان خانم که دخترش گم شده بود ، آمد . دیدم این خواهر آمده و یک سر پرچم را گرفته گریه کنان می گوید ای صاحب پرچم من بچه ام را از شما می خواهم تا بچه ام پیدا نشود من نمی روم ، نگذار شرمنده شوم . این صحنه حال دیگری به اطرافیان بخشید و من در حالی که اشک از چشمانم جاری بود با همان حال نیم نگاهی به طرف اروند کردم و گفتم یا اباالفضل بچه اش را بهش برسان .....
ولله هنوز حرفم تمام نشده بود که اعلام کردند بچه پیدا شد. نمی دانید این خواهر چه حالی پیدا کرده بود از خوشحالی در پوشت خود نمی گنجید .

راوی : محمد کشاورزیان – لشکر 25 کربلا
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:24 |  
رسالت شهیدان
با دوستان خود از دانشگاه مازندران به طلائیه رفته بودیم . برنامه های ویژه ای برای دانشجویانبرگزاز شد . منطقه از لحاظ عملیاتی تشریح و خاطراتی از عملیات های بدر و خیبر بیان شد . بدن های مطهر تعدادی از شهدا که به تازگی از زیر خاک کشف شده بودند نیز زینت بخش آن محفل شده بود .
یکی از خواهران دانشجو به من گفت : من همه چیزهایی را که امروز در طلائیه دیده ام یا شنیده ام مو به مو دیشب توی خواب دیده بودم .
از او خواستم خوابش رو کامل تعریف کند . گفت : وارد خوزستان که شدم احساس کردم می توانم برادر شهیدم را زیارت کنم . تا این که دیشب او به خوابم امد . در خواب ، او کنار مقام معظم رهبری ایستاده بود . از برادرم – که چند سال پیش استخوانهایش را گروه تفحص پیدا کرده بودند – پرسیدم : مگر تو شهید نشدی ؟ پس برای چه دوباره امدی ؟
برادرم تبسمی کرد و با نگاه معنی داری گفت : بله حق با توست ، ولی کار ما هنوز تمام نشده . وقتی دیدم که رهبرمان پاور می خواهد ، آمدم تا در کنارش باشم .
از خواب بیدار شدم به خودم گفتم : شهدا با استخوانهای در هم شکسته و نیم سوخته شان هم حاضر نیستند اسلام را تنها بگذارند ... مولی ما ...!!! ؟؟؟؟؟

راوی – خانم مریم خواجوی
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 16:23 |  
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود