
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
مشکل بزرگ حل شد این هم یه عاشق .........
خدا رو شکر که مشکلم حل شد . حالا فکر کنم که بتونم بهتون بگم داستان از چه قراره . امسال با برنامه ریزی و پیگیریهایی که کردم تونستم مجوز مونده تو مناطق جنوب رو به اندازه زمانی که خودم می خوام بگیرم. من قصدم اینه که امسال واسه چند تا از مناطق جنوب مستند بسازم . چیزی متفاوت با آنچه که صدا و سیما تهیه میکنه . به همین خاطر باید توی هر کدوم از این مناطق یکی دو روز بمونم . واسه همین رفتم دنبال گرفتن مجوزهاش و خدا رو شکر و البته تنها با کمک و همت شهدای گمنام این کار حل شد چون اگه تو دست من بود امکان نداشت درست شه . حالا اولا این رو گفتم تا از اونهایی که واسم دعا کردن تشکر کنم و بعد هم از دوستان طرح و نظر بگیرم . یعنی اینکه ... آیا سوژه خاصی مد نظرتون هست ؟ آیا ایده ای دارید ؟ آیا زاویه ای خاص از آن مناطق می شناسید که اگر به تصویر کشیده شود جالب است ؟ ..... پس منتظر نظراتتون هستم . هر چه سریعتر بهتر چون من باید کم کم برم . نکته مهمی هم که باید گفته شود این است که بعد از تدوین این فیلم ها توسط داداشم . تبلیغ اونها رو توی وبلاگ می زارم تا قابل عرضه به همه در همه ایران باشه . یا علی سرادران شهید عابدی 1 این گفتگو توسط اقای حامد اللهیار با یکی از همرزمان و دوستان سه شهید جناب آقای محمد رضا توانا (که خودشون هم از جانبازان جنگ تحمیلی هستند ) صورت گرفته . لطفا به ادامه مطلب توجه کنید . نمازتان قبول باشد . قبول خداوند بعد از این همه سال آشنایی ، خانواده شهیدان عابدی را چگونه دیده ای ؟ بسیار خانواده متدین و مذهبی ای هستند . دین تنها لقلقه طبانشان نیست و این خانواده با تقدیم سه شهید نشان داده که در عمل پای انقلاب و امام ایستاده است . در طول این همه سال جز خوبی ، کسی چیز دیگری از این خانواده ندیده . فرزندانشان هم همگی اهل انقلاب و جبهه بودند . با شهیدان عابدی از چه زمانی مانوس بوده اید ؟ به لطف همسایگی از همان کودکی در محلات جنوب شهر صمیمیت بین بچه های یک محل آنقدرها هست که انگار برادر همدیگرند و نه فقط یک دوست . پایگاه بسیج مسجد مزین به نام شهید ابوالفضل عابدی است . ظاهرا ایشان اولین شهید این خانواده است . شهید ابوالفضل عابدی از لحاظ سن از دو شهید دیگر بزرگتر بود . بعد از ابوالفضل ، حسن بزرگتر بود و بعد هم علی . سرادران شهید عابدی 2 آیا این ترتیب سن در شهادتشان هم بود ؟ جالب است ابوالفضل که بزرگتر بود ، آخر از همه شهید می شود . کجا ؟ اگر اشتباه نکنم در بمباران هایی که در منطقه کرمانشاه و غرب کشور صورت گرفت به شهادت رسید . ابوالفضل زمان شهادت 22 سال داشت . اولین شهید خانواده کدام یکی از این برادران بود ؟ حسن اولین شهید شد . بعد هم علی . حسن در والفجر چهار به شهادت رسید و علی در والفجر هفت . شما با کدام یک از این شهدا دمخور بودید ؟ بیشتر با ابوالفضل و حسن . آن زمان مسئول پایگاه چه کسی بود ؟ همین شهید ابوالفضل عابدی . الان هم پایگاه ، مزین به نام این شهید است . یادش به خیر ؛ ابالفضل تقریبا بعد از شروع جنگ ، یک پایش در جبهه بود و یک پایش در پایگاه . بچه ها به شوخی می گفتند : انگار ابوالفضل دو نفره شده و همزمان هم در منطقه است هم در مسجد ! خیلی از این شهدایی که می بینید ، به عشق ابوالفضل به وادی جنگ و جبهه کشیده شدند . جاذبه فوق العاده ای داشت خدا بیامرز . سرادران شهید عابدی 3 شهید ابوالفضل عابدی در مسئولیت پایگاه بسیج چگونه عمل می کرد ؟ خیلی کارها را نمی شود با این زبان قاصر بیان کرد . کلمات واقعا کم می آورند . بذری که شهید ابوالفضل عابدی سالها پیش در مسجد حاج عبدالله کاشت ف هنوز هم دارد ثمر می دهد . به شرط آنکه ما در روابطمان ، بنا را بر جاذبه بگذاریم . این مهم است که از صدقه سر دینداری من به نوعی چند نفر به مسجد و نماز و روزه کشانده شوند و الا طرد کردن این و آن که هنر نیست . کار بزرگ شهید ابوالفضل عابدی تربیت جوانانی بود که برای شهادت ، لحظه شماری می کردند . به نظر شما چرا شهدا با سن و سال کم ، کارهای بزرگ می کردند . راز این مهم را در چه می بینید ؟ رسم است که سن ادم ها را با طول سالهایی که زندگی کرده اند حساب می کنند اما اگر بنا باشد ملاک سن و سال آدم ها به جای طول زندگی عمق زندگی باشد ، اغلب ما هنوز در حکم کودکان سه چهار ساله هستیم . اما در مورد شهدا این طور نیست . شما نگاه کنید ؛ اغلب فرماندهان زمان جنگ بین 20 تا 25 سال سن داشتند . خیلی از آنها هم دوره های خاص آموزش نظامی را ندیده بودند اما در مدیریت و فرماندهی کاری کرده بودند که دل همه بسیجیان را برده بودند . ابوالفضل هم همین طور بود حالا اینکه شما پرسیدید راز این قضیه چیست ، من فکر می کنم یکی اینکه شهدا به آنچه شعارش را می دادند عمل می کردند وکاری هم که انجام می دادند خالصانه بود به همین خاطر حرفهایشان اثر داشت . از طرفی در تربیت و هدایت بچه های محل و اهل پایگاه از دریچه دوستی و محبت وارد می شدند . سرادران شهید عابدی 4 کمی از شهید حسن عابدی برایمان بگویید . با حسن در جبهه با هم بودیم ؛ از آموزش تا شهادت . حسن هم خیلی شیرین و دوست داشتنی بود . هر کسی او را می دید عاشقش می شد . فوق العاده نورانی بود . اولین بار که به جبهه اعزام شدید چه زمانی بود ؟ اولین بار با حسن رفته بودیم منطقه . بعد از عملیات بیت المقدس ( آزاد سازی خرمشهر ) بود . چند سالتان بود ؟ حدود 16 سال . شهیدان حسن خانی و علی اصغر سینکی هم بودند . خیلی های دیگر هم بودند . آن زمان رسم بود بچه محلی ، جبهه می رفتند ؛ به خصوص در جنوب شهر این طور بود . بعد از هر عملیات هم چند نفر از بچه ها به شهادت می رسیدند . و خب ، تا چند وقت خیلی مبهوت و غم زده بودیم . بارزترین خصوصیت اخلاقی شهید حسن عابدی چه بود ؟ ما از طریق مسجد به پادگان امام حسین اعزام شدیم . جهت تمرین و آموزش در آنجا خیلی با حسن محشور بودم . من مهم ترین ویژگی شهید حسن عابدی را صبور بودن این شهید می دانم . عجیب آدم با متانت و صبوری بود . سرادران شهید عابدی 5 در این باره خاطره ای دارید ؟ خب یادم می آید در یکی از شب های آموزش که برف شدیدی هم گرفته بود ، ما را پا برهنه آوردند در محوطه پادگان . خب احتمال داشت عملیات به جای جنوب در جبهه غرب باشد . پس لازم بود برای شرایط خاص جنگ در چنین مناطقی آماده شویم . با همه این حرفها تمرین با پای برهنه روی برف کار اسانی نیست و خب ، بودند بچه هایی که به یک نوعی می خواستند از این تمرین در بروند . اما شهید حسن عابدی هیچ وقت اهل جا زدن نبود . هنوز خاطرم هست که بنده خدا تا چند روز به خاطر دویدن در برف ف پا درد داشت ولی دو مرتبه که قرار بر تمرینی می شد ، قبول می کرد و اصلا اعتراض نمی کرد و خرده نمی گرفت . اخیرا باب شده که عده ای مدام می گویند شهدا هم مثل دیگران آدم هایی زمینی بودند و آنچنان فرقی با سایرین نداشتند . آیا شما این نظریه را قبول دارید ؟ به یک معنی بله ، به یک معنی خیر . ما درباره وصف شهدا دچار یک نوع افراط و تفریط شده ایم . گاهی آنها را تا حد معصومین بالا می بریم که این اشتباه است . گاهی هم به قول شما آنها را کاملا آدم هایی معمولی فرض می کنیم که این هم درست نیست اگر شهدا را درست همانطور که زندگی کرده اند برای نسل جوان تصویر کنیم ، بهترین تبلیغ را کرده ایم . نه لازم است آنها را به عرش ببریم و نه ناچاریم آنها را به فرش بیاوریم . گفتن واقعیت البته از دریچه حقیقت چاره کار است . سرادران شهید عابدی 6 اگر ممکن است برای حرفتان درباره شهدای عابدی مصداق بیاورید . همین شهید حسن عابدی مثل من نوعی به جبهه می رفت ، مرخصی می آمد ، اهل نماز و روزه بود و این قبیل مسائل . ولی فرق در چیست ؟ چرا خداوند او را برای شهادت لایق دانست و امثال بنده را نه . یک مثال بزنم . در همان دوره آموزشی در پادگان لشکر امام حسین (ع) ، گاهی می شد که بنا به دلایلی شب ها بیدار می شدیم . شاید باورتان نشود اما حسن را همواره در حال نماز شب و دعا و تضرع می دیدم . با یک خضوع و خشوع خاصی و همه اینها را تا آنجا که برایش ممکن بود طوری انجام می داد که کسی متوجه نشود . اما حالا طرف برای دو رکعت نماز واجبش کلی سر خدا و خلق منت می گزارد ! پس اگر شهدا معصوم نبودند که نبودند این طور هم بنود که دقیقا عین ما باشند . با امثال بنده در تمام شئون زندگی تفاوت های بسیاری داشتند . خود من ، خیلی شده که حرفی زده ام بعد پیش خودم گفته ام : ای کاش فلان حرف را نمی زدم ولی خدا شاهد است یک بار از حسن حرف نابجا یا از آن طرف سکوت نابجا ندیدم . خدا رحمت کند خیلی جلوتر از سنش بود و اگر شهید شد حقش بود و به قول امام شهدا در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند و ما چه می دانیم عند ربهم یرزقون چیست . حسن عابدی در چه عملیاتی شهید شد ؟ والفجر چهار . در چه منطقه ای ؟ فکر می کنم ارتفاعات کانی مانگا . سرادران شهید عابدی 7 شما هم با ایشان بودید ؟ من به دلیل تخصصم در گردان تخریب بودم ولی ایشان در گردان رزمی بود و توفیق نداشتم که با ایشان تا لحظه شهادت همراه باشم . ظاهرا پیکر ایشان سالها بعد پیدا شد . بله . 10 و 15 سال بعد از جنگ پیکر ایشان برگشت . البته همه می دانستند شهید شده ، چون بچه های محل با هم به آن عملیات رفته بودند و خبرها را آوردند . از آحرین دیدارتان با حسن بگوئید . در منطقه قلاجه بود . قبل از والفجر چهار ؛ در اردوگاهی که فرماندهی اش با حاج همت بود . سرادران شهید عابدی 8 بعد از اینکه گفتگویم با آقای توانا به اتمام رسید . با ایشان خداحافظی کردم و بعد از طی مسافتی کوتاه از مسجد وارد مغازه پدر شهیدان عابدی شدم . مغازه ای که واردش شدیم عرض و طولی نداشت . اما قدمتی 60 ساله داشت . هم سن و سال یر مرد بود و چین چروک را می شد بر در و دیوار مغازه جگرکی پیرمرد دید . یک ربعی بیشتر مزاحم پیرمرد نبودیم اما در همین وقت کم ، مشتری های فراوان مغازه کوچک خبر از کاسبی حلال پدر شهیدان عابدی می داد . کهولت سن مجال بیشتری برای مصاحبه با پیرمرد به ما نداد ؛ گر چه حرفه ایش مختصر و بسیار مفید بود . حافظه پدر شهیدان عابدی در گذر سالیان دراز می توانست پر از رمز و رازهای ناگفته باشد اما این همه عمر پر برکت و پر حرکت حافظه پیرمرد را تقلیل داده و تحلیل برده بود با این حال هر چه بود ، او پدر سه شهید بود . جایگاهش را نزد خدا خیلی خوب می توان حدس زد . سلام حاج آقا . علیک سلام چه خبر ، جاسبی خوبه ؟ شکر ، شکر خدا . چند ساله این مغازه را دارید ؟ نزدیک 60 سال . لابد با این جگرکی خاطره های دارید ؟ خیلی ؛ به خصوص که این مغازه بوی پسرانم را هم می دهد . بچه ها در کاسبی کمکتان هم می کردند ؟ آره خب . ابوالفضل ولی بیشتر کمک می کرد . حسن و علی زود شهید شدند . سرادران شهید عابدی 9 حاجیه خانم در قید حیات هستند ؟ خیر . چند سال پیش فوت شدند . خدا بیامرز مادر بچه ها خیلی بعد از شهادتشان غصه می خورد . البته از اینکه آنها را برای اسلام داده بود راضی بود ولی خب مادر بود دیگه ! از شهیدانتان کمی بگویید . هر کدام از بچه ها که شهید می شدند آن یکی می گفت : من هم باید بروم منطقه . اصلا آنقدر که در جبهه بودند در خانه نبودند . همه اش به اسلام و انقلاب فکر می کردند . سن و سالی از من گذشته ، زیاد یادم نمی آید .. حسن اما می دانم پیکرش دیر برگشت . { بغض می کند } مادر بچه ها خیلی خوشحال شد که حسن برگشت . بعد هم خودش رفت . همان بغل دست بچه ها خاک است . قطرات اشک پدران شهید عابدی ، بهترین خاطره ای بود که او می توانست از شهیدانش برایمان بگوید . از هر خاطره ای بهتر ، آن بغض پیرمرد بود که شکست . متاثر بودن پیرمرد کاملا قابل لمس بود ولی او هرگز متاسف نبود . آنجا که در کلام آخر گفت : خدا به ما عزت داد با این سه شهید ، برای چی پشیمان باشم . هنوز هم پای کار هستیم . حتی اگر لازم باشد خودم هم آماده ام . این جگرها را نگاه نکن ، ما جگر شیر داریم ! سرادران شهید عابدی 10 بعد از همرزم این شهدا و پدر بزرگوارشان به سراغ یکی از پسر عموهای بزرگوارشان جناب آقای مصطفی عابدی نشستم . از پسر عموهایتان بگوئید . من با ابوالفضل ، حسن و علی تنها یک رابطه خانوادگی نداشتم بلکه با هم دوست بودیم . هم محل هم بودیم . در زمان جنگ با کدام یک از این شهدا همرزم بودید ؟ با حسم بیشتر در جبهه بودم . کجا ؟ در اردوگاه قلاجه ما جزء بچه های لشکر 27 محمد زسول الله ( ص ) بودیم . دقیقا پنج ماه و 27 و روز با حسن بودم . سرادران شهید عابدی 11 خاطره ای از آن ایام دارید ؟ جمعمان آن زمان جمع بود . همه بچه محل ها در یک چادر بودیم . عجب دورانی بود . خاطره هم زیاد است .مثلا من چون یک مقدار از حسن بزرگتر بودم زودتر اعزام شدم ؛منتها شناسنا مه ام را دستکاری کردم تا بتوانم به منطقه بروم . یک روز حسن به من گفت : مسئولین پایگاه با اعزام من مخالفند و می گویند سن تو کم است . نشستیم با یک تیغ و خودکار شناسنامه اش را درست کردیم . بعد که مشکل حل شده ، انگار بال و پر گرفته باشد . آنقدر ذوق زده شد که حد و حساب نداشت . از لحظه شهادت حسن عابدی چیزی در خاطرتان است ؟ متاسفانه من چند روز زودتر از شهادت حسن ، مجروح شدم و برگشتم عقب . سرادران شهید عابدی 12 از شهید علی عابدی بگوئید . علی کوچک ترین شهید این خانواده است . خانواده عابدی هفت برادرند . سه تا شهید و یک جانباز تقدیم انقلاب کرده اند . علی یکی دو باری آمد جبهه و برگشت و خیلی زود در والفجر هشت شهید شد . فکر کنم 15 یا 16 سال بیشتر نداشت . علی هم ابتدا خیلی اذیت شد سر جبهه آمدن . نکته ای که درباره ی علی به ذهنم می رسد این است که این شهید با توجه به اینکه تازه به سن تکلیف رسیده بود اما رفتارش مثل یک انسان با تجربه از سر متانت و پختگی بود . آنقدر به احکام مسلط بود که در بسیاری از موارد که سوالات شرعی پیش می آمد ، راهنمای ما و دیگر دوستان بود . چهره فوق العاده محبوب و دوست داشتنی داشت . و ابوالفضل عابدی ! ابوالفضل که گل سر سبد محله بود هنوز هم خیلی ها با نام و مرام این شهید در محل زندگی می کنند . ابوالفضل عابدی آن اواخر ، علاوه بر فرماندهی پایگاه جانشین تیپ ویژه پاسداران هم شده بود . سرادران شهید عابدی 13 تحصیلاتش تا چه حد بود ؟ دانشجوی دانشگاه شریف بود . ابوالفضل آنقدر درست کردار بود که در دانشگاه ، در محل کار و در محله سر اسمش قسم می خوردند . خیلی از بچه های محل هنگام بروز مشکلات همیشه می گویند اگر ابوالفضل بود ، به راحتی مشکلات را حل می کرد . جای خالی اش خیلی در پایگاه بسیج احساس می شود . باور کنید این را فقط من نمی گویم . به روایت خیلی ها دیگر در کل محله شقاقی هنوز چنین شخصیتی را کسی ندیده ، یعنی به جاذبه ابوالفضل و به خوبی او هنوز نیامده . خوب است به عنوان حسن ختام این مصاحبه خاطره ای هم از مادر شهیدان تعریف کنید . اتفاقا خاطره بسیار جالبی است . همان طور که می دانید شهید حسن عابدی مفقود الاثر بود . چون خانواده تقریبا از شهادت حسن مطمئن بود برایش یک سنگ قبر یاد بود در بهشت زهرا درست کردیم . بعد هم که علی و ابوالفضل شهید شدند این سنگ قبر دقیقا شد بین مزار علی و ابوالفضل . تا اینکه بعد از 15 سال پیکر حسن برگشت . اما این وسط یک نکته خیلی عجیب بود : هر چه ما تلاش کردیم سنگ قبر یاد بود کنده شود تا پیکر حسن را درونش بگذاریم کنده نشد که نشد . به ناچار حسن را آن طرف ابوالفضل ( و نه بین علی و ابوالفضل ) به خاک سپردیم . چند سال پس از این ماجرا مادر شهیدان که به کربلا رفته بود در شهر کاظمین فوت شد و چون وصیت کرده بود کنار پسرانش خاک شود رفتیم همانجا خاکش کنیم . یک آن به فکرمان رسید که دوباره سنگ قبر یاد بود بین ابوالفضل و علی را اگر شد بکنیم . جالب بود . با اندکی تلاش این سنگ از جا کنده شد ؛ خیلی راحت ! همان سنگ قبری که قبلا آن همه ما را اذیت کرده بود این بار به راحتی جدا شد و شاید تقدیر خداوند این بود که اینجا یعنی بین مزار دو شهید ، جای مادرشان شد . اجابت نیزه را سرور من بستر راحت کردی شام را غلغله صبح قیامت کردی به لب تشنه ات آن روز اشارت می کرد خاتمی را که در انگشت شهادت کردی عقل می خواست بمانی به حرم ، اما عشق گفت بر نیزه بزن بوسه ، اجابت کردی بانگ لبیک که حجاج به لب می آرند آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی اکبر و قاسم و عباس کجایند ، کجا ؟ عشق! چون این همه را بردی و غارت کردی ! چیست در تو ؟ همه امروز تو را می جویند این تن بی سر سرور ! چه قیامت کردی !! باز من ماندم و صد کوفه غریبی ، هیهات گرچه آزاد مرا تو ز اسارت کردی محمد علی عجمی پیکر خوشید دشت می بلعیدکم کم ، پیکر خورشید را برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها گیسوان خفته در خاکستر خورشید را بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند پیکر از بوریا عریان تو خورشید را چشم های خفته در خون شفق را وا کنید تا ببیند کهکشان پر پر خورشید را نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود کاروان می برد نیم دیگر خورشید را کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را آه اشترها چه غمگین و پریشان می روند برفراز نیزه می بینم سر خورشید را سعید بیابانکی سردار شهید یسری 1 داور یسری در 28 فروردین 1332 در کوچه معمار اردبیل ، از مادری به نام سلمه نجد آبادی و در خانواده متدین و مذهبی و کم در آمد به دنیا آمد . داور در اول مهر 1338 به همراه برادر کوچکترش ( جعفر) به دبستان کمال رفت و در سال 1343 دوره ابتدایی را تکمیل کرد . او در انجام تکالیف درسی جدی بود و از مدرسه که بر می گشت بدون اینکه پدر و مادرش یادآوری کنند تکالیف را انجام می داد . داور در همان سال به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و در اول مهر 1341 در پایه چهارم ابتدایی در تهران شروع به تحصیل کرد و تا سال 1343 تحصیلات ابتدایی را در تهران ادامه داد . وی از دوران کودکی کار و تلاش را دوست می داشت . در تهران در کنار تحصیل ، در تعمیرگاه رادیو و تلویزیون دایی اش کار می کرد . مدتی هم در یک قنادی مشغول کار بود . تابستانها از طریق کار ساختمانی هزینه تحصیلات خود را تامین می کرد و باقیمانده دستمزدش را صرف هزینه تحصیلی و پوشاک برادر و خواهرش می کرد . درسال 1344 داور به همراه خانواده از تهران به اردبیل بازگشت و در همان سال وارد دبیرستان آیت الله سعیدی شد و از سال 1347 در هنرستان کشاورزی اردبیل له تحصیل پرداخت . در همین دوره از هر فرصتی برای مبارزه با رژیم شاه استفاده می کرد . بعد از پایان هنرستان و اخذ دیپلم در سال 1350 به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی را در پادگان آموزشی کرج طی کرد . در همین پادگان برای اقامه نماز جماعت در ارتش دوران شاه همت گمارد .او را به دلیل مبادرت به این کار بازداشت و شکنجه کردند و نماز جماعت را ممنوع نمودند . اما سربازان بعدا اقامه نماز را ادامه دادند. در سال 1352 در آموزشگاه متالوژی ذوب آهن اصفهان در رشته طراحی متالوژی مشغول به تحصیل شد و همزمان با تحصیل ، جلسات تدریس قرآن را در مسجد زرین شهر اصفهان برپا داشت تا جوانان را با این کلمات وحی آشنا سازد . داور در مرداد ماه 1357 از مرکز آموزشی متالوژی اصفهان به دلیل محکومیت سیاسی و فعالیت علیه رژیم شاه اخراج شد . بعد از اخراج از دانشگاه ، به زادگاه خود ( اردبیل ) بازگشت . سردار شهید یسری 2 سلمه خانم که در درستی و صداقت گفتار در نزد خویشان و بستگان زبانزد است تعریف میکند : دو ماه قبل از تولد داور ، شبی در خواب ، سیدی از اولیا به من بشارت فرزند سری را داد که از صالحان زمین است . او قنداق و پیشبندی را که نام علی اصغر بر آن نقش بسته بود به من داد و سفارش کرد که نام داور را برای فرزندت انتخاب کن و از طفل خود مراقبت نما که وی مورد توجه است . سردار شهید یسری 3 یکی از همکلاسی های او در دوره دبیرستان می گوید : " ماه رمضان بود و در سوز سرمای شدید زمستان یک روز صبح ، داور ساک به دست آمد و گفت : " شعبان ، از دیشب غسل برای من واجب شده است . پول داری به من قرض بدهی ؟ با تاسف جواب منفی دادم . با هم قدم زنان راه افتادیم . باد سرد بر سر و رویمان سلاق می کشید . در گوشه ای خلوت بلور ضخیم یخ را شکست و لباس ها را در آورد و در آغوش زنجیره شیشه ای از آبها خزید و با ملایمت و آرامش فرضیه غسل را انجام داد و بی آنکه خم به ابرو بیاورد، از آب در آمد و لباس پوشید . " سردار شهید یسری 4 یکی از همرزمانش در این باره می گوید : " نمی دانم برای چندمین بار قرار بود به اتاق عمل برود . از ناحیه شکم چنان جراحت عمیقی برداشته بودند روده اش نمایان بود . از آنجا که بارها از قسمت های سالم بدنش بریده و برای ترمیم اعضای دیگرش استفاده کرده بودند ، وجود نازنینش به گل پرپر شده ای می ماند . جراحان می خواستند بار دیگر پیکرش را تحت عمل قرار بدهند . یکی از پرستاران با حیرت و شگفتی تعریف می کرد : " من تا به حال چنین مجروح مقاوم و صبوری ندیده ام . با این حال زمانی که بستری بود و از شدت درد کسی نمی توانست حتی به او دست بزند ، باز هم مشتاقانه با خدا راز و نیاز می کرد . " سردار شهید یسری 5 داور که اولین فرزند خانواده بود در دامن پدر و مادری رشد کرد که در انجام فرائض دینی مراقبت داشتند . داور از همان نوباوگی به تلاوت قرآن توسط پدر و مادر بزرگ قرائت می شد ، علاقه مند شد . او با ضوق بسیار در مقابل انان می نشست و با گوش جان، آیات قرآنی را فرا می گرفت . بدیت ترتیب قبل از رفتن به مدرسه ، قرآن خواندن را فراگرفت و هنوز به دبستان راه نیافته بود که با صدای دلنشین ، اذان می گفت .با گذشت ایام بزرگ شد ولی رشد روحی او قابل مقایسه با جسم نحیفش نبود . از حدود 11 سالگی نماز می خواند و با وجود جسم نحیف و سن کم ، روزه می گرفت و همواره پایبند نماز جماعت بود . پدرش در این باره می گوید : یادم هست که در سنین تحصیلی ، در شب های سرد در راهرو به راز و نیاز می نشست و با صدای خوش و دلنشینی قرآن می خواند . سردار شهید یسری 6 جعفر یسری برادر داور درباره فعالیتهای او در قبل از انقلاب می گوید : " فعالیت های مذهبی و انقلابی داور از سال 1348 شروع شد که به همراه پیرزاده و سایر همرزمانش جلسات و محافل مذهبی تشکیل می دادند . در تهیه ، تکثیر ئ توزیع اعلامیه های حضرت امام ( ره ) فعالیت می کردند و چگونگی شهادت افراد انقلابی ( مانند زندگینامه آیت الله سعیدی ) را در زمان طاغوت به صورت شبانه در شهر پخش می نمودند . سردار شهید یسری 7 این عزیز با پیرزاده و تنی چند از دوستان دیگر پیمان آخرت بستند و با هدایت آقایان محسن قرائتی و هادی غفاری ، برنامه ریزی به منظور خودسازی انقلابی را شروع کردند . آنها هفته ای سه روز روزه می گرفتند و از مبطلات و محرمات دوری می گزیدند . اولین برنامه آنان ساده زیستی و ساده پوشی بود . روزه داری منظم و سه روز در هفته شاید تا آخر عمر ادامه داشت . از دیگر مشخصات بارز وی نمازها و راز و نیازهای عاشقانه بود که در کمتر کسی می توان سراغ گرفت . تعبد و اخلاق او به حدی بود که ذکر خدا و حمد و تکبیر در هیچ شرایطی از زبان صادقش فراموش نمی شد . انجام نوافل و مستحبات مورد علاقه شدید داور بود . بعد از عر نمازی ، با حالت مخصوص زیارت عاشورا را می خواند و آنگاه به سجده می رفت و مدت مدیدی در این حالت باقی می ماند . به تهجد و شب زنده داری مقید بود و به صلوات و اذکار اهمت فراوانی می داد . با وجودی که نماز و روزه قضا نداشت غالبا روزه دار بود و نماز به جاری می آورد و دائم الوضو بود . روحیه معنوی و عبادی داور در دوران جوانی پدیدار شده بود . سردار شهید یسری 8 بعد از پایان دوره آموزشی ، با وجود کسب امتیاز بالا به جای انتخاب زادگاهش ، خدمت در سیستان و بلوچستان را برگزید و در کسوت سپاه ترویج آبادانی در بهپور و ایرانشهر فعالیت می کرد و برای آموزش های مذهبی و سیاسی بین مردم جلسات شایسته تشکیل می داد . سردار شهید یسری 9 حجت الاسلام والمسلمین عراقی (قائم مقام نماینده امام در سپاه ) که داور مدتها از نزدیک با وی در دفتر نماینده حضرت امام ( ره ) همکاری داشته است ، می گوید : " گاهی انسانی را به تقوی و گاهی به اخلاص و نیز به شجاعت ، بعضی را به صفا و وفا و برخی را به تواضع و فروتنی ، مبارزه و خستگی ناپذبری توصیف می کنند . هر یک از کمالات فوق می تواند قامت انسانی را بیاراید . هر یک از صفات فوق را در وجود یک انسان شاید راحت تر بتوان یافت اما انسانی که مجمع فضائل و کمالات باشد به سختی هم یافت نمی شود . داور ، هنرمندی بود که ارزشهای عالی را در وجود خود با ظرافت کامل به تصویر کشیده بود . قامت داور ، آراسته به پوشش فضیلت ها بود . او به میدان جنگ و جهاد مشتاقاه می شتافت اما شجاعتش تنها در میدان رزم ختم نمی شد بلکه شجاعت در مبارزه با نفس و هم در میدان نبرد را توامان داشت . زهد و سادگی در زندگی از ویژگی های با ارزش وی بود ." سردار شهید یسری 10 در 28 دی ماه 1361 با خانم منصوره کاظمی شیرزاد مه معلم پرورشی بود ، ازدواج کرد . ثمره این ازدواج ، تولد یگانه فرزند داور به نام فاطمه است . در آخرین دیدار با همسرش به ایشان می فرمایند : " برای من آرزوی شهادت نکنید ف بلکه آرزوی رضای پروردگار را کنید و اگر در این راه شهادت نصیبم شد که زهی سعادت . " همچنین همسر ایشان می فرمایند که داور یسری انسانی بود که هم کردار و هم گفتارش در جهت جلب رضای الهی بود . سردار شهید یسری 11 داور در دوره انقلاب به همراه 12 نفر از دوستان و همفکرانش ، زیر نظر آیت الله مشکینی و حجت السلام هادی غفاری هسته مقاومت تشکیل داد و به عنوان مسئول هسته گروه نظامی موتلفه اسلامی به فعالیت های انقلابی پرداخت . او در زیر شلاق دژخیمان ، تکبیر می گفت و با هر ضربه حسرت آه گفتن را به دل مزدوران می گذاشت و آنان را چون گرگی در کشتن خود حریص می نمود . او همچنان در زندان مقاومت می کرد تا آنکه در اثر تظاهرات مردم در سال 1357 تا پیروزی انقلاب حضور فعالانهای در مبارزات مردم اردبیل داشت و رهبری برخی جناح های شهر را بر عهده گرفت . نادر برادر کوچکتر داور در روز 23 بهمن 1357 و در جریان مبارزه مردم علیه رژیم شاه در درگیری با عناصر ساواک و شهربانی اردبیل به شهادت رسید . با پیروزی انقلاب ، داور به عنوان یکی از چهره های انقلابی و موثر شهر اردبیل با مشورت عده ای از مسئولین شهری به تشکیل گروه ضربت کمیته انقلاب اسلامی همت گماشت . سردار شهید یسری 12 داور ، یک ماه بعد در چهار شهریور 1358 از فرودگاه مهرآباد به قصد جمهوری عربی سوریه حرکت کرد . بعد از سه ماه اقامت در سوریه به لبنان عازم شد و به مبارزین فلسطینی پیوست وضمن فراگیری عملیات چریکی و تخریب در جنبش امل لبنان بارها علیه غاصبین صهیونیست مبارزه کرد . سردار شهید یسری 13 بعد از بازگشت از لبنان به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و به آموزش فنون نظامی در پادگان سعد آباد پرداخت و به دلیل لیاقت و شایستگی به عضویت شورای فرماندهی پنج نفره پادگان سعد آباد در آمد . همچنین به همکاری مستمر و تنگاتنگ با شهید چمران پردخات . او در یکی از نشست های دوستانه با دکتر چمران ، ضمن برشمردن نکات ضعف و کاستی اکثر گروههای فعال در لبنان به جمع بندی و نتیجه گیری پرداخت و پیشنهاد کرد گروهی منسجم و متکی به اهداف اصلی در مسیر حرکت حکومت الله تشکیل شود . با شروع جنگ تحمیلی به سوی جبهه شتافت و به همراه شهید جهان آرا فرمانده وقت سپاه خرمشهر در عملیات های مختلف شرکت کرد . تا این که در سال 1359 در خرمشهر مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و به دلیل شکستگی استخوان لگن و قطع عصب پا از ناحیه پای چپ مجروح و جانباز شد . بعد از ترخیص از بیمارستان مجددا به جبهه برگشت و در عملیات آزاد سازی خرمشهر در بهار 1361 شرکت کرد . به دنبال شهادت ابوالفضل پیرزاده فرمانده وقت سپاه اردبیل به دست منافقین به پیشنهاد جمعی از دوستان و مسئولین و حجت الاسلام هادی غفاری مسئولیت فرماندهی سپاه اردبیل را پذیرفت . با ورود به سپاه اردبیل تحول معنوی خاصی در برادران سپاه به وجود آمد . نماز جماعت هر روز بر پا و هفته ای دو بار مراسم سخنرانی انجام می شد . به پیشنهاد داور ، هفته ای دو روز روزه می گرفتند و بدین ترتیب بر حالات روحانی و معنوی محیط سپاه افزوده شد . سردار شهید یسری 14 احمد مخبریان از واحد اطلاعات و پیگری مفقودین نیروی زمینی قرارگاه خاتم النبیاء ( ص) درباره چگونگی شهادت داور می گوید : " در جریان عملیات کربلای پنج در یکی از محورهای شلمچه جهت انتقال پیکر پاک شهدا به خط مقدم رفته بودیم . من که جلوی ستون حرکت می کردم خمپاره ای پشت سرم خورد و مجروح شدم . در پشت سر من ، عزیز دیگری هم مجروح شد و ما دو نفر به زمین افتادیم . ما رابه عقب وانت گذاشتند . دوست عزیزمان داور سریع پرید عقب وانت و دیدم بالای سر من است . به ایشان گفتم که شما از عقب ماشین پیاده شوید . چون منطقه دست انداز داشت گفتند : " من پیاده نمی شود ، به خاطر اینکه سر شما به ماشین می خورد . میخواهم سر شما را نگه دارم . حدودا ده پانزده متر عقب تر آمدیم . دوباره به ایشان گفتم که شما از ماشین پیاده شوید . اینجا جای خطرناکی است . هر آن امکان اصابت خمپاره شصت دشمن می رسید . ایشان یک دستی به سر و صورت من کشیدند " . و مقداری خاک و خون صورتم را تمیز کردند و گفتند : " بگذار من همین جا باشم و سر شما را دارم تا از اینجا رد بشویم " . در همین موقع خمپاره ای به زیر چرخ عقب ماشین خورد و بلافاصله در پاهایم حس کردم که چند ترکش خورده . در همین موقع یک آن سرم را بلند کردم دیدم ایشان از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفته اند و در همین حالت روی صورت من افتادند و شهید شدند ." پیکر پاک شهید داور یسری پس از تشییع با شکوه در گلزار شهدای شهدای اردبیل به خاک سپرده شد . سرداران شهید سجادیان 1 آنچه که در ادامه می آید یادکردی است از شهیدان والا مقام و سادات مکرم ، حمزه ( پدر ) و کاظم ، قاسم ، کریم و داوود سجادیان ( پسران ) در گفتگو با سید جعفر سجادیان ، فرزند ارشد خانواده شهیدان سجادیان : پدرم کشاورز بود و در یکی از روستاهای رودهن به نام "جورد" زندگی می کرد . حاصل ازدواجش پنج پسر و دو دختر بود . مدرسه نرفته بود ولی سواد مکتبخانه ای داشت و به همین دلیل قرآن را به خوبی قرائت می کرد و به احکام مسلط بود . همواره ما را از کارهای حرام نهی و به کارهای حلال تشویق می کرد . از عنفوان کودکی ما را به جلسات قرآن کریم و مراثی اهل بیت (ع) می برد . یادم هست که همه روزه پس از نماز صبح اهالی روستا و پدرم گردهم نی آمدیم قرآن قرائت می کردیم . در زمان حیات آیت الله بروجردی ف پدر مقلد ایشان بود و پس از ایشان به امام رجوع کرد و در آن بحبوبه درگیرها و فضای ویژه امنیتی و پلیسی ، رساله ایشان را نگهداری و مطالعه می کرد . او ارتباط خوبی با علمای قم داشت و همواره پس از سفر به قم و حضور در محضر بزرگان اطلاعات و اخبار روز را برای اهالی روستا می آورد . سرداران شهید سجادیان 2 پدر همواره می گفت که به مال مردم چشک ندوزید و دست درازی نکنید . به درخت مردم نگاه نکنید که دلتان بخواهد از میوه اش بخورید . همیشه به یاد خدا باشید و هر چه می خواهید از او بخواهید . طبق معمول حاج آقا هیچ گاه نماز شبشان ترک نمی شد . به خاطر دارم که در زمانی که زمستان بسیار سختی هم بود ، ایشان جهت گرفتن وضو برای نماز شب ، بیرون می رفتند و در ان سرمای طاقت فرسا وضو می گرفتند . همچنین یادم هست که یکی از اهالی در خواب دید که اسمان سوراخ شده است و هر کاری می کنند نمی توانند آسمان را به حال اولش برگردانند ، ( پدر ایشان آقا سید میر علی بود ) اهالی در خواب او را آوردند . وی توانست اسمان را درست کند و ایشان توانست ستونی برای از بین نرفتن اسمان شود . به راستی هم این چنین بودند . مادرم هیچ گاه مانع رفتن پدر و فرزندانش برای رفتن به جبهه نشد و همواره می گفت : همه تان بروید ؛ چرا که " اسلام " برای پایداری به خون و جان شما نیازمند است . سرداران شهید سجادیان 3 پدرم مکبر مسجد هم بود و اذان زیبایی می گفت . یکی از همرزمانش نقل می کرد : " وقتی اقا سید حمزه با تعدادی از همرزمان به شهادت رسیدند ، به دلایلی که در اثر شرایط جنگ و موقعیت منطقه شکل گرفته بود ف نتوانستیم متوجه شویم که آنها در کدام منطقه به شهادت رسیدند ؛ اما پس از چندی کتوجه نوای دلنشین صدای اذانی شدیم که ما را به سمت خود می خواند . رد صدا را گرفتیم و به محلی رسیدیم که پیکر مطهر شهدای بزرگوار در آنجا قرار داشت . با حیرت تمام متوجه شدیم که این صدای پیر اذان گوی گردان " حاج سید حمزه سجادیان که بود که ما را به آن منطقه رهنمون گردید ، با اینکه مشخص بود مدتی از زمان شهدات ایشان گذشته است ..... سرداران شهید سجادیان 4 از آن جهت که شهید آوینی مستندی را که درباره پدر و برادران شهیدم ساخته است ، "رزق حلال " نام نهاد که ایشان حقیقتا متوجه حلال و حرام بود و اگر رزق حلال نبود ف پدرم چهار فرزندش را تقدیم اسلام نمی کرد و خودش نیز به شهادت نمی رسید . درست در زمانی که منافقان سینما رکس ابادان را به آتش کشیدند و حدود 200-300 نفر ار به شهادت رساندند . ما برادرها به روستایمان رفته بودیم . یادم هست که پس از اقامه نماز جماعت نماز مغرب به امامت پدر بزرگوارمان ، ایشان بین نماز مغرب و عشاء ، رو به ما نمود و گفت : " بسم الله الرحمن الرحیم ، ما زمان شاه سرباز ندادیم و نباید هم می دادیم ولی الان زمانی است که باید سرباز بدهیم و شماها بایستی دوره ببینید و خودتان برای رفتن به جبهه و پیروزی و حفظ انقلاب آماده کنید . " بعد از اینکه این جملات را به ما گفت ، با حالتی خاص گفت : " خدایا ! من این ساعت مقدس را شاهد میگیرم که تا آن اندازه که در فهمم بود ، من امر خدا را به فرزندانم امر کردم و آنها را نهی خدواند ، نهی نمودم " . سرداران شهید سجادیان 5 پدر بعد از شهادت چهار فرزندشان به شهادت رسیدند و هر دفعه که خبر شهادت هر یک از شهدا را به ایشان می دادند ف بسیار آرام و مطمئن به شکرگزاری خدواند می پرداختند . خاطرم هست که ، در حالی که اولین شهدا خانواده ما ، اقا سید داوود و اقا سید کاظم بودند که در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیدند ، اما بدن مطهر آقا سید داوود را نیاورده بودند و تنها بدن مطهر سید کاظم را به ما تحویل دادند و ما نیز عکس اقا سید کاظم را بالای در خانه زده بودیم . در آن زمان پدر ، مشهد بودند و همین که از مشهد برگشتند و عکس فرزندشان آقا سید کاظم را دیدند به محض ورود به خانه ، دو رکعت نماز شکرانه به جا آوردند و گفتند که خدایا این فرزند را که به راه تو تقدیم نمودم از من بپذیر . سرداران شهید سجادیان 6 وقتی خودشان می خواستند به جبهه بروند در اثر کهولت سن بیماری ها و دردهای متعددی داشتند . زانویشان درد می کرد و معده شان ناراحت بود . من مانع می شدم و می گفتم که پدر ف شما چهار فرزندتان را در راه خدا داده اید ف خواهش میکنم که دیگر شما نروید . ایشان در پاسخ به من گفتند که من می روم تا موجب روحیه گرفتن دیگر رزمندگان شوم ، به هر حال هر کس می بایست به وظیفه خودش عمل کند . ایشان در عملیات کربلای 5 عازم و به شهادت رسیدند که بنده نیز با اینکه به دنبال پدر اعزام گردیدم اما نتوانستم در مراسم تدفین ایشان حاضر شوم . سرداران شهید سجادیان 7 پس از شهادت پدر در چهلمین روز از عروج آسمانی ایشان ، در راه برگشت به منزل به چند خارجی برخوردم و چند تا از پوسترهای پدر را که در داخل ماشین بود ، به آنها دادم که یکی از آنها با دست اشاره کرد که صاحب این عکس را در خبرگزاری های غربی و در کشورهایی چون آلمان و .. نشان داده و گفته اند که وی از پدران شهیدی است که چندین شهید در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران داده است ؛ که من نیز تایید کردم که بله ایشان پدر بنده هستند و باعث افتخار بنده و تمام ایرانیان می باشند . سید کاظم هم وصیت کرده بود که من دوست ندارم پس از شهادتم ف برایم سنگ قبر بگذارید چرا که آرزویم این است که " گمنام " باشم و با آنها که بی هیچ نام و نشانی از این دنیا رخت بر می بندند هم طریق شوم . ما برایش یک دختر متدین انتخاب کردیم و پس از از مراجعت وی از جبهه ؛ اما ایشان گفتند که ما عملیات گسترده ای را در پیش داریم و باید به جبهه برگردم اگر در این عملیات شهید شدم که خواسته ام به اجابت رسیده و اگر لیاقت شهید شدن نداشتم ، پس از عملیات ازدواج میکنم. این چنین شد که او رفت و با آقا سید داوود در یک روز به شهادت رسید و بدنش را درست پس از شهادتش برای ما آورند و سه برادر دیگرم تا مدتها مفقودالاثر بودند . سرداران شهید سجادیان 8 سید کریم نیز که کوچکتر بود ، حدود 17 - 18 سال بیشتر نداشت و نزدیک به شش ماه در جبهه گمنام بود . پس از شهادت سید کاظم و سید داوود ف پدرم به من امر کردند که بروم ببینم که سید کریم کجاست . من نیز رفتم به سمت گیلان غرب و از آنجا هم رفتم به سمت گیلان غرب و از آنجا هم رفتم به گردان مربوطه اش و از فرمانده اش پرسیدم که آقا سید کریم کجاست ؟ فرمانده رو کرد به من و گفت : " آقا سید جعفر . شما یک برادر گمنام داری و من یک چریک گمنام . ایشان الان هفت – هشت ماه است که در خاک عراق با حزب الدعون همکاری می کند . " بعد از شهادت سید داوود و سید کاظم ، سید کاظم به مرخصی آمد در حالی که از شهادت برادرانش خبر نداشت . پس از 20 روز بیماری سختی که بر او عارض شده بود ، از وی پرسیدیم که این مدت کجا بوده و چه می کرده ؟ توضیح دادن که برای انهدام یکی از پل های متحرک عراق به آنجا رفته بودیم که محاصره شدیم و نزدیک به هشت ساعت در زیر آب یکی از نهرهای کردستان عراق مخفی شویم و تنها با استفاده از یک نی هوای لازم برای تنفس را کسب نمائیم و این کار بعضی از ماها در آنجا بود . سرداران شهید سجادیان 9 من و سید قاسم در زمانی که سید داوود و سید کاظم به شهادت رسیدند در جبهه بودیم . لشکر 27 محمد رسول الله (ص) برای شهدا و همچنین شهیدان سجادیان مجلس گرفته بود و من به شدت گریه می کردم که آقا سید قاسم رو به من کرد و گفت : " چرا گریه میکنی ؟ برای شهید که گریه نمی کنند ، اگر خدای ناکرده اینها تصادف می کردند و از دنیا می رفتند و یا اینکه خدای نا کرده ضد انقلاب بودند و ایشان را می گرفتند ، آن وقت چه باید می کردیم ؟ ما باید خدا ار شکر کنیم که اینها راه خودشان را انتخاب کردند و برای دین و نظام اسلامی به شهادت رسیدند . باید دعای ما هم این باشد که به شهادت برسیم . " سرداران شهید سجادیان 10 در یک پاتک بسایر سنگین عراق ، در تنگه ابوغریب ، سید قاسم که آرپی جی زن بود پس از منهدم کردن چند تانک دشمن ف توسط یک هلی کوپتر مورد هدف قرار گرفت و به شهادت رسید . با اینکه ما با هم بودیم نتوانستیم جنازه اش را به عقب بیاوریم ، لذا مسئولین هم به دلیل شدت پاتک دشمن اجازه ندادند که برای جمع آوری اجساد شهدا برویم . تا اینکه پس از چندین سال ، بچه های تفحص پیکرش را پیدا کرده و آوردند تحویلمان دادند . سرداران شهید سجادیان 11 پیش از آنکه سید داوود به جبهه اعزام شود ، ازدواج کرده بود . همچنین به دلیل اینکه در حین وضع حمل خانمش در جبهه بود ف وقتی بچه اش به دنیا آمد ف و در روزش شد ، بچه را به جبهه بردیم و در آنجا ف وی بچه اش را دید . او وقتی برای پدر و مادر و دوستان نامه می نوشت ؛ همواره تاکید می کرد که یار و یاور اسلام باشید . سرداران شهید سجادیان 12 شهید سید داوود سجادیان ......آخرین سخن من با امت شهید پرور ، بدانید که من اولین شهید نبودم و آخرین آنان نیز نخواهم بود . چرا که تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هم هستیم چرا که : ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست ............. سرداران شهید سجادیان 13 شهید سید کریم سجادیان ......ای پدر و مادر عزیزم می دانیم که من برای شما پسر خوبی نبودم . امیدوارم که مرا ببخشید و تو ای مادر به خدا دوستت دارم واقعا قهرمانید . با اینکه دو تا از پسرهای جوانتون شهید شده اند جوان دیگری را به جبهه فرستادید . ..... سرداران شهید سجادیان 14 شهید سید ابوالقاسم سجادیان ..... اما گوش به فرمان رهبر عزیزمان باشید . تا کفر از این دنیا برکنده شود . مادرم ان شاء الله خداوند صبر عظیم بدهد به شما و برای ما ناراحتی نکنید ........... سرداران شهید سجادیان 15 شهید سید کاظم سجادیان ........آری آنها که رفتند کاری حسینی کرده اند ولی آنها که مانده اند کاری کنند . ..... با تشکر از برادر عزیزم : " عبدالله حق گو " |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |