سردار
شهيد صادق
مكتبي در سال
1342 در خانواده
مذهبي در
روستاي محمد
آباد گرگان
چشم به جهان
گشود .
تحصيلات
ابتدايي را
در روستاي
خود به پايان
رساند و جهت
ادامه تحصيل
به گرگان
عزيمت نمود .
شهيد در سال 1358
به عضويت
سپاه در آمد و
در همان آغازين
روزهاي خدمت
خالصانه خود
به استان
مظلوم
سيستان و
بلوچستان
عازم گرديد .
به واسطه
انجام
فعاليت هاي
كليدي در
واحد
اطلاعات و
عمليات مورد
توجه جدي
اشرار منطقه
قرار مي گرفت
، از اين رو
آنان با تمام
توان خود در
پي فرصتي
براي ضربه
زدن به او
بودند .
شهيد پس از
حضور موثر در
سيستان و
بلوچستان به
جبهه هاي
جنوب عزيمت
كرد و در
آغازين ايام
حضور خود در
عمليات غرور
آفرين « فتح
المبين » خالق
صحنه هاي
شگرفي شد كه
در اين
عمليات براي
ساعاتي به
اسارت
نيروهاي حزب
بعث در مي آمد
كه به خواست الهي
مدت اين
اسارت به
درازا نكشيد
وايشان
مجدداً به
آغوش
نيروهاي
اسلام باز
گشت . اسارت او
هرگز مانع از
رفتنش به
جبهه هاي نور
عليه ظلمت
نمي شدند
بلكه با
انگيزه اي
بيشتر از قبل
در معركه هاي
جنگ حضور
پيدا مي كرد .
شهيد در
ادامه حضور
مستمر خود در
جبهه هاي
جنوب ، در سمت
فرماندهي
گردان « علي
ابن ابيطالب »
به هنگام
انهدام
سنگرهاي
دشمن از
ناحيه ران پا
دچار
مجروحيت مي
شد . شهيد
مكتبي پس از
سال ها
مجاهدت و اين
بار در مقام
فرماندهي
گردان « حمزه
سيد الشهدا »
در روزهاي
آخر سال 1364 در
جاده فاو ـ ام
القصر ، در
حوالي
كارخانه نمك
به درجه رفيع
شهادت نائل
مي آمدند و به
شكل شايسته
از خداوند
متعال مزد
سال ها
مجاهدت و
تلاش خود را
در راه
اعتلاي كلمه
اسلام و
انقلاب گرفت. روحش
شاد و راهش پر
رهرو .
در
ذيل مي آوريم
فرازي از
وصيت نامه
معنوي اين
سردار شهيد
را مي آوريم :
«خداوندا
! رحمتي كن كه
آن چنان كه تو
دوست داري
بميرم و در
لحظه مرگ ،
مالامال از
عشق تو باشم .
خدايا چگونه
وصيت نامه
بنويسم در
حالي كه
سراپايم را
گناه و معصيت
، سراپايم را
نقص و
نافرماني
فرا گرفته
است ، اگر چه
از رحمت و
بخشش تو
نااميد
نيستم ، ولي
ترسم از اين
است كه
نيامرزيده
از اين دنيا
بروم . مي ترسم
از من راضي
نباشي ، اي
واي بر من كه
آن روز سيه
روز باشم .
خدايا ! چقدر
دوست داشتن
تو زيباست و
اين زيبايي
در راس همه
زيبايي ها
قرار دارد » .