تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

خاطره

محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه مي‌گیرند مي‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد

 

منبع : وب سایت شهید آوینی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره

سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمي‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه مي‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود مي‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیري‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست.
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره

هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كردیم لبخند مي‌زد و مي‌گفت‌: "من همسری مي‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر مي‌كردیم شوخی مي‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین مي‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه مي‌گفت‌:

            عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده                      سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
            عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست                    تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان مي‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

دوران سربازی

در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.

ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، مي‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بي‍خبران فرمان مي‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »

امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم مي‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:51 |  داغ کن - کلوب دات کام

تولد


به روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.

هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست مي‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری مي‍بخشید.

پدرش از دوران كودكی او چنین مي‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبی او را نمي‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 10:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

دیدار


وقتی از اولین دیدارش با حضرت امام ( ره ) برگشت ، تا مدتها از نشئه این دیدار سرمست بود . خودش می گفت : " خیلی منقلب شده ام . "
پرسیدم آنجا چه اتفاقی افتاد ؟
گفت : " دست آقا را بوسیدم . امام دست خود را به محاسن من کشید . در آن لحظه که امام این کار را کرد ، من دیگر در حال خودم نبودم . حالتی به من دست داد که تا زنده ام فراموش نخواهم کرد . "
او قبلا هم امام (ره) رت دیده بود . اولین روزی که ایشان به ایران آمدند . همت میان جمعیت مشتاق در بهشت زهرا (س) ، امام (ره) را دیده بود ولی ان دفعه با این دفعه تفاوتهای بسیاری داشت .
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:7 |  داغ کن - کلوب دات کام

امضاء


زمانی که شهید سید محسن صفوی فرمانده سپاه شهررضا بود همت هم فرمانده سپاه پاوه بود . همت به صفوی علاقه زیادی داشت .
یک روز همت به شهررضا آمده بود . کارت عضویت سپاه او باید تمدید اعتبار می شد . به همین خاطر کارت را به سپاه شهر رضا داد که اقدام کنند . بعد از تحویل کارت شهید صفوی به او گفت : " شما خودت فرمانده سپاه پاوه هستی ، چه نیازی به کارت شناسائی از سپاه شهر رضا و امضاء من داری ؟ "
همت هم متواضعانه جواب داد : " دلم می خواهد که امضای شما پای کارت شناسائی ام باشد . "
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:5 |  داغ کن - کلوب دات کام

امضاء


زمانی که شهید سید محسن صفوی فرمانده سپاه شهررضا بود همت هم فرمانده سپاه پاوه بود . همت به صفوی علاقه زیادی داشت .
یک روز همت به شهررضا آمده بود . کارت عضویت سپاه او باید تمدید اعتبار می شد . به همین خاطر کارت را به سپاه شهر رضا داد که اقدام کنند . بعد از تحویل کارت شهید صفوی به او گفت : " شما خودت فرمانده سپاه پاوه هستی ، چه نیازی به کارت شناسائی از سپاه شهر رضا و امضاء من داری ؟ "
همت هم متواضعانه جواب داد : " دلم می خواهد که امضای شما پای کارت شناسائی ام باشد . "
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:5 |  داغ کن - کلوب دات کام

انگشت همت


یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان می رود از بس بچه ها حاجی را دوست داشتند می ریزند سر حاجی ، حاجی می گوید : " بی انصاف ها ! انگشت من را شکستید ولی هیچ کدام توجه نمی کنند . دو روز بعد همان بچه ها می بینند که انگشت شست حاجی شکسته و آن را گچ گرفته است ! "
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:4 |  داغ کن - کلوب دات کام

اولین نگاه


اولین بار او را در کردستان دیدم . در کانون مشترک فرهنگی جهاد سپاه در پاوه . محل کانون در ساختمان کهنه و قدیمی بود با حیاطی خاکی که دور تا دور ان اتاقهایی با در و پنجره چوبی قرار داشت . محل اسقرار من و خواهران در اتاق طبقه پائین بود .
همان روز اول ، جلسه ای تشکیل شد که من هم در آن شرکت داشتم . در این جلسه بود که برای اولین بار با نام و چهره ابراهیم اشنا شدم . البته در آن زمان به " برادر همت " معروف بود . جوانی با قدی متوسط ، محاسنی سیاه و بلند ، چهره ای کشیده و بسیار جدی .
با پیراهن وشلوار کردی آمد و در جلسه نشست . موهای سرش خیلی بلند بود . چون صورتش نیز در اثر تابش آفتاب سوخته بود در نگاه اول فکر کردم که یکی از نیروهای بومی منطقه است ولی وقتی شروع به صحبت کرد از لهجه اش فهمیدم که بایستی از اطراف اصفهان باشد .
محل کار و استراحت او اتاق کوچکی بود که تمام امکانات مربوط به ماشین نویسی و تکثیر اوراق در آن قرار داشت . گاهی اوقات نیمه های شب از خواب بیدار می شدم و به حیاط نگاه می کردم . اتاقش تنها اتاقی بود که چراغش تا نیمه های شب روشن بود . شبها تا دیر وقت کار می کرد و هر روز صبح هم پیش از بیدار شدن بقیه ایوان ها و راهروها را آب و جارو می کرد .
روزهای اول نمی دانستیم که قضیه از چه قرار است . فقط وقتی بیدار می شدیم می دیدیم که همه جا تمیز و مرتب است . بعدها فهمیدیم که این کار هر روز اوست .
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 9:2 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود