تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

مادر که فوت کرد ، نه گریه کرد ، نه سر و صدا راه انداخت . هیچی . نشست تا صبح بالای سرش قرآن خواند .

-------

گفتم : می خواستیم برای مادر خیرات کنیم .

محمد گفت : " به جای شام و نا هار و از این جور خرج ها ، با پولش برای بچه های روستا کتاب بخریم . "

بعد ساکت شد . انگار بغضش گرفت . باز گفت : " مادر این طوری راضی تر هست " .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:19 |  داغ کن - کلوب دات کام

من و بعضی از بچه ها درس نمی خواندیم . به خیال خودمان فکر می کردیم مبارزه کردن واجب تر است . محمد هی می نشست با ما حرف می زد : " این چه حرفیه افتاده توی دهن شما ها ؟ یعنی چی درس خوندن وقتمون رو تلف می کنه ؟ باید هم درس بخونید ، هم مبارزه تون رو بکنید . آدم بی سواد که به درد انقلاب نمی خوره " .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:18 |  داغ کن - کلوب دات کام

اولین باری نبود که دختری ازش خواستگاری می کرد و او می گفت نه . سرش به کار خودش بود . خوش تیپ و خوش قیافه هم بود . خوب هم درس می خواند . خب اینها توی کلاس زود خودشان را نشان می دادند .

دختر ها پا پیچش می شدند ولی محلشان نمی گذاشت .

می گفت : " دختری که راه بیفته برای خودش دنبال شوهر بگرده که به درد زندگی نمی خوره . نمی شه با هاش زندگی کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:17 |  داغ کن - کلوب دات کام

جوانکی جلوی دوربین ایستاد و شروع کرد به صحبت کردن . انگلیسی حرف می زد . خبر نگار بی بی سی هاج و واج مانده بود که این کی است که این قدر راحت انگلیسی حرف می زند . کمی بعد بیشتر تعجب کرد . وقتی که حرف هایش را شنید .

-          تشکیلات اورژانس زیر نظر آیت الله صدوقی و با تائید امام خمینی بر پا شده . اداره می شه .رژیم شاه نه کمکی برای راه اندازی این جا کرده و نه نقشی توی ادارهاش داره ...

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:16 |  داغ کن - کلوب دات کام

معمولا بچه هایی که در شهرستان پزشکی می خواندند ، دوره ی انترنشان را می رفتند تهران . می خواستند هر جوری شده ، سریعتر به تهران خودشان را برسانند . آنجا هم امکاناتش بیشتر بود ، هم بیمارستان هایش تر و تمیز تر ، اما محمد ماند اهواز که محروم تر بود . دوره اش را همانجا تمام گذراند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:16 |  داغ کن - کلوب دات کام

هیچ وقت توی بیمارستان راه نمی رفت . همیشه می دوید . می دوید که یک موقع دیر نشود و به خاطر معطل کردنش ، یک مجروح دیگر از دست نرود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:15 |  داغ کن - کلوب دات کام

دو دل بود . آخر با یک دختر تهرانی که درست و حسابی هم نمی شناسدش می تواند زندگی کند یا

 نه ؟

شب خواب دیده بود مادر با یک دسته گل داشت می رفت . خیلی خوشحال بود .

گفتم : مادر جون داری کجا میری ؟

گفت : می رم خواستگاری دیگه . مگه نرگس رو نخواسته بودی ؟ می رفتم خواستگاریش دیگه ؟

فرداش رفته بود خواستگاری .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:14 |  داغ کن - کلوب دات کام

شب عقد پدر خانمش پرسید : " بالاخره نگفتی توی سپاه چی کار می کنی ؟ "

گفت : کارهای پزشکی ، پانسمان مجروح ها ، هر کاری که باشه .

یعنی نسخه و اینها رو هم می نویسی ؟

گاهی نسخه هم می نویسم .

تاشب عقد ، نمی دانستند دامادشان دکتر است . فکر می کردند یک سپاهی ساده است .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:14 |  داغ کن - کلوب دات کام

شب عروسیش بود . اذان که شد ، همه را بلند کرد که نماز بخوانند . یکی را فرستاد جلو ، بقیه هم پشت سرش . به جماعت نماز خواندند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

شب قدر دوتایی احیاء گرفتیم . فرداش بود که درد زایمان گرفت. محمد می خندید ، می گفت با این احیای دیشب ،  از الان معلومه این بچه چی می شه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

خیلی قربان صدقه زهرا می رفتم . اولین نوه ام بود . تازه پدر بزرگ شده بودم . یک بار محمد نگاهم کرد و گفت : " این جوری که شما قربون صدقه این بچه می ری ، من یک حسی پیدا می کنم . "

گفتم : " چه حسی ؟ "

گفت: " حس می کنم این دختر با شما راحت تره . انگار قسمته که شما بزرگش کنید . "

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

خسته که می شدی . خسته ، کلافه ، عصبانی ، نا امید ، وقتی که می خواستی قید همه چیز را بزنی و ول کنی و بروی ، می رفتی می نشستی پیش رهنمون . نگاهش می کردی ، نگاهت می کرد ، باهات حرف می زد ، می خنداندت . ده دقیقه بعد که بلند می شدی بروی ، انگار نه انگار خبری بوده .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند . اگر زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش و اگر خواب بود ، کنار رختخوابش می نشست و می خواند .

می گفت اینجا باشه که از الان چشمم و گوشش به این چیزها عادت کنه .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

پنج نفر را می خواستیم ببریم خط که با بچه های بهداری انجا عوضشان کنیم . همه داوطلب شدند . قرعه انداختیم ، اسم پنج نفر در آمد . رفتم پیش دکتر رهنمون که خداحافظی کنم و پنج نفر را ببرم . دیدم دارد های های گریه می کند . گفتم چی شده دکتر ؟ گریه می کنی واسه چی ؟

گفت من هم می خوام بیام . چرا نمی ذاری ؟

گفتم تو خودت اینجا مسئولی . کلی مجروح می ارند اینجا . فرقی نمی کنه که .

گفت نه . می خوام بیام خط .

قبول کردم و گفتم پس بذار من اینارو ببرم ، فردا بر می گردم شما رو هم می برم .

گفت قول می دهی ؟

قول دادم . فرداش نماز صبح را خوانده بودیم که پشت بی سیم گفتند بیمارستان خاتم الانبیا< را زده اند .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد .

خمپاره می آید روی سقف سنگر .

همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند .

او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته .

همه دنبال رهنمون می گردند .

دکتر کوش ؟

خدا کنه بیرون بوده باشه .

حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده .

تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته .

می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد .

یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش .

پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور .

صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود .

همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبح ساعت 6.30 دقیقه توی سنگر بهداری ، بچه ها نماز می خوانند. یکی تشهد می خواند ، دو سه تا رکوع و سجده رفته اند و یکی هم دارد قنوت می گیرد .

خمپاره می آید روی سقف سنگر .

همه چیز به هم می ریزد . هر کی از هر جائی می دود سمت سنگر بهداری . آنها که رکوع و تشهد می خواندند ، زخمی شده اند و آنها که سجده رفته بودند سالم تر مانده اند .

او که قنوت گرفته بود ، دست و پایش قطع شده . صورتش ترکش خورده و سوخته .

همه دنبال رهنمون می گردند .

دکتر کوش ؟

خدا کنه بیرون بوده باشه .

حتما رفته وضو بگیره ، توی سنگر نبوده .

تنفس مصنوعی بهش می دهند . حتی یکی دو واحد خون هم بهش تزریق می کنند . اما فایده ای ندارد ، کار از کا گدشته .

می گفتند ، توی قنوتش ريال یا زهرا هم گفت و شهید شد .

یکی از دکترها ایستاده بود بیرون سنگر . گریه میکرد . می گفت دکتر رهنمون کو ؟ ببریدش اتاق عمل . تو رو خدا ببریدش .

پاهاش قطع شده بود ، دست هاش هم تقریبا همین طور .

صورتش هم کلی ترکش خورده بود . بد وضعی بود .

همه گریه می کردیم . هیچ کس حواسش سر جاش نبود . کار از کار گذشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/01/24 و ساعت 19:10 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود