
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
لطفا خودتان را معرفی کنید ؟ پدر : ابوالقاسم سنجری هستم . متولد 1317 . پدرم اهل اراک بودند ولی خودم اهل تهران هستم . شغلم هم کفاشی بود . مادر : خدیجه سادات موسوی هستم . پدرم اصالتا و از نسل حضرت شاه چراغ بودند ولی در تهران درس خواندند و معمم شدند . چند سالیهم در شمال زندگی کردند . در شهر نور . مادرم هم اهل همان جا هستند ولی خودم بزرگ شده تهران هستم .
حاجیه خانم لطفا از پدرتان برایمان تعریف کنید . گویا شما از خانواده ای روحانی هستید ؟ مادر : بله . پدر و مادر من ازز نظر اصل ونسب روحانی زاده و عالم زاده بودند . مادرم خواهرزاده میرزای نوری استاد عباس قمی و مجتهد بودند . تمام دایی ها و پدر بزرگم هم همین طور بودند . یعنی درجه اجتهاد داشتند . پدرم مثل مادرم از نسل عالم و مجتهد بودند . ایشان روحانی بودند و محضر داشتند . اسمشان سید حسن موسوی بود ولی ما مثل بقیه مردم اقا صدایش می کردیم . محل نمازشان هم مسجد شهر نور بود . حدود 40 سال قبل فوت کردند و در قم دفن شدند .
چه سالی ازدواج کردید ؟ مادر: سال 38 یا 39 بود . سال 40 هم اولین فرزندمان که ابوالفضل بود به دنیا آمد . بعد از آن هم خدا 3 پسر و یک دختر به ما داد . مهریه تان چقدر بود ؟ مادر : 7000 تومن . البته بعد از ازدواج با حاج آقا رفتیم مکه . من هم مهریه ام را بخشیدم .
ابوالفضل در کجا به دنیا آمد ؟ مادر : ابوالفضل در همین محله خودمان در سر چشمه به دنیا آمد و چون اولین فرزندمان هم بود خیلی خوشحال بودیم . البته برای به دنیا آمدنش 2 ، 3 بیمارستان عوض کردیم چون امکانات خیلی فراهم نبود . بالاخره یکی از بیمارستانها که یک آشنائی هم در آنجا داشتیم مهیا شد .
اسم ابوالفضل را چه کسی انتخاب کرد ؟ پدر : وقتی حاجیه خانم را برای زایمان به بیمارستان بردیم دکتر گفت اگر بخواهیم بچه را سالم به دنیا بیاوریم امکان دارد مادرش از دست برود ، حالا شما مادر را می خواهید یا فرزند را . من هم گفتم مادر را . بعد دکتر گفت من بعد از نماز مشغول می شوم . دکتر متدینی بود . من هم رفتم پائین و از حضرت ابوالفضل (ع) خواستم که اگر بچه سالم و پسر بود اسمش را ابوالفضل می گذارم .
دوران کودکی ابوالفضل چطور بود ؟ مادر: ابوالفضل از بچگی نسبت به سنش قدری جلوتر بود ویژگی ای که در او خیلی به چشم می آمد احساس مسئولیتی بود که نسبت به اقوام و آشنایان داشت . یادم هست وقتی که حدودا 16 سال داشت . هر موقع که از اقوام ، مردی به مسافرت می رفت ، ابوالفضل مدام به خانه شان سرکشی می کرد و کارهای انها را انجام می داد و فکر می کرد که نسبت به انها مسئولیت دارد . از شمیران تا قصر فیروزه به همه فامیل سر می زد . پدر: چون خانواده ما یک خانواده مذهبی به حساب می امد ، طبیعتا اوقات زیادی را در هیئت ها به سر می بردیم و به قول معروف هیئتی بودیم . این ویژگی در ابوالفضل هم بود . یادم هست وقتی که خیلی کوچک بود یک چادر روی دوشش می انداخت و برای خودش سخنرانی می کرد .
دوران دبستان به کدام مدرسه می رفت ؟ مادر: دبستان را در مدرسه انتصاربه در خیابان پامنار خواند ، بعد برای هنرستان رفت به مدرسه دانش و فن در خیابان سپهبد قرنی ، بعد از آن هم سال 56 در دانشگاه قبول شد و رفت کرمان . چه رشته ای ؟ مادر : رشته مهندسی مکانیک .
در دوران جوانی خواسته ای از شما داشت که برآورده نکیند ؟ پدر : نه . تقریبا هر چه که میخ واست برایش می خریدم . چون علاقه زیادی به او داشتم . یادم هست خیلی عاشق موتور بود . یک بار برایش یک موتور خریدم به قیمت 5000 تومان و بعد از آن که موتور را فروختیم یکی دیگر برایش خریدم به قیمت 17000 تومان که آن موقع پول زیادی بود . البته موتور خوبی هم بود . دو سیلندر بود . الان به متر کسی اجازه سوار شدن به این موتور ها را می دهند . یک روز اکبر حسینی که بعد از ابوالفضل شهید شد و از دوستان نزدیک هم بودند آمد و گفت حاضر است این موتور را بخرد . من هم گفتم این موتور را به تو هدیه می دهم بردار برو . ولی مجددا آمد و گفت می خواهد پول موتور را بدهد . گفتم برو خودت قیمت کن ببین چقدر است ولی بدان که من پولت را بر نمی دارم و اگر هم بگیرم صدقه می دهم . رفت قیمت کرد 40000 تومان . وقتی رفتم کرمان برای مراسم ختم اکبر دیدم موتور را وقف سپاه کرده . مادر: ابوالفضل نسبت به شهدا و مجروحین خیلی حساس بود . قبل از اینکه به جبهه برود ، می رفت بیمارستان مصطفی خمینی رای کمک به مجروحین . هر وقت هم به خانه می امد به من می گفت غذا درست کنم تا با خودش ببرد بیمارستان برای مجروحین . دائم می گفت اینها اینجا غریب هستند ، کسی را ندارند و ما باید کمکشان کنیم .
بچه شلوغی بود یا نه ؟ شده بود با همسن و سالانش دعوا کند ؟ مادر: ابوالفضل خیلی آرام و ساکت بود ، بر عکس بقیه بچه هایم که شیطون بودند . پدر: البته این اقتضای دوران بچگی هست که شیطونی کنند . ابوالفضل هم گاهی پیش می امد که با دوستانش درگیر می شد . یک باز هم شنیدم که توی دانشگاه درگیر شده بود البته نمی دانم چرا .
تنبیهش هم کرده بودید ؟ مادر: یک بار زدم پشت دستش ، آن هم به خاطر اینکه از جلوی چشمانم دور شده بود و من ترسیدم . ولی بعدها این کار تکرار نشد .
قبل از انقلاب کار می کرد ؟ مادر: خیلی به کارهای فنی علاقه داشت . خصوصا به تعمیر ماشین موتور ، به طوری که هر کس در محل ماشین یا موتورش خراب می شد می آمد سراغ ابوالفضل . جلوی منزل ما شده بود تعمیرگاه . من هم گاهی اعتراض می کردم که مثلا این چه کاریه ، همه جا رو کثیف می کنی ! او هم می گفت درست نیست وقتی می توانم کمک کنم ، مردم وسیله شان را ببرند تعمیرگاه !
قبل از انقلاب فعالیتی داشت ؟ مادر : تا قبل از اوج گیری انقلاب او هم مثل بقیه مخفیانه فعالیت می کرد . با اوج گیری انقلاب شروع کرد به پخش اعلامیه و عکس امام . هر وقت هم تظاهراتی می شد ما دیگر ابوالفضل را نمی دیدیم . یادم هست ان موقع چند نفر که افکار کمونیستی داشتند در محل ما رفت و آمد می کردند . یک بار ابوالفضل را دیدم که لباسش را پوشید و رفت سر کوچه ایستاد . علت را پرسیدم گفت منتظر هستم اینها بیایند تا به حسایشان برسم . من خیلی ترسیدم . گفتم الان اتفاقی می افتد . کم کم طوری شد که دیگر اجازه ورود به این جور آدم ها را نداد و آنها را دیگر توی محل ندیدیم . پدر: ابوالفضل باید آن موقع شهید می شد . چون فعالیت های زیادی داشت و منزل ما هم به نوعی کانون انقلاب بود . یک بار که یک هیاتی از میدان به سمت سرچشمه حرکت می کرد ، نیروهای انتظامی و شهربانی جلوی دسته را گرفتند و شروع کردند به تیراندازی به سمت مردم . یک اتوبوس شرکت واحد هم آمد بین مردم و نیروهای انتظامی قرار گرفت تا به مردم آسیبی نرسد که راننده اش هم شهید شد . انجا به ما خبر دادند که ابوالفضل شهید شده ولی بعدا فهمیدم که ابوالفضل زنده است و دوستش حسین صوفیانی شهید شده است .
اولین بار اسم امام را چگونه شنیدید ؟ پدر : منزل ما نزدیک منزل آقای ثقفی ، پدر خانم حضرت امام (ره) بود و ما چند بار ایشان را در آنجا دیده بودیم . یک بار هم من از زبان آیت الله کاشانی شنیدم که گفت : اقا روح الله روزی پرچمدار ایران می شود . این حرف را خودم از بان ایشان شنیدم .
موقع پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام ابوالفضل در کجا بود ؟ مادر : دائما بیرون بود و مشغول انجام کارهای مربوط به استقبال . حتی با دوستانش رفته بود مدره رفاه تا برای عضویت در انتظامات ثبت نام کند . این چند روز ما خیلی کم می دیدیمش . نمی ترسیدید اتفاقی بیفتد ؟ مادر : نه . همان موقع انقلاب من می دانستم یکی از بچه هایم شهید خواهد شد .
چطور ؟ مادر : قبل از ازدواج من یک خوابی دیدم . خواب دیدمدر یک کوهستانی پر از نور ایستاده بودم که ناگهان صدا آمد . هل من ناصر ینصرنی . وقتی صدا را شنیدم گریه ام گرفت و با خودم گفتم این صدای سیدالشهداء است . ولی ایشان که 1400 سال پیش شهید شده اند . بعد مجددا در حالی که به شدت گریه می کردم به خودم گفتم این دا از ماوراء می اید و در حالی که این صدا مدام تکرار می شد از خواب بیدار شدم . این قضیه گذشت تا اینکه بچه ها به دنیا امدند و در ایام انقلاب شروع کردند به فعالیت . به خودم گفتم شاید بعد از چند سال خواب من تعبیر شود و احتمال می دادم یکی از بچه ها شهید شمند . همیشه منتظر بودم که قرعه به نام ابوالفضل افتاد .
اولین بار چطور رفت جبهه ؟ مادر : اولین بار عید بود که رفت . 12 ، 13 روز هم از قبولی او در دانشگاه نمی گذشت . موقع رفتن به ما چیزی نگفت . صبح که برای نماز بلند شدم دیدم ابوالفل همراه شهید اکبر حسینی کنار حوض ایستاده اند و مشغول بستن بندهای پوتینشان هستند . پرسیدم کجا می روید . ابوالفضل جواب داد با اکبر می رویم مسافرت . بعد قضیه را برایم تعریف کرد و قول گرفت تا به حاج آقا چیزی نگویم چون می ترسید جلویش را بگیرد .
رفتن آخر یادتان هست ؟ مادر : ابوالفضل زیاد نمی آمد . کلا 2 ، 3 بار بدرقه اش کردم . هر دفعه هم اجازه نمی داد از سر کوچه جلوتر بروم . موقع بدرقه آخر دلم شور می زد ولی نمی توانستم جلویش را بگیرم چون از خدا می ترسیدم . آن همه جوان از دست رفته بودند . به خدا گفتم هر چه قسمت باشد همان اتفاق می افتد . البته جو آن موقع هم همین طور اقتضا می کرد . همجوان ها راضی بودند و هم والدینشان .
ابوالفضل چه سالی و کجا شهید شد ؟ پدر : 4 / 3 / 1360 در سومار خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟ مادر : من 2 ، 3 شب بود که خوابهای مختلفی می دیدم . یک بار خواب دیدم جلوی در حیاط ایستاده ام و مدام صدای صلوات می آید . از احمد پسرم پرسیدم صدا کجاست ؟ گفت : ابوالفضل همراه امام می ایند منزل ما ، مردم هم صلوات می فرستند . گفتم خوب زودتر می گفتید تا آماده شویم . در این فکر بودم که امام وارد شدند ولی من از یک چیزی نگران بودم . این قضیه گذشت تا خبر شهادت ابوالفضل آمد . البته اول به من نگفتند و جنازه را بردند منزل برادرم .پسر برادرم هم آمد دنبالم و مرا برد منزلشان . همه فامیل قبلا خبر دار شده و آمده بودند . انجا بود که از موضوع با خبر شدم . پدر: من مغازه بودم که یکی از دوستان آمد دنبالم و مرا برد منزل حاجیه خانم و آنجا موضوع را به من گفتند .
حضور ابوالفضل را در زندگیتان چقدر احساس می کنید ؟ مادر : من به وضوح ابوالفضل را می بینم . یک بار رفته بودم سر خاکش ، به او گفتم که قرار بود تو بیائی سر خاک من ولی حالا ببین ، من چطور اسیر این راه شده ام . شب در خواب دیدم که سر خاک ابوالفضل فاتحه می خوانم ناگهان دیدم ابوالفضل کنار من ایستاده و خیلی خجالت کشیدم . گفت : مامان چی شده ؟ گفتم : تو اینجا ایستاده ای و من دارم برات فاتحه می خوانم . گفت : اشکالی ندارد اصل این بود که همدیگر را ببینیم . گفتم حالا که اینطور است می شود همیشه همدیگر را ببینیم گفت همیشه که نه چون باید اجازه داشته باشیم ولی من قول می دهم هر وقت آمدی سر خاک تنها نروی . من تو را می رسانم . این قضیه گذشت تا هفته بعد روز شهادت حضرت امام صادق(ع) من رفتم بهشت زهرا . خیلی خلوت بود و باد شدیدی می وزید . خیلی ترسیدم یک دفعه دیدم یک ماشین سواری از دور می آید . وقتی نزدیک رسید ترس من بیشتر شد . پرسید خانم چرا اینجا ایستاده ای ؟ قضیه را برایش گفتم و گفتم که تنها هستم و می خواهم بروم جلوی در ورودی بهشت زهرا ولی می ترسم . مرا تا جلوی در رساند . در آنجا گفت مسیرتان کجاست ؟ گفتم : مسیر من دور است . گفت : من معمار هستم و برای نصب کاشی گلدسته می روم قم . منزلم هم شهر ری است ولی انگار یکی فرمان ماشین من را گرفت و کشید سمت بهشت زهرا . با اینکه راهم دور شد ولی قسمت بود که بیایم و شما را که تنها هستی تا یک جائی برسانم . وقتی زسیدیم به اتوبان شهید رجائی به من گفت : منزلتان کجاست ؟ گفتم : سرچشمه ولی نمی خواهم مزاحم شما شوم . گفت : نه خانم همان کسی که ماشین را کشید به سمت بهشت زهرا ، به من می گوید مادرم را برسان به منزلمان . بعد دوباره ابوالفضل را در خواب دیدم که گفت : مامان مگر من نگفتم شما را به منزل می رسانم . وقتی شما به منزل برسید خیالم راحت میشود و می روم .
بعد از شهادت ابوالفضل خوابش را دیده اید ؟ مادر : بله . یک شب که تنها منزل بودم گریه ام گرفت با خودم فکر می کردم که ابوالفضل چطور شد ؟ آیا شهید حساب می شود یا نه و از این جور فکر ها که خانم برادرم گفت امشب منزل ما نماز جعفر طیار خوانده می شود شما هم بیاید برویم . وقتی رفتم جلوی در و کوچه را دیدم نتوانستم بروم . بعد از شهادت ابوالفضل و اکبر ( حسینی ) دیگر نمی توانستم وارد کوچه شوم چون رفتن آحرشان برایم تداعی می شود . یادم هست قبل از رفتن حدود پنج دقیقه ای توی کوچه با توپ بازی می کردند . هر وقت یادم می افتاد ناراحت می شدم . برگشتم به منزل ئ نماز جعفر طیار را خواندش و ثوابش را هدیه کردم به روح حضرت خدیجه (س) ام المومنین و از ایشان خواستم یک طوری به من نشان دهد که سرنوشت این پسر چه شد ؟ ایا شهید است یا نه خدای نکرده برای هوس رفته ؟ شب خوابیدم و در خواب دیدم ئر منطقه سومار هستم و دو نفر از اهالی انجا در حال حمل شهداء هستند . دیدم که جنازه ابوالفضل هم هست . دو تا خانم هم آنجا بودند یکی با قد بلند و دیگری کوچک تر و ظریفتر بود ولی نتوانستم رویشان را ببینم . دیدم که این دو تا خانم همراه مردها سینه می زنند و می آیند . فهمیدم که خانم بزرگتر حضرت خدیجه (س) و دیگری حضرت زهرا(س) است . به خودم گفتم خوش به حال ابوالفضل که حضرت خدیجه و حضرت زهرا(س) عزادارش هستند . بعد همین طور همراه آنها آمدیم تهران و جنازه ها را ردیف گذاشتند کنار هم و ابوالفضل هم نفر اول بود . همچنین دیدم آقای طالقانی از آسمان روی اینها گلاب می پاشد . از خواب بیدار شدم و خیالم راحت شد که ابوالفضل جزء شهداست و نیتش هم درست بود . |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |