
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
مادر بزرگوار خانواده صادقی
شهید کاظم صادقی - سمت چپ عکس ( اونی که کلاه داره)
برادر شهدا - جانباز
حاجیه خانم لطفا خودتان را در ابتدا معرفی کنید ؟ زهرا باقری هستم مادر سه جانباز و دو شهید به نام های قاسم و کاظم صادقی . اصالتا اراکی هستیم . بعد از ازدواج با حاج آقا بود که به خاطر نبود کار مناسب مجبور شدیم به تهران نقل مکان کنیم . حاج آقا در اراک کشاورز بود و وقتی آمدیم تهران ، شد بنای ساختمان .
از حاج آقا برایمان تعریف کنید . حاج آقا ، آدم صاف و ساده ای بود . روی کار کردن تعصب خاصی داشت و سعی می کرد کارش را درست انجام دهد تا پولی که می گیرد حلال باشد . حتی دوستانش می گفتند که گاهی جور بقیه را می کشید و هیچ گاه کم کاری نمی کرد .
قبل از انقلاب چقدر از اوضاع کشور مطلع بودید ؟ ما اصلا نمی دانستیم در مملکت چه خبر است . ولی یادم هست که قاسم همیشه از اوضاع شکایت داشت و می گفت این وضع کشور به درد نمی خورد . وقتی هم بچه ها در تظاهرات شرکت می کردند من و حاج آقا در منزل بودیم و فضای خانه را طوری آماده می کردیم تا وقتی بچه ها می آیند منزل احساس آرامش کنند . با وجود داشتن 7 فرزند ، وضعیت مالی تان چطور بود ؟ وضع خوبی نداشتیم . حتی گاهی من هم مجبور بودم برای کمک به خرج منزل کار کنم . بچه ها هم همین طور ، از بچگی هم درس می خواندند و هم کار می کردند .
بچه ها از کارهای جبهه چیزی هم برایتان تعریف می کردند ؟ خیلی کم . یک بار کاظم داستان مجروح شدنش را برایم تعریف کرد . می گفت وقتی انفجار در نزدیکی ام رخ داد به داخل یک شیار پرتاپ شدم . دستم آن قدر درد می کرد که خودم می خواستم آن را قطع کنم . می گفت که چقدر شرایط برایش سخت بود .
اینکه می بینید پسرانتان از نظر جسمی در وضعیت بدی قرار دارند ، از اینکه جلویشان را نگرفتید پشیمان نیستید ؟ اصلا ، چون می دانستم که در چه راهی قدم گذاشتند و چون به انی راه و این انقلاب ایمان داریم هیچ وقت از کرده خود پشیمان نیستیم . هم قاسم و هم کاظم این اواخر خیلی اذیت شدند و از لحاظ جسمی در بدترین وضعیت ممکن قرار داشتند . به طوری که در برابر چشمانم می دیدم که چطور عزیزانم مثل شمع آب می شدند ولی یک لحظه هم از عملشان احساس پشیمانی نداشتند و ندارم .
اینکه می بینید پسرانتان از نظر جسمی در وضعیت بدی قرار دارند ، از اینکه جلویشان را نگرفتید پشیمان نیستید ؟ اصلا ، چون می دانستم که در چه راهی قدم گذاشتند و چون به انی راه و این انقلاب ایمان داریم هیچ وقت از کرده خود پشیمان نیستیم . هم قاسم و هم کاظم این اواخر خیلی اذیت شدند و از لحاظ جسمی در بدترین وضعیت ممکن قرار داشتند . به طوری که در برابر چشمانم می دیدم که چطور عزیزانم مثل شمع آب می شدند ولی یک لحظه هم از عملشان احساس پشیمانی نداشتند و ندارم .
لطفا خودتان را معرفی کنید ؟ حسن صادقی هستم جانباز 70 درصد و برادر شهیدان قاسم و کاظم صادقی . کوچکترین پسر خانواده ام بودم که در سال 61 در عملیات فتح خرمشهر ( بیت المقدس ) قطع نخاع شدم .
ارتباط شما با برادرانتان چطور بود ؟ قاسم از لحاظ سنی حدود 15 سال از من بزرگتر بود و به همین خاطر به او می گفتیم " داداش" و من هیچ وقت با اسم کوچک صدایش نمی کردم . هیچ وقت پیش نیامد که مثلا صدایش را بلند کند یا عصبانی شود .خیلی آرام و ساکت بود امام کاظم بر عکس . اگر حرفی می زد ما جرات مخالفت نداشتیم . خیل مقتدر و قاطع وبد . ما هم هر وقت کسی اذیتمان می کرد به کاظم می گفتیم .
10 روز پیروزی انقلاب ( 12 تا 22 بهمن ) قاسم و کاظم کجا بودند ؟ ( خود شما که کوچیک بودید ) . بچه ها که دائم بیرون از منزل بودند . ما چندان خبر نداشتیم که کجا می روند ولی همگی در تصرف پادگانها و انجام تظاهرات ها شرکت می کردند . کاظم از 18 تا 23 بهمن به منزل نیامد . ما هم از او خبری نداشتیم . وقتی برگشت منزل دیدیم یک لباس نظامی پوشیده و یک اسلحه ژ3 هم در دست دارد . می گفت که این چند روز را در پادگان با نیروهای ارتشی و گارد جنگیده است . قاسم هم قبل از انقلاب ازدواج کرد و به عنوان نامه رسان در شرکت مخابرات استخدام شده بود ولی در اکثر تظاهرات ها شرکت می کرد .
شما قبل از انقلاب کار هم می کردید ؟ بله ، به خاطر وضعیت بد مالی مجبور بودیم کار کنیم . یادم هست که قاسم سیم کشی ساختمان می کرد . کاظم هم نجاری ، نقاشی و کارهای دیگر انجام می داد . خیلی به فعالیتهای هنری علاقه داشت . نقاشیهایی که می کشید هنوز هم هست . ما هم هر وقت قرار بود کار دستی درست کنیم می رفتیم پیش کاظم .
آیا با قاسم ارتباط خوبی داشتید ؟ خب بله . قاسم مهربان بود و من خودم اگر کاری یا حرفی داشتم می رفتم پیش قاسم . من خودم الان کار مشاوره هم انجام می دهم . گاهی که بعضی جوان ها برای مشاوره می آیند ، برایشان از قاسم مثال می آورم که مثلا چطور با هزینه کم ازدواج کرد و در حالی که تازه خدمتش تمام شده بود قدری پول قرض کرد و مراسم ازدواجش برگزار شد و بلافاصله هم قرضش را داد .
آمدن امام را یادتان هست ؟ بله ، قاسم و کاظم نیرو های استقبال بودند و من و اصغر هم با مادرمان رفته بودیم سر خیابان . برای اینکه قرار بود مسیر حرکت امام از آنجا باشد . یادم هست شب قبل تعدادی اعلامیه نوشتیم تا بین مردم پخش شود . آن روز را دقیقا به خاطر دارم . فیلمبرداران خارجی هم زیاد بودند . ولی خاطره ای که برایم جالب است حضور پیر زنی بود که برای دیدن امام آمده بود . یک اسکناس 5 تومانی در دست داشت . از او پرسیدم این چیست ؟ گفت این را آوردم تا برای تبرک به لباس اقای خمینی بمالم . هیچ وقت سادگی و خلوص آن پیر زن از یادم نمی رود . خلاصه آن روز فقط یک لحظه امام را دیدم .
زمان شروع جنگ کجا بودید ؟ کاظم و قاسم قبل از شروع جنگ به خاطر مساله ای که نیروهای ضد انقلاب در غرب کشور به وجود آورده بودند رفتند کردستان . کاظم نیروی سپاه بود و آن روزها ازدواج هم کرده بود . قاسم هم شده بود مسئول مخابرات سردشت . حتی یک مرتبه برایمان تعریف کرد که به خاطر حمله نیروهای کومله و دمکرات به مخابرات سردشت مقدار زیادی از پولهای شرکت ، آنجا ریخته بود . قاسم همه آنها را جمع کرد و آورد تهران و همه را تحویل داد . موقع شروع جنگ هر دو در کردستان بودند . ما در منزل بودیم که صدای وحشتناک هواپیما ها را شنیدیم . آمدیم بیرون . بعد از چند لحظه فهمیدیم که فرودگاه مهرآباد را بمباران کرده اند . پس اول قاسم و کاظم بودند که با شروع جنگ رفتند منطقه ؟ بله . با اینکه هر دو متاهل و یک فرزند هم داشتند ولی نماندند و رفتند .
خانوده تان موقع رفتن جلویتان را نمی گرفتند ؟ خیر ، مخالفتی نداشتند . البته قاسم و کاظم خودشان متاهل بودند و چندان احتیاجی به اجازه پدر و مادر نبود . اما انها هم این طور نبود که بخواهند مانع رفتن ما بشوند . فقط زمان رفتن من پدر کمی مخالف بود . می گفت تو هنوز بچه ای و سنت کم است نروی بهتر است . آن موقع سن من حدودا 15 سال بود . بالاخره مجبور شدم بدون اجازه بروم ولی به امضای پدر احتیاج داشتم . یک برگه بردم و گفتم قرار است که برویم اردو و شما باید اینجا را امضا کنی. او هم بی خبر از همه جا برگه را امضا< کرد . البته مادر در جریان کار ما بود و خبر داشت . قبل از رفتن من کاظم از ناحیه پا مورد اصابت تیر دوشکا قرار گرفته و مجروح شده بود و شاید همین باعث شده بود تا پدرم با رفتن من مخالفت کند . کاظم هم به مادرم گفته بود که حسن هنوز کوچک است و اگر نرود بهتر است . ولی مستقیما با خودم حرفی نزد .اگر خودش به من می گفت که نرو ، من جرات رفتن نداشتم .
پیش آمده بود که از این وضعیت شکایتی هم داشته باشند ؟ گاهی می شد از کسانی گلایه داشتند که آنها را مورد بی مهری قرار دادند . هیچ وقت نشد مثلا ازکاری که کرده اند پشیمان باشند . خود من هم همین طور . چون ما این کارها را برای اسلام انجام دادیم و همین الان هم بعد از تحمل سختی ها اگر دوباره لازم باشد که برای دین و انقلاب فداکاری کنیم ، حاضریم .
اوضاع قاسم در روزهای آخر چگونه بود ؟ او هم در منطقه سردشت شیمیای شد ولی تا سال 82 کسی خبر نداشت تا اینکه علائم بیماری اش بروز کرد . من خودم با وجود وضعیت بد جسمی ام دنبال کارهایش را گرفتم . دیگر نمی توانست کار کند و از لحاظ مالی شدیدا در مضیقه بود . به طوری که مجبور شد برود اراک و در یکی از روستاهای آنجا ساکن شود . با این حال توانست اجاره خانه اش را بپردازد . در این مدت چند سال ، تا شهادتش سختی ها و نامهربانی های زیادی را تحمل کرد. یک مرتبه که برای سرزدن به خانواده اش به اراک رفته بود ، به من تلفن کرد و گفت که می خواهد برای چکاپ به بیمارستان برود . از من خواست تا مقداری پول برایش ببرم . ولی آن روزها هوا به شدت سرد بود و جاده وضعیت بدی داشت . ما هم به همین خاطر نتوانستیم به دیدنش برویم . تا اینکه یک روز یکی از اقوام تلفن کرد و گفت : حال قاسم اصلا خوب نیست . ما هم به هر زحمتی بود خود را به اراک رساندیم ، ولی دیگر خیلی دیر شده بود . حال قاسم وخیم بود و کاری هم از دست کسی بر نمی آمد . او هم مثل کاظم همین طور جلوی چشم ما و خصوصا مادر آب شد . داغ قاسم برای ما سخت بود . چون مشکلاتی که او تا هنگام شهادت داشت ( و این مشکلات حتی بعد از شهادت هم گریبان خانواده اش را گرفته ) ، برای کاظم نبود .
اوضاع قاسم در روزهای آخر چگونه بود ؟ او هم در منطقه سردشت شیمیای شد ولی تا سال 82 کسی خبر نداشت تا اینکه علائم بیماری اش بروز کرد . من خودم با وجود وضعیت بد جسمی ام دنبال کارهایش را گرفتم . دیگر نمی توانست کار کند و از لحاظ مالی شدیدا در مضیقه بود . به طوری که مجبور شد برود اراک و در یکی از روستاهای آنجا ساکن شود . با این حال توانست اجاره خانه اش را بپردازد . در این مدت چند سال ، تا شهادتش سختی ها و نامهربانی های زیادی را تحمل کرد. یک مرتبه که برای سرزدن به خانواده اش به اراک رفته بود ، به من تلفن کرد و گفت که می خواهد برای چکاپ به بیمارستان برود . از من خواست تا مقداری پول برایش ببرم . ولی آن روزها هوا به شدت سرد بود و جاده وضعیت بدی داشت . ما هم به همین خاطر نتوانستیم به دیدنش برویم . تا اینکه یک روز یکی از اقوام تلفن کرد و گفت : حال قاسم اصلا خوب نیست . ما هم به هر زحمتی بود خود را به اراک رساندیم ، ولی دیگر خیلی دیر شده بود . حال قاسم وخیم بود و کاری هم از دست کسی بر نمی آمد . او هم مثل کاظم همین طور جلوی چشم ما و خصوصا مادر آب شد . داغ قاسم برای ما سخت بود . چون مشکلاتی که او تا هنگام شهادت داشت ( و این مشکلات حتی بعد از شهادت هم گریبان خانواده اش را گرفته ) ، برای کاظم نبود .
اوضاع قاسم در روزهای آخر چگونه بود ؟ او هم در منطقه سردشت شیمیای شد ولی تا سال 82 کسی خبر نداشت تا اینکه علائم بیماری اش بروز کرد . من خودم با وجود وضعیت بد جسمی ام دنبال کارهایش را گرفتم . دیگر نمی توانست کار کند و از لحاظ مالی شدیدا در مضیقه بود . به طوری که مجبور شد برود اراک و در یکی از روستاهای آنجا ساکن شود . با این حال توانست اجاره خانه اش را بپردازد . در این مدت چند سال ، تا شهادتش سختی ها و نامهربانی های زیادی را تحمل کرد. یک مرتبه که برای سرزدن به خانواده اش به اراک رفته بود ، به من تلفن کرد و گفت که می خواهد برای چکاپ به بیمارستان برود . از من خواست تا مقداری پول برایش ببرم . ولی آن روزها هوا به شدت سرد بود و جاده وضعیت بدی داشت . ما هم به همین خاطر نتوانستیم به دیدنش برویم . تا اینکه یک روز یکی از اقوام تلفن کرد و گفت : حال قاسم اصلا خوب نیست . ما هم به هر زحمتی بود خود را به اراک رساندیم ، ولی دیگر خیلی دیر شده بود . حال قاسم وخیم بود و کاری هم از دست کسی بر نمی آمد . او هم مثل کاظم همین طور جلوی چشم ما و خصوصا مادر آب شد . داغ قاسم برای ما سخت بود . چون مشکلاتی که او تا هنگام شهادت داشت ( و این مشکلات حتی بعد از شهادت هم گریبان خانواده اش را گرفته ) ، برای کاظم نبود .
از روزهای آخر کاظم برایمان تعریف کیند . چه وضعیتی داشت ؟ کاظم از لحاظ مالی وضعیت خوبی نداشت . با زحمت فراوان توانست خانه ای در شهرک واوان تهیه کند که در فیلم " نفس های ماندگار" نشان داده شد . به همین خاطر از ما دور بود . یک روز خبر دادند که حال کاظم چندان خوب نیست . وقتی رفتیم بیمارستان دیدیم وضعیت بدی دارد . کاملا از لحاظ بدنی به ریخته بود . روزهای اخر دیگر نمی توانست حتی حرف بزند . اثر شیمیایی در تمام بدنش پخش شده بود . یادآوری این صحنه هنوز هم من را اذیت می کند . کاظم که این قدر فعال بود و یک دقیقه یک جا آرام نمی گرفت حالا به وضعی افتاده بود که حتی نمی توانست حرف بزند .
به جز مجروحیت خرمشهر ، اتفاق دیگری هم برای کاظم افتاد ؟ بله در عملیات والفجر یک کاظم مسول یکی از محورها شده بود که بر اثر اصابت ترکش از ناحیه پای راست و دست به شدت مجروح شد . عصب پای راستش قطع شد و دستش هم از بالای مچ آسیب دید که مجبور شد یکی دو ماه در منزل استراحت کند . تا اینکه بعد ها در منطقه " بمو" بر اثر استنشاق زیاد گازهای شیمیایی دچار آسیب دیدگی شدیدی شد که همین او را از پای در آورد . البته تا مدتها کسی ، حتی خودش خبر نداشت . تا بعد از جنگ کسی از مجروحیت شیمیایی اطلاع نداشت چون آشنا نبودند . ما هم همین طور . ولی کم کم این مجروحیت خودش را نشان داد . خوب نمی توانست تنفس کند . مادرم گهگاه برایش داروهای گیاهی درست می کرد که موقتا خوب می شد ولی این وضعیت پایدار نبود تا بالاخره او را زمین گیر کرد .
به جز مجروحیت خرمشهر ، اتفاق دیگری هم برای کاظم افتاد ؟ بله در عملیات والفجر یک کاظم مسول یکی از محورها شده بود که بر اثر اصابت ترکش از ناحیه پای راست و دست به شدت مجروح شد . عصب پای راستش قطع شد و دستش هم از بالای مچ آسیب دید که مجبور شد یکی دو ماه در منزل استراحت کند . تا اینکه بعد ها در منطقه " بمو" بر اثر استنشاق زیاد گازهای شیمیایی دچار آسیب دیدگی شدیدی شد که همین او را از پای در آورد . البته تا مدتها کسی ، حتی خودش خبر نداشت . تا بعد از جنگ کسی از مجروحیت شیمیایی اطلاع نداشت چون آشنا نبودند . ما هم همین طور . ولی کم کم این مجروحیت خودش را نشان داد . خوب نمی توانست تنفس کند . مادرم گهگاه برایش داروهای گیاهی درست می کرد که موقتا خوب می شد ولی این وضعیت پایدار نبود تا بالاخره او را زمین گیر کرد .
وقتی که فهمیدید قطع نخاع هستید ، چه احساسی داشتید ؟ خیلی برایم سخت بود . خانواده ما همگی اهل ورزش و فعالیت زیاد هستند . من هم زیاد فوتبال بازی می کردم و این موضوع برایم ناراحت کننده بود .
شما خودتان چطور مجروح شدید ؟ بعد از طی دوره آموزشی ما را به پادگان دوکوهه منتقل کردند و از آنجا هم به منطقه دارخوین رفتیم . قرار بود مرحله اول عملیات بیت المقدس ار انجام دهیم . اوضاع به هم ریخته بود . عراقی ها منطقه را زیر آتش شدید داشتند این اولین باری بود که با وضعیت جنگی رو به رو می شدیم . در آن لحظات من فقط در فکر مادرم بودم و می گفتم اگر شهید شدم او چه کار خواهد کرد . خلاصه تا ظهر درگیری ادامه داشت . اما وضعیت ما چندان خو ب نبود . حتی هلی کوپترها هم به کمک ما آمده بودند چون بچه ها آنها را نمی شناختند به طرفشان شلیک کردند و انها هم رفتند . ولی بالاخره توانستیم جاده اهواز-خرمشهر را بگیریم . با تصرف این جاده مرحله اول عملیات با موفقیت انجام شد و نیروها را برای ترمیم برگرداندند عقب . با شروع مرحله دوم عملیات که همرا با بارندگی شدیدی بود ، زمین منطقه برا یحرکت نامناسب شد . نزدیکی های صبح بود که رسیدیم به نزدیک خاکریز عراقی ها . در همین لحظه یکی از آنها ما را دید و شروع کرد به تیراندازی . اینجا بود که درگیری شدیدی شروع شد و ما زمین گیر شدیم . نمی شد کاری کرد . دشمن کاملا به منطقه مسلط بود . یک مرتبه یکی از بچه ها با صدای بلند تکبیر گفت و به دنبال او بقیه بچه ها هم تکبیر گفتند . با صدای تکبیر بچه ها ، عراقی ها ترسیدند و فرار کردند و منطقه به دست ما افتاد . با آرام شدن اوضاع از فرط خستگی خوابم برد که حوالی ظهر با صدای انفجار شدیدی از خواب پریدم . وقتی از بالای خاکریز نگاه کردم خیلی عجیب بود ، دشت از تانکهای عراقی پر شده بود . نیروهای پیاده شان را هم به راحتی می دیدم . لحظات به سرعت طی می شد . صحنه های وحشتناکی بود . بچه ها یکی یکی شهید می شدند . فرمانده مان در حالی که ترکش به شکمش خورده بود هنوز می جنگید .در همین حین یکی از بچه ها مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت و متلاشی شد . وقتی بلای سرش رسیدم ، با صدای خفیفی می گفت : " الله اکبر ، خمینی رهبر " . آر.پی.جی زن به گلوله کنار من اشاره کرد و خواست آن را به او برسانم . همین که خواستم از جایم بلند شوم ، ناگهان در نزدیکی ام انفجار وحشتناکی رخ داد و یک لحظه احساس کردم که از قسمت کمر بدنم نصف شد. در ناحیه سینه هم درد شدیدی داشتم . بعدا در بیمارستان فهمیدم که موج انفجار مرا پرتاب کرده و ترکش به ستون فقراتم اصابت کرده بود . خلاصه در حالی که همه عقب نشینی می کردند من را سوار آمبولانس کردند و بعد با هلی کوپتر به بیمارستان منتقل شدم . در بیمارستان بود که دائم از هوش می رفتم . فقط یادم هست که دکتر به صورتم می زد و با فریاد از من می خواست که نخوابم . این حرکت او من را عصبانی می کرد . یا با سوزن به بدن من فرو می کرد ولی من احساسی نداشتم تا اینکه وقتی سوزن را به سینه ام زد فریاد زدم و او هم همان جا را خط کشید . در تهران از طریق بقیه مجروحین هم اتاقم به خانواده ام خبر دادند . قاسم و کاظم آن موقع در منطقه بودند . وقتی شنیدند ، خیل ناراحت شدند . مخصوصا کاظم . وقتی ماردم من را برای راه رفتن از تخت بلند کرد خوردم زمین . پرستار امد با عصبانیت به مادرم گفت چرا او را تکان دادی؟ مگر نمی دانید که قطع نخاع است ؟ انجا بود که موضوع را فهمیدم .
شما خودتان چطور مجروح شدید ؟ بعد از طی دوره آموزشی ما را به پادگان دوکوهه منتقل کردند و از آنجا هم به منطقه دارخوین رفتیم . قرار بود مرحله اول عملیات بیت المقدس ار انجام دهیم . اوضاع به هم ریخته بود . عراقی ها منطقه را زیر آتش شدید داشتند این اولین باری بود که با وضعیت جنگی رو به رو می شدیم . در آن لحظات من فقط در فکر مادرم بودم و می گفتم اگر شهید شدم او چه کار خواهد کرد . خلاصه تا ظهر درگیری ادامه داشت . اما وضعیت ما چندان خو ب نبود . حتی هلی کوپترها هم به کمک ما آمده بودند چون بچه ها آنها را نمی شناختند به طرفشان شلیک کردند و انها هم رفتند . ولی بالاخره توانستیم جاده اهواز-خرمشهر را بگیریم . با تصرف این جاده مرحله اول عملیات با موفقیت انجام شد و نیروها را برای ترمیم برگرداندند عقب . با شروع مرحله دوم عملیات که همرا با بارندگی شدیدی بود ، زمین منطقه برا یحرکت نامناسب شد . نزدیکی های صبح بود که رسیدیم به نزدیک خاکریز عراقی ها . در همین لحظه یکی از آنها ما را دید و شروع کرد به تیراندازی . اینجا بود که درگیری شدیدی شروع شد و ما زمین گیر شدیم . نمی شد کاری کرد . دشمن کاملا به منطقه مسلط بود . یک مرتبه یکی از بچه ها با صدای بلند تکبیر گفت و به دنبال او بقیه بچه ها هم تکبیر گفتند . با صدای تکبیر بچه ها ، عراقی ها ترسیدند و فرار کردند و منطقه به دست ما افتاد . با آرام شدن اوضاع از فرط خستگی خوابم برد که حوالی ظهر با صدای انفجار شدیدی از خواب پریدم . وقتی از بالای خاکریز نگاه کردم خیلی عجیب بود ، دشت از تانکهای عراقی پر شده بود . نیروهای پیاده شان را هم به راحتی می دیدم . لحظات به سرعت طی می شد . صحنه های وحشتناکی بود . بچه ها یکی یکی شهید می شدند . فرمانده مان در حالی که ترکش به شکمش خورده بود هنوز می جنگید .در همین حین یکی از بچه ها مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت و متلاشی شد . وقتی بلای سرش رسیدم ، با صدای خفیفی می گفت : " الله اکبر ، خمینی رهبر " . آر.پی.جی زن به گلوله کنار من اشاره کرد و خواست آن را به او برسانم . همین که خواستم از جایم بلند شوم ، ناگهان در نزدیکی ام انفجار وحشتناکی رخ داد و یک لحظه احساس کردم که از قسمت کمر بدنم نصف شد. در ناحیه سینه هم درد شدیدی داشتم . بعدا در بیمارستان فهمیدم که موج انفجار مرا پرتاب کرده و ترکش به ستون فقراتم اصابت کرده بود . خلاصه در حالی که همه عقب نشینی می کردند من را سوار آمبولانس کردند و بعد با هلی کوپتر به بیمارستان منتقل شدم . در بیمارستان بود که دائم از هوش می رفتم . فقط یادم هست که دکتر به صورتم می زد و با فریاد از من می خواست که نخوابم . این حرکت او من را عصبانی می کرد . یا با سوزن به بدن من فرو می کرد ولی من احساسی نداشتم تا اینکه وقتی سوزن را به سینه ام زد فریاد زدم و او هم همان جا را خط کشید . در تهران از طریق بقیه مجروحین هم اتاقم به خانواده ام خبر دادند . قاسم و کاظم آن موقع در منطقه بودند . وقتی شنیدند ، خیل ناراحت شدند . مخصوصا کاظم . وقتی ماردم من را برای راه رفتن از تخت بلند کرد خوردم زمین . پرستار امد با عصبانیت به مادرم گفت چرا او را تکان دادی؟ مگر نمی دانید که قطع نخاع است ؟ انجا بود که موضوع را فهمیدم .
شما خودتان چه مدت در منطقه بودید ؟ من مدت زیادی را در جبهه حضور نداشتم . چون همان اوایل حضورم مجروح شدم . بعد از مجروحیت کاظک و قبل از اغاز عملیات فتح خرمشهر ( بیت المقدس) بود که برای آموزش به پادگان امام حسین (ع) . از آنجا خاطرات خوبی دارم که جالب است . در پادگان یک ماه تحت سخت ترین آموزش های نظامی بودیم . یک مرتبه که تمرین های خیلی سخت و طاقت فرسا شد ، یکی از بچه ها اعتراض کرد . یادم هست فرمانده خودش لباسش را در آورد و شروع کرد به سینه خیز رفتن روی زمین . وقتی بلند شد بدنش زخم شده بود . با دیدن این صحنه دیگر کسی اعتراض نداشت . بعد از این عمل بلند شد و گفت که به زودی عملیات مهمی انجام خواهد شد که باید همگی آماده باشیم . اتفاق دیگری که آنجا افتاد و خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد ، حضور یکی از بچه های شهر ری در گردان ما بود که از نظر رفتاری خیلی لوطی منش بود . با اینکه سن کمی داشت ولی من با او ارتباط خوبی بر قرار نکردم . هر وقت می دیدمش از خودم می پرسیدم : آخر این دیگه چراآمده جبهه ! تا اینکه ما را بردند برای تمرین و آموزش . بچه ها به قدری خسته بودند که کسی حال ایستادن نداشت . در همین لحظه نارنجک از دست یکی از بچه ها افتاد و باعث شد همگی ما از ترس فرار کنیم . بعد از چند لحظه که همه منتظر انفجار نارنجک بودیم دیدیم که انتفاق نیفتاد . وقتی برگشتیم با صحنه عجیبی رو به رو شدیم . همان فردی که من زیاد از او خوشم نمی آمد خودش را پرتاب رکده بود روی نارنجک . البته بعدا فهمیدیم که نارنجک آموزشی بوده و جز مسئول آموزش کسی از این موضوع خبر نداشت . با دیدن این صحنه یک از لحظه از خودم پرسیدم که چرا در مورد او این طور قضاوت کردم . بعدا در مرحله اول عملیات بیت المقدس در حالی که احتیاج به آر.پی.جی زن بود باز هم همین شخص داوطلب شد تا برای زدن تانک برود جلو که همانجا شهید می شود . در واقع او اولین شهید گردان ما شد .
قاسم در کجا مجروح شده بود ؟ قبل از سقوط خرمشهر کاظم در آنجا بود و در نبرد با عراقی ها شرکت داشت . انجا بود که از ناحیه پا مجروح شد و آوردنش به تهران .من آن روز در منزل نبودم . وقتی برگشتم دیدم که فضای خانه غیر طبیعی است و همه ناراحت هستند . فهمیدم که برای کاظم اتفاقی افتاده . ذفتیم بیمارستان برای ملاقات . کاظم اولین مجروح خانواده ما بود .
پس اول قاسم و کاظم بودند که با شروع جنگ رفتند منطقه ؟ بله . با اینکه هر دو متاهل و یک فرزند هم داشتند ولی نماندند و رفتند . خانوده تان موقع رفتن جلویتان را نمی گرفتند ؟ خیر ، مخالفتی نداشتند . البته قاسم و کاظم خودشان متاهل بودند و چندان احتیاجی به اجازه پدر و مادر نبود . اما انها هم این طور نبود که بخواهند مانع رفتن ما بشوند . فقط زمان رفتن من پدر کمی مخالف بود . می گفت تو هنوز بچه ای و سنت کم است نروی بهتر است . آن موقع سن من حدودا 15 سال بود . بالاخره مجبور شدم بدون اجازه بروم ولی به امضای پدر احتیاج داشتم . یک برگه بردم و گفتم قرار است که برویم اردو و شما باید اینجا را امضا کنی. او هم بی خبر از همه جا برگه را امضا< کرد . البته مادر در جریان کار ما بود و خبر داشت . قبل از رفتن من کاظم از ناحیه پا مورد اصابت تیر دوشکا قرار گرفته و مجروح شده بود و شاید همین باعث شده بود تا پدرم با رفتن من مخالفت کند . کاظم هم به مادرم گفته بود که حسن هنوز کوچک است و اگر نرود بهتر است . ولی مستقیما با خودم حرفی نزد .اگر خودش به من می گفت که نرو ، من جرات رفتن نداشتم . |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |