
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
در ابتدای صحبت لطفا خودتان را معرفی کنید ؟ سید محمود ابوالمعالی هستم فرزند مرحوم حجت الاسلام سید محسن ابوالمعالی و برادر شهیدان سید احمد ، سید محمد سعید و سید مجید ابوالمعالی . از آنجا که شما از یک خانواده روحانی هستید لطفا کمی در مورد پیشینه خانواده تان بگوئید ؟ پدر و مادر اصالتا همدانی هستند و از کودکی به تهران عزیمت کردند . پدرم فرزند مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی ابوالمعالی از روحانیون مورد وثوق آیت الله العظمی بروجردی بودند . مادرم هم از یک خانواده روحانی و فرزند مرحوم آیت الله سید قاسم موسوی بودند . مارم همواره در کنار پدر در تربیت فرزندان فداکاری فراوانی کردند . مادر ما " سید موسوی " و پدر ما " سید حسینی " بودند .
شغل پدرتان چه بود ؟ ایشان به جز کسوت روحانیت شغل دیگری که از آن درآمدی داشته باشند ، نداشتند و همیشه هم می گفتند که مداح اهلبیت (ع) هستند و در آمدشان هم همان حقوقی بود که از بنیاد شهید به عنوان "پدر شهید " می گرفتند و نیز کمکهایی که گاهی از طرف مسجد می شد . ایشان امام جماعت مسجدعلی ابن ابیطالب (ع) هم بودند . یادم هست که یک مرتبه برایمان تعریف می کردند که در زمان قبل از ازدواج وقتی طلبه ساده ای بودند ، هر گاه بالای منبر می رفتند و برای اهل بیت مداحی می کردند ، حرفهایشان چندان اثر نداشت و ایشان از این بابت خیلی ناراحت بود . یک شب در خواب حضرت زهرا(س) به عنوان پاداش سه ستاره کف دست پدر قرار می دهند که بعدها این سه ستاره به سه فرزند شهید ایشان تعبیر شد . از آن به بعد بود که هر گاه روی منبر می رفتند و لب به روضه اهل بیت می گشود مردم گریه می کردند و پدرم این را سندی برای "مداح تائید شده اهل بیت " می دانستند .
چند تا خواهر و برادر بودید ؟ ما چهار تا برادر بودیم و دو خواهر که من فرزند دوم بعد از سید احمد بودم . بعد از من هم سید محمد سعید و سید مجید به دنیا آمدند. با این حساب و با وجود شش فرزند باید زندگی سختی را گذرانده باشید ...
مادرتان چطور ، پیش نمی آمد که اعتراضی کنند ؟ اصلا . مادر همیشه در کنار پدر و مطیع ایشان بودند . البته حاج آقا هم شخصیت متینی داشت و ما همیشه در انجام کارها به ایشان نگاه می کردیم .
شما و برادرانتان در دوران کودکی کار هم می کردید ؟ بله . علاوه بر درس خواندن با توصیه پدر کار هم می کردیم . پدرم می گفتند : هیچ گاه بیکار نباشید خوب نیست مرد بیکار باشد ، و خودشان تعریف می کردند که گاهی که از نظر مالی خیلی در تنگنا قرار می گرفتند . ما هم گاهی دستفروشی می کردیم ، گاهی در لوستر سازی کار می کردیم ، بلال می فروختیم و ... هیچ گاه کار کردن را عار نمی دانستیم .
شده بود که از پدرتان چیزی بخواهید و برایتان تهیه نکند ؟ پدر با ما مثل رفیق بود و همه حرفهایمان را به او می گفتیم . او هم با ما راحت وبد و اگر از او چیزی می خواستیم ، تمام سعی و تلاشش را می کرد تا آن را برایمان تهیه گند . کثلا در دوران کودکی ما فوتبال بازی می کردیم و هر وقت توپ یا لباس ورزشی می خواستیم برایمان تهیه می کرد . گاهی صبح های جمعه بلند می شدند قابلمه را بر می داشتند و می رفتند حلیم یا کله پاچه می خریدند و می آوردند منزل . اجازه نمی دادند تا سختی زندگی به ما خیلی فشار بیاورد . این در حالی بود که وضع مالی خوبی هم نداشتیم .
برادرانتان در چه سالی به دنیا آمدند ؟ سید احمد متولد 1343 ، سید محمدسعید متولد 1347 و سید مجید هم متولد 1350 بود . من هم سه سال بعد از سید احمد یعنی در سال 1346 به دنیا آمدم .
با شروع جنگ ، اول کدام یک از برادرانتان به جبهه رفتند ؟ احمد . چون سن بقیه کم بود . لذا احمد اولین پسر خانواده ما بود که به جبهه اعزام شد ، البته پدر هم قبل از او به جبهه می رفتند .
موقع رفتن پدر و مادر ممانعت نمی کردند ؟ خیر ، پدر که خودشان همیشه در منطقه بودند و از این لحاظ تضادی بین پدر و پسرها وجود نداشت . مادر هم همیشه همراه با پدر بود و مسائل را درک می کرد . لذا از این بابت مشکلی نداشتیم .
احمد کجا و در چه تاریخی به شهادت رسید ؟ احمد در تاریخ 7/5/1361 در عملیات "رمضان" و در منطقه "کوشک" ( پاسگاه زید ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و شهید شد .
نحوه شهادتش چطور بود ؟ احمد آر.پی.جی زن بود . گویا یک گروه هفت نفره بودند که قرار شده بود بروند جلو برای شکار تانک . یکی از دوستانش تعریف می کرد که من نزدیک احمد بودم که ناگهان خمپاره ای جلوی ما منفجر شد . من بر اثر ترکش های آن کور موقت شدم . احمد مرا به دوش گرفت تا بیاورد عقب . در بین راه خمپاره دیگری کنار ما به زمین خورد که گویا ترکش آن به پشت گوش احمد برخورد می کند ولی با این خال او مرا زمین نگذاشت و به راهش ادامه داد و من فهمیدم که اتفاقی افتاده . وقتی به آمبولانس رسیدم احمد مرا سوار آمبولانس کرد و خودش هم سوار شد همین طور که دستش در دست من بود یکباره از حرکت ایستاد و فهمیدم که شهید شده .
شما آن موقع خودتان در جبهه بودید ؟ نه ، من آن موقع به منطقه نرفته بودم . حتی یک بار احمد آمد و گفت می خواهم تو را هم با خودم ببرم جبهه که نشد . بعد از شهادت احمد بود که من در سال 62 برای اولین بار به جبهه اعزام شدم .
خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟ یک روز یکی از دوستان آمد در منزل و خبر شهادت را به پدرم داد . ایشان هم آمدند و به ما گفتند که احمد شهدی شده . خبر شهادتش برای من خیلی سنگین بود چون من با احمد خیلی نزدیک بودم . از طرفی او هم پسر مهربانی بود و خبر شهادتش برای ن گران تمام شد . به طوری که تصمیم گرفتم اگر خداوند پسری به من عطا کرد اسمش را احمد بگذارم که همین طور هم شد خداوند دو پسر به من عنایت فرمود که اسم یکی را محسن ( نام پدرم ) و دیگری را احمد گذاشته ام .
با توجه به اینکه پدرتان روحانی بودند ، اصرا نداشتند که حتما شما هم روحانی شوید ؟ خیلی علاقه داشتند این اتفاق بیفتد ، حتی تشویق هم می کردند . البته خود ما هم علاقمند بودیم چون از وضعیت پدرمان راضی بودیم . اما قسمت این بود که بقیه قبل از آنکه سنشان به آن حد برسد شهید شدند . پدرم همیشه می گفت اول دیپلمتان را بگیرید بعد بروید طلبگی ، هیچ کدام از برادرها هم دیپلم نگرفتند و قبل از آن شهید شدند .
با این حساب روی شما حساب دیگری می شد ؟ چون بعد از احمد من پسر بزرگتر بودم و از سال 52 هم طلبه شدم . پدرم اصرار می کردند تا من ملبس شوم ولی من زیر بار نمی رفتم و می گفتم حالا زود است اما پدر اصرار داشتند تا زنده هستند این اتفاق بیفتد . چرا ؟ چون از طرفی فکر می کردند زیاد زنده نمانند و از طرف دیگر تا وقتی که طلبه لباس روحانیت را نپوشد هر آن امکان دارد تغییر مسیر دهد ...
از خصوصیات سعید برایمان بگوئید ؟ در واقع سعید ، سید شهیدان ابوالمعالی است . از بقیه ما هم درسخوان تر و با هوش تر بود . همیشه به مادر مورد پدر و مادر توصیه می کرد و حافظ قران بود . وقتی هم در منطقه حضور داشت موقع برگزاری امتحانهایش بر می گشت ، یک روز کامل را در خانه می ماند و آن درس را مطالعه می کرد و بعد از امتحان بهترین نمره را می گرفت . سال سوم دبیرستان بود که برای آخرین بار به منطقه اعزام شد .
سعید در چه تاریخی شهید شد ؟ 26/3/65 در منطقه اروند . خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟ بعد از مراسم عمامه گذاری در مسجد احمدیه ، سعید به جبهه اعزام شد . من را هم که در خانه تحویل نمی گرفتند ( به خاطر همان اتفاق ) . رفتم چند روزی در پایگاه بسیج ماندم و بعد تصمیم گرفتم برووم منطقه . یادم هست چند روز قبل از انجام عملیات "کربلای یک" (آزادسازی مهران) بود که من اعزام شدم ولی عملیات را از دست دادم . یکی دو روز قبل از انجام عملیات من را صدا کردند و گفتند باید برگردی تهران . با تعجب گفتم چرا ؟ گفتند برادرت (سعید) شهید شده و تو باید برگردی و خبر را به خانواده ات بدهی . در ضمن جنازه برادرت را هم باید با خود ببری . جا خوردم . ولی گفتم بماند بعد از عملیات .فرمانده مان قبول نکرد و گفت باید بروی و در ضمن به من گفت که اگر بعد از تشییع جنازه برادرت زود برگردی به عملیات هم خواهی رسید . خلاصه هر چه اصرار کردم که بعد از عملیات بروم قبول نکردند . ناچارا آمدم اندیمشک و با قطار آمدم تهران .
خبر را چطور به خانواده دادید ؟ وقتی رفتم به منزل ، تا پدر ، من را دیدند مرا بغل کردند و با گریه گفتند : خدایا شکرت که پسرم را سالم برگرداندی ! از من هم عذر خواهی کردند و گفتند : من را ببخش ، من تو را ناراحت کردم و اصرار داشتم حتما ملبس شوی . بعد مادر را صدا کردند و گفتند بیا پیرمان برگشته . یادته شب ها چقدر گریه می کردیم و از خدا می خواستیم تا محمود سالم برگرده ؟ خلاصه فضای عجیبی بود . پدرم گفتند : سعید از طرف دبیرستان اعزام شد و به همین خاطر او را جائی می برند که خطری نباشد . من نگران تو وبدم ! با این حرف فهمیدم که پدرم حتی احتمال شهادت سعید را هم نمی داده و این کار را سخت تر میک رد . به هر حال بعد از یکی دو ساعت خبر را دادم .
برخوردشان چطور بود ؟ وقتی خبر را دادم پدر جا خوردند . اصلا فکرش را نمی کردند . باورتان نمی شود ولی یک شبه تمام محاسن پدرم سفید شد . ولی جالب است که وقتی قرار شد مردم بیایند برای دیدن پدر ، خودشان را کنترل می کردند و انگار نه انگار که پسرشان شهید شده . اعتقاد داشتند نباید در جمع گریه و ناراحتی کرد . تشییع جنازه سعید هم داستان جالبی دارد . تشییع جنازه او هم مثل بقیه برادرانم بسیار شلوغ و با شکوه شد . من کنار تابوت ایستاده بودم . یکی از دوستان هم پشت میکروفون شعارهای انقلابی می داد که یک دفعه پدرم رفتند پشت تریبون و اعلام کردند که ای مردم ! من از بابت شهادت پسرم ناراحت و ناراضی نیستم و خدا را شاکرم فقط از این پسرم ناراحتم ( و من را نشان دادند ) . هر چه به او می گویم لباس روحانیت را بپوش قبول نمی کند . من همین جا می خواهم از او قول بگیرم تا این کار را انجام دهد . من هم قبول کردم و صورت پدر را بوسیدم . بعد از هفتم سعید رفتم منطقه ولی عملیات تقریبا تمام شده وبد . مدتی در آنجا بودم . وقتی برگشتم پدرم گفتند : من کاری کردم که انتظار دارم تو هم مخالفتی نکنی و بعد گفتند برایت از امام وقت گرفتم تا به دست ایشان ملبس شوی . تا پدرم نام امام را آوردند ربانم بند آمد و دیگر نتوانستم حرفی بزنم . خلاصه رفتیم خدمت حضرت امام . گویا به ایشان گفته بودند که من در لباس پوشیدن قدری ابا دارم . ایشان هم دعایی خواندند و عمامه را روی سرم گذاشتند و به کمک خدا از آن موقع هیچ گاه دست از این لباس نکشیدم .
بچه ها هم به دیدن حضرت امام رفته بودند ؟ نه ، فرصت نشد ولی کاملا مطیع امر ایشان بودند و اعتقاد داشتند که فقط کافی است امام اشاره کند تا ما هر کاری را انجام دهیم .
مجید چطور رفت جبهه ؟ مجید در بین برادرانم تنها کسی بود که بار اول لدون اجازه پدر رفت منطقه . چون سن و سالش کم بود ، شناسنامه اش زا تغییر داد و دو سال آن را بزرگتر کرد تا به شن چبهه برسد . نمی دانم رضایت نامه والدین را چگونه بدست آورده بود . ولی وقتی من در منظقه بودم خبر آوردند که برادرت مجید هم آمده جبهه تعجب کردم . رفتم و او را دیدم . گفتم تو اینجا چکار می کنی ؟ جواب داد : من هم آمدم تا بجنگم مگر فقط شما باید اینجا باشید ( گریه ) خلاصه این اولین باری بود که مجید به منطقه می امد .
چطور شهید شد ؟ داستان شهادت مجید هم جالب است . 23/3/67 بود و موقع انجام عملیات "بیت المقدس هفت" در منطقه عملیاتی شلمچه . قرار بود پلی روی یکی از رودخانه ها نصب شود . شهید نوروزی که از دوستان مجید بود برایمان تعریف می کرد و می گفت : ما اعلام کردیم که به سه نفر برای انجام این کار احتیاج داریم . مجید هم جزو سه نفری بود که اعلام آمادگی کردند . جالب اینجاست که هر سه نفر برادر دو شهید بودند و به همین خاطر ما نمی خواستیم که اینها بروند چون اگر شهید می شدند خانواده آنها سه فرزند خود را از دست می دادند . قبول نکردیم ولی وقتی دوباره اعلام کردیم که سه نفر بیایند باز هم این سه نفر اعلام آمادگی کردند . بالاجبار قبول کردیم . رفتند و پل را نصب کردند و از رودخانه هم گذشتند ولی در آن طرف اب تیر بار دشمن انها را هدف گرفت و دیدم که مجید هم روی زمین افتاد ولی مطمئن نبودم که مجید هم روی زمین افتاد ولی مطمئن نبودم که شهید شده باشد . شب که آمار شهدا و مجروحین را آوردند ، دیدم مجید هم جزء آنهاست . دو رزمنده دیگر هم که همراه مجید بودند در همان مکان به شهادت رسیدند . مجید در بین برادرها از بقیه شوخ تر و با نشاط تر بود . خیلی بین مردم می رفت و در واقع اجتماعی بود . به همین خاطر مردم هم او را خیلی دوست داشتند و جنازه او را از شمیران نو تا میدان نبوت تشییع کردند .
خبر شهادت مجید را چطور آوردند ؟ وقتی خبر شهادت مجید آمد من در قم بودم . یک شب در خواب سعید را دیدم که گفت : مجید هم آمد پیش ما . وقتی بیدار شدم حال عجیبی داشتم و گفتم به نظرم این دو تبدیل به سه شد و .... بعد از آن پسر دائی ام برایم تعریف کرد که خبر شهادت مجید را چطور به حاج آقا دادند و ایشان چطور بر خورد کردند . آن روز قرار بود پسر خاله ما ازدواج کند . بنده خدا هر موقع که تصمیم می گرفت ، یک اتفاقی برای یکی از اقوام می افتاد و قضیه ازدواج او هم مدام عقب می افتاد . پسر دایی ام می گفت آمدم منزل شما و کارت عروسی را خدمت خانواده . همه خوشحال بودیم و حرف های قبل از عروسی را می زدیم که چنین و چنان . حاج آقا هم بودند . در همین گیر و دار بود که صدای زنگ خانه بلند شد . حاج آقا رفت جلوی در . وقتی برگشت گفت که مجید شهید شده . یکباره همه ماندند که چه کار کنند . خبر خیلی غیر منتظره بود . پسر دایی ام می گوید : من بلند شدم تا بروم و خبر شهادت مجید را به بقیه فامیل بدهم ولی حاج آقا گفت کجا می روی ؟ گفتم می روم خبر بدهم . حاج آقا گفتند : بشین سر جات . حق نداری این کار را بکنی . گفتم چرا ؟ گفت تا بعد از مراسم عروسی هیچ کس نباید خبردار شود . هر چه ما گفتیم قبول نکرد و ما را قسم داد تا این خبر پخش نشود . روز عروسی هم هیچ کس خبر نداشت ولی مدام می پرسیدند که چرا تنها خاله داماد نیامده و از خانواده ما کسی نیست . ناراحت بودند که چه شده که اینها نیامدند . از پسردایی ام هم پرسیده بودند که چرا این قدر پکر هستی . او هم چیزی نگفته بود . تا اینکه با اصرار آنها بغضش ترکید و قضیه را گفت . خاله و شوهر خاله ام آمدند منزل ما ( یکی از پسران آنها هم شهید شده ) شوهر خاله ام پدر را بغل کرد و گفت چرا به ما نگفتی که این اتفاق افتاده ، با این حرکت کاری کردید که من تا آخر عمر مدیون شما باشم ...........
پدرتان شکایتی به خاطر داغ پسرانش نمی کرد ؟ در واقع شهادت مجید ، پدر را از پای در آورد . بعد از آن دیگر افتان و خیزان به زندگی ادامه دادند تا اینکه چهار سال بعد یعنی سال وفات کردند اما با همه اینها ناراحتی شان را کمتر کسی می دید . حتی گاهی مردم می گفتند نکند حاج آقا چیزیش شده که در مراسم تشییع پسرانش لبخند روی لبانش است ؟
شما گریه برادرانتان را هم دیده بودید ؟ گریه احمد را زیاد می دیدم . خاطرم هست که یک بار خودش برایم تعریف می کرد که قبل از عملیات "بیت المقدس" در بیابان گم شده بود . در همین سرگردانی یک نفر آمد طرف او و گفت برو به فلان طرف و بگو "ژاله و ژیان" . این رمز بین رزمندگان بود چون عراقی ها نمی توانستند حرف "ژ" را تلفظ کنند . وقتی به مقر رسیده بود می گفت دیگر آن آقا را ندیدم . خودش می گفت شاید از اولیای الهی بوده که من را راهنمائی کرده . از آن به بعد بود که احمد عاشق شد و من زیاد گریه اش را می دیدم .
اینکه گاهی اکثر مردهای خانواده در جبهه بودند باید برای مادرتان خیلی سخت بوده باشد ؟ چرا . ولی تحمل می کردند . گاهی پیش می آمد که ما همگی می رفتیم منطقه و یا پدر که بیمار بود می ماند و حتی کسی نبود که برای انها نان بخرد . ولی بچه های بسیج کمکشان می کردند و می گفتند گاهی که برف می آمد ما می رفتیم و برف های منزل شما را پارو می کردیم .
خواب انها را هم می بینید ؟ خیلی کم . ولی حضور آنها را می توان گاهی کاملا حس کرد . مثلا در جریان فوت مادر بود که این اتفاق افتاد . دو شنبه شبی بود که رفتم منزل . مادر آن موقع بیمار بودند و در منزل ما تشریف داشتند . دیدم بوی عطر محمدی عجیبی در خانه پیچیده . طبق محمول رفتم خدمت مادر و سلام کردم . بعد از بچه ها پرسیدم که این بوی عطر چیست ؟ آنها هم گفتند ما می خواستیم ازشما بپرسیم . مادر سرش پائین بود و ذکر می گفت . در همین حال با دست عکس شهدا را اشاره کردند و گفتند : " این عطر شهداست " . من آن موقع متوجه نشدم و شاید آن را جدی نگرفتم و منظور مادر را نفهمیدم . صبح ، بعد از نماز حالت کسلی و رخوت زیادی داشتم به طوری که نتوانستم بروم سر کار . تلفن کردم و خبر دادم که امروز نمی آیم . مادر همچنان ذکر می گفت . به او گفتم کمی بخوابید و استراحت کنید ولی قبول نکردند . تسبیح را با سرعت می چرخاندند . یک مرتبه سرشان را به بالای تخت تکیه دادند و ی حرکت شدند . سریعا او را در آغوش گرفتم . نفس نفس عمیقی کشید و رفت ( گریه ) ..... عجیب است که با رفتن او آن عطر هم رفت . وقتی همسایه ها آمدند منزل ما گفتند که بوی عطر تا منزل آنها هم رسیده . آنجا بود که متوجه حرف مادر شدم و فهمیدم که شهدا برای بردن مادرشان آمده بودند .
خواب انها را هم می بینید ؟ خیلی کم . ولی حضور آنها را می توان گاهی کاملا حس کرد . مثلا در جریان فوت مادر بود که این اتفاق افتاد . دو شنبه شبی بود که رفتم منزل . مادر آن موقع بیمار بودند و در منزل ما تشریف داشتند . دیدم بوی عطر محمدی عجیبی در خانه پیچیده . طبق محمول رفتم خدمت مادر و سلام کردم . بعد از بچه ها پرسیدم که این بوی عطر چیست ؟ آنها هم گفتند ما می خواستیم ازشما بپرسیم . مادر سرش پائین بود و ذکر می گفت . در همین حال با دست عکس شهدا را اشاره کردند و گفتند : " این عطر شهداست " . من آن موقع متوجه نشدم و شاید آن را جدی نگرفتم و منظور مادر را نفهمیدم . صبح ، بعد از نماز حالت کسلی و رخوت زیادی داشتم به طوری که نتوانستم بروم سر کار . تلفن کردم و خبر دادم که امروز نمی آیم . مادر همچنان ذکر می گفت . به او گفتم کمی بخوابید و استراحت کنید ولی قبول نکردند . تسبیح را با سرعت می چرخاندند . یک مرتبه سرشان را به بالای تخت تکیه دادند و ی حرکت شدند . سریعا او را در آغوش گرفتم . نفس نفس عمیقی کشید و رفت ( گریه ) ..... عجیب است که با رفتن او آن عطر هم رفت . وقتی همسایه ها آمدند منزل ما گفتند که بوی عطر تا منزل آنها هم رسیده . آنجا بود که متوجه حرف مادر شدم و فهمیدم که شهدا برای بردن مادرشان آمده بودند . |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |