تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

قمقمه های خالی

تمامی مطالب این موضوع مربوط به کتاب قمقمه های خالی ، از بنیاد شهید استان مازندارن است .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:5 |  داغ کن - کلوب دات کام

دل نوشته

خوشا آنان که جا نان می شناسد     طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان        شهیدان را شهیدان می شناسند

 

ما اگر عاشق جبهه بودیم ، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراوش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم . وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم ، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد . دردهای شما در فراق ما ، دل ما را بیشتر اتش می زند . درست است که ما به هر چه می کنید اگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد . وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گوئید و اشک می ریزید . به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند .

یاد آن زمانی که در مجالس با یاد ما گریه می کنید و بر سر و سینه می زنید ، ما نیز به یاد آن روزها که با هم در فراق و سوگ مولایمان سینه می زدیم و گریه می کردیم ، همراه با اشک شما اشک غم می ریزیم . خدا می داند که ما بیشتر از شما طالب شماییم . برای همین پروردگار عالم هر از چند گاهی اجازه می دهدبا مولایمان امام حسین (ع) درد دل کنیم .

بچه ها ! آقا امام حسین (ع) خیلی بزرگوار است . او بهتر از همهی شما شلمچه را می شناسد . فاطمیه را زیباتر از همه ی شما و ما تعریف می کند و خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد . هر وقت به پا بوسش می ریم از ما می خواهد ، برایش خاطره تعریف کنیم . به مجرد این که بچه ها شروع به نغمه سرایی میک نند چشم های آقا مالامال از اشک می شود . سر مبارکشان را به زیر می اندازد و دانه های اشکش زیمن بهشت و محاسن شریفشان را تر می کند .

همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم . من از غروب های شلمچه تعریف کردم . از کانال ماهی ، سه راه شهادت ، از جاده ی شهید صفری ، سنگرهای نونی ، جاده ی امام رضا (ع) و جاده ی شهید خرازی ، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ناله های آقا را با همین دو گوش خود شنیدم ، آرام و آهسته فرمود : هیچ اصحاب و یاورانی بهتر و با وفاتر از اصحاب خود ندیدم . یکی از بچه ها به من گفت :

- بس است . دیگر نگو

که آقا سر از زیر برداشت و اهسته فرمود :

بگو . بگو عزیز دلم ! آن چه دلت را بی تاب کرده بگو .

بچه ها ! این جا بر خلاف دنیای شما خاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد و همه ی اهل بهشت بخصوص اقا مشتاق آن هستند .

یک روز به آقا عرض کردم : آقا جان ! دوستان ما اکنون در دنیا هستند ، بی آن ها بر ما سخت می گذرد . آقا در حالی که اشک ، تمام محاسنش را پر کرده بود ، فرمود : آنها بقیه الشهدای منند . به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت و ظلمت قبر و عذاب قبر و عذاب روح و در آم واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت . آنها در حساس ترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفا سر دادند . من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید .

راستی بچه ها ! این جا همه با لباس خاکی هستند که خود امام فرمود : این لباس بیشتر به شما می آید . بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا (س) دست های بریده ی عباس و قنداق خونی علی اصغر را تزد خدا برای شفاعت می برد ، ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه ، مهران ، فاطمیه ، فکه ، دهلران ، چزابه ، نهر اروند ، مجنون ، کوشک و پاسگاه زید بر چهر هامان نشست و خونی را که هنگام شهادت بر بردن و لباس هامان جاری شده بود ، جمع کردیم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه آوردیم . شما مطمئن باشید ، که ما شما را فراموش نکردیم و نخواهیم کرد . یا علی !

 

از دست نوشته های سردار شهید   سید مجتبی علمدار

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:4 |  داغ کن - کلوب دات کام

داداش من

 

همیشه دست راستش به سینه بود . مثل کسی که به آدم بزرگواری عرض ارادات می کند . آن روز هم ، همین حالت را داشت . رو کردم به او و گفتم :

-          آقا مهدی با کی داری حرف می زنی ؟

-          لبخندی زد و گفت : مهدی نه ، مهدی .

-          گفتم : هر دویش یکیه ، فرقی نمی کنه .   سری تکان داد :

-          نه ، مهدی با مهدی خیلی فرق داره .

-          خندیدم : عجب ، خوب آقا مهدی ، تا کی می خوای دست به سینه باشی ؟ این عادت را ترک کن .

-          به رو به رو اشاره ای کرد : دامن افق ، چقدر قشنگه .

می دانستم دارد مسیر حرف هایمان را عوض می کند به همین جهت خندیدم :

-          داداش من ! زود شاعر شدی ! آقا مهدی ! اون هم در 14 سالگی .

راستش نمی خواستم بیش از این اذیتش کنم ، پیش خودم گفتم شاید این عادتی برایش شده یا یک حالت خاصی در او پیدا می شود ، البته توی خانه اصلا چنین عادتی نداشت . مسیر حرفم را عوض کردم .

-          دلت برای خونه تنگ نشده ؟

-          چرا ؟ خیلی هم تنگ شده ، بخصوص برای مادر .

-          پس چرا نمی ری سری به خونه بزنی .

-          میرم . بذار جنگ تموم بشه .

-          خب ، اومد و جنگ به این زودی ها تموم نشد .

کمی فکر کرد و بعد سرش را خاراند .

-          یعنی تا همیشه این جنگ ادامه داره .

-          خوب ، ممکنه داشته باشه .

-          من هم تا همیشه این جا می مونم .

خندیدم :

-          عجب دلو جراتی ، خدا حفظت کنه ، ولی این رسمش نیست . من برادر بزرگترت هستم . می دونم مادر چقدر دلتنگ توئه . باید بری پیشش .

-          می دونی محمد آقا ! روزی که به جبهه اومدم تازه خودم رو شناختم و چیزهایی این جا دیدم و می بینم که فکر نمی کنم هیچ کجای دنیا پیدا بشه .

-          تو که توی خونه این عادت رو نداشتی .

-          من همیشه احساس می کنم اقا پیش رویم است . به همین جهت دست راستم رو برای احترام روی سینه دارم . دست چپم رو نذر ابوالفضل کردم و تا پای رفتن دارم ، توی جبهه می مونم .

دیگر چیزی نگفتم و از او جدا شدم و او را به حال خودش رها کردم . اخلاق و رفتار او در خانه و جبهه زمین تا آسمان فرق کرده بود . با این حال توی خونه بازیگوشی زیادی داشت . در کنارش جسارت و شجاعت فراوانی هم از خود نشان می داد . اصلا خود من در خانه ، از این ویژگی او تعجب میک ردم . از روز یکه به جبهه آمده بود ، حالاتی در او نمایان شد که من هرگز قبلا ندیده بودم .

آقای خاکی نگاهی مظلومانه و اندوهگین به من انداخت و در حالی که توی چشمش اشک می جوشید گفت : راستش خیلی مردانه با دشمن جنگید ،آن قدر که فشنگ و مهماتش تموم شد . برایش یه نارنجک پرتاب کردم و گفتم آقا مهدی بگیر و اونو طرف دشمن پرتاب کن . اون هم با همان کتف و شونه زخمی اشت نارنجک رو به طرف دشمن پرتاب کرد اما ناگهان گلوله ی توپ زمین و آسمان را یکی کرد و دیگر مهدی را ندیدم . ما هم بر اثر بارش شدید گلوله های دشمن مجبور شدیم کمی عقب بکشیم .

آقای خاکی دیگر طاقت نیاورد و گریه اش را توی فضا ریخت . بغضم ترکید و به گوشه ای پناه بردم . یاد مادر افتادم که با شنیدن خبر شهادت مهدی چه خواهد کرد .

بعد از دو سال جنازه اش را آوردند . با دیدن جنازه اش ان چنان دچار شگفت شده بودم که فقط زیر لب گفتم :  الله اکبر ، لا اله الا الله .

دست راست مهدی روی سینه اش بود ، دست چپ و دو پایش هم قطع شده بود .

 

راوی : محمد نجف زاده

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:3 |  داغ کن - کلوب دات کام

من ابوطالب طالبی

 

بچه ها ، همه جمع بودند . دل ها مثل سیر وسرکه می جوشید آن هم به خاطر عملیاتی که در پیش بود . قرار بود فقط نصفی از بچه ها در عملیات شرکت کنند . همه هوای رفتن به خط مقدم و مقابله با دشمن را داشتند . اما کسی نمی دانست که چه کسی خواهد رفت .

حاج بصیر دور می زد و بچه ها را یکی یکی جدا می کرد ، دست روی شانه ی ما می گذاشت و با لبخند و مهربانی زمزمه می کرد :   تو می ری خط ، تو می مونی .

این در حالی بود که همه دوست داشتند برای حمله به خط بروند . به همین خاطر بعضی ها شاد و بعضی ها غمگین بودند تا این که نوبت رسید به ابوطالب . ابوطالب خیلی صاف و ساده و بی ریا بود  همه دوستش داشتند او باعث شده بود که بچه ها روحیه ی شوخ طبعی پیدا کنند . حاج آقا بصیر همین که به ابوطالب رسید ، دست گذاشت روی شانه اش . گذاشت و گفت : شما ...

هنوز بقیه ی حرفهایش را نگفت که ابوطالب با همان سادگی شروع کرد به حرف زدن :

من ، اوبطالب طالبی اعزامی از فریدون کنار ....

انفجار خنده ی بچه ها بلند شد . حاج آقا بصیر هم لبخندی زد و گفت : می دانم ، شما ، ابوطالب طالبی اعزامی از فریدون کنار هستید ، اما می خواهم بگویم که تو این جا باش ، بچه ها می رن جلو کار دارن و بر می گردن .

یک دفعه داد بچه هایی که قرار بود در عملیات شرکت کنند در آمد که : نه ، الا و لله اون باید بیاد .

حاج آقا بصیر که از قضیه خبر نداشت ، با تعجب پرسید : چرا ؟

یکی از بچه ها بلند شد : حاج آقا تنها دل خوشی مون طالبه . اگه اون نباشه ما اصلا روحیه نداریم . حاج آقا که تا آخرش را گرفته بود ، خندید : حالا که اینطوره باشه .

بعد او را به عنوان یکی از نیروهایی که برای حمل مجروح هستند انتخاب کرد . بعد از انتخاب ، بچه ها ، تمام تجهیزات و وسایل مورد نیاز و کوله پشتی را به خود بستند . ابوطالب هم ، همراه کوله پشتی یک برانکارد هم به خود بست که از قدش بلندتر بود و از سر و دو طرفش زده بود بیرون .

در آن لحظه فکری به سرم زد . دیدم پشت سرش نیروها ، آماده حرکت هستند . صدایش زدم گفتم ابوطالب بیا اینجا کارت دارم .

او کمی جلوتر از من ایستاده بود . ایوطالب گفت : خوب چیه ؟ از همان جا بگو . من که منظورم چیز دیگری بود گفتم : نه ، باید بیایی پیش خودم و می خوام چیزی در گوشت بگم .

تا آمد که بچرخد و به طرف من بیاید ، برانکاردش که از دو طرف هیکلش بیرون بود ، خورد به یکی از بچه ها و او را پرت کرد روی زمین . بنده ی خدا عصبانی شد و سرش داد کشید . ابوطالب هم با نگرانی نگاهش می کرد . حاج آقا بصیر که دید به طرف ابوطالب رفت و گفت : ببینم شما ......

ابوطالب بدون مث جواب داد : من ، اوبطالب طالبی اعزامی از فریدون کنار .... 

دیگر چیزی شنیده نمی شد و تمام صداها در انفجار خنده ی بچه ها گم شده بود .

 

راوی : حسین اکبری

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:2 |  داغ کن - کلوب دات کام

صدا ، صدای علی بود

 

همین که دیدم علی به طرفم می اید ، خودم را سر گرم کردم ، طوری که اصلا متوجه اون نیستم . می دانستم علی چقدر نگران است . تمام غم و شادی اش توی جوابی بود که من باید به او می گفتم . کم کم به من نزدیک شد ، همین که به یکی دو قدمی من رسید ایستاد . گفت سلام عباس آقا ! . جوابی ندادم و همان طور مشغول کارم بودم . چند لحظه مکث کرد و دوباره گفت : سلام عباس آقا ! . سرم را بلند کردم و جدی به او نگاه کردم و گفتم سلام .

علی چند لحظه مکث کرد و دید من چیزی نمی گویم ، پرسید : خوب چی شد ؟ خیلی بی خیال اما جدی جواب دادم :  چی می خواستی بشه ، جواب منفی بود .

در یک لحظه دیدم که رنگ چهره اش عوض شد ، بغضش گرفت . ولی عباس آقا من نمی تونم . حرفهایش را تایید کردم و گفتم اتفاقا فرمانده هم همین حرف رو زد .

-          چه حرفی ؟

-          همین که خودت گفتی . این که نمی تونی .

-          ولی من منظورم اینه که طاقت ندارم این جا بمونم .

-          خوب ، برو خونه ات .

در حالی که صدایش گرفته بود ، با جدیت بیشتری گفت : عباس آقا ف نیومدم این جا که به همین سادگی برگردم . من باید توی عملیات شرکت کنم . بهش گفتم که ببینم چند سال داری ؟ گفت 16 سال !  . گفتم خوب ببین علی اقا ! جای 16 ساله ها جبهه نیست ، باید برن خونه و درس بخونن و ..

حرف رو برید و گفت که من این چیزها حالیم نیست ، از تو خواهش کردم ، وساطت من و بکنی و فرمانده رو راضی کنی . اما تو ...

کم کم هق هق گر یه هایش بلند شد . مثل بار اول که التماس می کرد و می گفت تو رو خدا تو رو به هر کسی که دوست داری .

گفتم . علی جان ! یک بار رفتم و جواب رو گرفتم ، حالا هم برو بساط خودت رو جمع کن . گفت برای چی ؟ گفتم خوب برای اینکه عملیات نزدیکه . ناگهان از شوق فراوان ایستاد و فریاد زد : یعنی فرمانده راضی شد ! .

در حالی که زیر لب لبخند می زدم ، آرام گفتم : بله راضی شد .

بی محابا مرا در بغل گرفت و بوسه پشت بوسه ، آن چنان که فکر می کردم اگر یکی دو دقیقه ادامه پیدا کند ، خفه بشوم . بعد هم مثل پرنده ای که تازه از قفس رها شده باشد از من جدا شد . چند قدم که دور شد ، داد زدم : آهای ! مواظب باش یه وقت با سر نخوری زمین .

مدتی بود که عملیات شروع شده بود . درگیری ، سخت ادامه داشت . در حین درگیری یکی از بچه ها نفس زنان آمد پیش من ، وقتی شتاب زدگی اش را دیدم پرسیدم : چی شده ؟ تند تند گفت : عباس آقا ! یکی از بچه ها پاهایش ترکش خورده ، خون زیادی ازش میره ، باید ببریمش پشت خط ، نیاز به دکتر داره .

گفتم ماشین حمل مجروحین کو ؟ راننده اش کجاست ؟ در حالی که تازه نفسش جا آمده بود ، گفت : راننده قبلا مجروح شده و بردنش اما ماشینش هست . سریع خودم را به مجروح رساندم . خیلی ناله می زد . صدای ناله خیلی آشنا بود ، رفتم کنارش ف دیدم علی است . سریع پاهایش را بستم تا این که جلوی خونریزی گرفته شود . علی را پشت ماشین خواباندند . من هم نشستم پشت فرمان و به سرعت حرکت کردم .

در آنجا ما خط یک و دو سه و چهار داشتیم ، ما جزء بچه های خط یک بودیم و تا پشت جبهه برسم و خودم را به بیمارستان صحرایی برسانم باید از دو سه خط دیگر عبور می کردم . شب بود و آنجا نمی توانستم چراغ ماشین را روشن کنم ، با همان سرعت که می رفتم ، احساس کردم ماشین تحت فرمان من نیست و بعد از چند لحظه ناگهان افتادم توی یک چاله . اعصابم خورد شد . می دانستم اگر گیر کنم کسی نیست ، ماشین را از آن چاله بیرون آورد ، گذاشتم توی دنده و چند بار عقب جلو رفتم ، اما انگار بیشتر گرفتار می شدم نا گهان حس کردم یکی به شیشه ماشین می زند ، نگاه کردم و از تعجب چیزی نگفتم . شیشه را پائین آوردم ، یک طرف به طرف من آمد و گفت چه خبره عباس آقا ! می خوای ما رو بکشی .

رضا بود ، نفس راحتی کشیدم و فقط نگاهش کردم . لبخندی زد و گفت به خیز گذشت . افتادی توی سنگر بچه ها نزدیک بود یکی دو تا شون رو بکشی ...

جز شرمندگی چیزی نداشتم بعد ا، همان برادر دیگران را صدا زد و جمع شدند و با یک یا علی هل دادند تا این که ماشین از چاله بیرون آمد .

خیلی نگران علی بودم ، به همین جهت بدون آن که توقف کنم و با اینکه بچه های کسی داد و فریاد راه انداختند و مرا صدا می زدند ، هیچ توجهی نکردم و از همه تشکر کردم و گاز دادم و رفتم . همینطور که به سرعت پیش می رفتم ، مثل همیشه که بچه ها دعاها و زیارت ها و شعر های زیبایی را زیر لب زمزمه می کردند ، من هم در تنهایی خودم شعری را با صدای بلند زمزمه می کردم :

 

یا رب به اشک مادری که بی پسر گشته      یا رب به آه کودکی که بی پدر گشته  

بابای او در جبهه مفقود الاثر گشته             پیروزی کن ما را به رمز یا اباعبدالله .. یا ابا عبدالله

 

همینطور هم که می خواندم صدای علی را هم می شنیدم که با من نجوا می کرد ، از این که علی این قدر روحیه داشت و با این زخم ، با من هم کلامی می کرد خیلی خوشحال بودم . از خط سه و چهار گذشتم و به مقصد رسیدم ، آنجا دیگر می توانستم چراغ ماشین را روشن کنم ، چراغ ها را که روشن کردم دیدم دو سه تا برانکارد آوردند ، گفتم : یکی بسه ، یه مجروح آوردم . بچه ها مرا شناخته بودند و گفتند : باز هم شما مجروح آوردین . گفتم راننده مجروح شده اونو قبلا آوردن .

با هم رفتیم در ماشین را باز کردیم . یک دفعه سر جای خودم میخ کوب شدم . کمی مانده بود که از تعجب سکته کنم. با نا باوری زیر لب فریاد زدم : یا ابوالفضل

باورم نمی شد ، کسی توی ماشین نبود ، یکی از بچه ها گفت : عباس آقا ، تو که اهل شوخی نبودی . ناراحت شدم گفتم شوخی چیه ، یه مجروح تو ماشین داشتم ، اسمش علی بود ، پاهایش ترکش خورده بود . خودم اونو بستم . بعد با خود زمزمه کردم و گفتم یعنی این 20 ، 25 کیلومتر فقط خودم را آوردم . نمی دانستم چی شده ، در این فکر بودم که در تمام طول راه با من همان شعر را نجوا می کرد . نکند بین راه افتاده باشد . عذر خواهی کردم و سریع دور زدم .

یکی از بچه ها داد زد : عباس اقا کجا ؟ چیزیز نگفتم و سرعت گرفتم . از همان مسیری که آمده بودم برگشتم و با تمام وجود چشم شده بودم که ممکن است علی بین راه افتاده باشد . تاریکی توی راه  آزارام می داد . با این که در ماشین بسته بود ، ولی باز تردید داشتم . آن قدر آمدم تا به همان سنگری رسیدم که توش افتاده بودم . ایستادم . رضا به طرف من آمد . گفت چیه عباس آقا باز چی شده ؟ نمی دانستم بهش چه بگویم .با لکنت گفتم که علی . مجروحی که تو ماشین بود . گفت خوب . علی چی شده ؟ گفتم که نیست . نمی دونم چی شد . لبخندی زد و گفت ، حالا بیا پائین . خسته ای . گفتم که آقا رضا ! مجروحم نیست . بیام پائین . شوخی ات گرفته ها .

رضا گفت ، مجروح که به درد نمی خوره . بیا پائین . در حالی که با رضا مشغول گفتگو بودم دو سه تا از بچه های دیگر به ما نزدیک شدند . به آنها نگاه کردم . ناگهان زبانم بند آمد . یکی از آنها علی بود . مجروح من . رضا که تعجب من را دید ، گفت تو که رفیق نیمه راه نبودی ، علی رو تنها گذاشتی .

گفتم ولی اون اینجا چکار می کنه !!؟ رضا خندید و گفت اومده بود به کمک ما که ماشین تو چاله رو در بیاریم .

رفتم پائین و بغلش کردم و صورتش را بوسیدم و گفتم تو با این وضعیت اومدی ماشین هل دادی . این چه کاری بود که کردی ؟

علی با شرمندگی گفت : عباس آقا من دیدم تو به خاطر من افتادی توی سنگر بچه ها ، نزدیک بود دو نفر را بکشی ، دیدم همه دارن هل میدن من هم در ماشین رو باز کردم و اومدم هل دادم ، تو هم که از چاله در اومدی وانایستادی ، می دونستم باز هم عجله ات به خاطر من بود ، هر چی هم بچه ها داد زدن نشنیدی .

دوباره صورتش را بوسیدم و به سن کم و اندیشه ی بزرگش غبطه خوردم و لذت بردم . از آن زمان تا حالا در این فکرم که آن کسی که توی ماشین همراه من زمزمه میک رد ، کی بود ؟

من مطمئنم صدا ، صدای علی بود اما علی که نبود پس کی بود !!!؟

 

راوی : عباس چراغعلی زاده

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:0 |  داغ کن - کلوب دات کام

قمقمه های خالی

 

بچه ها تصمیم خود را گرفته بودند . هیچ چیز هم جلودارشان نبود . حتی فرمانده و بعضی از افراد بالاتر وقتی از تصمیم بچه ها با خبر شدند ، آمدند با آنها صحبت کردند تا شاید از این اقدام جلوگیری شود . حرف همه این بود : " کارتان بسیار زیبا و تکان دهنده است ، این تصمیمی که شما گرفتید ، اراده ای بسیار قوی و ایمانی محکم می خواهد ، الحمدالله با این کارتان نشان می شدهید که در تاریخ مبرزات ، بی نظیر هستید ، اما جنگ است و اسارت و محاصره و این چیزها را به دنبال دارد ، ممکن است حتی چند روزی در مکانی قرار گیرید که از آب و غذا خبری نباشد " .

اما بچه ها به هیچ وجه نمی خواستند از تصمیم شان عقب نشینی کنند به همین جهت منتظر شروع عملیات بودند . یکی دو ساعت دیگر عملیات شروع می شد نام عملیات هم کربلای یک در جبهه ی مهران بود . قبل از شروع عملیات بچه ها واقعا به تزکیه روح مشغول بودند ، هر کدام یه گونه ای با خدا گفتگو راز نیاز می کردند . یکی با قرائت قرآن ، دیگری با صلوات  و دیگری با دعا ونیایش و آن چه در آن لحظه زیبا و بهشتی به نظر می رسید ، حضور یک جرقه ی نورانی در دل هایمان بود . اصلا شک و تردیدی در اراده و تصمیمی بچه ها وجود نداشت ، انگار بیعتی دوباره و این بار از همیشه قوی تر و روشن تر با خدا و یارانش داشتند و بی تابی و انتظار بیش از حدشان نشان می داد که منتظر آن لحظه ی ناب و عرفانی هستند . لحظه ای که همه فکر می کردند با این کار تمام تاریکی کینه از دل شان بیرون می ریزد .

همه سر جای خود مستقر بودند ، آرام و در سکوت مطلق . سکوتی که بوی حضور می داد ، حضور فضایی آکنده از معنویت . تمام کارهایی که باید صورت می گرفت ريال قبلا بچه ها خودشان با هم هماهنگ کرده بودند و حالا نشسته بودند که رمز عملیات اعلام شود .

اولین بار که رمز عملیات خوانده شد ، دست بچه ها رفت روی قمقمه های آب . قمقمه را بیرون آورده و سر آن را باز کردند ، بعد کم کم قمقمه را سرازیر کردند و تمام آب را از قمقمه ، روی زمین ریختند این کار جتی یک دقیقه هم زمان نگرفت ، حالا همه آماده بودند تا یک واقعیت بزرگ تاریخی را که در صدر اسلام به وقوع پیوسته بود . بار دیگر عینیت ببخشند .

رمز عملیات بهانه ای بود برای اجرای این کار و این بار با تمام وجود منتظر بودند تا برای بار آخر رمز عملیات اعلام شود تا با تمام وجود به دشمنان نور و روشنی هجوم بیاورند و این هم به وقوع پیوست و رمز عملیات برای بار اخر اعلام شد ......   یا ابوالفضل العباس

 

راوی : حاج مجید قانعی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 9:59 |  داغ کن - کلوب دات کام

صبحانه

 

همه منتظر بودیم که از پشت بیسیم اجازه ی شلیک بدهند این در حالی بود که گلوله را فرستادیم توی تی لوله ی توپ اما هنوز خرجش را نبسته بودیم . به بیسیم چی اشاره کردیم ، او سری به علامت منفی تکان داد و گفت که ارتباط برقرار نیست و دستوری هم نیامده .

تعجب کردیم . .... توپی که ما داشتیم ، گلوله های بسیار بزرگ و سنگینی داشت و برد آن هم زیاد بود ، به طوری که تا فاصله ی 12 کیلومتری صدای غرش و صوت و انفجار آن را به راحتی می شنیدیم و قدرت تخریب ان هم زیاد بود . چون مهمات کم داشتیم ، براساس دستور و زمان بندی باید گلوله را توی توپ می انداختیم و بعد طبق دستوری که از بیسیم می آمد ، گلوله را می فرستادیم . تا حالا چند تا گلوله فرستاده بودیم و بچه ها هم که از دم دمای صبح شروع کرده بودند ، واقعا خسته شدند .

باز هم همه ی ما به بیسیم چی نگاه می کردیم . راستش نگران شدیم ، قرار نبود این همه تاخیر در کار باشد . این انتظار ، طولانی شد به همین جهت پیشنهاد کردیم تا بچه ها وارد سنگر شوند و صبحانه شان را بخورند . همه قبول کردند و یکی یکی وارد سنگر شدیم . نفر آخر بی سیم چی بود ، بیسیم را دم گوشش قرار داد تا اگر خبری شد متوجه شویم ، تازه مشغول صبحانه شدیم که ناگهان صدای انفجار مهیبی منطقه را فرا گرفت .

سراسیمه از سنگر بیرون آمدیم ، آن چه را که مشاهده می کریدم با ورمان نمی شد ... خمپاره ی 120 درست وسط دو پایه ی توپ افتاد و منفجر شد .

تازه متوجه شدیم که تاخیر پیام و تخلیه ی منطقه توسط ما ، همه از الطاف الهی و امدادهای غیبی بود و خدا را به خاطر این عنایت بی حد  او سپاس گفتیم و از این که هیچ یک از بچه ها صدمه ندیدند ، نماز شکرانه خواندیم .

 

راوی : اصغر حقیقی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 9:57 |  داغ کن - کلوب دات کام

ناهار

کم کم سر وصدای بچه ها بلند شد . خیلی انتظار کشیدند تا صدای بوق ماشینی که غذای آنها را می آورد به گوش برسد اما هر چه بیشتر انتظار کشیدند کمتر نتیجه گرفتند . از یک طرف گرمای هوا و از طرف دیگر گرسنگی ، دست به دست هم داد تا بچه ها کمی بی حوصله شوند . اغلب رفته بودند داخل سنگر فرماندهی . بعضی با ظرف غذا بیرون منتظر بودند . بعد از دقایقی یکی از بچه ها به طرف سنگر فرماندهی امد و گفت که ماشین حمل غذا خاموش شده و راننده هم هر کاری که میکنه روشن نمیشه . گفته ظرف ها رو بگیرین بیایین پیش ماشین یا این که هل بدین .

همه ظرف های غذا رو در دست گرفتیم و رفتیم به طرف ماشین که دقیقا بین دو دستگاه توپ قرار داشت همین که همه در ان جا جمع شدیم ناگهان صدای انفجار به گوش رسید . همه دویدیم به طرف سنگرها . یک خمپاره خورده بود به سنگر فرماندهی گروهان و منفجر شد . خمپاره درسا از دهانه ی سنگر به داخل رفت و منفجر شد و کل آن را ویران کرد ، طوری که هر چه ظرف و لباس و وسایل داخل سنگر بود ، کاملا سوخت .

تازه متوجه شدیم که واقعا خدا با ماست و رزمندگان اسلام را همه جا یاری می کند . تمام بچه ها غذا را گرفتیم و آمده شدیم که ماشین را هل بدهیم تا شاید روشن شود . راننده که تحت تاثیر این حادثه قرار گرفته بود ، پشت ماشین نشست و گفت ، نیار نیست هل بدین . با تعجب نگاهش کردیم . راننده متوجه نگاه ها شد و فهمید در پشت این نگاه ها چه سوالی است ، به همین جهت گفت ، به خدا ما خیلی آدم های بزرگی هستیم . خدایی داریم که همه جا با ماست و بعد سوئیچ ماشین را چرخاند و ماشین همان وهله ی اول روشن شد . صدای صلوات بچه ها فضای منطقه را پر کرد . احساس کردم قطرات اشک شوق و امید از گوشه چشمم سرازیر می شود .

 

راوی : اصغر حقیقی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 9:55 |  داغ کن - کلوب دات کام

ملاقات

برای چندمین بار ، مجروح زد روی دوشم .

قبل از ظهر بود که یک مجروح ایرانی و یک اسیر عراقی را دادند به من که به بیمارستان فاطمه الزهرا که اروند کنار قرار داشت برسانم . آمبولانسی که من با آن رانندگی می کردم ، اکسیژن دار بود . پزشکیاری که همراه من بود بچه ی علی آباد کتول بود . از خط تا بیمارستان 30 تا 35 کیلومتر فاصله بود و مجروح هم حال وخیمی داشت . از یک طرف بمباران هوائی هواپیماهای عراقی و از طرف دیگر مجروح ایرانی که روی دوشم را می زد ، اعصابم را خورد کرده بود . رو کردم به پزشکیار و گفتم ببین این مجروح چی می گه .

پزشکیار پرسید و مجروح در خواست خودش را برای چندمین بار اعلام کرد ، تو رو خدا موقع ظهر که شد منو خبر کنین . در حالی که با سرعت 13 تا 140 کیلومتر می رفتم داد زدم که آخر برادر من !! تو داری می میری این حرفا چیه ؟ .

فکر کردم که برای خواندن نماز این درخواست را دارد اما جمله ای که او گفته بود کمی ذهنم را مغشوش کرد اون گفته بود که " آخه سر ساعت دوازده قرار دارم " .

دیگر واقعا کلافه شدم و ناگهان داد زدم که آخه لامصب تو که نفست داره بند می آد .

 از یک طرف سرعت زیاد و گرد و خاک و از طرف دیگر بمباران هواپیماهای عراقی دید کافی را از من گرفته بود و به همین جهت از پزشکیار خواسته بودم که مواظب باشد تا از محل بیمارستان دور نشویم . هنوز چند لحظه نگذشت که دیدم همان مجروح ایرانی روی دوشم را برای چندمین بار می زند و می گوید که آقای راننده ! ترو به خدا ظهر که شد خبرم کن .

دیگر حوصله ام سر رفت و از پزشکیار خواستم علت را از او بپرشد . انگار حرفهایم را شنید بود . قبل از اینک ه پزشکیار چیزی بپرسد ، او گفت : درست سر ظهر اقا امام حسین (ع) می آن . دیگر واقعا عصبانی شده بودم . طوری که حال خودم را نمی فهمیدم .

بهش گفتم آخه لامصب ! از بس هواپیماها بمباران کردن و آتش ریختن رو بچه ها ، اینا رو موج گرفته و اصلا معلوم نیست چی میگن . شک و تردیدی توی دلم افتاد و موج می زد تازه توی دلم با خودم می گفتم که نکند راستی راستی قرار داشته باشد !!

 بعد لبخندی زدم و زیر لب با خودم گفتم انگار تو هم موجی شدی و داری هزیون می گی !!

اما مجروح دست بردار نبود به همین جهت ساعتی داشتم که از عراقی ها غنیمت گرفته بودم . آن را گذاشتم پیش صفحه کیلومتر ماشین و بعد داد زدم که این قدر که می گن تو جبهه امام زمان و امام حسین می آد ببینم راسته یا نه .

پزشکیار با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت . من هم پا را بیشتر روی گاز فشار دادم و گاهگاهی هم به ساعت نگاه می کردم همین که عقربه های ساعت درست روی 12 قرار گرفت ، خواستم تا به آن مجروح بگویم که ظهر شده ، هنوز چیزی نگفتم که دیدم مجروح مشغول صحبت با یک نفر است و این در حالی بود که اکسیژن را کنار گذاشته بود . با تعجب و ناباورانه نگاهش کردم و به صحبت های و حرکاتش خیره شدم . می گفت : السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین . آقا ! خوش اومدی . آقا ! خیلی منتظرت بودم . می ترسیدم یه وقتی منو فراموش کنی و توی این برهوت بدون حضور تو بمیرم . ......

آینه ی ماشین را طوری تنظیم کردم که حوب او را ببینم ، به او نگاه کردم انگار یک نفر را بغل گرفته بود . یک نفری که سال ها در انتظارش بود و حالا با آمدنش از شوق زار می زد و گریه می کرد ، اما من هر چه دقت کردم کسی را ندیدم ....

دیگر طاقت نیاوردم . با همان سرعت ماشین را کنار کشیدم و ایستادم . دیوانه شده بودم . یعنی واقعا  آقا توی ماشین من بود و من نمی دیدم !!!!  پشت سر هم سرم را به فرمان ماشین می زدم . دست خودم نبود . پزشکیار در حالی که نگران و رنگ پریده بود ، سعی کرد از کار من جلوگیری کند اما من پشت سر هم سرم را به فرمان ماشین می زدم و گریه می کردم .

از ماشین پیاده شدم و به پزشکیار گفتم که برو و شهادتین را برایش بگو و او را رو به قبله کن .

پزشکیار رفت تا آنچه را که گفته بودم انجام دهد و لی با کمال تعجب دید که مجروح چیزهایی زمزمه می کند . به من نگها کرد  و هر دو گوش شدیم تا ببینیم مجروح چه می گوید . او خودش داشت شهادتینش را می گفت . واقعا کلافه شدم . مجروح شهید شد . من دیگر طاقتم تمام شده بود . خودم را انداختم رویش و سر تا پایش را بوسه باران کردم و بعد دو زانو نشستم به طرف کربلا و ناله زدم که آقا من رو ببخش . من اشتباه کردم . من قابل نیستم .

 

هنوز هم که هنوز است چشم بر افقی دارم که بوی کربلا و بوی آقا امام حسین(ع) را می دهد . من هم منتظرم . منتظر آقا که صدایش را بشنوم و مطمئن شوم که مرا بخشیده است .

 

راوی : مصیب ابوالحسن زاده گنجی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 9:53 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود