تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی

 

برای استفاده از مطالب موجود از این شهید به بخش آرشیو موضوعی مراجعه کنید و روی نام این شهید کلیک نمایید

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 23:27 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سرتیپ خلبان علی غلامی

عملیات والفجر هشت بود . نیروهای ایرانی توانسته بودند خودشان را با سرعت به آن طرف اروند رود برسانند . اما بلافاصله با ضد حمله سنگین عراق مواجه شدند . درگیری شدیدی بین نیروها در گرفت و این وضعیت یک هفته ادامه داشت . اوضاع خوب نبود . هر لحظه بر حجم اتش نیروهای عراقی افزوده می شد .

از قرارگاه زمینی شهید همت در خواست کمک شد . انها از نیروی هوایی خواستند تا هواپیما بفرستد . باران شدیدی می بارید . شهید بابایی ( مسئول عملیات  نیروی هوایی ) با این درخواست مخالف بود و اجازه پرواز نمی داد . می گفت : احتمال اینکه هواپیما در این شرایط جوی سانحه ببیند خیلی زیاد است . نمی توانیم چنین خطری را بپذیریم .

آن روز من به همراه شهید اردستانی در کنار شهید بابایی در پایگاه امیدیه بودیم . اردستانی از بابایی خواست تا برای کمک اعزام شود ولی او اجازه نداد . اوضاع عجیبی بود . هر لحظه بر شدت در خواست کمک افزوده می شد . تا اینکه با اصرار مصطفی ، بالاخره شهید بابایی اجازه ماموریت داد .

دقایقی بعد بلافاصله هواپیما از روی باند بلند شد . دقیقا یادم هست که شهید بابایی با پای برهنه دوید وسط رمپ پروازی و بلند شدن هواپیما را تماشا کرد . وقتی هواپیما اوج گرفت شهید بابایی همان جا زیر باران نشست در حالی که دائم زیر لب می گفت : " مصطفی از دست رفت " .

بیست دقیقه بعد صدای هواپیما در پایگاه پیچید . عملیات انجام شده بود . وقتی مصطفی از هواپیما پیاده شد . عباس به طرفش دوید و در حالی که همدیگر را بغل می کردند به مصطفی گفت : " آخر کار خودت را کردی ؟ حالا بگو ببینم عملیات چطور بود " . مصطفی هم گفت : " بهتر از این نمی شد ، محل مورد با موفقیت بمباران شد " .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:29 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سرهنگ خلبان محمد زمانی

لحظه به لحظه اوضاع آسمان بدتر می شد . رعد و برق ادامه داشت و باران شدیدی می بارید . گفتم : " حاجی هوای منطقه خرابه " . با خونسردی گفت : " توکل به خدا . این ماموریت خیلی اهمیت دارد " . بعد از ما خواست تا بعد از انجام عملیات سریعا به پایگاه برگردیم . گفت که بقیه اش با من . یک دسته چهار فروندی بودیم که فرماندهی گروه را خود حاج مصطفی به عهده داشت و خود هواپیمای شماره یک بود .

تقریبا نزدیک هدف بودیم . هر چه زمان " پاپ " ( اوج گیری قبل از شیرجه زدن به سوی هدف برای ریختن بمب ها ) نزدیک تر می شدیم هوا آشفته تر می شد .

شماره یک و دو بمب هایشان را ریخته و به سرعت در ابرها ناپدید شدند . بعد از شش ثانیه من و شماره چهار  هم همین کار را کردیم . ابرهای سیاه دیدمان را کور کرده بودند . از اینکه با هم برخورد کنیم خیلی می ترسیدم . لحظات به سرعت سپری می شد و من دائما به اطراف نگاه می کردم . تا اینکه صدای حاجی در رادیوی هواپیما پیچید که : " محمد ! همین طور دنبالم بیا و از رادار استفاده نکن . " . از بقیه بچه ها هم خواست تا همین کار را انجام بدهند . در راه بازگشت بودیم که متوجه شدیم از شماره چهار خبری نیست .

از پایگاه هم اعلام کردند که شماره چهار را گم کرده اند . با گفتن این جمله شماره یک از ما جدا شد . پیش خودم فکر می کردم حتما اتفاقی افتاده . شرایط روحی سختی را تحمل می کردم . اینکه چگونه باید خبر شهادت رفیقم را به خانواده اش می دادم مرا آزار می داد . در همین حال و هوا بودم که یک دفعه صدای شکاره یک به گوشم رسید : " گردش کن ! گردش کن ! " . فکر کردم با من است ولی هر چه نگاه کردم شماره یک را ندیدم . دوباره صدا بلند شد : " شماره چهار ! به راست بچرخ" .

تازه فهمیدم که چه خبر است . شماره یک شماره چهار را پیدا کرده بود .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:27 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سرهنگ خلبان احمد مهرنیا

با شروع عملیات والفجر هشت وظیفه داشتیم تا برای کمک به نیروها وارد عمل شویم . دسته پروازی من و شهید اردستانی ف پنجمین دسته پروازی بود . قبل از شرع کار پیش بینی می شد ، عملیات به راحتی انجام شود و کمترین تلفات را داشته باشیم . قرار بود هواپیماها در سکوت کامل رادیویی پرواز کنند ولی این امر محقق نشد یکی از هواپیماها در نزدیکی خط نیروهای خودی هدف پدافند سنگین عراق قرار گرفت و منهدم شد .

از سرنوشت خلبان اطلاعی نداشتیم ( که البته اسیر شد و بعد ها با تبادل اسرا به کشور باز گشت ) هواپیمای شماره دو هم که جلوی ما بود ناگهان دچار حریق شد و سقوط کرد . خلبان آن هم ( سروان اسد زاده ) به شهادت رسید . چند فروند هواپیمای دیگر هم مورد اصابت قرار گرفت . این اتفاقات قدری موجب پیچیدگی کار شد هنوز چهار دقیقه تا هدف فاصله داشتیم که دیدم شهید اردستانی بمب هایش را ریخت و به طرف پایگاه گردش کرد .

در حالی که از این کار او تعجب کرده بودم من هم این کار را انجام دادم و به خاطر پیروی از لیدر گروه دنبالش حرکت کردم . دیدم که موتور چپ و بخشی از دم هواپیمای او آتش گرفته . موضوع را بلافاصله به اطلاعش رساندم و گفتم که موتور را خاموش کند. اینجا بود که علت برگشتنش را فهمیدم . خلاصه با دلهره و اضطراب زیاد به پایگاه رسیدیم . عملیاتی که قرار بود با سهولت انجام شود حالا با اسارت و شهادت دو تن از بهترین خلبانان گروه همراه بود . روحیه بچه ها هم پائین آمده بود . در همین حال شهید اردستانی که هنوز لباس پرواز به تن داشت آمد و گفت : " کسی حاضره بیاد بریم ؟ " منظورش یک عملیات دیگر بود . من ناراحت شدم و گفتم : " جناب سرهنگ  ! بهتر نیست قبل از عملیات مجدد علل این همه خسارت را بررسی کنیم . مگر شما نفرموده بودید که عملیات راحتی خواهیم داشت . ؟ "

شهید اردستانی در حالی که سعی داشت . من را به خودم مسلط کند گفت : " براردان ! خودم می دانم وضعیت ، خلاف انتظار ما رقم خورد ولی الان فرصت این حرف ها نیست . در منطقه به وجود شما نیاز هست . یا علی ! یک داوطلب ! "

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:26 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سرتیپ خلبان محمد تقی جدیدی

دو سه روز قبل ماموریت بمباران سد و کارخانه برق استان دوکان عراق به ما ابلاغ شده بود و حالا برای انجام آن کمتر از 24 ساعت وقت داشتیم . شهید اردستانی خودش را به پایگاه تبریز رسانده بود تا شخصا در این عملیات ویژه شرکت داشته باشد . نحوه انجام این کار را برایمان تشریح کرد . نوع بمباران در این ماموریت مختص هواپیماهای "اف4" بود . زیرا می بایست از روش "لاوبمبینگ" ( یعنی بمباران از ارتفاع پائین) استفاده می شد . در حالی که ما با هواپیمای "اف5" پرواز می کردیم و این روش برای " اف5" مجاز نبود . ولی شهید اردستانی به خاطر پائین بودن در صد خطر تمایل داشت تا این کار با " اف5" انجام شود . درخواست کردم تا در این عملیات در کنار او پرواز کنم .

قبول کرد . ماه رمضان بود . بعد از خوردن سحری نقشه پرواز را پهن و مسیرها را چک کردیم . قبل از طلوع خورشید کارمان شروع شد . در آن روز گرچه بمبهایمان صد در صد به هدف اصابت نکرد ولی این روش ابداعی توسط شهید اردستانی منشائ موفقیت هایی در عملیاتهای بعدی شد .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:25 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سرهنگ خلبان علی عالی زاده

قبل از پیروزی انقلاب در زنجان مانوری مربوط به عملیات آموزشی جنگنده های نیروی هوایی برگزار شد . در این مانور می بایست هواپیماها از پایگاه تبریز بلند می شدند و در زنجان هدف های فرضی را بمباران می کردند . شهید اردستانی و خلبان ناصحی پور از جمله کسانی بودند که در این مانور هوایی شرکت داشتند . از آنجائی که در آن زمان خلبانان نیروی هوایی در آمریکا آموزش می دیدند ، ژنرالهای آمریکایی با دقت بیشتری مانور و عملکرد خلبانان را زیر نظر داشتند .

در این هنگام خلبان ناصحی پور ، با شیرجه دیدنی و با ارتفاع کم از بالای سر حاضرین عبور کرد . به دنبال او شهید اردستانی هم با اینکه سابقه کمی داشت ، با فاصله کمی از بالای سر ژنرالهای آمریکایی رد شد . به طوری که همگی شوکه شدند . یکی از انها با سرعت رفت پشت دستگاه ارتباطی و به زبان انگلیسی با هواپیما شهید اردستانی ارتباط برقرار کرد و مرتب می گفت : " وری گود ! " .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:25 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سید محسن احمدی

در یکی از جعه ها حین برگزاری مراسم نماز جمعه یکی از اعضای ستاد اقامه نماز جمعه ورامین ورقه ای به دستم داد که در آن چنین نوشته شده بود : " از حضور تیمسار خلبان مصطفی اردستانی که از فرماندهان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی هستند و همیشه در صفوف به هم فشرده نماز جمعه شرکت می کنند تشکر و قدردانی شود . " .

در واقع شهید اردستانی همیشه با لباس مبدل این کار را می کرد و کسی حتی من که مکبر بودم او را نمی شناختم . پس از مطالعه کاغذ داخل جمعیت نگاه کردم ولی کسی را که هیات تیمسار را داشته باشد پیدا نکردم . لذا تردید کردم کی وی آمده باشد ولی چون ستاد خواسته بود آن را اعلام کردم .

بعد از اتمام نماز بود که یکی از نمازگزاران آمد و به من گفت :

چه کسی به شما گفت که از اردستانی تشکر شود ؟

- برادر ....

کجاست این برادر ؟

- نمی دانم فقط این کاغذ به من داده شد تا از ایشان تشکر کنم .

کاغذ ار گرفت ، نگاه کرد و گفت : " از این پس اگر از این برگه ها به دستتان رسید و نام اردستانی در آن بود اعلام نکنید . "

با خودم گفتم حتما ایشان تشریف نیاورده اند و اشتباهی شده . تا اینکه یک شب در مسجد یکی از دوستانم همان شخص را به من نشان داد و گفت : " او را نشناختی ؟ " گفتم : " نه فقط گاهی او را در نماز جمعه می بینم . " گفت : " چطور او را نشناختی ؟ ایشان تیمسار اردستانی از فرماندهان نیروی هوایی هستند" .  آنجا بود که تازه متوجه آن اتفاق شدم .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:22 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : اکبر اردستانی ، برادر شهید اردستانی

زمانی که پدرم به رحمت ایزدی پیوستند شهید ستاری همرا چند تن از فرماندهان نیروی هوایی برای شرکت در مراسم ایشان به ورامین آمدند . در آنجا خاطره ای برایم تعریف کرد که جالب بود .

بعد از انجام یکی از عملیات های مهم برای استقبال از حاج مصطفی رفتم به فرودگاه مهرآباد . وقتی از هواپیما پیاده شد او را در آغوش گرفتم و به او تبریک گتم . بعد سوار ماشین شدیم تا به ستاد برگردیم . حاج مصطفی به راننده گفت : " میدان شوش برو " کر کردم شاید آنجا کاری دارد . وقتی به شوش رسیدیم به راننده گفت : " نگه دار پیاده می شوم! " وقتی پیاده شد و رو کرد به من و گفت : " تیمسار ببخشید! بچه های من در ورامین هستند می خواهم بروم و به آنها سری بزنم " گفتم " با چه وسیله ای می روی ؟ "  خیلی عادی گفت : " با مینی بوس ! " هر چه اصرار کردم که وسیله ای در اختیارش قرار دهیم زیر بار نرفت . مرتب دستش را تکان می داد و خداحافظی می کرد . بعد از چند دقیقه مینی بوس امد و با اینکه خیلی شلوغ و پر بود ولی حاج مصطفی سوار شد . انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش سوار بر جنگنده ، یکی از بزرگترین عملیاتهای نظامی را انجام داده ! "

حتی تا مدتها همسایه ها هم نمی دانستند که برادرم خلبان نیروی هوایی است ، همه فکر می کردند او یک نظامی ساده است . در همان مراسم ختم بود که متوجه شدند حاج مصطفی معاون فرمانده نیروی هوایی ارتش است .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:20 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : مادر همسر شهید اردستانی

ماه رمضان بود که برای مهمانی رفته بودیم منزل شهید اردستانی . نزدیک غروب بود که زنگ خانه به صدا در آمد . حاج مصطفی بلند شد و در را باز کرد و دید که سربازی با نان سنگک تازه و سبزی پشت در ایستاده . با دیدن این منظره صورتش سرخ شد . تا به حال این قدر او را عصبانی و برافروخته ندیده بودم . نگاهش را به زمین دوخت و با ناراحتی گفت : " سربازی که خودش روزه است چرا باید برای من تو صف نان و سبزی بایستد ؟ او آمده برای دفاع از این کشور یا سبزی خریدن برای من ؟ من اصلا راضی نیستم . فردا که به اداره بروم به آقایان خواهم گفت که دیگر چنین کاری نکنند " .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:18 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : سرهنگ خلبان عرب سرهنگی

پدر شهید اردستانی در ورامین ساکن بود و می خواست در حیاط منزل چاه بکند . حاجی به پدرش می گوید که مقنی لازم نیست خودم این کار را انجام خواهم داد . وقتی مشغول کار بود یکی از همسایه ها که متوجه آمدن مقنی می شود از حاج عباس ( پدر شهید ) می خواهد که اگر می شود به این مقنی بگوید چاه آنها را هم بکند .

پدر شهید اردستانی می خندد و می گوید : نمی شود .

-          چرا نمی شود ؟ خب پولش را می دهیم .

-          نه آخه اون پول نمی گیره .

-          مگه می شه کسی کار کنه و پول نگیره ؟

-          آره چون اون پسرم مصطفی است .

همسایه با شنیدن این حرف می خنند و از اینکه چنین درخواستی کرده عذر خواهی می کند .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از : یکی از پرسنل نیروی هوایی

در روز از آزادی خرمشهر می گذشت که منتقل شدیم به پایگاه هوایی امیدیه . وضع پایگاه به خاطر تازه تاسیس بودن و شرایط جنگی زیاد مطلوب نبود . روزی با هم اتاقی ام در ساختمان قدم می زدیم . او از وضع موجود ناراضی بود و زیر لب غرغر می کرد و گاهی هم به فرمانده پایگاه ناسزا می گفت . تا اینکه یک نفر از کنار ما رد شد و متوجه موضوع شد . از ما سوال کرد که چه شده ؟ دوستم همان حرف ها را زد . آن شخص هم در تایید حرفهای دوستم گفت : " حق با شماست . من هم از او دل خونی دارم . " دوستم گفت : " می توانی آدرس او را به ما بدهی ؟ " آن شخص هم گفت بله . ساختمان شماره سه طبقه دوم اتاق 23 ..

فردای آن روز دوستم را دیدم . گفت : " از خجالت دارم میمیرم . " گفتم : " مگر چی شده ؟ " گفت : " وقتی وارد اتاقش شدم . از تعجب سر جایم خشکم زد . کسی که دیروز این همه جلویش به فرمانده پایگاه فحش دادیم خود سرهنگ اردستانی ، فرمانده پایگاه بود . "

گفتم : " از برخورد دیروز چیزی نگفت ؟ "

گفت : " نه ، فقط اطمینان داد که در حد توان در جهت رفع مشکلات پایگاه کوشش کند " .

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:9 |  داغ کن - کلوب دات کام

وصیت نامه

وصیت نامه بنده خدا مصطفی اردستانی

" اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون

اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله "

الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی (ع) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین ، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی ، به حق علی بن حسین زین العابدین به من لذت عبادت و به حق باقرالعملوم لذت علم و به حق امام صادق لذت صداقت و به حق امام کاظم لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی لذت جو و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن .

حال چند کلامی از خودم . من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم . چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم به خاطر خدا اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود .امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند . شاید خداوند از گناهان من بگذرد . بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دلشان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد .

و خواهش میکنم اصلا عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلا متبلیغ کنید . اگر از من جنازه ای ماند در بهشت زهرا در بین بسیجی ها دفن کنید و همه چیز مانند آنها باشد . من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد . در هیچ مورد .  هر چه بنیاد برای کی بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام .

والسلام ، محتاج دعای همه . اردستانی

 

  • توضیح اینکه وصیتنامه شهید اردستانی پس از تدفین به دست آمد . طبق خواسته محترمشان محل دفن ، صحن امامزاده جعفر در شهرستان پیشوا(ورامین) ، زادگاه آن شهید بزرگوار تعیین شد .
  • توضیح اینکه . همانگونه در وصیت آمده شهید فرموده تبلیغ مرا نکیند . ولی هدف من در این وبلاگ برای بیان این مطالب تبلیغ است . تبلیغ چیزهایی که ما یا از انجام آنها سرباز می زنیم و یا اینکه اصلا به آنها عمل نمی کنیم . 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/04 و ساعت 10:7 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود