تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد

معاون عملیاتی قرارگاه ثامن الائمه(ع) و لشکر پیاده 5 نصر

من بعد از جنگ چه شب ها که تا صبح از درد ترکش ها و زخم ها نخوابیده ام و ناله کرده ام . از مظلومیت جانبازان دفاع کنید ، چون آنان دوبار شهید شده اند . (قسمتی از وصیت نامه شهید خطاب به اعضای خانواده اش )

  

 

 

بسیجی در کلام سردار نظرنژاد

... بسیجی ای که رزمنده خوبی بود و با حال ، نماز شب می خواند ، اگر امروز هم می خواهد بسیجی بماند باید با همان خلوص نیت و روحیه قربه اله الله خوب کار کند و با همه وجود در جبهه سازندگی برای گسستن زنجیر ه های وابستگی تلاش کند .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 23:22 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 2

حاج محمد حسن در یکی از روستاهای حومه مشهد به نام بوته مرده ( بابا نظر کنونی ) در سال 1325 در یک خانواده محروم ولی با ایمان و وابسته به روحانیت دیده به جهان گشود . از دوران طفولیت با قرآن و عترت انس و الفت خاصی پیدا نمود . در دوران نوجوانی و جوانی به کمک خانواده خود برای تامین معاش پرداخت . وی با توصیه پدر به ورزش های پهلوانی در اوقات فراغت می پرداخت . توصیه های پدرش به او چنین است : " پسرم ! باید شجاع باشی ولی در مقابل دشمن ، ترسو ترین فرد باشی ولی در مقابل خدا ، قوی ترین مرد باشی ولی در مقابل ظالم ، نیرومند باشی ولی در مقابل ظلم ، برای دفاع از ارزش های انسانی و مکتبی خود محکم باش ، در ارده و عهدی که می بندی استوار باش ، و از مال دنیا و ثروت خود به نیازمندان انفاق و کمک کن . " ..

در دوران انقلاب با توصیه پدر به حمایت از روحانیت عظیم الشان می پردازد و به خدمت حضرت آیت الله شیرازی می رسد و اظهار می دارد من برای هر گونه خدمت و انجام وظیفه در مسیر دفاع از ولایت مهیا و آماده ام ، و سپس در مسیر انقلاب تلاش های وافری از خود نشان می دهد . با پیروزی انقلاب داوطلبانه به کمیته انقلاب اسلامی می پیوندد و به عنوان مسئول گروه ضربت به تعقیب و دستگیری ضد انقلاب و نیروهای وابسته به نظام ستمشاهی می پردازد . در غائله های گنبد ، پاوه ، سنندج ، سقز و دیگر مناطق غرب کشور حماسه های بسیار شگفت آوری از خود نشان می دهد که در تاریخ انقلاب اسلامی ثبت و ظبط گردیده است . در جنگ تحمیلی از اولین نیروهای اعزامی به مناطق عملیاتی جنوب کشور بود که تا پایان جنگ با حضور مستمر خود در این میادین در شجاعت و شهامت آوازه بسیار بالایی یافت و در مسئولیت های رده بالای نظامی ایفای نقش نمود . وی از فرماندهی گردان گرفته تا مسئولیت های دیگر اعم از فرماندهی محور و معاونت عملیاتی لشکر و دیگر مناصب نظامی در سپاه را تجربه نمود و در 45 عملیات در نقش فرماندهی نیروهای خط شکن حضور پیدا می کرد . از نزدیک ترین فاصله با دشمن ، به فرماندهی نیروهای تحت امر خود پرداخت و نیز در چندین مرحله در جنگ تن به تن با دشمن مواجه گردید .

این شهید بزرگوار چندین بار تا مرز شهادت پیش می رود و با جراحت های بسیار زیادی از منطقه عملیاتی خارج می شود . پس از حصول اندکی بهبودی باز می گردد و برای ادامه عهد و پیمانش با خدا در میادین نبرد حضور می یابد . در یک مرحله چشم و یک گوش خود را از دست می دهد و در مرحله دیگر از ناحیه کمر و پا آسیب شدیدی می بیند و ماه ها روی تخت بیمارستان ها بسر می برد . در این مقطع متخصصین پزشکی به او می گویند : " دیگر امیدی نیست و تا آخر عمر شما برروی تخت بیمارستان به صورت جانباز قطع نخاعی خواهید بود " .

اما محمد حسن با استعانت از خداوند و ائمه (ع) شفا می یابد و باز به مناطق عملیاتی بر می گردد و بار دیگر در میادین نبرد طی عملیات های مختلف از قبیل والفجز مقدماتی ، والفجر یک ، سه ، هشت ، نصر هشت ، بیت المقدس دو ، کربلای چهار و پنج و ده ، حماسه ها می آفریند . در این ایام نیز ترکش های توپ و خمپاره ، نارنجک و آر پی جی هفت ، بارها در بدن او فرو می رود به طوری که برابر نظریه  متخصصین رادیو گرافی در عکسبرداری های مختلف بیش از 108 تیرو ترکش بزرگ و کوچک در بدن شهید بابانظر مشاهده می شود . این شهید بزرگوار و گرانقدر که مطابق نظر کمیسیون پزشکی ، دارای بیش از 92 در صد مجروحیت بود همچنان بر عهد و پیمانی که با خدا بسته بود مقاوم و استوار ، و در همه دردها و رنج هایش صابر بود و هر لحظه در پی خدمتی بهتر و فداکاری پر بهاتر بود و لحظه ای در عزم و اراده اش از خود تردید نشان نداد . وی بارها در سخنان خود و در توصیه هایش به دوستان و همرزمان و فرزندان انقلاب می گفت که دست از حمایت امام و انقلاب می گفت که دست از حمایت امام و انقلاب بر ندارید چون راه امام راه امام حسین (ع) است . سردار نظرنژاد آرزوی در سر داشت و مرگ در بستر را از خدا نمی خواست .

در ماه های پایانی حیاتش بارها خانواده او وی را می دیدند که در گوشه های از منزل کرده و با خدای خود راز و نیاز می کند . سرانجام در ماموریت سرکشی و بازدید از نیروهای مستقر در آن مناطق به آنان می گوید : " قدر خدمت کردن به نظام مقدس جمهوری اسلامی ، در این مناطق را بدانید که این جا شهدا ، حماسه ها آفریدند . در میان مناطق ، نقطه ای از این منطقه نزدیک تر به خدا نیست " .

از همین زمان بود که آثار جراخت جنگی سردار نظرنژاد بروز کرد و سرانجام پس از مدتی درد و رنج که با صبر حیرتانگیز او طی شد ، ردای شهادت بر قامتش راست گردید .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 0:5 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 3

شهید نظر نژاد تعریف میکرد : تازه از کردستان برگشته بودم و باز سر در راه جبهه جنوب داشتم که خبر دادند پس از سه دختر خداوند پسری به من عطا نموده و من حس کردم که جانشین من آمده است و باید تا پایان جنگ در جبهه بمانم ...... "

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 0:3 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 4

شهید نظرنژاد تعریف می کرد : خدا را شاهد می گیرم زمان هایی ی رسید که از غرش  توپ ها و تانک ها زمین تا مرز بیست ریشتر می لرزید و انسان مبهوت می ماند که چگونه ممکن است در زیر این آتش و دود که از هر طرف بر سر انسان فرو می ریخت فردی زنده بماند و از کیان اسلام دفاع کند و واقعا در دوران جنگ هر کدام از فرماندهان ما ، مالک اشتر زمان بودند و مرگ در نظر آنها بازی گرفته می شد . رزمندگان ما در مقابل کشوری ایستادند که دو ابر قدرت ظاهری دنیا آن را انبار پیشرفته ترین سلاح های خود کرده بودند . من به فرزندان شهدا سفارش می کنم هر خاطره ای را از دوران جنگ از هر کسی نپذیرند . خاطره مکان ندارد بی سند و شاهد باشد .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 0:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظر نژاد - 5

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : نمی داننم این خاطره را باور می کنید یا نه ، ما به سختی باور کردیم . فرمانده گردان ولی الله ، برادر شجیع می گفت ک روزی با وانت از یک جاده عبور می کردم ناگهان متوجه دو کبوتر سفید روی خاکریز شدم . پیاده شدم و به طرفشان رفتم . هیچ حرکتی نمی کردند . ناگهان متوجه دو تن از بچه های گردان شدم که مدتی پیش شهید شده بودند .

آنها آنجا ایستاده بودند و به من می خندیدند . کبوترها گفتند : آقای شجیع ! غصه نخور ! تو هم به خیل شهدا خواهی پیوست و جسدت خواهد ماند . تا 48 ساعت تو هی فریاد می زنی من شجیع هستم . اما کسی تو را به عقب نخواهد برد . این را ما زمانی باور کردیم که در عملیات همراه نیروها از جاده ای عبور می کردیم و جسدی را دیدیم و نشناختیم تا اینکه 48 ساعت بعد به من خبر دادند فرمانده گردان ولی الله گم شده است . یاد آن جنازه گوشه جاده افتادم . وقتی به آنجا رسیدم جسد پاره پاره شجیع را شناختم .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 0:0 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 6

سال 68 همزمان با عروج ملکوتی حضرت امام خمینی ( ره ) شهید بابانظر برای انجام عمل جراخی به کشور آلمان رفته بودند . در شبی از شبها من در عالم خواب ، پدر این شهید والا مقام را دیدم ( لازم به ذکر است که پدر ایشان در قید حیات نبودند ) که برای دید و بازدید به خانه ما آمده بودند و من شدیدا ناراحت بودم . ایشان پرسیدند که برای چه این قدر ناراحت و نگران هستید . گفتیم که ما آرزوی شرکت در مراسم ترحیم و زیارت قبر مبارک حضرت امام (ره) را داریم اما با این هوای گرم و شلوغی کسی نیست که بتوانیم با آنان  برویم و بدون وسیله نقلیه نیز ممکن نیست . ایشان گفتند که حاجی می آید و شما را می برد و من گفتم که حاجی برای عمل جراحی رفته آلمان . در همین گیر و دار بود که بیدار شدم . این خواب من را در فکر فرو برده بود که آن شهید ده روز مانده به چهلمین روز وفات امام (ره) چطور ما را به تهران خواهد برد . در همین روزها بود که ایشان از آلمان به ایران بازگشتند و دو روز مانده به مراسم ، حاجی گفتند حاضر شوید ، بعد از ظهر می رویم تهران  . من خواب آن شب را به یاد آوردم که به این زودی تعبیر شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:58 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 7

همزمان با شروع عملیات کربلای 4 و 5 در سال 65 بود که خداوند پسر سومی به ما عطا نمود و 7 روز از تولد کودک نگذشته بود که ایشان طاقت نیاوردند و برای شرکت در جبهه ها عزیمت نمودند . همیشه حتی در مواقعی که مجروح می شدند و میخواستند دوران نقاهت بعد از عمل های جراحی را پشت سر بگذرانند به جبهه عزیمت می نمودند .

در همین زمان کودک پس از 40 روز به علت بیماری فوت کرد و ما به ایشان تلفن زدیم و موضوع را در میان گذاشتیم . ایشان فرمودند موضوع اساسی و مهمتری که در پیش داریم دفاع از کشور و مرز و بوم و ناموسمان است . برای دفن و انجام کارها اصلا به مشهد نیامدند و فرمودند که این کودک امانت بود و خداوند ما را لایق این امانت ندانستند که به این زودی امانت را پس گرفتند و ما راضی هستیم به رضای خداوند متعال .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 8

شهید بابا نظر در بخشی از وصیت نامه اش خطاب به فرزند خود نوشته است : با دشمنانت مبارزه کن ، مومن باش ، اگر ثروتی به دستت رسید ، با فقرا تقسیم کن و در عزای امام حسین (ع) گریه کن ، چرا که خداوند هر قطره آن را در روز قیامت پاداش می دهد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:55 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 9

یک روز پزشکی برای معاینه جانبازانی که ترکش خورده بودند آمد . ایشان در این زمینه تخصص زیادی داشت . به گونه ای که پوست شخص را که لمس می کرد متوجه می شد که ترکش در کدام قسمت بدن قرار دارد . خودش قسمت هایی را ترکش داشت مشخص می کرد و می گفت مثلا این قسمت ها ترکش دارد . وقتی آقای نظرنژاد را معاینه کرد از تعداد ترکش هایی که در بدن ایشان وجود داشت و اینکه بابانظر چگونه با وجود این همه ترکش در بدنش زنده است تعجب کرد و گفت : با توجه به تعداد ترکشی که در بدن ایشان وجود دارد ، هر یک از این ترکش ها با کوچک ترین حرکتی می تواند ایشان را به شهادت برساند . مثلا اگر ایشان در حال آب خوردن باشد ممکن است هنوز آب تمام نشده به شهادت برسد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 10

 

زمانی که آقای نظر نژاد از ناحیه چشم و قلب مجروح شده بود ایشان را به شیراز منتقل کردند و بعد از مدتی که در سیراز ستری بود به مشهد منتقل شد . چشم ایشان از بین رفته بود و به جای ان چشم مصنوعی گذاشتند . وقتی که حالش بهتر شد گفت : می خواهم بروم جبهه . گفتم : برادر هنوز حالت خوب نشده است ، مدتی را استراحت کن بعدا خواهی رفت . گفت : نه ، باید بروم چون به وجود من در آنجا نیاز است . و بعد از بیمارستان مرخص شده و به منطقه برگشته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 11

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : موقعی که روی تخت بستری بودم دیدم رفت و آمد چند نفر مشکوک است . فهمیدم که از منافقین هستند . آنها در نهایت یک رئز که موقعیت را مناسب دیدند تصمیم گرفتند به من حمله کنند . از قصد آنها آگاه شدم . منتظر ماندم که کاملا جلو بیایند وقتی که به من حمله کردند ، همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم یقه های هر دو یشان را گرفتم و سرهایشان را به هم کوبیدم . آنها که با خودشان فکر می کردند که من داد و بیداد راه می اندازم با دیدن این مساله پا به فرار گذاشتند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:20 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 11

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : موقعی که روی تخت بستری بودم دیدم رفت و آمد چند نفر مشکوک است . فهمیدم که از منافقین هستند . آنها در نهایت یک رئز که موقعیت را مناسب دیدند تصمیم گرفتند به من حمله کنند . از قصد آنها آگاه شدم . منتظر ماندم که کاملا جلو بیایند وقتی که به من حمله کردند ، همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم یقه های هر دو یشان را گرفتم و سرهایشان را به هم کوبیدم . آنها که با خودشان فکر می کردند که من داد و بیداد راه می اندازم با دیدن این مساله پا به فرار گذاشتند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:20 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 12

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : برای شناسایی رفته بودیم که ناگهان بین ما و نیروهای دشمن درگیری ایجاد شد . منطقه کاملا تاریک بود و جایی دیده نمی شد . بچه ها عقب نشینی کردند ولی من راه را گم کرده بودم و نمی دانستم که به کدام طرف باید بروم . در همان نقطه ای که بودم یک کلبه کوچک بود . کنار کلبه نشستم و توی انی فکر بودم که چکار کنم . ناگهان فردی با لباس عربی را دیدم که جلویم سبز شد . بلند شدم و سلام و احوالپرسی کردم . گفت : به چه فکر می کنی ؟ از ایشان پرسیدم ک شما این منطقه را می شناسی ؟ گفت ک بله . جریان را برایش تعریف کردم . گفت : بلند شو ف ناراحت نباش . شما را پیش نیروها می برم . گفتم : خدا خیرت بدهد . آمدن شما هم کار خدا بود . از ایشان پسیدم که شما کی هستید و از کجا آمده اید ؟ گفت : بلند شو برویم ، بین راه برایت می گویم . بلند شدم . راه که افتادم ناگهان دیدم بین بچه ها هستم . بچه ها اطرافم را گرفتند و گفتند : حاج آقا شما کجا بودی ؟ مدت زیادی است که دنبالتان می گردیم . ناراحت شدیم و فکر می کردیم که حتما شهید شده اید . اطرافم را نگاه کردم . بچه ها گفتند حاج آقا کجا نگاه می کنی ؟ ئنبال کسی می گردی ؟ گفتم این حاج آقای  عربی ، که  با من بود کجا رفت ؟ گفتند شما تنها بودید ، شخص عربی همراه شما نبود . آن وقت متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده ....

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:17 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 13

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : به بیمارستان که رفتم خودم را به عنوان پاسدار معرفی نکردم . یک روز دکتر برای معاینه من به اتاق من آمد. وقتی من را معاینه میک رد متوجه ترکش هایی که به بدنم اصابت کرده بود شد . گفت : شما در کارخانه ذوب آهن کار می کردید . گفتم : بله ، در کارخانه ذوب اهن کار می کردم !!!!
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:14 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 14

یک روز در پایگاه بودم . یکی از برادرهایی که قرار بود به خط مقدم برود آمد و به من گفت : به آقا محمد حسن بگو من رو با خودش به خط نبرد و گرنه پسرم ( احسان ) یتیم می شود . اصرار زیادی می کرد . در حینی که صحبت می کرد آقا محمد حسن با ماشین آمد . صدا زد و گفت : به فلانی بگو سریع بیاید که میخواهیم برویم . آن فرد گفت : یا ابوالفضل ، به محمد حسن بگو من را با خودش نبرد . گفتم : خودت که می بینی ، محمد حسن گفت به شما بگویم که سریع بروید . این بنده خدا با ترس و لرز زیادی رفت . بعد از عملیات پیش من آمد . سلام کردم و حالش را پرسیدم و گفتم : خط رفتی و شهید هم نشدی ، پس بنشین و تعریف کن ببینم در خط که بودی چه کار کردی ؟ گفت : چیزی نگو ، از این به بعد اینجا نمی مانم و همیشه به خط مقدم می روم . به شوخی گفتم : آره جون احسانت ! همیشه به خط مقدم می روی ؟ گفت : بله همیشه می خواهم همراه بابانظر باشم . محمد حسن در منطقه معروف به بابانظر بود . گفتم : تو که از رفتن به خط می ترسیدی ؟ گفت : یک چیزهایی از بابانظر دیدم که تمام ترسم ریخت . گفتم : خب ، تعریف کن . گفت : شب اول که رفتیم بچه ها می گفتند ک عراقی ها داخل سنگر ها می شوند و بچه ها را سر می برند و از این طور حرفها . همه بچه ها خوابیده بودند ولی من از شدت ترس به کنج سنگر رفته بودم و خوابم نمی برد . نیمه های شب بود که دیدم کسی در بیرون حرکت می کند و مرتب بلند می شود و می نشیند . فکر کردم که عراقی ها آمده اند . ولی بعد متوجه شدم که شخصی بیرون سنگر نماز می خواند . بیرون رفتم و دیدم که آقا محمد حسن است . به سنگر آمدم و خوابیدم . بعد از اذان  صبح دیدم که اقا محمد حسن از سنگر بیرون رفت که نماز بخواند ولی بعد داخل سنگر نیامد . ناگهان صدای هواپیماهای عراقی را شنیدم که آمدند و خط را بمباران کردند . با خودم گفتم الان اقا محمد حسن خودش را توی سنگر می اندازد . ولی او داخل سنگر نیامد . بقیه بچه هایی که بیرون ایستاده بودند سریع داخل سنگر آمدند ولی " بابانظر" ایستاده بود و هواپیماها را نگاه می کرد . سریع به بیرون رفتم و گفتم : حاج آقا داخل سنگر بیا ، داقونت می کنند ! گفت : شما راحت باشید من اینجا هستم . رفتم داخل سنگر . ناگهان یک خمپاره نزدیک ایشان به زمین خورد . وسط گرد و خاکی که بر اثر به زمین خوردن خمپاره بلند شده بود چیزی دیده نمی شد . با خودم گفتم : ایشان حتما شهید شد . بعد از دقایقی که گرد و خاک کمتر شد دیدم همانطور ایستاده است و هواپیماها را نگاه می کند . میخ واست ببیند هواپیماها کدام منطقه را بمباران می کنند تا بچه ها را در آن منطقه مستقر نکند . وقتی این مورد را از ایسان دیدم با خودم گفتم : اگر شهید شدن به این اسانی بود محمد حسن باید الان صد بار شهید می شد و از آن وقت ترسم ریخت . تعجب کردم و به او گفتم : راست می گویی  ؟   گفت : بله . شما هم اگر ده روز با ایشان باشی دیگر اینجا نمی مانی .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 15

در عملیات کربلای 5 آقای نظرنژاد مسئول محور ما بود . در این عملیات شهرک دوعیجی عراق را در محاصره قرار داده بودیم ، ولی چون قرار گاه فرماندهی عراق در این منطقه بود ف هر کار می کردیم سقوط نمی کرد . آقای نظرنژاد فاصله بین ما و مقر دشمن را سنجید و گفت : من با یکی از برادرها با موتور به مقر قرماندهی عراقی ها می روم . شما هم پشت سر ما نیروها را حرکت دهید . نمی دانستیم چه در سر دارد . ایشان سوار موتور شد و بیسیم چی اش را در حالی که بیسیم به پشتش بود و اسلحه ای هم در دست داشت با فانسقه به خود بست و موتور را با سرعت به سمت دشمن حرکت داد . به محض اینکه ایشان وارد خط دشمن شد نیروها را حرکت دادیم . بچه ها که با دیدن این حرکت بابانظر ، روحیه عجیبی گرفته بودند ، خط را با موفقیت شکستند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:5 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 16

شهید نظرنژاد تعریف می کرد : در یکی از عملیاتها ، نیروهای عراقی پاتک شدیدی به ما زدند و همه بچه ها به جر تعداد انگشت شماری عقب نشینی کردند . بعد از مدتی این چند نفر هم که از آتش سنگین دشمن کلافه شده بودند تصمیم گرفتند به عقب برگردند . من ناگهان نشستم و گریه کردم . بچه ها آمدند و گفتند : چرا گریه می کنی ؟ جواب دادم : اگر شما هم بروید عراقی ها می آیند و این منطقه را می گیرند و بعدا باعث پشیمانی مان خواهد شد و آن موقع پشیمانی شودی ندارد . این حرف ها را که زدم بچه ها از برگشتن منصرف شدند و با تمام وجود در خط جنگیدند و استقامت همین چند نفر باعث پیروزی ما شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:4 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 17

بابانظر فرزند کوچکی به نام مجتبی داشت . وقتی بابانظر در منطقه  بود مجتبی مریض شد . او را به بیمارستان قائم بردیم و بستری کردیم . به ایشان تلفن زدم و گفتم : برادر ، فرزندت مریض است ، اگر می توانی چند روزی به مشهد بیا . گفت : نه نمی توانم بیایم . ناراحت شدم و در جوابش گفتم : تو پدر این بچه هستی و همسرت هم تنهاست ، به خاطر اینها هم که شده باید بیایی . گفت : من که دکتر نیستم که بتوانم او را درمان کنم و اگر بیایم کاری از دستم ساخته نیست . هر چه خواست خدا باشد ، همان می شود . ان شاءالله که خوب می شود و گفت : سلام من را به همسرم برسان و بگو ان شاءالله خداوند عوض زحماتی که کشیده است را به ایشان خواهد داد . شما از آنچه که از دستتان بر می آید کوتاهی نکنید . هر چه خدا بخواهد همان می شود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:2 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 18

یک بار آقای نظرنژاد خاطره ای را از کشتی گیری دوران جوانی اش به این مضمون برایم تعریف کرد : به همراه پدرم برای کشتی گرفتن به یکی از روستاهای نزدیک مشهد رفته بودیم . وقتی می خواستیم کشتی را شروع کنیم طرف مقابل آهسته به من گفت : پهلوان ! اول زندگی ام است ، هوای مرا داشته باش . تا این حرف را گفت فهمیدم منظورش چیست . گرچ ه می دانستم با این کار ( باختن کشتی ) پدرم ناراحت می شود ولی تصمیم خودم را گرفتم و در بین کشتی حرکتی انجام دادم که او توانست پشت مرا به زمین برساند . پدرم از این مسئله ناراحت شد و در راه بازگشت به من گفت : شما که مدعی بودی می توانی این پهلوان را شکست بدهی پس چه شد که کشتی را بتختی ؟ قصد نداشتم موضوع را به پدرم بگویم ولی وقتی دیدم به شدت ناراحت است موضوع را برایش تعریف کردم و ایشان هم کلی تشویقم کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 23:0 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد - 19

در یکی از عملیاتها که در سوسنگرد انجام شد . آتش دشمن خیلی شدید بود و در آن موقع نیروهای ما امکانات خیلی کمی داشتند . خمپاره ای داشتیم که گلوله های آن تمام شده بود . آقای نظرنژاد با زحمت دو گلوله تهیه کرد و خمپاره و سه پایه آن را برداشت و تا جایی که می توانست به دشمن نزدیک شد . بابانظر به حدی جلو رفت که هیچ کدام از بچه ها جرات نمی کردند پا به پای ایشان جلو بروند . بعد هم گلوله ها را طوری شلیک کرد که هر دوی آنها به هدف اصابت کرد و باعث شد تا بچه ها بتوانند از یک نقطه پیشروی کنند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 22:59 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظرنژاد-20

شهید نظرنژاد تعریف می کرد : در عملیات کربلای 4 یک گلوله خمپاره یا توپ در نزدیکیم به زمین اصابت کرد و باعث مجروح شدن من شد . وقتی به خودم نگاه کردم دیدم که تمام لباسهایم پار ه پاره شده است و ترکشی به شکمم خورده و روده هایم بیرون آمده است . روده ها یم را سریع داخل شکمم گذاشتم و چفیه را دور شکمم بستم . بچه ها سریع مرا به پشت جبهه رساندند و از آنجا هم مرا به بیمارستان منتقل کردند . حدود 3 یا 4 ماه طول کشید که حالم خوب شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 22:57 |  داغ کن - کلوب دات کام

نظر نژاد - 21

ایشان در منزلی زندگی می کردند که خیلی کوچک بود تا حدی که زمانی مهمانی به منزل ایشان می آمد بچه ها می رفتند توی حمام چون در خانه جایی برای آنها نمی ماند . زیر بار هم نمی رفت که به خانه های سازمانی برویم . یک بار که چند تا دوستان ایشان به منزل آمدند و این وضعیت را دیدند به حاج آقا گگفتن و خلاصه بعد از کلی کلنجار راضی شدند که به خانه های سازمانی برویم . چون آنجا فاضی بهتر و بزرگتری از خانه ای که توش بودیم داشت .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 22:56 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود