تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

شهید حاج اکبر آقا بابایی

 

عزیزانم بدانید که دفاع از ولایت فقیه و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای ، دفاع از علی (ع) و فرزندان اوست و این محقق نمی شود جز با تلاشی صادقانه در اجرای اوامر ایشان .

 

 

کسی می تواند سختی های این دنیا پشت سر بگذارد که دو خصیصه داشته باشد .

1 – توکلش در کارها و زندگی بر خدا باشد

2 – استقامتش هم در برابر سختی و مشکلات همچون کوه باشد

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 23:25 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 2

اگر دیر می رسید دلش شور می زد که مبادا کس دیگری قرآن مخصوص او را برداشته باشد . از دوران دبستان نیز عاشق جلسات قرآن بود ، مسجد محل و منزل شهید نمازی زاده را همیشه به خاطر می سپرد . سوره نور برای او نورانیت خاصی داشت .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 3

همیشه مادر دستهایش را پنهان میکرد اما اکبر پاهایش را وسید و مادر البته چاره ای جر تسلیم نداشت .
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 4

ورزش برایش واژه ای اشنا بود . در کودکی دروازه بان تیم فوتبال محله اش بود . در ایام حضور در کردستان هر روز صبح 10 کیلومتر در جاده مهاباد با همرزمانش میدوید و به نیروهای اعزامی به کردسان آموزش اسب سواری می داد .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:48 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 5

مسابقه والیبال بعضی از خانواده ها را متحول ساخته بود . به همراه دوستانش با توابین و زندانیان ضد انقلاب در سنندج و با حضور خانواده آنها مسابقه والیبال برگزار کرد . اما عجب والیبالی شده بود !!

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:48 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 6

سال 67 در جمع پذیرفته شدگان کنکور سراسری نام او هم جزو دانشجویان رشته مهندسی پذیرفته ثبت شد . بار دیگر در سال 70 ، اما این بار در رشته علوم سیاسی دانشگاه اصفهان

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:47 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 7

حالا دیگه به راحتی می شد پالایشگاه کرکوک را دید . 150 کیلومتر پیاده روی تو خاک دشمن ، اون هم با تسلیحات سنگین و عبور از این همه کوه و تنگه ، بیشتر شبیه یک افسانه بود . اکبر اولین کسی بود که به سوی پالایشگاه آتش گشود . جهنمی از آتش درست شده بود . دشمن هاج و واج که از کجا ضربه خورده ؟! فکر می کرد حمله هوایی شده ، برای همین آسمان را مورد حمله قرار داد .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:46 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 8

تا صبح خوابش نبرد ، خیلی هم گریه کرد . همه اش خودش را ملامت می کرد . آخر معتقد بود او نباید از احوال نیروهای تحت امرش غافل باشد داشت برای یکی از دوستانش تعریف میکرد : منطقه ای دور افتاده و اون هم خانه ای بدون بخاری و با شکافی بزرگ روی دیوار . حتما باید کاری کرد  و راه حلی را پیدا کرده بود  . از همان دوستش خواست تا از بازار مبلغی جفت و جور کند تا مقداری اسباب ، اثاثیه منزل برای اون بنده خدا بخرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:45 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 9

اول برج بود اما از من قرض می خواست . همراهم ده هزار تومان بود که دادم. بعد ، برای ناهار من را دعوت کرد . به مغازه میوه فروشی که رسیدیم دوباره از من پول خداست . می خواست میوه بخرد . گفتم : حاجی پس ده هزار تومان را چه کردی ؟ گفت : یک مستحق تر از من پیدا شد ، دادم به اون .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:44 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 10

مطمئن باشید اگر نیاز نداشت دستش را دراز نمی کرد . به همین دلیل بود که هرگز دست کسی را که به سویش دراز می شد نا امید نمی ساخت .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:43 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 11

با خودم فکر میکردم که کار خدا چه حکمتی دارد . توی همین کردستان ، هلیکوپتر حامل اکبر سقوط کرد . 400 متر سراشیبی کوه را پیمود و با انبوهی از بار مهمات شش بار غلتید . هر کس آن حادثه را دیده بود  ، نجات اکبر و همراهانش را یک معجزه می دانست اکبر باید زنده می ماند .  !!!!!

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:42 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 12

بعد از گذر ار اون دره ترسناک رسیدیم به یه روستا . بچه ها رفتند تو روستا . وقتی برگشتند با خودشون یه مقدار دوغ آورده بودن . حاج اکبر گفت که یا دوغ را برگردونین یا پولش رو بدین ! بچه ها رفتند و برگشتند و به حاجی گفتند که اهالی محل می گن که ما رضایت داریم . گفت : نه ! باید پولش را بدین که اینها فکر نکنند ما نظامی محضیم  ! ما باید کار فرهنگی بکنیم . بچه ها چاره ای نداشتند جز اینکه مردم روستا را راضی کنند که پول دوغ را بگیرن !!

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:41 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 13

سروم توی دستش بود اما با اون چهره نورانیش دو در وایستاده و خیز مقدم می گفت . خونشون روضه بود . هیات ها آمده بودند . وقتی بلند شدیم سینه بزنیم یه دفعه دیدیم حاجی در وسط میدون با یه دست سروم را گرفته و با دست دیگه سینه می زند . همه عزادارها بعد از دیدن اون صحنه اشکشون سرازیر شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:40 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 14

وقتی ازش سوال می کردی حاجی حالت چطور است ؟ می گفت : خدا را شکر . یک بار نگفت درد دارم . حسرت یک آن و ناله را به دل درد گذاشت . دکترها می گفتند : الان که کبد ز کار افتاده ، وضعیتش جوری است که اگه دست به او بزنی فریادش به آسمان می رود فوق العاده درد دارد . اما اون .....

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:40 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 15

" اللهم ارزقنا توفیقق شهاده فی سبیلک " دعای قنوتش بود . با اصرار از او خواستم در قنوتش ، شفایش را طلب کند . وعده داد فردا دعایش را عوض می کند : " الهی رضا برضاک " .

" من راضی ام به رضای خدا . اگر خدا راضیه که من زجر بکشم و درد رو تحمل کنم و آهسته آهسته شمع وجودم آب بشه ف پس منم راضی ام . اصلا دارم کیف می کنم . خوشم میاد از درد . لذت می برم از تخت بیمارستان "
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:38 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 16

" زینبم بیا تا تو را ببوسم " . اما دریغ که توانی برای بوسیدن دخترش هم نداشت و در حسرت آخرین بوسه بر فرزندش ماند .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

روایت همسر شهید اکبر آقا بابایی - 17

تازه از جبهه برگشته بود .به اصرار دوستانش با همان سر و وضع خاکی آمده بود خواستگاری . آن موقع 18 سال بیشتر نداشتم . وقتی قرار شد دو نفری صحبت کنیم ، اول اجازه گرفت برود وضو بگیرد . بعد با حالت عجیبی چند آیه از قرآن را تلاوت کرد . وقتی قرآنش تمام شد ، شروع کرد به صحبت درباره تمام شرایطی که ممکن بود در زندگی اتفاق بیفتد . آن شب مثل اینکه مهری بر دهان من خورده باشد ، نمی توانستم هیچ حرفی بزنم : پرسید : " پس چرا صحبت نمی کنید ؟ نکند ناراضی هستید ؟ " .

با پافشاری ای که کردم پدرم مجبور شد قرار مهربرون قبلی را به هم بزند . قرار مجددی با خانواده شان گذاشتیم . این بار کمی واضح تر صحبت کرد و گفت که " ممکن است یک هفته بعد از عقد خبر شهادت من را بیاورند . شما مسیر سختی را در پیش دارید . حاضرید با من ازدواج کنید ؟ "

یادم هست این جمله را چند بار تکرار کرد . گفتم : " من همیشه آرزو داشتم با کسی ازدواج کنم که مثل برادرم باشد ، اخلاقش ، روحیاتش . با شرایط شما موافقم " .

در محضر حضرت امام عقد کردیم . مادرم خواب دیده بود که امام آمده اند خانه مان و خطبه عقد مرا خوانده اند و حالال این رویا تحقق پیدا کرده بود . بعد از اینکه امام خطبه را خواندند از ایشان خواست که ما را نصیحت کنند .

امام دستانشان را روی شانه اکبر گذاشتند و فرمودند : " بروید و با هم مهربان باشید ، با هم مهربان باشید " سالها از آن روز می گذرد ولی هنوز آن لحن گرم و صمیمی را در گوشم احساس می کنم .

بعد از عقد رفتیم سفر ، حدود 6-5 روز در آنجا بودیم . به حاجی گفته بودم هر جا شما بروید من هم می آیم . هنوز هم باورم نمی شد که این روزهای سخت را گذرانده باشم .

همه اش مثل یک خواب بود . یک خواب شیرین . آن موقع تماس تلفنی مشکل بود . بیسیم را وصل می کرد روی خط تلفن و فقط می گفت : " سلام من خوبم ، هنوز زنده ام و خداحافظ " دیر به دیر به خانه می امد . اما بعد از 20-10 شبی هم که می آمد خانه ، وقتی نگاه توی چهره ایشان می کردم یا صدای بوق ماشین ایشان را می شنیدم تمام غم این چند شب تنهایی از دلم بیرون می رفت .

بعضی از مواقع که می آمد خانه از بس خسته بود با لباس خوابش می برد . می گفت : " چایی درست کن گ چایی که می آوردم هر چه صدایش می زدم : " حاج اکبر چایی آوردم ، فقط چشمش را باز می کرد و می گفت : دستتان درد نکند و دوباره خوابش می برد " .

وقتی که می فهمیدم میخ واهد برود از دو روز قبلش غمزده بودم . موقع رفتن سرش را می گذاشت در گوش من و سوره والعصر را می خواند می گفت : " هر وقت دلت گرفت سوره والعصر را بخوان . حالا هم هر موقع دلم می گرد می خوانم " .

ده سال زندگی کردیم ، اما شاید دو سال بیشتر ، با هم نبودیم . ول من طعم واقعی خوشبختی را در همان سالها چشیدم . وقتی می دید که من ناراحتم قرآن برایم می خواند . از حماسه عاشورا می گفت و من هم غم و غصه ام را فراموش می کردم . یادم می آید دفعه اولی که رفتیم سقز مرا گذاشت خانه دوستش ، آقای رادان و رفت . وقت رفتن گفت : " 25 روز دیگر برمی گردم " . من در طبقه پاین بودم . اتاق پرده نداشت . وقتی به بیرون نگاه می کردم و حیاط پر از برف را می دیدم وحشت می کردم .

هنوز شب نشده تمام در ها را قفل می کردم و چراغ های ساختمان را هم خاموش می کردم . کلت حاجی را می گذاشتم روی شکمم و می خوابیدم . 20 – 10 شب که گذشت ، یک شب همین طور که اسلحه توی دستم بود ، خوابم برد . یک دفعه از خواب پریدم . دیدم یک نفر با آجر به در می کوبد و نور چراغی هم روی برف ها افتاده است . دلهره عجیبی پیدا کردم . خشاب اسلحه را جا زدم ، از راه پله بالا رفتم و گفتم : " آقای رادان بیایید ببنید کی در می زند " . آقای رادان هم یک آجر برداشت و آمد توی بالکن . یکدفعه دیدم صدای خنده حاجی از پشت در می آید . همان جا خشکم زد . اسلحه از دستم ول شد . همانطور از پشت در گفت که " حالا دیگه برای من اسلحه می کشی ، مامور می آری . "

و تا چند وقت بعد هر وقت تماس می گرفت می گفت : " اگر بیایم برایم اسلحه نمی کشی؟ " از آن به بعد برای اینکه دیگر نترسم هر وقت می آمد سر پیچ که می رسید ، شروع می کرد به بوق زدن تا پشت در . می گفتم : " حاجی مردم بیدار می شوند " . می گفت : " میخواهم دیگر نترسی " .

توی محله پیچیده بود وقتی حاج اکبر می آِید خانمش را ببیند از اول کوچه بوق می زند . همه برایمان دست گرفته بودند .

یک بار نزدیک عملیات گفت : " نمی شود شما اینجا بمانید . باید بروید اصفهان " . زیر بار نرفتم . گفت : " حاضری بری تو کمین ؟ " گفتم : هر طور صلاح بدانید . گفت : فقط باید دلش را داشته باشی. خانم یکی از دوستان هم با ما بود . خیلی هم می ترسید . یک اسلحه دست حاجی بود ، یکی هم دست من . با سرعت زیاد و چراغ خاموش حرکت می کردیم . یک دفعه یک بنز با چراغ روشن از جلوی ما رد شد . حاجی گفت : محکم بنشینید ، پشت سر بنز حرکت میکنیم .

گفتم : با این پیکان چطوری آخه ؟ !

پایش را گذاشت روی گاز و تا آخره محدوده کمین همین طوری رفتیم . آنجا که رسیدیم ، بنز رفت ، ما هم کنار جاده ایستادیم . عرق از صورتش می ریخت دستش رو بالا برد و گفت : " خدایا شکرت ، خودم و خانمم که هیچ ، امانتی دوستم سلامت از کمین رد شد " .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

دوران بعد از جنگ - بابایی

این سه ماهی که برای معالجه به لندن رفته بودیم ، با بچه های دانشجو و خبرنگار شب های جمعه جلسه قرآن داشتیم . یک شب حاجی از خاطرات جنگ و جبهه گفت و همه را به گریه انداخت . دلش خیلی گرفته بود . بعد از جلسه گفتم : چرا این خاطرات را تعریف کردی ؟ آهی کشید و گفت : من از شهدا عقب مانده ام . بعد دست گذاشت روی شانه من و گفت : تو دعا میکنی که من از این بیماری جان سالم به در ببرم . تو دلت میخواهد بعد از این همه زجری که من کشیده ام در رختخواب بمیرم ؟ دلت می خواهد من تا چند سال زنده باشم ؟ دعا کن مرگ من شهادت باشد .

گریه کردم و گفتم : نگوئید این حرف ها را .

زیارت عاشورا که می خواند با سوز دل بود . وقتی می دید اولین قطره اشک من جاری می شود می گفت : برای سلامتی من دعا نکن . برای من شهادت را آرزو کن . دیگر خسته شده ام .

عصر جمعه بود که میخواستند حاجی را به اتاق عمل ببرند . آقای عبادی (مترجم) گفت : شما نمی خواهد بیایید . حاجی گفت : بگذارید بیاید اگر در خانه بنشیند بدتر است . وقتی رسیدیم بیمارستان پرستار گفت : تا آقای دکتر بیاید طول می کشد . حاجی پرسید مفاتیح باهات هست . گفتم : برای چه می خواهید ؟ گفت : می آیی مثل جمعه های قبل دعای سمات بخوانیم . شروع کرد به دعا خواندن . پرستار ها آمده بودند و به آقای عبادی گفته بودند این دو نفر چه می کنند . بعد از تمام شدن دعا حاجی را از زیر قرآن رد کردیم . زهرا ، دختر کوچکمان  ، حالت عجیبی داشت . دکتر گفت : نگران نباشید ، 10 دقیقه بیشتر طول نمی کشد . مثل همیشه گفت : والعصر بخوان تا گریه نکنی .

وقتی حاجی را با لباس سبز به اتاق عمل بردند ، زهرا پشت در اتاق عمل ایستاده بود ، مشت می زد توی شیشه و می گفت : بابام رو کجا می برید ؟

اشک تمام پرستارها را در آورده بود . برای دکترهای آنجا عجیب بود که همراهان بیمار گریه می کردند . بعد از یک ساعت آقای عبادی گفت : عمل موفقیت آمیز بوده و حاجی در حال به هوش آمدن است . وقتی از اتاق عمل بیرون آمد صورتش خونی بود . وقتی زهرا این صحنه را دید دوباره شروع به گریه کرد و گفت : " بابا ، بابا " .

به حاجی قرص خواب آور قوی داده بودند . ولی به طور عجیبی چشمش را باز کرد و گفت : جانم بابا عزیزم بابا  ،  و دوباره خوابش برد .  دو  بار این اتفاق افتاد . تمام پرستارهای حاجی که وضعش را می دانستند گریه می کردند . چون دکترها قبلش گفته بودند که 7 – 6 ماه بیشتر زنده نیست . بعضی مواقع می گفت : حساب کن چند روز از شش ماه گذشته . لحظه شماری می کرد . می گفت : من عاشق شهادتم . برای عزاداری تاسوعا و عاشورا می خواستیم برگردیم ایران . گفت : من باید بیایم . باید شفایم را از اباعبدالله (ع) بگیرم . دیگر چیزی نگفتم . وقتی می خواستیم برگردیم گفت : سه ماهش که در لندن گذشت ، سه ماهش هم در ایران می گذرد . انگار خودش خبر داشت . حالا هم وقتی خسته می شوم می روم جلوی عکسش می ایستم و می گویم : تو را به خدا کاری کن این خاطرات آتشم می زند . اما بعد فکر می کنم ف این که خیلی بد می شود که خاطرات حاجی از یادم برود . خلاصه همین طور اشک می ریزم و با حاجی حرف می زنم .

همه می گریستند . یکی از اطرافیان روی اکبر را کنار زد . همه دیدند که دست راستش را مشت کرده و انگشت اشاره اش را به نقطه ای نشانه رفته است . این حالت دست های اکبر برای همه تنها یک معنا داشت و آن هم چیزی نبود جز نماد و نشانه سلام بر سالار شهیدان . معلوم بود که اکبر به آرزوی دیرینه خود که همان دیدار با امام حسین(ع) بود رسید .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:35 |  داغ کن - کلوب دات کام

بابایی - 18

بچه ها بارها او را در خواب دیده بودند . پس از شهادتش کسی در خواب از او پرسیده بود چگونه جان دادی ؟ اکبر سه بار انگشترش را به راحتی بیرون می آورد و دوباره در انگشت می کند . کنایه از آنکه به سادگی همین انگشتر در آوردن بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:34 |  داغ کن - کلوب دات کام

برنامه سالانه زندگی در سال 71 - بابایی

 

1-      تکمیل ساختمان مسکونی

2-      برنامه ریزی و پیگیری برای هر چه بهتر بگزاری عبادات

3-      رفتن به مشهد مقدس

4-      رفتن هر 15 روز یک بار جمعه ها به تفریح

5-      رفتن به جلسه قران هر سه شنبه

6-      رفتن به جلسه قرآن لشکر هر دوشنبه

7-      رفتن به کوه هر هفته دو روز

8-      رفتن به استخر هر هفته دو روز

9-      رفتن به حمام سونا هر 15 روز یک بار

10-   برنامه ریزی برای ساعات اداری

11-   به نتیجه رساندن زبان انگلیسی

12-   بازنگری هر ماه برنامه ها

13-   برنامه ریزی برای پرداخت صحیح بدهی ها

14-   رفتن هر هفته دو روز به منزل ابوی

15-   رفتن هر هفته یک بار منزل کثیری ( داماد )

16-   تماس تلفنی با تمیزی ( داماد )

17-   پیگیری مداوای بیماری ها

18-   پیگیری مداوای بیماری های خانواده

19-   برنامه ریزی برای زمان های روز

20-   برنامه ریزی برای مطالعه

21-   برنامه دانشگاه

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/04/25 و ساعت 14:33 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود