
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
شهید حاج اکبر آقا بابایی عزیزانم بدانید که دفاع از ولایت فقیه و مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای ، دفاع از علی (ع) و فرزندان اوست و این محقق نمی شود جز با تلاشی صادقانه در اجرای اوامر ایشان .
کسی می تواند سختی های این دنیا پشت سر بگذارد که دو خصیصه داشته باشد . 1 – توکلش در کارها و زندگی بر خدا باشد 2 – استقامتش هم در برابر سختی و مشکلات همچون کوه باشد بابایی - 2 اگر دیر می رسید دلش شور می زد که مبادا کس دیگری قرآن مخصوص او را برداشته باشد . از دوران دبستان نیز عاشق جلسات قرآن بود ، مسجد محل و منزل شهید نمازی زاده را همیشه به خاطر می سپرد . سوره نور برای او نورانیت خاصی داشت . بابایی - 3 همیشه مادر دستهایش را پنهان میکرد اما اکبر پاهایش را وسید و مادر البته چاره ای جر تسلیم نداشت .
بابایی - 4 ورزش برایش واژه ای اشنا بود . در کودکی دروازه بان تیم فوتبال محله اش بود . در ایام حضور در کردستان هر روز صبح 10 کیلومتر در جاده مهاباد با همرزمانش میدوید و به نیروهای اعزامی به کردسان آموزش اسب سواری می داد . بابایی - 5 مسابقه والیبال بعضی از خانواده ها را متحول ساخته بود . به همراه دوستانش با توابین و زندانیان ضد انقلاب در سنندج و با حضور خانواده آنها مسابقه والیبال برگزار کرد . اما عجب والیبالی شده بود !! بابایی - 6 سال 67 در جمع پذیرفته شدگان کنکور سراسری نام او هم جزو دانشجویان رشته مهندسی پذیرفته ثبت شد . بار دیگر در سال 70 ، اما این بار در رشته علوم سیاسی دانشگاه اصفهان بابایی - 7 حالا دیگه به راحتی می شد پالایشگاه کرکوک را دید . 150 کیلومتر پیاده روی تو خاک دشمن ، اون هم با تسلیحات سنگین و عبور از این همه کوه و تنگه ، بیشتر شبیه یک افسانه بود . اکبر اولین کسی بود که به سوی پالایشگاه آتش گشود . جهنمی از آتش درست شده بود . دشمن هاج و واج که از کجا ضربه خورده ؟! فکر می کرد حمله هوایی شده ، برای همین آسمان را مورد حمله قرار داد . بابایی - 8 تا صبح خوابش نبرد ، خیلی هم گریه کرد . همه اش خودش را ملامت می کرد . آخر معتقد بود او نباید از احوال نیروهای تحت امرش غافل باشد داشت برای یکی از دوستانش تعریف میکرد : منطقه ای دور افتاده و اون هم خانه ای بدون بخاری و با شکافی بزرگ روی دیوار . حتما باید کاری کرد و راه حلی را پیدا کرده بود . از همان دوستش خواست تا از بازار مبلغی جفت و جور کند تا مقداری اسباب ، اثاثیه منزل برای اون بنده خدا بخرد . بابایی - 9 اول برج بود اما از من قرض می خواست . همراهم ده هزار تومان بود که دادم. بعد ، برای ناهار من را دعوت کرد . به مغازه میوه فروشی که رسیدیم دوباره از من پول خداست . می خواست میوه بخرد . گفتم : حاجی پس ده هزار تومان را چه کردی ؟ گفت : یک مستحق تر از من پیدا شد ، دادم به اون . بابایی - 10 مطمئن باشید اگر نیاز نداشت دستش را دراز نمی کرد . به همین دلیل بود که هرگز دست کسی را که به سویش دراز می شد نا امید نمی ساخت . بابایی - 11 با خودم فکر میکردم که کار خدا چه حکمتی دارد . توی همین کردستان ، هلیکوپتر حامل اکبر سقوط کرد . 400 متر سراشیبی کوه را پیمود و با انبوهی از بار مهمات شش بار غلتید . هر کس آن حادثه را دیده بود ، نجات اکبر و همراهانش را یک معجزه می دانست اکبر باید زنده می ماند . !!!!! بابایی - 12 بعد از گذر ار اون دره ترسناک رسیدیم به یه روستا . بچه ها رفتند تو روستا . وقتی برگشتند با خودشون یه مقدار دوغ آورده بودن . حاج اکبر گفت که یا دوغ را برگردونین یا پولش رو بدین ! بچه ها رفتند و برگشتند و به حاجی گفتند که اهالی محل می گن که ما رضایت داریم . گفت : نه ! باید پولش را بدین که اینها فکر نکنند ما نظامی محضیم ! ما باید کار فرهنگی بکنیم . بچه ها چاره ای نداشتند جز اینکه مردم روستا را راضی کنند که پول دوغ را بگیرن !! بابایی - 13 سروم توی دستش بود اما با اون چهره نورانیش دو در وایستاده و خیز مقدم می گفت . خونشون روضه بود . هیات ها آمده بودند . وقتی بلند شدیم سینه بزنیم یه دفعه دیدیم حاجی در وسط میدون با یه دست سروم را گرفته و با دست دیگه سینه می زند . همه عزادارها بعد از دیدن اون صحنه اشکشون سرازیر شد . بابایی - 14 وقتی ازش سوال می کردی حاجی حالت چطور است ؟ می گفت : خدا را شکر . یک بار نگفت درد دارم . حسرت یک آن و ناله را به دل درد گذاشت . دکترها می گفتند : الان که کبد ز کار افتاده ، وضعیتش جوری است که اگه دست به او بزنی فریادش به آسمان می رود فوق العاده درد دارد . اما اون ..... بابایی - 15 " اللهم ارزقنا توفیقق شهاده فی سبیلک " دعای قنوتش بود . با اصرار از او خواستم در قنوتش ، شفایش را طلب کند . وعده داد فردا دعایش را عوض می کند : " الهی رضا برضاک " . بابایی - 16 " زینبم بیا تا تو را ببوسم " . اما دریغ که توانی برای بوسیدن دخترش هم نداشت و در حسرت آخرین بوسه بر فرزندش ماند . روایت همسر شهید اکبر آقا بابایی - 17 تازه از جبهه برگشته بود .به اصرار دوستانش با همان سر و وضع خاکی آمده بود خواستگاری . آن موقع 18 سال بیشتر نداشتم . وقتی قرار شد دو نفری صحبت کنیم ، اول اجازه گرفت برود وضو بگیرد . بعد با حالت عجیبی چند آیه از قرآن را تلاوت کرد . وقتی قرآنش تمام شد ، شروع کرد به صحبت درباره تمام شرایطی که ممکن بود در زندگی اتفاق بیفتد . آن شب مثل اینکه مهری بر دهان من خورده باشد ، نمی توانستم هیچ حرفی بزنم : پرسید : " پس چرا صحبت نمی کنید ؟ نکند ناراضی هستید ؟ " . با پافشاری ای که کردم پدرم مجبور شد قرار مهربرون قبلی را به هم بزند . قرار مجددی با خانواده شان گذاشتیم . این بار کمی واضح تر صحبت کرد و گفت که " ممکن است یک هفته بعد از عقد خبر شهادت من را بیاورند . شما مسیر سختی را در پیش دارید . حاضرید با من ازدواج کنید ؟ " یادم هست این جمله را چند بار تکرار کرد . گفتم : " من همیشه آرزو داشتم با کسی ازدواج کنم که مثل برادرم باشد ، اخلاقش ، روحیاتش . با شرایط شما موافقم " . در محضر حضرت امام عقد کردیم . مادرم خواب دیده بود که امام آمده اند خانه مان و خطبه عقد مرا خوانده اند و حالال این رویا تحقق پیدا کرده بود . بعد از اینکه امام خطبه را خواندند از ایشان خواست که ما را نصیحت کنند . امام دستانشان را روی شانه اکبر گذاشتند و فرمودند : " بروید و با هم مهربان باشید ، با هم مهربان باشید " سالها از آن روز می گذرد ولی هنوز آن لحن گرم و صمیمی را در گوشم احساس می کنم . بعد از عقد رفتیم سفر ، حدود 6-5 روز در آنجا بودیم . به حاجی گفته بودم هر جا شما بروید من هم می آیم . هنوز هم باورم نمی شد که این روزهای سخت را گذرانده باشم . همه اش مثل یک خواب بود . یک خواب شیرین . آن موقع تماس تلفنی مشکل بود . بیسیم را وصل می کرد روی خط تلفن و فقط می گفت : " سلام من خوبم ، هنوز زنده ام و خداحافظ " دیر به دیر به خانه می امد . اما بعد از 20-10 شبی هم که می آمد خانه ، وقتی نگاه توی چهره ایشان می کردم یا صدای بوق ماشین ایشان را می شنیدم تمام غم این چند شب تنهایی از دلم بیرون می رفت . بعضی از مواقع که می آمد خانه از بس خسته بود با لباس خوابش می برد . می گفت : " چایی درست کن گ چایی که می آوردم هر چه صدایش می زدم : " حاج اکبر چایی آوردم ، فقط چشمش را باز می کرد و می گفت : دستتان درد نکند و دوباره خوابش می برد " . وقتی که می فهمیدم میخ واهد برود از دو روز قبلش غمزده بودم . موقع رفتن سرش را می گذاشت در گوش من و سوره والعصر را می خواند می گفت : " هر وقت دلت گرفت سوره والعصر را بخوان . حالا هم هر موقع دلم می گرد می خوانم " . ده سال زندگی کردیم ، اما شاید دو سال بیشتر ، با هم نبودیم . ول من طعم واقعی خوشبختی را در همان سالها چشیدم . وقتی می دید که من ناراحتم قرآن برایم می خواند . از حماسه عاشورا می گفت و من هم غم و غصه ام را فراموش می کردم . یادم می آید دفعه اولی که رفتیم سقز مرا گذاشت خانه دوستش ، آقای رادان و رفت . وقت رفتن گفت : " 25 روز دیگر برمی گردم " . من در طبقه پاین بودم . اتاق پرده نداشت . وقتی به بیرون نگاه می کردم و حیاط پر از برف را می دیدم وحشت می کردم . هنوز شب نشده تمام در ها را قفل می کردم و چراغ های ساختمان را هم خاموش می کردم . کلت حاجی را می گذاشتم روی شکمم و می خوابیدم . 20 – 10 شب که گذشت ، یک شب همین طور که اسلحه توی دستم بود ، خوابم برد . یک دفعه از خواب پریدم . دیدم یک نفر با آجر به در می کوبد و نور چراغی هم روی برف ها افتاده است . دلهره عجیبی پیدا کردم . خشاب اسلحه را جا زدم ، از راه پله بالا رفتم و گفتم : " آقای رادان بیایید ببنید کی در می زند " . آقای رادان هم یک آجر برداشت و آمد توی بالکن . یکدفعه دیدم صدای خنده حاجی از پشت در می آید . همان جا خشکم زد . اسلحه از دستم ول شد . همانطور از پشت در گفت که " حالا دیگه برای من اسلحه می کشی ، مامور می آری . " و تا چند وقت بعد هر وقت تماس می گرفت می گفت : " اگر بیایم برایم اسلحه نمی کشی؟ " از آن به بعد برای اینکه دیگر نترسم هر وقت می آمد سر پیچ که می رسید ، شروع می کرد به بوق زدن تا پشت در . می گفتم : " حاجی مردم بیدار می شوند " . می گفت : " میخواهم دیگر نترسی " . توی محله پیچیده بود وقتی حاج اکبر می آِید خانمش را ببیند از اول کوچه بوق می زند . همه برایمان دست گرفته بودند . یک بار نزدیک عملیات گفت : " نمی شود شما اینجا بمانید . باید بروید اصفهان " . زیر بار نرفتم . گفت : " حاضری بری تو کمین ؟ " گفتم : هر طور صلاح بدانید . گفت : فقط باید دلش را داشته باشی. خانم یکی از دوستان هم با ما بود . خیلی هم می ترسید . یک اسلحه دست حاجی بود ، یکی هم دست من . با سرعت زیاد و چراغ خاموش حرکت می کردیم . یک دفعه یک بنز با چراغ روشن از جلوی ما رد شد . حاجی گفت : محکم بنشینید ، پشت سر بنز حرکت میکنیم . گفتم : با این پیکان چطوری آخه ؟ ! پایش را گذاشت روی گاز و تا آخره محدوده کمین همین طوری رفتیم . آنجا که رسیدیم ، بنز رفت ، ما هم کنار جاده ایستادیم . عرق از صورتش می ریخت دستش رو بالا برد و گفت : " خدایا شکرت ، خودم و خانمم که هیچ ، امانتی دوستم سلامت از کمین رد شد " . دوران بعد از جنگ - بابایی این سه ماهی که برای معالجه به لندن رفته بودیم ، با بچه های دانشجو و خبرنگار شب های جمعه جلسه قرآن داشتیم . یک شب حاجی از خاطرات جنگ و جبهه گفت و همه را به گریه انداخت . دلش خیلی گرفته بود . بعد از جلسه گفتم : چرا این خاطرات را تعریف کردی ؟ آهی کشید و گفت : من از شهدا عقب مانده ام . بعد دست گذاشت روی شانه من و گفت : تو دعا میکنی که من از این بیماری جان سالم به در ببرم . تو دلت میخواهد بعد از این همه زجری که من کشیده ام در رختخواب بمیرم ؟ دلت می خواهد من تا چند سال زنده باشم ؟ دعا کن مرگ من شهادت باشد . گریه کردم و گفتم : نگوئید این حرف ها را . زیارت عاشورا که می خواند با سوز دل بود . وقتی می دید اولین قطره اشک من جاری می شود می گفت : برای سلامتی من دعا نکن . برای من شهادت را آرزو کن . دیگر خسته شده ام . عصر جمعه بود که میخواستند حاجی را به اتاق عمل ببرند . آقای عبادی (مترجم) گفت : شما نمی خواهد بیایید . حاجی گفت : بگذارید بیاید اگر در خانه بنشیند بدتر است . وقتی رسیدیم بیمارستان پرستار گفت : تا آقای دکتر بیاید طول می کشد . حاجی پرسید مفاتیح باهات هست . گفتم : برای چه می خواهید ؟ گفت : می آیی مثل جمعه های قبل دعای سمات بخوانیم . شروع کرد به دعا خواندن . پرستار ها آمده بودند و به آقای عبادی گفته بودند این دو نفر چه می کنند . بعد از تمام شدن دعا حاجی را از زیر قرآن رد کردیم . زهرا ، دختر کوچکمان ، حالت عجیبی داشت . دکتر گفت : نگران نباشید ، 10 دقیقه بیشتر طول نمی کشد . مثل همیشه گفت : والعصر بخوان تا گریه نکنی . وقتی حاجی را با لباس سبز به اتاق عمل بردند ، زهرا پشت در اتاق عمل ایستاده بود ، مشت می زد توی شیشه و می گفت : بابام رو کجا می برید ؟ اشک تمام پرستارها را در آورده بود . برای دکترهای آنجا عجیب بود که همراهان بیمار گریه می کردند . بعد از یک ساعت آقای عبادی گفت : عمل موفقیت آمیز بوده و حاجی در حال به هوش آمدن است . وقتی از اتاق عمل بیرون آمد صورتش خونی بود . وقتی زهرا این صحنه را دید دوباره شروع به گریه کرد و گفت : " بابا ، بابا " . به حاجی قرص خواب آور قوی داده بودند . ولی به طور عجیبی چشمش را باز کرد و گفت : جانم بابا عزیزم بابا ، و دوباره خوابش برد . دو بار این اتفاق افتاد . تمام پرستارهای حاجی که وضعش را می دانستند گریه می کردند . چون دکترها قبلش گفته بودند که 7 – 6 ماه بیشتر زنده نیست . بعضی مواقع می گفت : حساب کن چند روز از شش ماه گذشته . لحظه شماری می کرد . می گفت : من عاشق شهادتم . برای عزاداری تاسوعا و عاشورا می خواستیم برگردیم ایران . گفت : من باید بیایم . باید شفایم را از اباعبدالله (ع) بگیرم . دیگر چیزی نگفتم . وقتی می خواستیم برگردیم گفت : سه ماهش که در لندن گذشت ، سه ماهش هم در ایران می گذرد . انگار خودش خبر داشت . حالا هم وقتی خسته می شوم می روم جلوی عکسش می ایستم و می گویم : تو را به خدا کاری کن این خاطرات آتشم می زند . اما بعد فکر می کنم ف این که خیلی بد می شود که خاطرات حاجی از یادم برود . خلاصه همین طور اشک می ریزم و با حاجی حرف می زنم . همه می گریستند . یکی از اطرافیان روی اکبر را کنار زد . همه دیدند که دست راستش را مشت کرده و انگشت اشاره اش را به نقطه ای نشانه رفته است . این حالت دست های اکبر برای همه تنها یک معنا داشت و آن هم چیزی نبود جز نماد و نشانه سلام بر سالار شهیدان . معلوم بود که اکبر به آرزوی دیرینه خود که همان دیدار با امام حسین(ع) بود رسید . بابایی - 18 بچه ها بارها او را در خواب دیده بودند . پس از شهادتش کسی در خواب از او پرسیده بود چگونه جان دادی ؟ اکبر سه بار انگشترش را به راحتی بیرون می آورد و دوباره در انگشت می کند . کنایه از آنکه به سادگی همین انگشتر در آوردن بود . برنامه سالانه زندگی در سال 71 - بابایی
1- تکمیل ساختمان مسکونی 2- برنامه ریزی و پیگیری برای هر چه بهتر بگزاری عبادات 3- رفتن به مشهد مقدس 4- رفتن هر 15 روز یک بار جمعه ها به تفریح 5- رفتن به جلسه قران هر سه شنبه 6- رفتن به جلسه قرآن لشکر هر دوشنبه 7- رفتن به کوه هر هفته دو روز 8- رفتن به استخر هر هفته دو روز 9- رفتن به حمام سونا هر 15 روز یک بار 10- برنامه ریزی برای ساعات اداری 11- به نتیجه رساندن زبان انگلیسی 12- بازنگری هر ماه برنامه ها 13- برنامه ریزی برای پرداخت صحیح بدهی ها 14- رفتن هر هفته دو روز به منزل ابوی 15- رفتن هر هفته یک بار منزل کثیری ( داماد ) 16- تماس تلفنی با تمیزی ( داماد ) 17- پیگیری مداوای بیماری ها 18- پیگیری مداوای بیماری های خانواده 19- برنامه ریزی برای زمان های روز 20- برنامه ریزی برای مطالعه 21- برنامه دانشگاه |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |