تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

سرداران شهید خدمت

شهید امیر حسین خدمت

 

شهید مجید خدمت

 

 

برای استفاده از مصاحبه ای  که با خواهر شهیدان امیرحسین و مجید خدمت انجام شده است .به نمایندگی از مادر این شهدا با ایشون مصاحبه کردم . برای اتفاده از مطالبی که در مورد این دو شهید عزیز است به بخش آرشیو موضوعی مراجعه کرده و روی نام ایشان کلیک کنید .  

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 23:21 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 2

خانم خدمت شما اصالتا اهل کجا هستید ؟

پدر ما اهل قم هستند که از همان سنین 17-18 سالگی به تهران نقل مکان کردند ولی مادرم اهل همین تهران و محله دولاب بودند که از نام فامیلشان که " دولابی" است معلوم می شود . الان هم حدود چهل سال است که در این محل ساکن هستیم و خودم و بقیه برادرهایم هم همین جا متولد و بزرگ شدیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 10:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 3

اگر موافق باشید گفت و گو را درباره برادر بزرگتان " امیرحسین" شروع کنیم ....

بله ، امیرحسین متولد 1340 و فرزند بزرگ خانواده بود . به همین خاطر در بین بقیه بچه ها یک اقتدار و بزرگی خاصی داشت و چون بچه فهمیده ای بود ، همه حرفش را قبول می کردند . حتی مادرم برایم تعریف می کرد که هر وقت امیرحسین چیزی می گفت ، من روی حرفش حرفی نمی زدم چون هر حرفی که او می گفت حتما قبلا در مورد آن فکر کرده بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 10:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 4

چقدر اهل درس خواندن بود ؟

از بچگی سرش تو کتاب بود . در همان دوران نوجوانی هم کتابهای استاد مطهری ، آیت الله طالقانی و دکتر شریعتی را می خواند . دبیرستانش هم " دارالنون " بود و توانست دیپلمش را هم همان جا بگیرد . بعد از گرفتن دیپلم بود که شهید شد . آن موقع نوزده سال داشت . بعد از شهادتش هم طبق وصیت خودش ، کتابهایش را هدیه کردیم به کتابخانه محل .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 10:0 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 5

قبل از انقلاب فضای منزلتان چطور بود ؟ در مسائل سیاسی کشور و تظاهرات شرکت می کردید ؟

ما یک خانواده سنتی مذهبی هستیم . پدرم از همان کودکی عاشق امام حسین (ع) بوده و هست . مادرم هم از سادات و از یک خانواده کاملا مذهبی بود . در خیلی از تظاهرات شرکت میکرد . البته درک مردم از مسائل کشور مثل الان نبود . بالطبع خانواده ما هم همین طور بودند و مثل بقیه مردم فقط در راهپیمایی ها شرکت داشتند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:59 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 6

برادرانتان چطور ؟

امیرحسین که از همه بزرگتر بود موقع پروزی انقلاب فقط 17 سال داشت ولی با وجود سن کم او هم در خیلی از تظاهرات ها شرکت میک رد . مادرم می گفت : گاهی که از مدرسه می آمد می دیدیم کتابهایش نیست ، وقتی از او سوال می کردیم می گفت تو تظاهرات از دستم افتاده ، یک بار هم با باتوم او را زده بودند . البته بچه تو داری بود و کمتر می نشست و اتفاقی را که برایش پیش آمده بود ، برای کسی تعریف می کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:58 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 7

روابط برادرانتان در منزل و بیرون چطور بود ؟

امیرحسین و مجید و حمید با هم اختلاف سنی کمی داشتند و بالطبع بودن سه تا پسر در یک سطح سنی گاهی شلوغ کاری هایی هم دارد . برادرهای من ورزشکار بودند و کشتی کار می کردند . گاهی با هم در منزل کشتی می گرفتند و شیطنت هایشان که عرض کردم از این جنس بود . اینکه بخواهند با هم دعوا کنند و کتک کاری کنند ، نه . چون همانطور که گفتم امیرحسین برایشان حکم بزرگتر را داشت و بقیه هم مطیع او بودند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت -8

امیرحسین چه سالی وارد سپاه شد ؟

سال 1359 بود که تصمیم گرفت عضو سپاه شود این موضوع را با خانواده در میان گذاشت . کسی هم با او مخالفت نکرد . در این مدت یک سال مانده تا شهادت هم در جاهای مختلف بود . یک مدت در جماران در بیت حضرت امام (ره) مشغول بود . یک بار به مادرم گفته بود آن قدر حضرت امام نورانی و با وقار هستند که از فاصله نزدیک نگاه به چره ایشان دشوار بود . یک مدت هم در ریاست جمهوری و مدتی در فرودگاه بود . تا اینکه به عنوان نیروی گردان نهم سپاه به جبهه اعزام شد . البته قبلا هم چند مرتبه رفته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 9

از کارهایش در جبهه خبر داشتید ؟

خودشان کمتر پیش می آمد که چیزی تعریف کرده باشند ( هم امیر و هم مجید ) گاه گداری هم که برای خانواده نامه ای می دادند فقط می گفتند که حالمان خوب است و نگران نباشید و یا سفارش بچه ها را می کردند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:31 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 10

برخوردشان با شما به عنوان تنها خواهر چگونه بود ؟

چون بعد از چهار پسر ، تنها دختر خانواده بودم لذا خیلی برادرانم من را دوست داشتند . حتی برای انتخاب اسم من هم امیرحسین اصرار داشت که نام مرا فاطمه بگذارند و با اینکه مادر بزرگم به دلایل عوامانه مخالفت می کردند ولی با اصرار برادرها نام من را " فاطمه " گذاشتند . چون من روز شهادت حضرت فاطمه (س) به دنیا آمده بودم . هم امیرحسین و هم مجید در نامه هایشان خیلی سفارش من را کرده اند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:29 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 11

چیز دیگری درباره امیرحسین مانده که برایمان بگوئید ؟

خیلی دوست نداشت کارش معلوم باشد و دیگران از کارهایش با خبر شوند . به مادرم هم گفته بود که دوست دارم اتاقی داشته باشم تا در آن تنها باشم . حتی یک مرتبه که یک گروه فیلمبرداری رفته بود جبهه ، امیر رفته بود پشت تانک پنهان شده بود تا از او فیلمبرداری نشود . یک مرتبه هم در بین دستنوشته هایش طریق خواندن نماز شب را پیدا کردم که خودش نوشته بود . پدرم هم برایم تعریف می کرد که یک شب حدود ساعت دو نیمه شب بود که از خواب بیدار شدم رفتم جلوی اتاق دیدم امیر وضو گرفته و در حال خواندن نماز شب است . همانطور هم در وصیتنامه اش آمده خیلی مادرم را به خواندن سوره " عصر" سفارش می کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:28 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 12

از نحوه شهادتش هم چیزی برایتان تعریف کرده اند ؟

مطلب خاصی نه . فقط یکی از دوستانش که موقع شهادت با او بود ، برای مادرم تعریف کرده بود آن هم نه به صورت کامل و مادرم هم به همین خاطر از او ناراحت بود و می گفت چرا همه چیز را برایمان تعریف نکرد . ایشان می گفت : تیر به گلوی امیر خورد ولی ما نتوانستیم او را عقب بیاوریم . این طور شد که جنازه امیر چند سال مفقود بود و تحمل این قضیه برای مادر خیلی سخت بود . البته مجید هم همراه پسر عمویم برای پیدا کردن جنازه رفتند منطقه ولی او را پیدا نکردند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:25 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 13

مادرتان در این چند سال تا آمدن جنازه امیر چه کار می کرد ؟

دائم به معراج شهدا می رفت . هر وقت جنازه شهیدی پیدا می شد مادرم در معراج حاضر بود تا شاید خبری هم از جنازه امیر بیاید . به طوری که آنجا همه مادرم را می شناختند تا اینکه یک مرتبه به طور اشتباه رفت بالای سر یک شهید که جنازه اش به طور ناراحت کننده ای قطعه قطعه شده بود . با دیدن این شهید حال مادرم به هم خورد و یکی از مسئولین معراج که مادرم را می شناخت آمد و به بقیه اعتزاض کرد که چرا ایشان را به اینجا آوردید . ایشان باید برود قسمت شهدای تفحص شده ، نه شهدای جدید .

از آن به بعد برادرم دیگر اجازه نمی داد تنها برود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:24 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 14

جنازه امیر چطور برگشت ؟

یک مرتبه که مادرم رفته بود معراج ، از یک شهید فقط قدری از مو و دندانهایش برگشته بود . مادرم از روی موی سرش می گفت این امیر من است . آن شهید را در در قطعه 28 به عنوان شهید گمنام دفن کردند . مدتی بعد یکی از بستگان خواب امیر را دید که به ایشان گفته بود : به مادرم بگوئید موی سر و دندانهای من ریخته است و من را در قطعه 28 دفن کرده اند .

این طور بود که ما رفتیم و سنگ قبرش را عوض کردیم و الان آنجا به نام شهید امیر حسین خدمت است . مادرم امیرحسین را از بقیه بچه ها بیشتر دوست داشت و می گفت هر گلی یک بویی داره ولی امیر حسین برای من چیز دیگری بود . وقتی امیر حسین شهید شد مادرم تنها 33 سال داشت و کسی باور نمی کرد که یه زن با این سن و سال مادر شهید باشد . همیشه شعر " گلی گم کرده ام .... " را میخ واند و گریه می کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 9:23 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 15

خب در مورد مجید برایمان بگویید ؟

مجید متولد 1341  بود و همانطور که قبلا گفتم اختلاف سنی چدانی با امیر نداشت . به همین خاطر با هم خیلی رفیق بودند . اگر بخواهیم بین این دو مقایسه ای کنیم باید بگویم که امیر بیشتر اهل درس و مدرسه بود ولی مجید نه ، از همانبچگی شروع به کار کرد . مادرم تعریف می کرد که گاهی از مدرسه امیر می گفتند برایش کادو بخریم و ببریم . یک مرتبه مادرم به مدیر گفته بود اگر ما این کار را بکنیم مجید ناراحت می شود که چرا برای او این کار را نمی کنیم . آنها هم به مادرم گفته بودند : حاجیه خانم خودتان را خسته نکنید . مجید اهل درس نیست و اگر کار کند برایش بهتر است .

ولی مادرم اصرار داشت که حتما همه ما درس بخوانیم و به مجید هم گفته بود اگر سر کار بروی باز هم شبانه باید درست را بخوانی . او هم قبول کرده بود ولی دیگر توان آن را نداشت چون روز ها کار می کرد . با این حال توانست تا اول راهنمایی درسش را ادامه دهد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:44 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 16

مادرتان نسبت به کنترل بچه ها چقدر حساسیت داشت ؟

خیلی زیاد . دائم بچه ها را کنترل می کرد . مثلا به مجید گفته بود که فلان ساعت بایستی منزل باشی. گاهی بچه های محل به مجید می گفتند بچه ننه !! این قدر که مادر روی بچه ها حساسیت داشت.

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 17

کدام یک از برادرانتان بیشتر شلوغ بود ؟

هر کدام شلوغی کودکی خودشان را داشتند . دائم سر به همدیگر می گذاشتند . مجید خیلی به حیوانات علاقه داشت . مثلا یک مرتبه رفته بود و یک گوسفند باردار خریده و آورده بود منزل . در سربازی هم چون خیلی شلوغ کاری می کرد ، سیزده ماهه معاف شد ! گاهی که مادرم به خاطر شلوغ کاری هایش با او قهر می کرد ، سریع می آمد و خودش را می انداخت روی دست و پای مادر ، آن قدر شوخی می کرد تا مادر با او صحبت کند . خیلی شوخ بود . هیچ وقت نمی شد که از محل کارش برگردد خانه و چیزی نخریده باشد . ذر واقع خرج منزل را مجید می داد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 18

شغلش چی بود ؟

شماور ساز بود و یک مرتبه هم از طرف صنف چراغ سازان اعزام شد منطقه که به همین خاطر تقدیرنامه ای به او دادند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 19

این شلوغ کاری ها باعث نمی شد که مثلا کسی بیاید جلوی در منزل و به مادرتان اعتراض کند ؟

کم وبیش پیش می آمد . گاهی در همان عالم کودکی با بچه ها و دوستانش در گیر می شد . بعد ها هم با اینکه سنش زیاد شده بود ولی هنوز قلبش به پاکی و سادگی یک بچه کوچک بود . با همه رفیق می شد و خیلی دست و دل باز بود . البته گاهی هم به خاطر همین سادگی از او سوء استفاده هایی می کردند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 20

می خواهم بدانم که مجید خدمت در محل چه وجهه ای داشت ؟

الان اگر از هم محلی های قدیم ما در مورد مجید بپرسید هیچ کس خاطره بدی از او ندارد . مجید خیلی روی خانم های محل حساسیت داشت . گاهی هم که کسی برای خانمی مزاحمتی ایجاد می کرد مجید سریعا عکس العمل نشان می داد . یک مرتبه یکی از خانم ها به مادرم گفته بود : اگر الان مجید زنده بود کسی جرات نمی کرد سر کوچه بایستد و مزاحمتی برای دیگران ایجاد کند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 21

اولین بار کی رفت جبهه ؟

دقیقا تاریخش را نمی دانم ولی بعد از شهادت امیر بود . در کل سه مرتبه به منطقه رفته بود . دفعه اول رفت جنوب و حدودا 25 روز ماند . مرتبه دوم از طرف اتحادیه چراغ سازان اعزام شد و دفعه سوم هم همین اواخر جنگ بود که در واقع آخرین بار بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 22

مادرتان مانع رفتن بچه ها نمی شد ؟

برای رفتن امیر حرفی نزد ولی دفعه سوم که مجید خواست برود مادرم راضی نبود . ولی مجید می گفت دیگر نمی خواهم بمانم . رفت و پنهانی کارهایش را برای اعزام انجام داد . مادرم هم دیگر چیزی نگفت . مجید آن موقع 26 ساله بود و خودش تصمیم می گرفت .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 23

بعد از شهادت امیر ، حال و هوای مجید چطور بود ؟ چه کار می کرد ؟

به شدت ناراحت بود . مادرم می گفت یک شب دیدم های های گریه می کند . وقتی باهاش صحبت کردم گفت احساس میکنم کمرم شکست . خیلی به هم وابسته بودند . ولی از آن طرف هم آدم بسیار توداری بود و جلوی بقیه خیلی گریه نمی کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:34 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 24

از نحوه شهادتش چیزی برایتان تعریف کرده اند ؟

قبل از اعزام آخر به یکی از بچه های محل گفته بود که این بار دیگر من بر نخواهم گشت و شهید می شوم . در واقع داستان از این قرار بود که مجید این اواخر تسویه حساب کرده بود برگردد تهران . موقع برگشتن خبردار می شود که یکی از دوسانش شهید شده . این بود که مجید همان جا برگه تسویه حسابش را پاره و اعلام می کند حاضر است به عنوان آر.پی.جی  زن به جای ایشان برگردد خط مقدم . وقتی بر می گردد در اوایل تیرماه در منطقه شاخ شمیران از ناحیه سفید ران مورد اصابت ترکش قرار می گیرد که چون امکان انتقال به عقب هم نبوده و هون زیادی هم از او رفته بود شهید می شود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:33 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 25

خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟

در واقه جنازه مجید 3 – 4 روز در پزشکی قانونی مانده بود ولی کسی نمی آمد به ما بگوید . چون اواخر جنگ بود و دادن خبر شهادت کمی سخت شده بود . من خودم آن موقع هشت ساله بودم . یادم هست که می آمدند و می رفتند ولی کسی جرات گفتن آ« را نداشت . بالاخره به حمید خبر دادند . او هم آمد و به مادر گفت که مجید مجروح شده و او را بردند مشهد . مادرم اصرار کرد که باید برویم آنجا . با اصرار مادرم برای رفتن بود که کم کم خبر شهادت کجید را به او هم دادند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:33 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 26

عکس العمل مادرتان چطور بود ؟

مادر دیگر بعد از شهادت مجید ، مادر قبلی نبود . خبر شهادت فرزند دوم او را از پا انداخت . بعد از شهادت امیر که مادرم خیلی افسرده بود ، این مجید بود که سعی می کرد او را از این حال و هوا بیرون بیاورد . ولی این بار خود مجید هم شهید شده بود .

مادرم خیلی دوست داشت مجید داماد شود . چند بار هم برایش رفته بودند خواستگاری ولی به نتیجه نمی رسید . دفعه آخر هر چه به او گفتند کت و شلوار بپوش قبول نمی کرد و می گفت هر کس که می خواهد با من ازدواج کند باید خودم را بخواهد و بداند که وضعیت من چطور است . با این حال آن دختر خانم که از خانواده نسبتا سطح بالایی از نظر مالی بودند گفته بود من از همین سادگی و منش کارگری آقا مجید خوشم  آمده . ولی این بار هم به نتیجه نرسید چون آخرین اعزام جید بود . حتی خودش هم در نامه اش نوشته بود این بار که برگردم حتما ازدواج خواهم کرد ، قسمت نشد .

حتی یادم هست که مادر آن دختر خانم هم در همه مراسم های مجید شرکت کرد و خیلی کمک ما بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:32 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 27

مادرتان در چه تاریخی وفات کردند ؟

اوایل فروردین سال 1385 بود که دیگر حالشان خیلی بد شد . دکترها هم او را جواب کرده بودند . 57 ساله بودند که به خاطر بیماری قلبی وفات کردند .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:31 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خدمت - 28

با این تفاسیر مادرتان این اواخر خیلی سختی کشیدند ؟

در اصل مشکلات و ناراحتی های مادر بعد از مفقود شدن امیر شروع شد . هر روز در بهشت زهرا ، معراج شهدا ، پزشکی قانونی به دنبال فرزندش بود . در هر تشیع جنازه ای شرکت می کرد .

من از همان یک سالگی که برادر بزرگم شهید شد همراه مادر به بهشت زهرا می رفتم تا اینکه این اواخر به خاطر بیماری دیابت و تنگی رگهای قلب دیگر نتوانست برود بهشت زهرا . می گفت من با این دو قهر هستم . چرا به خواب من نمی آیند .

مادرم دوست داشت برود محل شهادت امیر را ببیند . قولهایی هم به او داده بودند که حتما مثلا امسال شما را می بریم ولی این هم نشد . اما الان سه نفری با هم نفری با هم هستند . در واقع با فوت مادر خوشی و شادی هم از زندگی ما رفت .

مادر ما از سادات بود و عاشق امام علی (ع) همیشه می گفت عید اصلی ما عید غدیر است . چندان از عید نوروز خوشش نمی آمد . آخرین حرفهایی هم که قبل از فوت می زد ذکر نام حضرت علی (ع) بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1386/05/02 و ساعت 1:30 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود