تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

نمی دونم چی بگم


خاطره ای که این سری براتون می خوام تعریف کنم خیلی جالب و شنیدنی هست ، پس حتما بخونید . چون خیلی چیزها رو برای آدم تموم میکنه و یه تلنگوری هست انشاء الله .

یکی از بچه بسیجی های زمان جنگ تعریف می کنه که توی عملیات کربلای چهار ما وظیفه داشتیم که از طریق رودخونه به عراقی ها حمله کنیم . توی این بخش از عملیات از یک سری از بچه ها می خواستن استفاده کنن که سنشون خیلی کم بود یعنی 17 ، 18  ساله . این دوستمون میگه که من به فرمانده گفتم که این بچه های براشون سخت نیست این عملیات ، کم نمی آرن ، با اینها دچار مشکل می شیم ها ...... !!!!!

میگه زمان عملیات وقتی که از رودخونه رد شدیم آتیش عراقی ها بلند شد و ما رو زیر رگبار گلوله و کاشیوشا  و .... گرفتند خلاصه ما عملیات رو انجام دادیم و زمانی که میخواستیم برگردیم باید مجروح ها رو برمی گردوندیم . اتفاقا یکی از مجروحین از همون بچه هایی بود که من می گفتم کم می آرن . گلوله خمپاره به نزدیکش اصابت کرده بود و یکی از پاهاش رو قطع کرده بود ولی با این حال صدایی ازش بیرون نمی اومد و این موجب تعجب من شده بود که چرا با این همه درد حتی یک آخ هم نمی گه . در همین بین یک گلوله خمپاره دیگه یه طرف دیگه ایشون اصابت میکنه و اون یکی پاش رو هم قطع میکنه . خلاصه وضع عجیبی بود . با اینکه دو تا پاهاش قطع شده بود ولی هیچ صدایی ازش بیرون نمی اومد . این رو هم بگم که به صورت  "دمِ رو " افتاده بود روی زمین و گیاهای اطراف رو با دستاش می کشید . خلاصه گذاشتیمش روی برانکارد و بردیمش توی یه سنگر که برای مجروحین در نظر گرفته بودیم .

صحنه ای رو که من توی اون لحظه دیدم تا آخرین لحظه ی عمرم فراموش نمی کنم . زمانی که من ایشون رو از روی برانکارد برگردوندم تا روی تخت دارزشون بدم دیدم که دهانشون رو پر گل کردن تا صدایی ازش بیرون نیاد تا آهی نکشه ، شاید نمی خواست کسی با صدای ناله های اون ناراحت بشه و هزاران شاید دیگر.......

تازه فمیدم که چه خبره ، تازه فهمیدم که من چه اشتباهی میکردم ، تازه فهمیدم که من توانایی این کار رو ندارم و ............

 

حالا ما ها ، نسلی که هیچ جنگی ندیده ، نسلی که سختی های ما با سختی های زمان جنگ قابل مقایسه نیست ، چی ؟!

یه آمپول میخوایم بزنیم میگیم که توش یکمی بی حسی برزین تا شاید دردش کمتر بشه . زمانی که یه پشه گازمون میگره کلی ادا در می آریم و خیلی چیزهای دیگه .....

 

ولی من به شهید حمیدی اصل میگم که ....

 

سلام

شاید من امروز نتونم در مقابل سختی هایی که همش پوچه گل تو دهنم  بزارم ولی این رو بهتون قول میدم که گل ها رو از دهنم بردارم و توی هر محفلی از شما ها ( شهدا ) یاد کنم . فرهنگ شما رو با همین دهانم ترویج کنم . آره چیه مگه . مگه بده که به جای اینکه وقتی تو ، یه مجلسی هستیم بجای اینکه بشینیم و ترانه گوش کنیم و ترانه بخونیم و  ..... از شما ها بگیم تا شاید بعضی از غیرت ها باز هم جونه بزنه ....

 

 

البته این رو بگم دوستان همش حرف هم به درد نمی خوره . واقعا دارم میگم این مدل حرف ها تا زمانی که عملی نشده به هیچ دردی نمی خوره جز به یه درد . به این درد که ما ها رو مذهبی جلوه بده ..... ولی مذهی بودن به حرف زدن در مورد شهدا نیست به اینه که آدم راهشون رو ادامه بده . ...............

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/05/15 و ساعت 10:46 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود