تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

برادران شهید خمسه

برادران شهید خمسه .

مصاحبه با  مرحوم حاج علی اوسط خمسه و مرحومه حاجیه خانم ملیحه صابونی ، پدر و مادر این شهدا انجام شده البته با ذکر یک نکته . این مصاحبه مدتی قبل از وفات این دو بزرگوار توسط اعضای هفته نامه یالثارات الحسین انجام شده و این متون هم نتیجه مصاحبه این گروه با این دو عزیز سفر کرده است .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای 3

در ابتدا کمی از خودتان برایمان بگوئید ؟

مادر : ما اصالتا اهل قم هستیم . پدرم در همان بازار قم کفاشی می کرد و خانواده 5 نفره مان را می چرخاند . ما برادر نداشتیم و الان هم از میان سه خواهر یکی فوت کرده . وضع مالی خوبی هم نداشتیم به طوری که ما هم از همان دوران کودکی قالی بافی می کردیم .

پدر : ما هم اهل آب اک هستیم و پدرم کشاورز بود . وضع زندگی ما هم چندان تعریفی نداشت و از همان اول در سختی بزرگ شدیم . دو ، سه ماه رفتم مکتب ؛ ولی چون رفتار آقاییی که به ما درس می داد خوب نبود ، آنجا را رها کردم و هر چه پدر و مادرم اصرار کردند که ادامه بدهم قبول نکردم . وقتی هم از دهاتمان آمدن تهران در مغازه نانوایی که پسر خاله مادرم هم آنجا کار می کرد مشغول به کار شدم .

 

یعنی نانوا شدید ؟

پدر : بله ، البته نانوا شدن مراتب داشت . آنجا دو ، سه سال پادوی کردم . بعد چهار ، پنج سال شدم " چونه گیر " و چند وقت بعد تازه خمیر گیری را یاد گرفتم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای 4

وقتی به تهران آمدید دیگر از خانواده مستقل شده بودید ، درست است ؟

پدر: بله ، بعد از اینکه خدمت سربازی را تمام کردم توانستم در محله سر سبیل تهران مغازه ای را دست و پا کنم . دو سالی آنجا بودم تا اینکه یک روز دلم گرفت و تصمیم گرفتم راهی کربلا شوم . قصد داشتم که به صورت غیر قانونی بروم ولی نشد . در راه بازگشت با دو نفر اصفهانی اشنا شدم که در اهواز کار میکردند . چند روزی را در مغازه نانوایی یکی از آنها مشغول شدم وبعد از آن با سختی و مشقت بالاخره توانستم بروم کربلا . در کربلا سه نفر بودیم که یکی از ما بر گشت و دو نفر ماندیم . آنجا من در یک رستوران ، درست رو به روی درب ورودی حرم حضرت عباس (ع) مشغول به کار شدم و دو سال در کربلا ماندم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 5

از ازدواجتان با حاجیه خانم بگویید ؟

پدر : یکی از بستگان ایشان به نام حاج رضا چندین سال در کربلا اقامت داشت . آنجا یک روز به من گفت علی می خواهم برایت زن بگیرم . سال 1324 بود . من 28 سالم بود . با هم آمدیم تهران و آنجا بود که ایشان مرا با حاجیه خانم اشنا کرد . آن موقع حاجیه خانم 16 سالش بود . همان جا در منزل حاج رضا مراسم عروسی را برگزار کردیم .

مادر : یادم هست آن روز که قرار بود حاجی بیاید به منزل حاج رضا با همان پیشبند نانوایی آمد و من همیشه می گویم که ما چقدر ساده بودیم . حاجی هم به شوخی می گوید که : چه اشکالی داشت . خب زحمتکش بودیم .

 

چند تا فرزند دارید ؟

مادر : 8 تا . که محسن و مجید و حسین شهید شدند و حاج عباس هم مجروح شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 6

از تربیت بچه ها بگویید .

مادر : خب چرا . من که آدم ساده ای بودم ، بچه ها هم خیلی شیطون بودند . ولی خدا کمکمان کرد . خصوصا حاجی که خیلی برای بچه ها زحمت کشید . بچه ها را خیلی دوست داشت و مواظبشان بود . هر موقع که از بیرون می آمدن حاجی جیبهایش را می گشت تا مثلا خدای نکرده سیگار نکشیده باشند  . بچه ها حق نداشتند بعد از ساعت هفت شب بیرون از خانه باشند. آن موقع ما در کرج در منطقه " کلاک نو " ساکن بودیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 7

اوضاع مالی خانواده چطور بود ؟ چرخ زندگی می چرخید ؟

مادر : اوضاع مالی که اصلا خوب نبود . مثلا یادم هست که یک مرتبه در کوچه ، کفشهای یکی از بچه ها را دزدیدند . من رفتم پیش حاجی و گریه کردم که بچه ها بدون کفش ماندند ؛ ولی حاجی گفت نگران نباش برو خانه من دوباره برایشان کفش میخرم . در خانه هم اوضاع همین طور بود . یعنی ما هر چند ماه یکبار می توانستیم گوشت بخریم و چون یخچال نداشتیم مجبور بودیم فقط به اندازه یک وعده بخریم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:9 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 8

بچه ها چطور ، اذیت نمی کردند ؟

مادر : نه بچه های خوبی بودند . اهل هیچ کاری نبودند . هر کاری هم می کردند قبلا به ما می گفتند . از پسرها ، محسن از بقیه شلوغ تر بود . ورزشکار هم بود . یادم هست وقتی برایمان مهمان می آمد معلق می زد و روی دستهایش راه می رفت و کلی شیطونی میکرد . به طوری که بعد از شهادتش هر کس می آمد منزل ما میگفت یاد محسن به خیر چقدر شیطون بود . ولی مظلوم بچه ها ، این عباس بود ، اصلا حرف نمی زد . ساکت ساکت .

پدر : محسن چهارده ساله بود که به من گفت : اسمم را بنویسید کلاس کشتی . هر چی گفتم بابا تو سنت کمه و قبول نمی کنن ، توجه نمی کرد . چند جا هم رفتیم ولی قبول نمی کردند تا اینکه توانستیم در باشگاه فولاد ثبت نامش کنیم . چند مرتبه هم ما را برد تا مسابقه هایش را از نزدیک تماشا کنیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:8 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 9

مجید و حسین چطور ؟

مادر : آنها هم همین طور شلوغ بودند . سر مجید که یک جای سالم نداشت . از بس با دوستانش تو پارک بازی می کرد . با سر شکسته می آمد منزل ، حسین هم همین جور ، ولی بچه های نترسی بودند . یک مرتبه حسین آمد و گفت با بابام صحبت کرده ام و می خواهم زن بگیرم . هر قدر به پدرش گفتم که این بچه است و حالا برایش زود است قبول نکردند . حسین می گفت ما اهل هیچ فرقه ای نیستیم و باید برایم زن بگیرید . خلاصه برایش زن گرفتیم و الان هم از او یک پسر به یادگار مانده است .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:6 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 10

قبل از انقلاب بچه ها چه فعالیت هایی می کردند ؟

پدر : بله ، آن موقع محسن در شرکت نفت کرج راننده مینی بوس بود . یک روز امد و گفت امام دارند تشریف می آورند و من قرار است با تعدادی از دوستانم برای پخش اعلامیه برویم شهر ری . اگر شب نیامدم نگران نباشید . بقیه بچه ها هم همین طور . بیشتر در کار پخش اعلامیه بودند . خدا را شکر برایشان اتفاقی هم نیفتاد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:4 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 11

جلویشان را نمی گرفتید ؟

مادر : هر چی می گفتیم قبول نمی کردند . آخرش هم می گفتیم که بروید به خدا سپردمتان .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 13:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 12

بچه ها کار هم میکردند ؟

مادر : بله ، از همان کودکی شروع کردند به کار . محسن بعد از انقلاب شد محافظ آقای هاشمی رفسنجانی . البته یک ماه هم در بیت حضرت امام کار کرد و بعد از آن بود که رفت مجلس پیش اقای هاشمی رفسنجانی . یعنی پاسدار بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 13

بالطبع امام را هم از نزدیک دیده بود . چیزی برایتان تعریف می کرد ؟

مادر : بله خاطره ای را که یک بار برایم تعریف کرد هنوز به یاد دارم . می گفت یک شب خوابیده بودم که دیدم صدای آب می آید . رفتم دیدم امام در حال شستن دستشویی است . خیلی ناراحت شدم . پریدم تا شیلنگ را از دست ایشان بگیرم . ولی اجازه ندادند و گفتند من هم یکی هستم مثل شما و باید این کار را انجام بدهم . آن شب وقتی محسن این قضیه را تعریف می کرد به شدت گریه میکرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:55 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 14

پیش آمده بود که از موضوعی ناراحت شود ؟

مادر : روز شهادت شهید بهشتی بود که رفتم پشت در اتاق محسن و گفتم بلند شو ، حاج آقا بهشتی شهید شده . از جا پرید و زد توی سرش ، لباسهایش را پوشید و رفت . 5 روز منزل نیامد . می گفتند آنجا شدت ناراحتی از هوش رفته بود و در بیمارستان بستری شده بود . وقتی آمد همه اش گریه میکرد و می گفت خدایا دردهای امام را بریز تو جان من . شب ها وقتی می خوابیدیم ، وضو می گرفت و می رفت طبقه بالا نماز شب مب خواند . همیشه به خواهر و برادرهایش می گفت بیایید با هم نماز جماعت بخوانیم . خیلی عاشق بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 15

از میان فرزندان شهیدتان اولین بار کدامشان به جبهه رفت ؟

مادر : محسن . گفتم محسن جان مواظب خودت باش . برو و زود برگرد . تو زن و بچه داری . یکی از دوستانش می گفت آن شب وضو گرفت و نمازش را خواند و خواست که جلو برود . گفتیم آقای هاشمی گفتند جلو نروید ولی قبول نکرد . رفت و همان شب هم شهید شد و جنازه اش را شش ماه بعد آوردند .

 

یعنی ماموریت رفته بود ؟

پدر : بله . یک شب آمد و گفت که آقای هاشمی گفته برویم منطقه سر پل ذهاب و ببینیم وضعیت جبهه چطور است . سه روز بعد از رفتن تلفن کرد و گفت من مدتی اینجا می مانم و معلوم نیست کی برگردم . گفتم تو هم با بقیه برگرد . گفت نه . ناراحت شدم ، گریه ام گرفت گفتم تو زن و بچه داری برگرد . گفت باشه ولی برنگشت ......

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 16

خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟

پدر : یک هفته بعد از تلفنی که کرد ، دوباره تماس گرفتند . این بار محسن نبود . یکی از دوستانش گفت که محسن مجروح شده و منتقل شده به بیمارستان کرمانشاه . از من خواست که با او به آنجا بروم . من هم قبول کردم و قتی خواستیم راه بیفتیم گفت بهتر است یک سر هم به منزلتان بزنیم . در منزل بودیم که به من گفت لطفا بیایید بیرون با شما کاری دارم . وقتی رفتم بیرون گفت که محسن شهید شده و قرار است خانم آقای هاشمی رفسنجانی به همراه خانم شهید رجایی و خانم شهید مطهری بیایند منزل شما . حالا برویم و خانم آقا محسن و مادرش را آماده کنید . من هم به حاجیه خانم گفتم که محسن شهید شده و گفتم کسی نباید گریه کند . ( محسن موقع شهادت 25 سال داشت و در تاریخ 29/9/60  به شهادت رسید ) .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 17

بعد از شهادت محسن ، جلوی مجید و حسین را نگرفتید ؟

مادر : به مجید گفتم نرو پسر جان ، این عراقی های از خدا بی خبر کار دستت می دن . اگر یکدفعه یک تیر بخوره تو قلبت من چه کار کنم ؟ می گفت ، الهی آمین . !!! اگر ما نریم امکان دارد دشمن تمام کشور را بگیرد ، آن وقت ما چه کار کنیم ؟ من هم نمی توانستم حرفی بزنم .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:51 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 18

خبر شهادت مجید را چطور به شما دادند ؟

مادر : مدتی قبل از آنکه خبر مجید را بیاورند ، عباس ( پسر بزرگم ) را آورده بودند منزل ما . حاج عباس هم مجروح بود و هم موجی شده بود برای همین کنترلش کمی سخت شده بود . او را آوردند تا ما از او مواظبت کنیم .

یک روز یکی از دوستان مجید به نام بهرام آمد منزل ما . حاجی از او پرسید که از مجید خبر داری ؟ گفت نه . بعد سراغ حاج عباس را گرفت . عباس به او گفته بود اگر از مجید خبر داری بگو ، ما از این چیزها نمی ترسیم . او هم گفته بود که الان سه روز است که مجید شهید شده و او را اورده اند بیمارستان لقمان ولی کسی جرات ندارد به شما بگوید . بعد عباس کم کم خبر مجید را به ما داد . مجید هم موقع شهادت 24 سال داشت و در تاریخ 3/1/65 در فاو ، عملیات والفجر8 شهید شد .

پدر : من رفتم و جنازه مجید را دیدم . مثل اینکه از ناحیه سر ترکش خورده و همان جا شهید شده بود . به مجید موقع رفتن گفتم که نرو ، گفت من نمی توانم بمانم و ببینم دشمن آمده زن و بچه مردم را اذیت میکند . الان هم حتی اگر شما بگویید که نروم ، قبول نخواهم کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:50 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 19

خبر حسین را چطور شنیدید ؟

مادر : سه روز بود که جنازه حسین را آورده بودند بهشت سکینه کرج ولی ما خبر نداشتیم . آن روز صبح قرار بود برای ما مهمان بیاید . به حاجی گفتم برود مقداری میوه بخرد . همین که در خانه را باز کردم دیدم بچه های محل دارند جلوی منزل ، پلاکارد می زنند . در همین موقع بود که یکی از همسایه ها گریه کنان آمد و گفت مگر شما خبر ندارید که حسین شهید شده !!!

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 20

به شما خبر رسید که حسین کجا شهید شده بود ؟

مادر : بله ! حسین هم 18/1/66 در حالی که 23 سال داشت در عملیات کربلی 8 ، شلمچه شیمیایی شده بود . وقتی هم جنازه را دیدیم اصلا قابل شناسایی نبود . از پاهایش او را شناختیم . پاهای حسین مثل پدرش بزرگ بود . به طوری که برایش کفش می دوختیم . یک کفاشی بود  در کلارک که او برایمان تعریف کرد حسین روز آخر آمد پیش من و گفت می خواهم کفشی برایم بدوزی که انشاء الله آخرین کفش من باشد . بعد گفت این بار اگر بر گشتم می روم سفر حج و اگر بر نگشتم ، پدرم جای من برود .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:48 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدای خمسه 21

از اوضاع خودتان بعد از شهادت بچه ها بگویید ؟

مادر : بعد از شهادت بچه ها بود که دیگر نتوانستیم در کرج بمانیم . اتاق خالی بچه ها اذیت مان میکرد . آمدیم تهران . در تهران هم چند تا خانه عوض کردیم تا اینکه توانستیم در خارج از تهران خانه ای بخریم . باز هم حاجی راضی نبود و گفت باید در تهران باشیم تا شما به دکتر نزدیک باشید . این بود که دوباره برگشتیم تهران .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/07/06 و ساعت 12:47 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود