تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
نصیری 1
شهید نصیری

برای اینکه از مطالب تهیه شده در مورد این شهید استفاده کنید به آرشیو موضوعی مراجعه کنید

 
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 23:13 | 
شهید نصیری 2

گفتگو با والدین شهید سعید نصیری

 

حاج حسین نصیری پیرمردی با صفا و مومن . از خودش گفت که متولد کاشان است و بعد از اتمام دوره دبیرستان به تهران آمده است . در سال 47 ازدواج کرده و حاصل این پیوند مبارک سه دختر و سه پسر است . شهید اولین فرزند خانواده است که در سال 48 متولد شد و پسر دیگر خانواده که یک سال و اندی کوچکتر از سهید است هم البته جانباز شیمیایی است .

پدر شهید از حساسیتش در تعلیم و تربیت سالم فرزندانش چنین گفت :

برنامه این بود که بچه هایمان را به مدارس دولتی نمی فرستادیم . یک دبستانی بود متعلق به آقای برهان که روحانی بودند و پیش نماز مسجد لرزاده . این مدرسه تقریبا به صورت مدارس غیر انتفاعی امروز بود . که الان تبدیل شده به مدرسه شاهد . همه معلمین انجا افراد مذهبی و سالمی بودند . سعید تا کلاس پنجم در این مدرسه بود . از آنجایی که خود من ، به دلیل اینکه مسجد پایگاه مبارزه ضد طاغوت بود و زیاد به مسجد رفت و آمد داشتم ، سعید هم ازه مان کودکی به همراه من به مسجد و محافل معنوی می آمد . حتی اوایل انقلاب گروه سرودی را تشکیل داده بودند به نا شکوفه های انقلاب که بیشتر ان بچه هایی که در این گروه سرود بودند شهید شده اند . بسیج مسجد هیات عشاق الائمه را تشکیل داد که سعید جزء بانیان این هیات بود . همچنین مکبر مسجد بود . در کل چون علاقه بسیار محکمی بین خانواده ما و مسجد و محافل معنوی و انقلابی وجود داشت فرزندان من هم در این بستر ها رشد کردند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/30 و ساعت 23:28 | 
شهید نصیری 3

مادر شهید در مورد  خصلت های اخلاقی و رفتاری شهید این گونه می گوید :

بسیار مظلوم و خجالتی بود . هیچ گاه اهل زیاده خواهی و بهانه گیری های بچه گانه نبود . چون من خودم بسیار مقید به معنویات و آداب دینی بودم دوست داشتم بچه هایم هم این گونه رشد کنند .

از 8 سالگی نمازش را مرتب می خواند . شخصیت کاملا صبوری داشت . بسیار موردب بود و  هیچ وقت نشد که صدایش را روی من یا پدرش بلند کند . اهل ارشاد و راهنمایی دوستانش بود . مثلا یک بار داشت به نوار کاستی گوش می کرد که من به او گفتم : چرا این نوار را گوش می کنی ؟

پاسخ داد : می خواهم ببینم که چه نواری است تا دوستم را که این نوار مال اوست راهنمایی کنم . هنگامی که کار خیری انجام می داد اصلا بازگو نمی کرد . بسیار اهل حساب و کتاب اعمال بود ف حتی در وصیتنامه اش اورده است که لوازمش را به برادرش دهند یا اگر قرضی داشته بپردازند . ویژگی بارز اخلاقی اش این بود که بسیار با حیا بود . گاهی شده بود که من عصبانی می شدم و داد می زدم ، ولی اصلا نمی شد که سرش را بلند کند و جواب من را بدهد . الان حتی وقتی بر سر مزارش می روم از او معذرت میخواهم .

چون من خودم زیاد اهل مطالعه بودم کتابهای دینی یا دیگر کتابهای مفید را تهیه می کردم تا سعید استفاده کند . هنگامی هم که بزرگ شد خودش از مسجد و جاهای دیگر کتاب تهیه می کرد و مطالعه می کرد .

 

خانواده این شهید هم از حضور پررنگ خود و خانواده و شهید در تظاهرات های ضد شاهی در زمان انقلاب گفته اند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:26 | 
شهید نصیری 4

حاج حسین از حضورش در جبهه های دفاع مقدس برایمان گت :

اولین بار من در سال 60 از طرف مسجد لرزاده به مناطق غرب به ویژه منطقه میمک ، اعزام شدم  . آن موقعی که فرمانده کل غرب عطاریان بود ، از آن ارتشی های قدیمی و قسم خورده شاه . البته برای کمک رسانی و تدارکات رفته بودیم . بعد از اینکه از این ماموریت برگشتم به مدت یک ماه برای آموزش رفتم به پادگان پرندک ارتش که به دست سپاه افتاده بود و دانشجویان خط امام آمده بودند و به ما آموزش می دادند . بعد از اتمام اموزش اعزام شدیم به امیدیه اهواز و بعد به مناطق عملیاتی . در هنگام عملیات بیت المقدس من حضور داشتم ، همچنین در عملیات های فتح المبین و رمضان . بعد از آن در آماده سازی منطقه عملیاتی خیبر به مدت شش ماه پل زدیم ولی عملیات به تاخیر می افتاد که من برگشتم و نتوانستم در عملیات حاضر شوم . پس از آن سعید به من گفت : با وجود من دیگر نیازی نیست که شما به جبهه بروید .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:25 | 
شهید نصیری 5

مادر شهید از اعزام پسرش به جبهه چنین می گوید :

دائما به من می گفت که ما موظفیم به فرمان امام لبیک بگوییم . چون امام حق بسیار عظیمی بر ذمه ما دارند و ما را از زیر ستم طاغوت و بیگانگان آزاد کردند .

بسیار عاشق امام بود . چند بار هم در قم با هم به دیدار امام رفتیم و مدتی بعد هم که بزرگ شد خودش در سخنرانی های امام شرکت می کرد .

اولین باری که به منطقه رفت ، سال سوم هنرستان بود ( سال 63 ) که به عنوان امدادگر از طرف هنرستان به منطقه غرب اعزام شد ند . من خیلی اصرار می کردم که نرود و می گفتم تو هنوز سنی نداری و نوجوان هستی . بعد از یک ماه که برگشت عکسهایش را اورده بود و نشان میداد  . در عکسها مشخص بود که لباسهایی که به تن داشت برایش بزرگ بود .

یادم هست آن موقع که می خواست برود قبل از آن به بیماری زردی شد و خیلی ضعیف شده بود ، اما باز هم اصرار بر رفتن داشت . یک بار دیگر هم در سال 64 اعزام شد و اتفاقا مجروح هم شده بود و وقتی که بر گشت به ما اصلا نگفت . بعدا برادرش به من گفت : مادر متوجه شدی که سعید شده ؟ مگر ندیدی که به سختی حرکت می کرد و می نشست ؟ به این دلیل به ما نگفته بود که احیانا من مطلع شوم و اجازه ندهم که دوباره برود .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:24 | 
شهید نصیری 6

از آخرین اعزام شهید پرسیدیم که مادرش گفت :

آخرین باری که اعزام شد سال 65 بود ، که مقارن شده بود با دومین سال تولد خواهرش . با خوشحالی بسیار رفت کیک تولد خرید و آورد و تولد را برگزار کردیم . وقتی که داشتم ساکش را آماده می کردم با گریه و حالت غصه به او می گفتم که نرود ولی از ان طرف فرمان امام بود و مقابله با دشمن . فردایش که خواست برود بسیار ذوق و شوق داشت . 

پدر شهید این گونه ادامه داد .....

آخرین بار سعید به همراه شش نفر دیگر از دوستانش اعزام شد . من به آنها گفتم : بچه ها ! هر کجا می روید سعی کنید در یک گردان باشید که اگر هر کدامتان شهید یا مجروح شدید ، یا اتفاق خاصی برایتان افتاد ، دیگری از حالش با خبر باشد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:24 | 
شهید نصیری 7

مادر شهید شهادت فرزندش را این گونه تعریف کرد :

دو ماه قبل از شهادت سعید ، یک روز خواب دیدم که تمام ستارگان اسمان به زمین می ریزند . یکی از همه پر فروغ تر بود به داخل حیاط ما افتاد و من در همین حین سه بار یا مهدی گفتم و از خواب پریدم . بعد از شهادت سعید فرمانده اش به دیدار ما آمد و جریان شهادت پسرم را تعریف کرد و من دیدم که با خواب من یکی در آمد و انگار به من از قبل الهام شده بود . فرمانده سعید این گونه گفت : وقتی که مرحله اول عملیات تمام شده بود ، برای مرحله بعدی به نیرو احتیاج داشتیم . گفتم با اینکه می دانستم اینها خسته شده اند ، گفتم هر کس خسته نیست و مرد است بلند شود . همین که این را ، دیدم سعید نفر اول اعلام امادگی کرد و دوباره به خط زدند . صبح فردای ان روز در حالی که به همراه یکی از دوستانش در سنگر بودند ، یک خمپاره ای به سنگر اینها اصابت می کند و از ناحیه سر و چانه زخمی می شود . انها شهید شدند که سعید در هنگام شهادت سه بار یا مهدی گفته بود .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:22 | 
شهید نصیری 8

پدرش هم در این باره گفت :

از آنجای که من از افراد انتظامات نماز جمعه بودم ، صبح جمعه وقتی قصد داشتم به نماز بروم ، می رفتم غسل روز جمعه را به جا آوردم و بعد می رفتم . آن روز مادرش عملیات پنج را پخش کردند . همین که خواستم بیرون بیایم ناگهان لرزه ای شدید به پشتم افتاد ! تعجب کردم و بعد فهمیدم که یک ارتباطی بین من و لحظه شهادت سعید برقرار شده .
 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:22 | 
شهید نصیری 9

عکس العمل مادر شهید را نسبت به شنیدن خبر شهادت فرزندش پرسیدیم :

من در خانه داشتم خیاطی می کردم ، یکدفعه زنگ منزل به صدا در آمد . بلند شدم در را باز کردم دیدم خواهر حاج آقا هستند . ایشان یک حالت خاصی داشتند . احساس کردم خبری شده است . سریع چادرم را سر کردم و به داخل کوچه آمدم . به خواهر شوهرم گفتم ک خبری شده ؟ گفت : نه ، فقط سعید کمی مجروح شد . گفتم : نه می دانم شهید شده است . انگار همه مردم منتظر بودند که فقط من مطلع شوم . چون همه خبر را می دانستند . وقتی خبر را به من دادند انگار بدنم از هم پاشید !  معلم قرانمان امد و به من گفت ک آن خوابی را که دیده بودی یادت هست ، ان نور ستاره همین نور شهادت بود . بعد از آن همیشه سر مزارش می رفتم ؛ مخصوصا زمستان ها . برف و یخ را کنار می زدم و بر سر مزار سعید مناجات و راز و نیاز می کردیم . اوایل خیلی باورش سخت بود ، ولی ارام ارام خداوند هم صبر و تحمل ره به دل ما انداخت . همیشه می گفتم : سعید با سعادتم ! بعد از ان هم پسر دیگرم که از سعید کوچکتر بود به جبهه می رفت که در یکی از عملیات ها شیمیایی شد . همه می گفتند حداقل به این پسرت اجازه نده که برود ، می خواهی مادر دو شهید بشوی ؟ من هم می گفتم : این راه را خودشان آگاهانه انتخاب کرده اند ، امر امام ( ره ) هم همین است . من خودم خیلی امام را دوست داشتم و دارم . وقتی نام امام می آید قلبم از جا کنده می شود . خیلی آرزو داشتم مثل مردان فرصت می یافتم تا در میدان جهاد شرکت کنم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:21 | 
شهید نصیری 10

ارتباط معنوی مادر شهید با فرزندش پس از شهادت را پرسیدیم :

یک سال سعید بعد از شهادتش به خوابم آمد ، در شکل و شمایل یک نوجوان دوازده ساله ، در حالی که زمان شهادت هفده سال داشت . به او گفتم ک سعید ! تو اینجا چه کار میکنی ؟ تو شهید شده ای . او انکار می کرد و می گفت : من زنده هستم و در کنار توام . من اصرار می کردم که اعلامیه شهادت تو را خودمان زدیم . حالا تو می گویی زنده ای ؟

گفت که نگران نباشید ، همه انها را درست می کنم . با گرمی مرا در آغوش کشید و بوسید . بعد با یک شوق خاصی از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم : واقعا صحیح است که شهیدان زنده اند . بارها شده که ما به سعید توسل کرده ایم و جواب هم گرفته ایم . مثلا زیارت کربلا را از او خواسته بودم که همین دو ماه پیش این حاجتمان برآورده شد . یا خیلی علاقه مند بودیم که از منطقه شلمچه بازدید کنیم  اما نمی شد . بعد از مدتی اتفاقا یک دعوت نامه ای برایمان از طرف برادران سپاه ارسال شد . بعد که پیگیری کردیم ، دیدیم ان برادری که این دعوتنامه را ارسال کرده بود ، به طور اتفاقی این را فرستاده بود و خودش هم تعجب می کرد و می گفت : من نمی دانم که چطور شد من این را برای شمافرستادم ! که بعدا همراه این کاروان مشرف شدیم به زیارت منطقه شلمچه .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:21 | 
شهید نصیری 10

ارتباط معنوی مادر شهید با فرزندش پس از شهادت را پرسیدیم :

یک سال سعید بعد از شهادتش به خوابم آمد ، در شکل و شمایل یک نوجوان دوازده ساله ، در حالی که زمان شهادت هفده سال داشت . به او گفتم ک سعید ! تو اینجا چه کار میکنی ؟ تو شهید شده ای . او انکار می کرد و می گفت : من زنده هستم و در کنار توام . من اصرار می کردم که اعلامیه شهادت تو را خودمان زدیم . حالا تو می گویی زنده ای ؟

گفت که نگران نباشید ، همه انها را درست می کنم . با گرمی مرا در آغوش کشید و بوسید . بعد با یک شوق خاصی از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم : واقعا صحیح است که شهیدان زنده اند . بارها شده که ما به سعید توسل کرده ایم و جواب هم گرفته ایم . مثلا زیارت کربلا را از او خواسته بودم که همین دو ماه پیش این حاجتمان برآورده شد . یا خیلی علاقه مند بودیم که از منطقه شلمچه بازدید کنیم  اما نمی شد . بعد از مدتی اتفاقا یک دعوت نامه ای برایمان از طرف برادران سپاه ارسال شد . بعد که پیگیری کردیم ، دیدیم ان برادری که این دعوتنامه را ارسال کرده بود ، به طور اتفاقی این را فرستاده بود و خودش هم تعجب می کرد و می گفت : من نمی دانم که چطور شد من این را برای شمافرستادم ! که بعدا همراه این کاروان مشرف شدیم به زیارت منطقه شلمچه .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:20 | 
شهید نصیری 11

مادر شهید احساسش را از اینکه یک مادر شهید است این گونه برایمان توصیف می کند ..

من از شهدا و پسر شهیدم  شرمنده ام ، چون ان گونه که باید و شاید نتوانسته ام راه آنها را ادامه دهم . از روی شهدا خجالت می کشم و وقتی سر مزار سعید می روم از او می خواهم که شفاعتم کند و مرا یاری کند تا بتوانم رهرو ائمه و انبیاء باشم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:19 | 
شهید نصیری 12

قسمتی از وصیت نامه شهید

 

 .........  ای عزیزان !  دست از یاری و دعا برای سلامتی امام و پیروزی رزمندگان برندارید و پس از شهادت من نگذارید اسلحه ام بر زمین باقی بماند ، به جبهه ها بیایید و راهم را ادامه دهید و بدانید چیزی که این بچه های بسیج در این سنین کم فهمیده اند ، شاید شما در سن 60 یا 70 سالگی خواهید فهمید و آن موقع دیگر دیر است و حسرتش بر شماست .........  

برگیر شراب طرب انگیز و بیا              پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا

مشنو سخن خصم که بنشین و مرو    بشنو زمن این نکته که بر خیز و بیا  

                                                                                          خرداد 65

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1386/09/02 و ساعت 23:18 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود