تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

كفن را كه از صورتم كنار زدند نوري به چهره‌ام خورد

هميشه فكر مي كردم كه ميان كشته شدن با شهادت چقدر تفاوت وجود دارد ! تفاوتي كه يكي را در حد فاني شدن پايين مي‌آورد و ديگري را در حد ملكوت بالا مي‌برد. شهيد در هاله‌اي از نور و معنويت با نثار خون خود، به جامعه حيات مي‌بخشد. خون شهيد با ريخته شدن از بين نمي‌رود بلكه جريان جديدي پيدا مي‌كند و با اين جريان است كه عده‌اي ديگر پيدا مي‌شوند و سلاح او را بدست مي‌گيرند و حركت مي‌كنند. هر كشته‌اي مصيبتي به خانواده‌اش وارد مي‌كند كه قابل جبران نيست اما فقدان شهيد از يكطرف مصيبتي است جانكاه و از طرف ديگر بشارت و مژده‌اي است كه درد بازماندگان را تسكين مي‌دهد به حدي كه ديگران به خانواده‌اش تبريك مي‌گويند.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 14:50 |  داغ کن - کلوب دات کام

حنظله

در پايان يكي از دوره هاي آ‎موزشي برادران سپاه ، مسوول آموزش نظام وقت پادگان «المهدي» با هماهنگي مسوول آموزش وقت منطقه 3 ، حجت الاسلام « خير خواه » و جانشين ايشان برادر « گيلك » تصميم گرفتند كه اين بار اردوي آموزش دوره را در منطقه جنگي تدارك ببينند . برادران سپاه از اين كه توفيق نصيبشان مي شد تا به جبهه عازم شوند در پوست خود نمي گنجيدند . همگي براي فرا رسيدن چنين روز فرخنده لحظه شماري مي كردند . شبي كه فرداي آن مي بايست به جبهه عازم شويم مقارن شده بود با جشن عروسي يكي از برادران دوره به نام شهيد « لطيفي » كه از ساكنين كلاردشت چالوس بودند .

بچه هاي دوره با اصرار و سماجت فراوان از داماد خواستند كه صبح فردابا يك جبعه شيريني تر و تازه به نزد آنها بيايد تا به اتفاق هم پس از صرف شيريني عروسي ، عازم جبهه شوند .

صبح زود آن روز ، برادر لطيفي به نزد بچه ها آمد و رو به آنها كرد و گفت : بچه ها ، گويا خداوند مقدر فرمود كه من هم ، چون حنظله پيغمبر ، عروسم را در خانه بگذارم و به نداي پيغمبر زمان خود « حضرت امام خميني ( ره ) » لبيك گويم . با رسيدن به اهواز ، برنامه اردوي آموزشي خود را در هفت تپه آغاز كرديم . در طي اين دوره آموزشي بود كه حادثه اي ناگوار و غير مترقبه ، افراد گروه را متاثر ساخت و اما شرح حادثه :

يكي از برادران به داخل كانال آبي كه در هفت تپه واقع بود مي افتد . برادر لطيفي سراسيمه خود را براي نجات آن برادر به كانال مي رساند ولي متاسفانه در حين نجات ، برادر لطيفي غرق مي شود و در نهايت به درجه رفيع شهادت نائل مي شود . با اتمام دوره به اتفاق برادران دوره ، جهت عرض تسليت به منزل شهيد لطيفي رهسپار شديم . با ورود به منزل ما را به اتاقي راهنمايي كردند كه دقايقي بعد در كمال تعجب مشاهده كرديم ، خانم تازه عروس در حالي كه جعبه شيريني را در دست دارند وارد اتاق شدند . نگاههاي بچه ها ي داخل اتاق به يكديگر دوخته شد ، گويا همگي از اين حركت شگفت زده شده بودند در اوج اين شگفت زدگي ها بود كه ناگهان سكوت سهمگيني اتاق با خطاب عارفانه آن خانم تازه عروس به جمع برادران شكه شد : برادران ، اگر يادتان نرفته باشد ، شهيد لطيفي به همه شما قول يك جعبه شيريني تر و تازه براي جشن عروسي اش داده بود ، پيش خود فكر كردم ، اين ساعت كه همه بچه ها ي دوره آموزشي گرد هم جمع هستيد ، فرصت خوبي است تا من قول اين شهيد را به شما عملي كنم و دين او را از بابت قولي كه داده بود اداء نمايم . خطاب عارفانه و عميق همسر شهيد لطيفي بغض بچه ها را شكست و اتاقي كه در آن بوديم پر شد از شيوه و ناله همرزمان و هم دوره هاي آن شهيد والا مقام و خستگي ناپذير .

                                                             راوي خاطره: عباس فريد ــ گلستان  

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/03/15 و ساعت 0:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

آيات ماندگار

        ( خاطرات روزهاي تفحص  )                                      

راوي : سيد محمود ساداتي

يكي از روزهاي تفحص در منطقه عملياتي والفجر 6 به سيم خاردار حلقوي بر خورد كرديم ، وقتي دقيق به داخل اين سيم خاردار خيره شديم مشاهده كرديم پيكر مطهر شهيدي در داخل اين سيم پيچيده شده است . قسمتي از سيم خاردار را به وسيله سيم بر بريديم و تكه هاي استخوان شهيد را به همراه لباسهاي پاره پاره شده اش ، به سختي و زحمت فراوان بيرون آورديم در جستجوي پلاك شهيد كه عامل شناسايي شهيد است و يا هر عامل شناسايي ديگري كه هويت اين پيكر را روشن كند نا اميد شديم . با انتقال پيكر شهيد به مقر ، دوستان با ابراز نگراني از اين كه امروز يك پيكر شهيدي پيدا كرديم اما متاسفانه گمنام مي باشد تلاش نمودند با جستجوي در داخل جيبهاي لباس و اوركت شهيد بلكه به سرنخي برسند تنها به يك كارت پرس شده كه حاوي دعاي فرج آقا امام زمان (عج) بود و در سمت ديگر آن آيه شريف  « وجعلنا من بين ايديهم سداً و » دست يافتند و آثار ديگري بر روي كارت و يا در لباس پيكر شهيد يافت نشد با نا اميدي تصميم گرفتيم با بر گزاري دعاي توصل به مادر شهدا و مفقودين حضرت فاطمه زهرا (س) متوسل شديم شايد لياقت عنايت از سوي آن حضرت پيدا نموده شهيد شناسايي شود .دعا برگزار كرديم و مصيبت حضرت زهرا (س) را خوانديم صبح يكي از دوستان به يكباره به سوي معراج هدايت شد همان كارت پرس شده دعا و آيه شريفه قرآن را بيرون آورد و به سر و صورت خود مي كشد و گريه مي كرد بعد مشاهده كرديم كه با عنايت حضرت زهرا (س) نام ، نام پدر و شهر اعزام او به صورت معجزه آسايي در درون اين كارت مهر شده نوشته شده است . يدالله طالبي فرزند محمد جان اعزامي از قائم شهر .

عشق راه حق پرستم مي كند                               مي نخورده مست مستم مي كند

هنگام انتقال پيكر مطهر شهيدي از كنار سيمهاي خاردار ، قسمتي از نوك نايلون كه شهيد در آن قرار داشت به سيم خاردار گير كرد تلاش كردم تا نايلون را از سيم خاردار جدا كنم كه ناگاه بوته هاي سبزي به همراه گل شقايق توجه ام را به خود جلب كرد گويي با همين نگاه به بوته سبز و شقايق ، سيم هم از نايلون حاوي پيكر مطهر شهيد جدا شد ، پيكر را به آرامي روي زمين قرار دادم و بسوي گل رفتم مقداري از بوته هاي گل را كنار زدم چشمم به پيكر مطهر شهيدي افتاد خم شدم وبه خاك و بوته بوسه زدم و پيش خودم گفتم حتي جسمهاي بدون روح شهدا نيز دوستي خود را ثابت مي كنند . اي كاش قدري از دوستي شما بين ما ها هم رايج مي شد ، تا اينقدر به هم نتازيم . بله چقدر درس آموز مي باشد كه حتي در حين انتقال جدايي از هم را تحمل نمي كنند چرا كه آنها شعار يك دلي و يك رنگي را در نمازها ، پنجه در پنجه هم قرائت كردند و امروز بعد از گذشت سالها از شهادت و در بيابان غربت ماندن ، آن پنجه هاي دوستي از هم جدا نمي شود . در تمام دوره ي تفحص حتي يك بار نشده در كنار پيكر مطهر شهيدي خزنده موزي و ناميموني مشاهده شود اما در كنار اجساد عراقي خود شاهد بودم وقتي خاك و فلزي كه به روي جنازه هاي عراقي بوده را كنار زديم عقرب سياه رنگي روي جنازه عراقي نشسته و با حركت دم منتظر است تا زهرش را به هر چيز كه به طرفش مي رود برساند . روزي در حين تفحص شهدا پيكري را كشف كرديم درآن هنگام كه خاك را از روي پيكر شهيد كنار مي زديم بوي عطري از پيكر شهيد به فضاي اطراف پراكنده مي شد كه گوئي غنچه گل محمدي در صبحگاه دلپذير بهاري شكفته مي شد و اين خود آيتي ديگر از مقام و منزلت والاي شهيدان است . 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/03/15 و ساعت 0:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

بزغاله هايي بدون برگه ي تردد

تويوتايي كه بارش ده بزغاله بود ، وقتي به دژباني رسيد ، سرعتش را كم كرد . سر نشينانش چهار پيش مرگ كرد عراقي بودند . راننده برگه ي تردد را به دژبان كه يك نوجوان بسيجي بود نشان داد . براي سرنشينان خودرو از اين كه يك پسر بچه چهارده ساله جلوي آن ها را مي گرفت و با دقت برگه ي عبور را مي خواند ، لذت بخش بود . نوجوان سرش را از برگه بالا آورد و گفت : « خب ، شما چهار نفر اجازه داريد برويد ، ولي در برگه ي تردد اشاره اي به بزغاله نشده است » . يكي از چهار نفر كه از فرماند هان پيش مرگان به شمار مي آمد ، گفت : « مگر بزغاله هم بايد برگه تردد داشته باشد ، شما فرض كنيد داريم براي نيروها غذا مي بريم ، حالا اين غذا نپخته است . » بقيه خنديدند ، ولي بسيجي نوجوان گفت : « به جاي اين حرف ها برويد برگه عبور تهيه كنيد . من محال است به شما اجازه بدهم با بزغاله وارد شويد . سمج بازي اين بسيجي نوجوان باعث شد تا فرمانده رو كند به يكي از نيروها تا داخل پادگان شود و مجوز عبور بزغاله ها را تهيه نمايد . بعد از چند ساعت برگه ي تردد آماده شد

يكي از نيروهاي كرد وقتي داشت بزغاله ها را از خودرو پايين مي آورد ، به شوخي رو كرد به بزغاله ها و گفت : « مي بخشيد از اين كه هماهنگي هاي لازم صورت نگرفته بود و شما را دم دژباني معطل كرده بوديم »

بعدها هر وقت درباره تردد و موضوعات مربوط به آن صحبتي به ميان مي آمد ، فرمانده پيش مرگان اين خاطره را به ياد مي آورد و مي گفت : «عبور از بسيجيان شما كار ما نيست . وقتي از بزغاله ها برگه تردد مي خواهند ما چطور مي توانيم با اين همه تجهيزات از اين جا به آن جا نقل مكان كنيم .    
  راوي : غدير عليزاده ـ ساري

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1388/03/14 و ساعت 23:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

ماجراي آن سماور…

امير كبير، اين بزرگ مرد تاريخ ايران عزيز را هر ايراني مي شناسد . ما قصد نداريم به معرفي اين شخصيت عالي قدر بپردازيم. دوستان عزيز ما اگر مي خواهند با اين مرد بزرگ آشنا شوند ، مي توانند به كتاب هاي ارزشمندي كه در باره ي زندگي او به چاپ رسيده است مراجعه كنند. در اين ماجرا مي خواهيم با يك اتفاق كه بيان كننده ي تلاش و كوشش امير كبير براي ايراني با افتخار و سر بلند است آشنا شويم. فقط مي توانيم بگوييم كه مبارزه با دشمنان ايران و آن دسته از افرادي كه خود و كشور خود را به بيگانه اي مثل انگليس مي فروختند ، تنها بخش كوچكي از زندگي اين شخصيت تاريخي است و اما ماجراي آن سماور : سرگذشت غم انگيزسماور ساز درآغاز سال 1266 قمري ملك التجار روسيه « ويش قرتسوف » سماوري با يك دست ظرف چاي خوري براي امير ارمغان فرستاد . امير همان سماور رابراي يكي از صنعت گران زبردست به اصفهان فرستاد تا نظيرش را بسازد . استاد اصفهاني بسيار خوب از عهده ي آن كار برآمد. امير او را به نواخت و چنانكه رسمش بود سرمايه اي در اختيارش گذاشت تا به فن سماور سازي بپردازد امير بدين گونه صنعت گران را دلگرم مي ساخت تا نيازي به وارد كردن وسايل منزل از خارج كشور نباشد. اما جانشين امير، ميرزاآقا خان نوري، جز به جمع آوري ثروت به چيزي ديگري نمي انديشيد . درعصر او، همان سماور ساز هنرمند سرنوشتي درد ناك داشت حسين مكي از قول سرتيپ عبدالرزاق خان مهندس سرگذشت زير را در كتاب زندگاني ميرزا تقي خان امير كبير مي آورد: جمعي در ايام نوروز در باغ چهل ستون اصفهان به تفريح نشسته بودند . در اين بين گدايي پيش آمده، از آن ها استمداد مادي نمود و چون ايام عيد بود هر يك از آن جمع مقداري به گدا كمك كردند وي در اين هنكام جمعيت را مخاطب قرار داده اظهار داشت: قصد من گدائي نيست و شخصا هم فقير نبوده و نيستم و اين مبلغ هم كفاف چند روز مرا مي كند. اگر حوصله ي شنيدن داريد سرگذشت خود را كه تا حدي شيرين و شگفت آور است براي شما نقل كنم. چون از طرف آن ها روي خوش به او نشان داده شد ، شروع به سخن كرد و سرگذشت خود را بدين گونه بيان كرد : چندين سال قبل (در زمان صدارت امير كبير) يك روز حاكم اصفهان صنعت گران را كه من هم يكي از آن ها بودم احضار كرد. وقتي به نزد وي رفتيم ما را مخاطب قرار داد و گفت: آيا مي توانيد كسي را كه در ميان شما از همه استاد تر و ماهرتر است معرفي كنيد. صنعتگران دو نفر را كه يكي از ان دو من بودم از بين خود به سمت استادي انتخاب كرده اظهار داشتند. كه اين دو نفر از همه ي ما استادترند . حاكم اصفهان بقيه را مرخص كرد و سپس به ما دو نفر چنين گفت : كدام يك از شما دو نفر ماهرتريد؟ رفيقم مرا معرفي كرد و اضافه نمود كه اين شخص در فن خود سر آمد است و يكي از صنعت گران خوب اين شهر است. حاكم وي را هم مرخص كرد آنگاه رو به من كرد و گفت : ميرزا تقي خان امير كبير صدر اعظم ايران براي انجام كار مهمي تو را به تهران خواسته است . بايد هر چه زودتر به خرج ما به تهران بروي . من قبول كردم . به منزل بازگشتم و خود را آماده ي سفر ساختم . چند روز بعد در تهران به حضور امير رسيدم . امير ابتدا در مورد شغل و سال هايي كه به صنعت گري مشغول بودم پرسش هايي كرد. آنگاه به سماوري كه در جلويش بود اشاره اي كرد گفت: آيا مي تواني مانند اين را بسازي ؟ چون اولين باري بود كه سماوري را مي ديدم با تعجب به آن نگريستم . آنگاه با اجازه ي امير برخاستم جلو رفتم و پس از ملاحضه ي كامل سماور جواب دادم : آري ، مي توانم بسازم امير لبخندي زد و گفت : اين سماور را به عنوان نمونه ببر مانندش را بساز و بياور . من سماور را برداشتم و بيرون آمدم و در دكان يكي از آشنايان به ساختن سماور مشغول شدم پس از اتمام كار، سماور را برداشته ، نزد امير كبير بردم. كار من مورد پسند واقع شد . ضمنا پرسيد: اين سماور با مزد و مصالح به چه قيمت تمام شده است؟من در پاسخ عرض كردم : روي هم رفته 15 ريال . امير كبير با تبسم به منشي خود دستور داد تا امتيازنامه اي براي من بنويسد كه فن سماور سازي به طوركلي براي مدت 16 سال منحصر به من باشد و بهاي فروش هر سما.ور را 25 ريال تعيين كرد .پس از صدور اين فرمان ،اميركبير روي به من كرد و گفت : برو به اصفهان! دستور كار تو را به حكومت اصفهان داده ام كه وسايل كارت را از هر حيث فراهم نمايد. من از تهران حركت كرده وارد اصفهان شدم.بلافاصله پس از ورودم،حاكم اصفها ن مرا احضار كرده،گفت:بايد فورا مشغول ساختن سماور شوي.امير در اين مورد تاكيد فراوان دارد. كارگاه سماور سازي را با خرج حكومت فراهم نما و به اندازه كافي كارگر استخدام كن. من بنا به دستورحا كم چند دكان را از صاحبش اجاره كردم. آن ها را به يكديگر راه دادم و بنا بر موقعيت و لزوم در هر يك از دكان ها تغييراتي دادم، به طوري كه در يكي از دكان ها كوره اي جهت ريخته گري ايجاد كردم ، در يكي ديگر لوازم صنعتگري و در سومي سكوهايي ساخته شد تا شاگردان روي ‎آنها بنشينند براي ساختن چنين كارگاهي مجموعا مبلغ 200 تومان خرج شد. اما بدبختانه من هنوز مشغول كار نشده بودم تا يك نفر فراش حكومتي مثل اجل معلق به دنبال من آمد و مرا هم چون دزدان نزد حاكم برد . به محض آن كه چشم حاكم به من افتاد با خشونت گفت : ميرزا تقي خان امير كبير از صدرات خلع شده و او ديگر كاره اي نيست تو بايد هر چه زودتر مبلغ 200 تومان را به خزانه ي دولت برگرداني . معلوم نيست امير چرا اين قدر امتياز براي تو قائل شده بود ! و چون در ان هنگام من پولي نداشتم دستور حراج اموال من صادر شد.با وجود حراج همه ي اموال ، بيش از 170 تومان فراهم نشد . براي 30 تومان ديگر مرا سر بازار برده و در انظار مردم چوب زدند ، تا اين كه مردم ترحم كرده و سكه هاي پول را به سوي من كه مشغول چوب خوردن بودم پرتاب مي كردند . سرانجام آن 30 تومان هم پرداخته شد. اما در نتيجه آن چوب ها و صدمات بدني ، امروز چشم هايم تقريبا نابينا شده و ديگر نمي توانم به كارگري مشغول شوم ؛ از اين رو به گدايي افتادم . در صورتي كه امير هم چنان بر سر كار بود من تا به حال سماور هاي زيادي ساخته بودم.»
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

گوهر گمنامي

از جمله نكات ظريف و ابداعات بديع آخرين كتاب الهي بهره مندي از واژه هايي است كه در تعبير عاميانه و ساده، يك معنا داشته، ولي در بطن و محتوا ، تفاسير و شئون مختلفي از آن ها استنباط مي شود. در محاوره و فرهنگ رايج به برآمدن و طلوع خورشيد از شرق تا غروب آن را روز و ساعات سيطره ي تاريكي بر كره ي زمين را شب معرفي كرده اند. اطلاق كلمه ي «يوم» در تعابير قرآن كريم اشاره به ظهور و تجلّي مفاهيم مورد نظر دارد. لذا هرگاه قبل از صفت و مشخصه اي، «يوم» قرار گيرد، حكايت از شفافيت، بروز و به صحنه آمدن آن موضوع ويژه اي دارد. تا اين كه قرآن كريم بر اين تعبير شايد به جهت آشكار شدن واقعه ها و حادثه اي خاص با دو منظور: الف) بيان و معرفي و تثبيت قدرت و شأن والا و نامتناهي حضرت حق. ب) تاكيد بر پهنه گيري عموم مخلوقات از حقانيت و حتميت مورد طرح شده مي باشد. در مقابل كلمه «يوم» واژه ي «ليله و ليل»، آن هم در كنار تعابيري چون قدر و مباركه و … نازل گرديده است. در عرصه ي فرهنگ ، ادب و معارف هر آنچه داراي ارزشي گرانقدر بوده يا از زيبايي و بر تري خاص برخوردار باشد، در استتار و محافظت قرار گرفته و حتي چه بسا الفاظي چون گنج و خزانه و حجاب توانِ اهميت و ضرورت پنهان داشتن و مستوري آن را نداشته باشند. حكيم متألّه علامه فرزانه استاد حسن زاده آملي در تبيين و تفسير ليله القدر مي فرمايند: قرآن كريم كه عصاره ي حقايق بيكران جهان هستي است، بر انسان كاملي كه مخاطب به الم نشرح لك صدرك است به طور نزول دفعي يكبارگي نازل شده است. در لغت عرب انزال ، نزول دفعي است و تنزيل تدريجي. «اناانزلناه في ليله القدرـ انانحن نزّلنا عليك القرآن تنزيلا» به عرض رسانده ايم كه انسان به فعليت رسيده، قرآن ناطق است و امام صادق (ع) فرمود:« من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادراك ليله القدر» مباني عقلي و نقلي داريم كه منازل سير حبّي وجود در قوس نزول ، معبّر به ليل و ليالي است، چنانكه در معارج ظهور صعودي ، به «يوم و ايام» بعضي از ليالي قدرند و بعضي از ايام ، ايام الله. از اين اشارات در اناانزلناه في ليله القدر و حديث مذكور و نظاير آن ها تر بفرما، اقرأ وارق . اين فاطمه (س) است كه ليله القدر يازده كلام الله ناطق است كه امام صادق (ع)‌فرمود: كسي كه حق معرفت به آن حضرت پيدا كند، يعني به درستي او را بشناسد، ليله القدر را اداراك كرده است.» شهداي والامقام و ايثار گران انقلاب و جنگ تحميلي در سايه ي رهنمود هاي انسان ساز معارف ارزشمند اسلامي چون قرآن و اهل بيت (ع)، گران مايه ترين سرمايه خود، جان و آبرو… را در طبق اخلاص و تبعيت نهاده در يك سير كمالي، مدارج عرفان مثبت را با پلكان جهاد اصغر به تجلي كشانده ، ظهور ايثار، شجاعت، شعور،بندگي و اخلاص را در «يوم و ايام» دفاع مقدس به ثمر رسانده اند. ميادين نبرد و خطوط عملياتي ، سنگر هاي كمين، ميادين مين و تخريب موانع، شناسايي ها، سنگر هاي امداد و درمان، يگان هاي پشتيباني و تداركاتي ، همه و همه حتي مجالس و هيئت هاي دعا و توسل ، سجاده هاي نمناك از اشك و اميد مادران و همسرانِ ايثارگران و قلك هاي كوچك و پر محتواي خردسالانِ حامي رزمندگان ظهور «يوم» انجام تكليف در كنار ولي و مرشد و مقتداي حكومت اسلامي، امام راحل (ره) بود. اما كتاب تدوين اين بحبوحه ي عظيم و منحصر به فرد كه پس از سال ها انتظار و تمهيد در ايران اسلامي با تلألو انقلاب نور، اسلام ناب را به منصه ي ظهور رسانيد، ضرورت و اقتضاي يك «ليل» و استتار را هم مي طلبيد. «شهداي گمنام» تجلي خفيفه ليل انقلاب اسلامي شدند و چه مقامي بالاتر از اين كه هم نام با امّ الائمه، عصمت الله كبري صديقه طاهره ، زهرا(س) در قوس صعودشان و در طي مدارج كمالشان، ساير سير راجعون، در هيئت استتار شدند و ماهيت نا سوتي خود را ـ اسم و شهرت ـ دادند، تا هويتي ملكوتي آن هم در لفافي ارزشمند به نام شهيد گمنام به دست آوردند. بر خلاف تصور عوامانه، شب و مستوري، نقطه زوال ظهور نيست كه اگر استتار نباشد و اگر خلاف و تمركز نباشد، از قدر و ارزش آن چه در اين حالات كشف و بروز مي نمايد، كاسته مي گردد. مگر غير از اين است كه رسيدن به مقام شامخ «محمود» در قرآن به شرط تكريم موقعيت شب زنده داري عنوان شده يا همطراز با سوگند به انفجار حقانيت و صدق وعده ها و آزمون ها و بيان صفات و حالات انسان ها در سوره ي فجر ليالي ده گانه را هم به قسم مي كشاند؟ شايد در خصوص شهداي گمنام هم بتوان اين طور عرضه داشت كه آنان مدارجي فراتر از ساير شهيدان طي نموده اند و از عرصه ظهور مجاهده و دفاع، به وادي «ليل» گمنامي، آن هم به صرف رضايت دوست و پسند و حبيب، از من و ما گذشتند، تا «او» جذبشان كند و، نه ذات او كه مثل او شوند و چه زيبا فرموده … «يحبون و يحبونهم» و چه ارزشمند كه «شهيد نظر مي كند به وجه الله» و خوشا به آناني كه ربّ جليل باز در مقام نهان و پوشيدگي خود حاكي از قدر و ارجي والاست مي فرمايد «خاصان را در بهشت و جنت خودم، و «عند مليك مقتدر» پذيرا مي شوم. قرآن كريم براي بعضي مقامات شريف جايگاهي چون تنعّم از نعمات الهي را به عنوان و ظهور مي دهد، حتي نوع روزي و برخورداري آنان را مستور مي ناميد تا چه بسا انگيزه و شوقي باشد براي لقاء پروردگار، و سپس چشيدن و تمتع. فراموش نكنيم كه «يوم» دفاع مقدس و انبوه تلاش مخلصانه هشت سال عزت و افتخار و مقاومت مردم شريف ما، «ليل» نهان شده در خاك غربت شهداي گمنام و پيكره هاي تفحص شده شهيدان در گنجينه ي خاك به وديعه سپرده شده بود، تا از چشم اغيار و غفلت زمان مدتي به دور باشند و بركت ، تداوم، رسالت و هوشياري مجددي در سايه بر ملا شدن جلوه هايي از خود به عرصه آورند. خلاصه آن كه بر اين باوريم كه ليله القدر كتاب تدوين را فرزند برومندش آخرين حجت حق مهدي موعود (عج الله) كه خود ليله اي است در انتهاي شجره ي نوراني امامت و تكميلي است بر آن يازده «يوم» گرانقدر پس از ظهور شريفش ، هم : «ليل مرقد شهيده و كوثر ولايت و قرآن را بروز دهد. و هم اسلامي ناب و قرآن اصيل را به تفسير و تجلي واقعي، شأن و هويت بخشد. سيد محمود خيرالامور
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

ماجراي آن … (ضرب المثل)

«هر چيز كه خوار آيد ، باشد كه به كار آيد» اين ضرب المثل را بيشتر براي تشويق به صرفه جويي به كار مي برند و مي خواهند بگويند هر چيز اندك و بي اهميت هم يك روز به درد مي خورد .مثلاً پس انداز هر قدر كم با شد به كار مي آيد ،‌يا يك لباس كهنه در موقعي كه پوشيدن لباس نو حيف است اهميت دارد. هر كس در زندگي اين تجربه را ديده است كه گاه چيز بي اهميت را دور مي اندازد و دوباره به آن نيازمند مي شود. همچنين آشنايي با كسي كه ظاهراً مورد توجه نيست يا دانستن مطلبي كه شخص خيال مي كند فايده اي ندارد و يا گرفتن هر نكته اي يك روز به انسان فايده مي رساند و اين را در اين موارد به ياد مي آورند . و قصه اي كه براي اين مثل ساخته شده است : يك روز مردي روستايي با پسرش مي خواستند از دهي به بالا ده ديگر بروند . پدر سفره ي نان را برداشت و گفت آب هم در صحرا پيدا مي شود . وقتي از كوچه باغ ها مي گذشتند در كنار راه يك نعل آهني افتاده بود . پدر گفت :‌اين را بردار كه به كار مي آيد . پسر جواب داد : اي بابا يك پاره آهن شكسته به چه كار آيد . به زحمت برداشتنش نمي ارزد . پدر ديد كه پسر هنوز زندگي را نشناخته و به سختي نيفتاده و هر چيز كم ارزش به نظرش بي فايده مي آيد . ديگر حرفي نزد ، و خودش خم شد و نعل پاره را برداشت . رفتند و در آخر آبادي به دكان نعلبندي رسيدند . پدر آن نعل را به نعلبند فروخت و دو پول گرفت و رفتند و رسيدند به دوره گردي كه يك طبق گيلاس روس سرش گذاشته بود و مي برد تا بفروشد . پدر با آن دو پول يك مشت گيلاس خريد و در كاغذي نگاهداشت و راه صحرا پيش گرفتند . روز گرمي بود و در راه آب نبود و پسر تشنه شده بود و از راه رفتن خسته بود و پدر از پيش و پسر از دنبال مي رفتند . پسر پرسيد : بابا در اين جا آب نيست ؟ دهنم خشك شده . پدر گفت : چرا آب هست به آن مي رسيم . وقتي پدر دانست كه پسر تشنه است يك دانه گيلاس به زمين انداخت چون پسر به آن رسيد آهسته آن را برداشت و خورد و دهنش كه از تشنگي خشك شده بود تر و تازه شد . صد قدمي كه رفتند با زپدر يك دانه گيلاس به زمين انداخت و پسر آهسته آن را برداشت و خورد . و همين طور هر صد قدم كه مي رفتند پدر يك دانه گيلاس به زمين مي اندخت و پسر بر مي داشت تا گيلاس ها تمام شد و به آب هم رسيدند و زير درختي نشستند . آن وقت پدر گفت : يادت هست كه گفتم آن نعل را بردار و گفتي به زحمتش نمي ارزد ؟ پسر گفت : يادم است . پدر گفت : ديدي من آن را برداشتم و با پول آن گيلاس خريدم ؟ پسر گفت :‌ديدم . پدر گفت من اين گيلاس را براي تو خريدم ، اما يك جا ندادم تا اين مطلب را بفهمي .گيلاس 37 دانه بود و تو يك بار به خود زحمت ندادي كه آن نعل را از زمين برداري ، اما 37 بار به خود زحمت دادي و دانه دانه گيلاس ها را از زمين برداشتي و ديدي كه آن نعل پاره كه در نظر تو خوار و بي مقدار بود ، چگونه براي رفع تشنگي به كار آمد . پس هميشه به ياد داشته باش كه «هر چيز كه خوار آيد باشد كه به كار آيد . و اما خاطراتي در اين رابطه: در عمليات والفجر 8 كه منجر به آزاد سازي شهر بندري فاو عراق شد ، من 17 سال بيشتر نداشتم . از آن جا كه يكي از بهترين آرپي چي زن هاي گروه ضربت (1) بودم براي من حساب جداگانه اي باز كرده بودند ، و همين باعث شد كه كمي جدي تر كارهايم را دنبال كنم … به دستور فرمانده ي لشكر براي آزاد سازي قرارگاهي كه در مجاورت شهر فاو بود حركت كرديم . بعد از نيم ساعت به مقر مورد نظر رسيديم . عراقي ها هنوز داخل مقر بودند و داشتند در مقابل برو بچه هاي گردان حمزه (س) كه از سمت ديگر حمله كرده بودند ،‌ مقاومت مي كردند . ما هم كه از دره پناه تر خاكريز به پشت سرشان رخنه كرده بوديم ، شروع كرديم به ريختن آتش و شليك گلوله . جنگ سختي در گرفت . يكي از تانك هاي تي 72، (2) ساخت روسيه ،‌ براي در گير شدن با ما به سمت ما حركت كرد. از آن جايي كه گلوله ي آرپي چي تأثيري روي تانك تي 72 نداشت گلوله هاي بچه ها يكي پس از ديگري به هدر رفت . همه كلافه شده بوديم . تانك نزديك تر و نزديك تر مي شد .دهانمان از اضطراب خشك شده بود . وقتي تانك به 100 متري ما رسيد فرمانده ي گروهان به ناچار دستور به عقب نشيني داد تا نيروهاي دسته به اسارت عراقي ها در نيايند . آخرين نفراتي كه به سمت نيروهاي خودي به حركت در آمدند . من و كمكم بوديم . بچه ها به خاطر اين كه سبك تر حركت كنند لوازم و تجهيزات اضافي را از خود جدا كرده و مي انداختند . من چند مرتبه گفتم : «اين كار را نكنيد شايد جلوتر نياز به اين لوازم باشد.» بعضي ها حرف مرا تأييد كردند و لوازم خود را از زمين برداشتند . ولي تعدادي قبل از اعتراض من اين كار را كرده و از منطقه دور شده بودند . به كمكم گفتم : «ما كه حال دويدن نداريم ،‌بيا تجهيزات به جامانده ي دوستان مان را برداريم و به آن ها برسانيم . كمكم قبول كرد . هركداممان چند تا اسلحه به دوش گرفتيم و نوار هاي تير بار را به دور كمر و دوشمان بستيم . نيروهاي همراه ما يك كيلو متري از ما فاصله گرفته بودند . سرعت عراقي ها هم زياد نبود ، به همين خاطر ما با حوصله كارهايمان را انجام داديم . آخرين چيزي كه از زمين برداشتيم يك گوني كوچك (گوني سنگري) پر از سانديس بود . باورتان نميشود . در حاليكه از تشنگي داشتيم تلف مي شديم ؛ يكي را هم نخورديم . تمام سانديس ها را در جيب بادگيرو كيسه ي ماسك گذاشتيم . شايد تعدادشان به 20 تا مي رسيد .خلاصه بعد از يك ساعت و نيم به بقيه ي بچه ها رسيديم . تجهيزات را به صاحبانشان برگردانديم ، همانجا فرمانده ي گروه از من و كمكم تشكر كرد . وقتي چهره ي خسته ، مضطرب و تشنه ي دوستانمان را ديديم . دست به جيب برديم و به هركدام از بچه ها يك سانديس داديم. اين بهترين هديه اي بود كه تصورش را مي كردند هنوز نوشيدن سانديس تمام نشده بود كه دوباره دستور حركت ما داده شد. مي بايست كار ناتمام را اين بار با پشتيباني يك تانك غنيمتي به پايان برسانيم تعجب اين بود كسي كه تانك را مي راند فرمانده ي لشكرمان بود . همين باعث تقويت روحيه ي نيروها شده بود و قرارگاه در دو ساعت در گيري به دست بچه ها فتح شد . ــ حميد رسولي
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

چون به شما علاقه دارم ، به روي چشم

در تاريخ جنگ هاي بين المللي و مذهبي ، حفظ اسراراز شاخصه هاي مهم پيروزي طرفين بوده . كه عدم بي اعتنايي به رعايت آن بعضاً‌ خسارات جبران ناپذيري را به بار آورده است . در جنگ عراق عليه جمهوري اسلامي ايران ، عمليات (والفجر8) رعايت اين اصل مهم در كنار اصل غافلگيري ، فتح بندر استراتژيك فاو را در پي داشت . ابراهيم حالت عجيبي داشت و بيشتر اوقات در حال ذكر و دعا بود و كمتر حرف مي زد . نخل هاي بوفلفل شاهد ذكر و مناجات شبانه اش بوده اند و محرم اسرار او در نيمه هاي شب آن هنگامي كه اشك شوق وصال مولا از چشم هاي او جاري مي شد . ابراهيم به شهيد محمدتقي عظيمي كه فرمانده گروهان شهيد دستغيب از گردان امام حسين (ع) را بر عهده داشت ، تذكر مي داد كه حتماً 48 ساعت قبل از شروع عمليات به من اطلاع بده و محمد تقي مي گفت خلاف مقررات است ، ولي چون به شما علاقه زيادي دارم چشم . شايد گفتن اسرار يك عمليات بزرگي چون والفجر 8 دور از تحمل و تدبير يك فرمانده باشد ،س ولي كسي كه تمام وجودش را وقف اسلام و انقلاب نموده است خود اسراري دارد و دلدادگي با مولا و خود سرّي است كه از درون خود دارد . شهيد تقي 48 ساعت قبل از شروع عمليات به ابراهيم اطلاع مي دهد كه خلاصه شب موعود فرا رسيده است و ابراهيم با شنيدن اين خبر چهره اش خندان مي شود و از تقي تشكر مي كند . ابراهيم در اين ساعات مانده به شروع عمليات كارش ذكر و دعا در ميان نخل هاي بوفلفل بود و كسي نمي دانست كه او از خدا چه مي خواهد . خلاصه شب عمليات فرا مي رسد و هنگام عزيمت است و وداع عاشقان و طلب شفاعت خواستن از يكديگر . هنگام سوار شدن قايق ها ، شهيد تقي به ابراهيم مي گويد : ابراهيم تو چرا اصرار داشتي زمان عمليات را بداني . ابراهيم گفت : مي خواستم در اين ساعات آخر عمرم بهتر با خدايم حرف بزنم. شهيد ابراهيم كياني و شهيد محمد تقي عظيمي در همين عمليات به فيض بزرگ شهادت نائل مي شوند . «به روان پاك همه ي شهداي عمليات فاو درود مي فرستيم.» راوي : نور محمد كلبادي نژاد
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:51 |  داغ کن - کلوب دات کام

قدر اين «سيد» را بايد دانست

اشاره: سيد حبيب حسيني 36 سال دارد متولد روستاي وركلاي ساري مي باشد. سيد حبيب را مي توان به حق ازعاشقان حقيقي شهدا خواند. حرف كه مي زند از شهيد مي گويد. در رفت و آمد، محل كار، منزل، و در گردش و تفريح و … همواره از لحظه لحظه ي رفاقت با شهدا مي گويد. لحظه اي غفلت كني بايد پاي روضه ي او بنشيني كه از شهدا بشنوي!! وقتي هم كه مستمع شدي بايد تا آخر گوش كني؛ آخه روضه ي او يك روضه ي معمولي نيست. با دو سه بيت شعر شروع مي كند امّا ديگر به جز نام هاي شهيد نمي شنوي. چون او نام قريب به پانصد نفر را با جگري سوخته وبا وزني آهنگين مي شمارد. و انسان حيرت مي كند كه او چگونه اين اسامي را بخاطر سپرده است. سيد حبيب ما بغايت اهل توسل به شهيدان است. او قريب به 90 ماه با اين شهدا زندگي كرده است. تقريباً با همه ي فرماندهان شهيد كار كرده است. آخه او از بر و بچه هاي با صفاي اطلاعات و عمليات است. سيد حبيب چيزهايي از جنگ مي داند كه كمتر افرادي از آن مطلع هستند. بر سر پيمانش با شهدا محكم ايستاده است. چرب و شيرين دنيا برايش اهميت ندارد. او وقتي براي بار اوّل به تنهايي قصد عزيمت جبهه كرد حتي پول بليط اتوبوس را نداشت. پدر و مادرش از موضوع مطّلع مي شوند امّا آنها هم چيزي در بساط نداشتند. بر، پدر و مادر و فرزند فضايي از غم و نداري سنگيني مي كند امّا فردايش 100 تومان به سيد حبيب مي رسد. و حركت آغازين او چنين بود. «سيد» اصلاً اهل مصاحبه و خاطره گويي نيست. رمزش دست هيچكس غير از خودش نيست، هر وقت قلبش بشكند ديگر نمي توان با اين قلم تفسير دل غوغايي اش را تحرير كرد. چون به مصاحبه رضايت نداد. ما با هزار مصيبت چند قطعه عكس او را پيدا كرديم و دو سه مطلب كوتاه كه نمي تواند سيد را به تصوير بكشاند امّا ما به رسم متبرك شدن سبز سرخ به اين شهيد زنده، از همين چند تا مطلب هم نمي گذريم: ما فقط كاسه اش را داريم … يكي از روزها من و طوسي و اكبري در كنار هم بوديم. از دور تعدادي از فرماندهان ارتشي كه سرهنگ صياد شيرازي هم با آنها بود، پيدا شدند. طوسي و اكبري آنان را به سنگر دعوت كردند و مشغول بررسي كمي و كيفي برگزاري عمليات ها شدند. و از عملكرد ما بسيار راضي بودند. از شدّت گرمي هوا و شرجي بودن اطراف كارون، چهره ي همه شان خيس عرق شده بود. صياد شيرازي رو به طوسي گفت: «برادر طوسي،‌ اگر آبي در اختيار داري، با ليواني جگر ما را خنك كن.» طوسي آب را در كاسه اي ريخت و به صياد داد. صياد آن را نوشيد و گفت: انشاء الله خداوند در روز قيامت شما را به شهيدان محشور فرمايد. آن وقت با لحني با محبت گفت: برادر طوسي عجب ليواني داريد …آب در آن مثل شربت طهور است. طوسي با لبخند صميمانه اي گفت:‌ شربت شهادت را امشب در عمليات توزيع مي كنند… چه فايده اي كه ما فقط كاسه اش را داريم. و با اين حرف طوسي، همه به خنده افتادند. خبرنگار خارجي … عمليات بيت المقدس بود. به سنگر هماهنگي سپاه و ارتش كه رسيديم طوسي گفت: بايد به يك مأموريت جديد بروي! گفتم: كجا؟ گفت به خط براي آمارگيري به همراه بچه هاي تعاون. نيروهاي تعاون تيپ آماده بودند تا براي آمار گيري و انتقال اجساد مطهر شهدا به محور عملياتي بروند. د حالي كه پاهايمان قفل پوتين شده بود به سمت محور عملياتي حركت كرديم. فجر صادق طلوع كرد در حالي كه پاهايمان همچنان در لاك پوتينمان بود،‌ نماز صبح را خوانديم. آه خداي من! چقدر مين در منطقه وجود دارد! بدن هاي مطهر شهدا مانند شقايق هاي صحرايي در پهنه ي خاك سو سو مي زند! بعضي از آن بدن ها دست نداشتند بعضي ها هم پا نداشتند. معلوم بود كه اكثر شهدا روي مين رفته بودند. بچه هاي تخريب لشكر 77 خراسان به ما كمك كردند تا شهدايي كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند را جمع آوري نماييم. در همين حين چند دستگاه خودرو كه خبرنگاران را با خود جابجا مي كردند در نزديكي ما توقف نمودند. در بين آنها، خبرنگاري بود كه خيلي بي تابي مي كرد. جلو رفتم معلوم شد كه خارجي است. به مترجم گفتم:‌ اين آقا خبرنگار كدام كشوره؟! گفت:‌فرانسه گفتم: چرا اينطوري مي كنه؟ گفت:‌ وجدان بيدار همه جا هست. اين خبرنگار با ديدن صحنه هاي به شهادت رسيدن اين بچه ها مي گويد: چرا اين همه فداكاري در دنيا بازتابي ندارد؟! و از دست رسانه هاي خبري ناراحت مي شود. كه اخبار جبهه ها را سود عراق به جهان مخابره مي نمودند. كمي بعد با تبادل سنگين گلوله ها، خبرنگاران به محلّ امن تر هدايت شدند. … گاز هاي سمّي … پهن شدن سفره ي روز در ميان نخلستان نشان از بالا آمدن آفتاب مي داد. صداي غرش شديد هواپيماهاي دشمن در نخلستان پيچيد. خيلي وحشتناك بود. امّا از آنجا كه منطقه در پرده اي از مه استتار شده بود، هيچ مجالي براي اهدافشان نيافتند و مجبور به مراجعت شدند. از گزارش بچه هاي (ش.م.ر) فهميدم كه دشمن نخلستان را بمباران شيميايي كرده است. امّا از آنجا كه امدادهاي غيبي همواره پشتيبان رزمندگان اسلام بود، تراكم مه جلوي نفوذ گازهاي سمّي را گرفت و موجب شد كه بار ديگر مكر دشمن به خودش بر گردد. و مكروا و مكر الله، والله خير الماكرين
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:50 |  داغ کن - کلوب دات کام

كفش هاي نو

علي اكبر كارگر در رفتار اجتماعي اهل احتياط بود. سعي مي كرد كسي را نيازارد. و از اقدامش كسي رنجيده خاطر نگردد و مواظب بود تا كردارش بخصوص دل فقرا و فرزندان شهيد را آزرده خاطر نكند. وقتي وصف او را در جبهه مي شنيديم كه چگونه مي جنگد باور نمي كرديم كه اين همان علي اكبر جبهه باشد. آخه او گردان امام محمد باقر (ع)‌ را در جنگ فرماندهي مي كرد. آن روز بيشتر از چند روزي از مراسم عقد ازدواجش نمي گذشت. او آماده مي شد كه طبق معمول هر روز به شركت در نماز جماعت برود. صف هاي نماز آن روز مملو از جمعيت بود. جمعيتي كه هر يك وابستگان به رزمندگان و توده مردمي بودند كه به رغم تنگدستي جنگ تحميلي را مديريت مي كردند. امّا كفش هاي آن تازه داماد برق مي زد. علي اكبر را با دغدغه ي روحي مواجه كرده بود. كفشي كه خانواده ي عروس براي اين داماد آماده كرده بودند اكنون تبديل به يك معضل شده بود. امّا وقت تنگ بود لحظه اي به كفش خيره شد. به سمت باغچه ي كنار پله رفت. كمي خاك برداشت و بر روي كفش ماليد. من شاهد ماجرا بودم. اكنون احساس رضايت مي كرد. علّت اقدامش را پرسيدم. با لباني خندان گفت: «كفش هايم خيلي برق مي زند و با اين كفش نو خجالت مي كشم كه به سمت بر و بچه هاي مسجد محل بروم. و آن روز احساس كردم اين جنگجوي شجاع عجب دلي نازك دارد. ماجرايي كه مرا به شدت به او شيفته ساخت. راوي: عاطفه كارگر
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

مگر «خط رفتن» شوخيه!!

تو شلمچه خدمت مي كردم و هر بار كه مي ديدم بچه ها عازم خط مقدم مي شوند دلم هواي آنجا را مي كرد و هر بار كه با فرمانده ام در ميان مي گذاشتم با لحن خيلي تند و سريع جوابم مي كرد و مي گفت: مگر شوخيه كه هر كي از راه رسيده بگه مي خوام برم خط. تا اين كه يك شب با هزار خواهش و تمنّا و بعد از ساعاتي بحث و مجادله با فرمانده به طور داوطلب عازم خط مقدم شدم با حدود 18 هزار ليتر سوخت به تنهايي عازم خط شدم. كلي راه را بايد طي مي كردم تا به خط برسم. تو منطقه اي به نام سه راهي مرگ به يكباره و ناغافل زير آتش توپ و خمپاره قرار گرفتم. خمپاره حتي به من امان پياده شدن از ماشين را نمي داد. گويي دشمن من و ماشين سوخت را مورد هدف قرار داده بود و از هر سمتي آتش بر سرم مي باريد. به طريقي پياده شدم و پشت خاكريزهاي اطراف سنگر گرفتم. بعد از يك ساعت كه دشمن دست از ريختن آتش برداشت و خمپاره ها فروكش كردند سوار ماشين شدم و به راه افتادم. و باز هم به راه افتادن همان و باران خمپاره باريدن همان. دلمو به دريا زدم و از دل آتش گذشتم تا به مقصد كه خط مقدم بود رسيدم. آن شب هم كه توي يكي از سنگرها مهمان بچه ها بودم تا صبح منطقه زير بارش گلوله بود. با اين كه شرايط مهيّاي رسيدن بود ولي شهادت قسمت ما نشد. راوي: اقبال طبرسي ـ نكا باز آفريني: حديثه صالحي
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

وقتي ، پروانه اي

تقديم به شهيد ابراهيم جهان بين معاون گردان حمزه سيدالشهدا مهتاب بي رمق تنها چراغ روشن دشت بود .ناگهان انفجار هاي پياپي ، زلزله اي به پا كرد . همه بچه ها از خواب پريدند . دشمن داشت منطقه را شخم مي زد . آتش تهيه دشمن شامل هر چيزي مي شد . گلوله ي تانك و توپ، موشك هاي وكاتيو شا و ميني كاتيو شا و انواع و اقسام خمپاره . عراقي ها براي آن كه در پذيرايي از بچه ها چيزي كم نگذاشته باشند . حتي از شليك گلوله هاي شيميايي عامل اعصاب هم دريغ نكردند. اين شدت آتش از تك احتمالي حكايت مي كرد . طبق شواهد موجود مي بايست خيلي سنگين نيز باشد . بچه ها خيلي راحت درو مي شدند . مثل برگ هايي كه اسير پنجه هاي نا مهربان پاييز مي شوند. گوشت اي را نمي شد پيدا كرد كه چند نفر مجروح و يا حتي شهيد در آن نباشد . بوي خون ، دود ، گوشته سوخته و باروت و طعم گزنده ي گاز شيميايي هوا را پر كرده بود . هيچ جا از گزند تركش و آتش در امان نبود . آن قدر گلوله مي ريخت كه زاغه ي مهمات در حال سوختن بهترين جان پناه بود . تيغ برنده ي آفتاب شروع كرد به جراحي شب و حكوتش را مسيطر كرد . خورشيد از همان اوايل صبح سوزنده بود . درست مثل تاول ها و دمل هايي كه سراسر پوست دست و صورت بچه ها را پر كرده بود . ابراهيم با همان كلاه حصيري و ستر ني اش و پيراهن ورزشي شماره ي 13و جوراب ورزشي قرمز رنگي كه تا ساق پا روي شلوار خاكي اش كشيده بود به جا سرك مي كشيد و از هر جاي خاكريز بالا مي رفت تا با دوربين منطقه را سبك و سنگين كند . روي خاكريز هاي كوتاه ،بچه ها سنگر گرفته بودند . درست مي ديد ، دشمن حمله ي بزرگي را براي پس گرفتن مجنون شروع كرده بود . صداي شليك تانك ها يكي بعد از ديگري شنيده مي شد ، برخورد گلوله هاي تانك با خاكريز صداي هولناكي داشت . گلوله داشت دل خاك را مي شكافت و جلو مي آمد . درست مثل اين كه دارد خاك را مي خورد . دوشكا هاي روي تانك، كار گلوله ي سنگين را تكميل مي كردند . تير تراش روي خاكريز و نابودي هر جنبنده اي كه روي آن قرار داشت، وظيفه ي آن ها بود . صداي مهيب دوشكاها فاصله ي بين شليك هاي وحشتناك تانك ها و انفجار گلوله هاي آن را پر مي كردند . عراقي ها در فاصله ي 200 يا 300 متري پشت خاكريز دو طرف جاده خيمه زده بودند . ابراهيم آرپي جي رابرداشت و شروع كرد به شليك گلوله ، آن قدر آر پي جي شليك كرد كه از گوش هايش خون جاري شد . كوچك ترين حركت روي جاده غير ممكن بود عراقي ها هر چيزي را كه مي ديدند به گلوله مي بستند . حالا ديگر نوبت گلوله هاي نامرد خمپاره ي60 بود كه بر سر بچه ها مي ريخت . بي صدا اما مهلك وكاري. جنگ، تن به تن شده بود و حتي تن به تانك . « حجت نعيمي » با تانك براي بچه ها مهمات آورده بود . همه به سمت جعبه ي گلوله هاي كلاش هجوم بردند . اما يك گلوله ي خمپاره همه را غافلگير كرد.« عبدي » بي سيم چي گردان و« نور علي » فرمانده ي گروهان 2 زخمي شدند . ابراهيم نگران بچه هاي گرداني بود كه در محاصره افتاده بودند ولي نمي توانست كاري بكند . نعيمي پريدتوي تانك و به طرف عراقي ها هجوم برد . ولي چند ثانيه بعد صداي انفجار و بعد دود از تانك بلند شد . همه ساكت شدند . ابراهيم به ساعتش نگاه كرد . 30 :10 بود . وضع بچه ها تعريفي نداشت اكثر بچه ها يا شهيد شده بودند و يا به سختي مجروح . ابراهيم با چشم هايش به دنبال يك آدم سرپا مي گشت . مجيد را پيدا كرد . اگر چه مجروح بود ولي مي توانست راه برود . يك قبضه پلارمين را برداشت و به مجيد داد و گفت : با آتش پلارمين نگذار عراقي ها جلو تر از اين بيايند . صداي يك بالگرد هر دو را در جاي شان خشك كرد . به آسمان نگاه كردند . و منتظر بودند تا اين هيولاي آهني بر سرشان خراب شود . بالگرد شروع كرد به تير اندازي كردن . «آيت» و «عليرضا» با همان سن و سال كم ، چابك و سريع به طرف ضد هوايي دويدند . آيت به سرعت دسته هدايت را مي چرخاند تا هدف گيري كند و عليرضا نيز پدال را براي شليك مي فشرد . يكي از دو لوله ي پدافند كار نمي كرد . بالگرد از مسيرش منحرف شد و بچه ها چند لحظه اي از گزند تير ها و موشك ها يش در امان ماندند . صدايي از بي سيم به گوش رسيد عبدي با همان دست هاي زخمي و خوني گوشي را برداشت . ابراهيم نگاهي به اطراف انداخت . جز چند كلاش و مقداري فشنگ چيزي برايشان نمانده بود . آقا محسن فرمانده ي گردان از آن طرف بي سيم دستور داد بچه ها عقب نشيني كنند . ابراهيم به بچه ها اشاره كرد بروند عقب و خودش شروع كرد به نصف كردن پلاك شهدا . روي جاده ي شهيد« اقارب پرست » با عراقي ها برخورد كردند .دشمن نيروهاي گردان هاي مالك و مسلم را دور زده بود و حالا از روي جاده ي اقارب پرستدر حال پيش روي بود. ابراهيم فرياد زد: « برمي گرديم عقب » ولي خودش شروع كرد به تير اندازي به طرف جلو تا بچه ها فرصت عقب نشيني را داشته باشند . خاكريز اول را عراقي ها گرفته بودند حالا به طور كامل در محاصره قرار داشتند . از هر طرف گلوله مي باريد . ابراهيم داد زد: «محسن، محسن، ابراهيم» .« محسن، محسن، ابراهيم» .« محسن جان ! ما محاصره شديم مفهومه ؟» كسي از آن طرف بي سيم داد:« زد بزنيد به آب ، مفهومه ابراهيم جان ! » همه به آب زدند . بين جاده ي يك و دو و سه آب بود و نيزار ؛ فقط همين . از جاده ي 2تا3 پر بود از نيزارهاي پراكنده . عراقي ها هم كه مدام تير اندازي مي كردند. در ميان مرداب دوباره سر و كله ي پيك آهني پيدا شد . مجيد داد زد : « بهتره بريم زير آب و گرنه اين پدر تيكه تيكه ي مان مي كنه » . همه رفتند زير آب و بالگرد رد شد . همه بيرون آمدند اما انگار اين لعنتي دست بردار نبود . كركس فلزي چرخي زد و برگشت و بچه ها دوباره مجبور شدند به زير آب بروند . بخير گذشت بالگرد عراقي متوجه آنها نشد . از آب گذشتند و به نيزار خشك رسيدند . خيلي از بچه ها براي اين كه بتوانند بهتر شنا كنند ، پوتين ها را از پايشان در آورده بودند و حالا ني هاي سوخته و شكسته بلاي جان پاهاي برهنه ي آن هاشده بود . تشنگي و خستگي و گرسنگي و حالا ني هاي خنجري كه اندك خون بچه ها را مي مكيد ند . ابراهيم به مجيد كه خون از زخم كمرش بيرون مي زد ، گفت : « برو ببين ما كجاييم » مجيد رفت و برگشت و گفت : « بالهجه غليظ عربي حرف مي زنند . عراقي اند . » ابراهيم خوب مي دانست معني اين حرف چيست ؛ محاصره كامل شده بود . جاده ي سيدالشهدا نيز دست عراقي ها افتاده بود . به داخل نيزار خزيدند . تنها جاي امني بود كه داشتند. آن قدر خسته بودند كه بلافاصله خواب شان برد . پلك هاي ابراهيم به سختي باز مي شد ولي به هر ترتيبي بود بيدار شد هوا تاريك بود بقيه را بيدار كرد . 10 نفر بيشتر نبودند . نماز را خواندند، بعد تشهد و سلام . فرمانده رو كرد به بچه ها و گفت : اگر موافق باشيد به كمك تاريكي شب از محل خارج شويم . همه قبول كردند و سينه خيز به حركت در آمدند ناگهان صداي خشك گلنگدن همه را ميخكوب كرد . سرباز عراقي شروع كرد به تيراندازي . درست بالاي سر مجيد ايستاده بود . آتش مي كرد . ابراهيم خيلي آرام سر يكي از بچه ها را لمس كرد و با اشاره به اودستور عقب نشيني داد . با همان حالت سينه خيز به عقب رفتند و در دل نيزار آرام گرفتند . آن قدر خسته بودند كه خيلي زود خوابيدند. چرت يكي دو ساعت قبل، خيلي كوتاه بود. در گرگ و ميش هوا ، ابراهيم بچه ها را براي رفتن آماده كرد. از نيزار ها خارج شدند . ابراهيم چند سنگر را ديد كه درست روبروي آنها قرار داشت.مي دانست عبور از آنها يعني تلف شدن همه ي بچه ها . روكرد به بچه ها و گفت :« من با عراقي ها درگير مي شوم و شما در اين فرصت ، از جاده عبور كنيد . اول زخمي ها رد بشن .» كمي مكث كرد و گفت : « اگر برايم اتفاقي افتاد، رضا گروه را هدايت مي كند. » ابراهيم داشت به بچه ها مي فهماند كه بايد بدون او بقيه ي راه را بروند . هيچ كس حرفي نزد . ابراهيم بلند شد و به سمت سنگر هاي عراقي هجوم برد. حجم آتش از جانب عراقي ها آن قدر زياد بود كه بچه ها نتوانستند از جايشان بلند شوند . ولي ابراهيم حجم ني ها را مي شكافت و به جلو مي رفت . هر چه ابراهيم جلو تر مي رفت، از تيراندازي عراقي ها كاسته مي شد . وقتي ابراهيم به جاده رسيد ديگر هيچ تيري از عراقي ها شليك نمي شد . بچه ها بلند شدند تا خودشان را به آن طرف جاده برسانند . هنوز چند نفري از جاده عبور نكرده بودند كه از دو طرف مورد حمله قرار گرفتند . چند تير از سوي ابراهيم شليك شد ولي زود قطع شده بود چه اتفاقي افتاده بود. وقتي عراقي ها از سمتي كه ابراهيم پوشش داده بود. به بچه ها نزديك شدند . همه فهميدند كه فرمانده ي شجايشان به شهادت رسيده است . حلقه ي محاصره تنگ تر و تنگ تر شد و بچه ها كه بي سلاح بودند چاره اي جز تسليم شدن نداشتند و سربازان عراقي مثل لاشخور ها به سربچه ها ريختند و همه را روي جاده جمع كردند . يكي از سربازان عراقي مجيد را به كناري كشيد و شروع كرد به تيراندازي به طرف او . گلوله ها يكي بعد از ديگري به كنار پاهاي او اصابت مي كرد. سرباز عراقي سعي داشت روح مجيد را در هم بكوبد . عراقي ها ضيافت مشت و لگد و قنداق تفنگ به راه انداختند . ناگهان فريادي از پشت سرگروه بلند شد. يك عراقي همه را به رگبار گلوله بست . نورالله ، رضا . اسماعيل از همه زودتر به روي زمين افتادند . مجيد به داخل آب خيز برداشت افسر عراقي بر سر عراقي مهاجم داد زد و به طرف گودال دويد . او بايد از اسرا اطلاعات مي گرفت . افسر عراقي اول پاهايش را روي زخم مجيد فشار داد . ولي بعد ، او را از داخل آب به بيرون كشيد . نورالله هم زنده بود ولي بقيه شهيد شده بودند. درست كنار جاده .چشمان نگران مجيد به دنبال ابراهيم بود . ولي ابراهيم آن طرف تر ، روبه قبله شهيد شده بود .
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:47 |  داغ کن - کلوب دات کام

شما حتماً شهيد مي شويد

حاج بصير هميشه بيم داشت كه مبادا به درجه رفيع شهادت نايل نشود و اين اجر عظيم نصيبش نگردد . به همين خاطر هميشه آرزو مي كرد هر چه سريع تر به شهادت برسد . گاهي كه با هم بوديم اين موضوع را مطرح مي كرد و بحث كهولت سنش را به ميان مي آورد و مي گفت «مي ترسم عمر من تمام شود و به شهادت نرسم . نمي دانم چرا با اين كه در اكثر حمله ها ، نيروي خط شكن هستم به شهادت نمي رسم ولي اين بچه هاي بسيجي كه سني هم ندارند وقتي به جبهه مي آيند در همان حمله اول و دومي كه شركت مي كنند به شهادت مي رسند ؟» ايشان خيلي از اين موضوع نگران و متأثر بود . از اين كه از غافله شهدا عقب مانده بود خيلي بي تابي مي كرد و من هميشه به ايشان دلداري مي دادم . يك بار به ايشان عرض كردم : « حاجي ! اين كه غصه و ناراحتي ندارد . اصلاً شهادت به دنبال شما هاست و اجر شما چيزي جز شهادت نيست . اگر شما شهيد نشويد چه كسي بايد شهيد شود ؟ حتماً يك مصلحتي است كه خدا شما را نگه داشته است . در حال حاضر جنگ به وجود شما نياز مند است و خدا هم شما را نگه داشته تا بيشتر خدمت كنيد و در نهايت به شهادت مي رسيد و اجرتان را مي گيريد . » اما حاجي باز اين نگراني و دلواپسي را داشت تا اين كه بعد از مدتي ديدم حاجي ديگر مثل سابق اظهار نگراني نمي كند . مثل قبل دعا نمي كند كه خدايا شهادت را نصيب من گردان و يا به ما نمي گويد چرا من در اين عمليات شهيد نشدم ؟ يا نكند من به شهادت نرسم ؟ ! از طرفي هم در روحيه ايشان تغييرات زيادي ايجاد شده بود ، چون من باحاجي خيلي نزديك بودم ، خيلي زود از خواسته هاي هم باخبر مي شديم ، لذا زود ، به تغيير روحيه ايشان پي بردم ./ چند بار هم با گوش هايم شنيدم كه در آخر مراسم دعا مي گفت «خدايا ! به رزمندگان ما طول عمر با عزت عنايت فرما ! به من هم طول عمر عنايت كن ، تا بيشتر بمانم و بيشتر خدمت كنم !» وقتي اين صحبت ها را شنيدم برايم سئوال پيش آمد . به خودم گفتم : « اين حرف هاي حاجي با حرف هاي گذشته اش خيلي فرق دارد . چه اتفاقي افتاده كه حاجي 180 درجه تغيير عقيده داده است و روحيه اش به اين راحتي تغيير كرده ؟» اين سئوال در ذهنم بود تا اين كه يك روز از ايشان سوال كردم : «حاجي ! شما هميشه اظهار نگراني مي كردي كه چرا از دوستان شهيد عقب مانده اي و به شهادت نرسيده اي و هميشه آرزوي شهادت مي كردي ، اما مدتي است مي بينم آن نگراني سابق را ندار يد بلكه دعا مي كني بيشتر زنده بماني. » حاجي كه منظور ما را فهميده بود نگاهي عميقانه به من انداخت و گفت : «راستش مدتي قبل در عالم رويا سراغ امام حسين (ع) را گرفتم و پرسان ، پرسان به اردوگاه امام حسين (ع) رسيدم و از اصحاب ايشان ، سراغ خيمه حضرت را گرفتم . ياران امام (ع) خيمه را به من نشان دادند . نزديك خيمه شدم و از فردي كه از خيمه آقا حفاظت مي كرد اجازه ورود خواستم آن شخص گفت : آقا هيچ كس را به حضور نمي پذيرند خيلي ناراحت شدم و دوباره گفتم : فقط يك سوال از آقا دارم . او گفت : هر سوالي داري آن را مكتوب نما تا از آقا برايتان جواب بگيرم . من در برگه اي خطاب به امام حسين (ع) نوشتم آيا من شهيد مي شوم ؟ آقا در جواب نوشتند : بله ؟ شما حتماً شهيد مي شويد . حالا مطمئن شدم به شهادت مي رسم دوست دارم بيشتر زنده بمانم و در جنگ بيشتر خدمت كنم .» وقتي حاجي اين داستان و رويا را برايم تعريف كرد ، اين روايت كه شهدا بعد از شهادتشان آرزو مي كنند دوباره زنده شوند و به دنيا برگردند و باز در راه خدا جهاد و مقابله كنند به عينه در ذهنم تفسير شد و اين روايت را من در حالات و برخورد حاجي در آن روزها مشاهده كردم و به يقين رسيدم كه حاج بصير همان شهيد ي است كه به شهادت رسيده و مجدداً آرزو مي كند به دنيا برگردد و در راه خدا جهاد كند با اين تفاوت كه حاج بصير در اين دنيا به اين معرفت شهدا رسيده و آرزو مي كند بماند و در راه خدا جهاد كند و ذخيره و اندوخته بيشتري براي آخرت كسب نمايد . به كوشش : حسين زكريايي
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:46 |  داغ کن - کلوب دات کام

سند مظلومیت

اشاره:
در بين نامه‌هاي شهدا، اين نامه كه مربوط به شهيد يوسف علي جولايي است را انتخاب كرديم كه براي يكي از بستگانش نوشته بود. در اين نامه خاطره‌اي را مي‌نويسد كه سند مظلوميت رزمندگان ما در جبهه‌هاي نبرد است. البته خداوند در اين اتفاقي كه شهيد جولايي نوشته به ياري رزمندگان اسلام شتافت ولي اين نامه مي‌تواند سوالي در ذهن همگان ايجاد كند و آن اين كه: «امروز كه صدام، به خاطر جناياتش محاكمه مي‌شود، همدستان و متهمان ديگر اين پرونده در كجا به سر مي‌برند؟ راستي، سازندگان سلاح‌هاي كشتار جمعي كه از فروش آن همه سلاح‌هاي ميكروبي و شيميايي دلار به جيب‌زده‌اند، كجايند؟ اين نامه كه سند رسوايي دشمنان اسلام است را بخوانيد و براي شادي روح همه‌ي شهدا به خصوص شهداب شيميايي و اين شهيد بزرگوار صلوات بفرستيد:

بسم الله الرحمن الرحيم يا رحمان و يا رحيم
به نام هستي بخش جهان و با سلام به محضر آن منجي عالم بشريت و نابود كننده كفر و ياري دهنده مسلمانان. حضور محترم سرور گرامي، برادر عزيز و ارجمند آقاي باكري
سلام عليكم
اميدوارم سلام اين حقير كه از اعماق قلبم سرچشمه مي‌گيرد و از راه‌هاي دور و دراز كشور عزيز اسلامي‌مان مي‌گذرد و از منطقه عملياتي به سوي شما پرواز مي‌كند و آرزوي بوسه كردن روي ماهتان را دارد بپذيريد.
برادر عزيز!
اميد از پروردگار دارم شمايي كه در پشت جبهه هستيد، آن سنگر را كه جاي عبادت است خالي نگه نداريد. خداوند به تو برادر گرامي نصرت عطا بفرمايد كه زحمت مي‌كشيد و زندگي آبرومندانه‌اي را مي‌گذرانيد. اگر احوالي از برادر كوچك خود بخواهيد، خوب و شب و روز به دعاگويي جانتان مشغول مي‌باشم. باري، الان مدت دو هفته است، خبري از شما ندارم. راستي فراموش نشود؛ حال علي جانم چطور است؟
همان طوري كه قبلاً توي نامه نوشتم، اين چيزها پيش خودت بماند، براي كسي تعريف نكن. چند خاطره زيبا و بياد ماندني كه هر كدام روح انسان را آرامش مي‌دهد و قلب رزمندگان را روشن مي‌سازد. 
بار الها! خودت رحم كن. كسي اين‌جا نيست. به جر تو. نه پدري. نه مادري و خواهري و نه برادري، كه دلش به حال‌مان بسوزد ولي ما تو را داريم. از هركس رحيم‌تر و از هر چيز مهربان‌تر، تو هستي. ما به ياد تو هستيم، تو ما را رها مكن. 

آري داداش جان! داشتم خاطره مي‌نوشتم. خودت حتماً شنيدي و راديو و تلويزيون هم اعلام كرده كه حمله سختي شروع شد. ما رفتيم جزيره مجنون، قسمت شرقي رود دجله و فرات. بيشتر قسمت‌ها را گرفتيم. يك جاده بين المللي كه به بصره منتهي مي‌شود به دست رزمندگان اسلام درآمد. الان مي‌كوبيم و پيش مي‌رويم. به همين زودي بصره را خواهيم گرفت. زياد راهي نمانده. عراق ديد كه نمي‌تواند مقابله كند، بمب شيميايي رها كرد.نزديك ظهر بود. ديديم كه يك بوي خوش به مشاممان رسيد. نمي‌دانستيم چيست... بويش تو را ديوانه خود مي‌سازد... نمي‌دانم چه بوي عجيبي بود. خيلي خوب. هوا اصلاً سرد نبود. آفتابي بود. اصلاً باد نمي‌وزيد. هوا آرام و دلپذير بود. ناگهان ديدم بادشروع شد. گرد و غبار را بلند كرد. اصلاً يك متري خودمان را نمي‌ديديم. باد،... تمام اين بو را به طرف عراقي‌ها فرستاد. بعد از پنج الي ده دقيقه ناگهان هوا آرام گرفت و مثل اول شد. تازه بلندگو اعلام كرد رزمندگان ماسك‌هاي خود را بزنيد، عراقي‌ها بمب شيمياي زدند. اگر اين ياري خداي و معجزه الهي نبود، تمام نيروهاي ما وداع آخرشان را مي‌گفتند، تمام از دم. خدا اين‌جا به ما رحم كرد. اين از دعاهاي پدر و مادران‌مان بود. خدا مي‌داند كه من به اين دعاهاي مامان جان و بابا بي‌نهايت اعتقاد دارم. خيلي خيلي بيش از حد. چون مامان مرا زياد دوست دارد و زياد براي من ناراحتي مي‌كند، به همين خاطر دعاهاي او مستجاب مي‌شود... باور كن داداش جان! هرگز نصيحت‌هاي تو از گوشم بيرون نمي‌رود... 

داداش جان! زياد مزاحمت شدم و وقت عزيزت را گرفتم. متشكرم كه وقت گراميت را صرف خواندن نامه اين حقير كردي. تشكر مي‌كنم. داداش جان! براي تمام خانواده و فاميلان و دوستان نامه نوشتم، ولي براي شما اين دومين نامه است كه مي‌فرستم. اين عيد سعيد باستاني را به شما و خانواده محترم تبريك عرض مي‌كنم. اميدوارم كه خوش بگذرد. ان شا الله اگر خدا بخواهد سال ديگر عيد پيش شما هستم. ناراحت نباشيد.

كسي كه هرگز فراموشتان نمي‌كند

برادر كوچك شما يوسف علي جولايي

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:45 |  داغ کن - کلوب دات کام

دشمن !!

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم . بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن ، در دل شب عراقیها بپرند تو سرتون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند ، دچار وهم و ترس شده بودم . ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید جلو می رفتیم . جایی نشستیم . یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند . کم مانده بود از ترس سکته کنم . فهمیدم که همان عراقی سرپران است . تا دست طرف رفت بالا معطل نکردم . با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم . لحظاتی بعدعملیات شروع شد . روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت : " دیشب اتفاق عجیبی افتاده ، معلوم نیست کدام شیر پاک حورده ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه عقب شده " از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام  .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:49 |  داغ کن - کلوب دات کام

علی علی علی علی

بعد از عملیات والفجر هشت _ 20/11/64 < فاو عراق> داشتیم خود را برای عملیات آینده آماده می کردیم . برنامه عمدتا بدنسازی بود . برای غواصی و چندین کیلومتر در آب پازدن . برادری داشتیم به نام " سید علی رمضانی " پیشنماز گردان بود . در حین تمرین برای خسته نشدن ذکر: " علی علی علی علی " می گفت و هماهنگ با آن پا می زد . نحوه شهادتش به این ترتیب بود که روز نوزدهم ماه مبارک رمضان – یکی از روزهای آموزش – بعد از آنکه سکاندار به قعر آب فرو رفت قایق تند تند دور خودش می چرخید ف پروانه قایق به سر او اصابت می کند و به شهادت می رسد – در حالی که مشغول گفتن ذکر علی علی بود . بعد از دو روز زیر آب ماندن درست عصر بیست و یکم ماه رمضان جنازه اش از آب گرفته و فردای آن روز به شیراز منتقل شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:47 |  داغ کن - کلوب دات کام

کار من است

یک روز صبح دور هم نشسته یودسم و صبحانه می خوردیم یکی از برادران شروع کرد که : بله در همین چادر خودمان ، افرادی هستند که نماز شبشان ترک نمی شود – البته منظورش برادر منوچهر نکویی بود که بعدا شهید شد – همه شروع کردند به همدیگر نگاه کردن تا ببینند منظور گوینده چه کسی بوده است . من از فرصت استفاده کردم و با حالات و حرکاتم توجه همه را به خودم جلب نمودم . در نتیجه بعضیها باورشان شد که نماز شبها کار من است ! از آن به بعد جالب بود . هر کس که مقسم می شد . غذا و کمپوت بیشتری به من می داد .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:46 |  داغ کن - کلوب دات کام

قورباغه های چادر تبلیغات

فروردین سال 64 در " گردان ثارالله لشکر 23 المهدی (عج) " بودیم . در منطقه " شمریه " کنار " کارون " . گردان اردوگاه صحرایی داشت . چادر ما متاسفانه یا خوشبختانه کنار چادر تبلیغات بود. پخش اذان صبح با بلندگو ، بدجوری باعث بدخوابی و اذیت و آزار ما می شد .

چند نفر شدیم و داخل بلندگو آب ریختیم . صبح که مسئول تبلیغات خواست از بلندگو اذان پخش کند دید " قور قور " می کند . بعد از پیگیری فهمیدند کار ما بوده . در نتیجه مسئول گردان کل چادر ما را حسابی سینه خیز برد و بدو –بایست داد و حال ما را گرفت . ولی از رو نرفتیم و نقشه را تکمیل کردیم .

با برادری به نام " حکمت الله فدایی " که بعدا شهید یک قوطی خالی پیدا کردیم و به کمک سایر برادران از آبهای منطقه تعداد زیادی قورباغه گرفتیم . بعد از خاموشی شب ، شهید حکمت یواشکی طوری که تبلیغاتچیها متوجه نشوند . آن را برد و داخل خیمه شان گذاشت . قوطی را طوری گذاشته بود که قورباغه ها بتوانند بیرون بیایند .

برگشت چادر و ما خودمان را به خواب زدیم . زیر زیرکی به حادثه ای که در شرف وقوع بود می خندیدم . بعد از چند دقیقه سر و صدای برادران تبلیغات بود که شنیده می شد : نترس ، کشتمش ، نه بابا خیلی هست ، بیا فرار کنیم ، این چیه تو جیبم و .....

خلاصه چیزی نگذشت که برادران تبلیغاتی ما میخهای چادرشان را کندند و شبانه از آن محل فرار کردند .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:45 |  داغ کن - کلوب دات کام

پارچه سبز

مادر شهید مهرداد زمانی خاطره ای را تعریف می کند که انسان را به تعقل وا می دارد . چند ماهی از اعزام شهید گذشته بود . شبی در خواب دیدم زنی با لباس سبز وارد حیاط منزلمان شد ، در حالی که دو جنازه به همراه داشت . برروی یکی پارچه سبز و بر روی دیگری پارچه قرمز کشیده شده بود . آن زن گفت این جنازه که پارچه سبز دارد شهید شماست . از خواب پریدم . شوهرم را بیدار کردم و گفتم : اسفندیار ! مهرداد شهید شده است ! شوهرم گفت : مگر عقلت را از دست داده ای این وقت شب ؟ من چیزی نگفتم . از آنجا که چندین بار خوابهای صادقانه من تعبیر شده بود . اطمینان داشتم که اتفاقی افتاده است .

همسرم دیگر بیدار شده بود . بر اعصابم مسلط شدم و خوابم را برایش تعریف کردم . او فقط سکوت کرد . فردای آن روز به بازار رفتم و تمام وسایل پذیرایی به تعداد بستگان و فامیل که به دیدن ما می آمدند خریدم . پول خردی را هم که می بایست روی تابوت شهید بریزم تهیه کردم . شوهرم و فرزندانم هاج و واج مانده بودند و با ناباوری وسایل خریده شده را تماشا می کردند .

سه روز بعد خبر شهادت مهرداد را برای ما آوردند .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:44 |  داغ کن - کلوب دات کام

کی با حسین کار داشت

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود ، اشک عراقی ها را در آورده بود . با سلاح مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها . چه می کرد ؟

بار اول بلند شد و فریاد زد : " ماجد کیه ؟ " یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت : " منم " ....  و ترق !

ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض عزرائیل را امضائ کرد !

دفعه بعد قناسه چی فریاد زد : " یاسر کیه ؟ " و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت !

چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد . فکری کرد و با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد : " حسین کیه ؟ " و نشانه رفت . اما بعد از چند لحظه صبر کردن ، خبری نشد و با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین . یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد : " کی با حسین کار داشت ؟ " جاسم با خوشحالی ، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت : " من " .......  ترق !!!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید !

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:44 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهیدی با دو مزار

شب میلاد مولا علی (ع) در کنار سنگر نشسته بود و قرآن می خواند . موذن سنگر اطلاعات  عملیات بود و فرمانده یک تیم اطلاعاتی . چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خمپاره ای در آغوشش گرفت .

برای شهید " سید مهرداد نعیمی " دو مزار ساخته اند . یکی در محور مقدم طلائیه . و دیگری در زادگاهش صومعه سرا که در مزار بخشی از بدنش را به یادگار در خویش دارد . من پاره های گوشت و حتی موهای جو گندمی سید ار روز بعد شهادتش در طلائیه دیدم . ئقتی نصف سالم جسدش را شب پیش با خود به معراج برده بودند . دو ، سه روز بعد در وصیت نامه اش چنین خواندم : " خداوندا ! از تو میخواهم که هنگام شهادت پیکرم را هزاران تکه کنی ، تا هر تکه ای ، تکه ای از گناهانم را با خود ببرد .

راوی : عبدالرضا رضایی نیا

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:43 |  داغ کن - کلوب دات کام

مشكل گشا!


روزي به بنياد شهيد بابل مراجعه كردم تا موضوع حضور فرزندانم را در اردوي فرهنگي ورزشي پيگيري نمايم. يكي از خواهران كارمند بنياد به من مراجعه كرد و گفت: خانم! شما همسر سردار شهيد كميل ايماني هستيد؟ گفتم: بله. گفت: روزي در محل كارم با عكس شهيد كه زير شيشه‌ي ميزم بود شروع كردم به صحبت كردن. گفتم: با اين كه داريم اين همه كار و زحمت براي خانواده‌ي شما مي‌كشيم، شما هم مشكل ما را حل كنيد، به داد‌مان برسيد. همان شب خواب ديدم در منطقه‌اي هستم كه كوه داشت و من خيلي مي‌ترسيدم در همين حين شهيد ايماني آمد جلو و به من گفت خانم محترم! شما ظاهراً مشكلي داشتيد. با خودم گفتم خدايا اين همان كسي است كه تصويرش زير شيشه ميزم هست. او يك غريبه است من چطور مشكلم را به او بگويم. در همين فكر بودم كه گفت: خانم محترم! نياز به مطرح كردن نيست. من از مشكل شما آگاهم. نگاه به بقل دستي‌اش كرد و گفت: او هم كه فرمانده‌ي ماست. از مشكل شما با خبر است. 
فرداي آن روز در محل كار، زنگ تلفن به صدا درآمد. مادر شهيد كشوري بود. گفت: خانم! ظاهراً شما براي انجام امر خيري مشكل داريد و با شهيدي آن را در ميان گذاشتيد. در جواب گفتم: بله مادر شهيد گفت: به نشاني كه مي‌دهم مراجعه كنيد تا مشكلتان حل شود. و من همين كار را كردم و مشكلم حل شد. الان مدتي است از آن ماجرا گذشته من دوست داشتم اين خواب و لطف همسرتان را به شما بگويم تا بفهميد كه شهيدتان چه مقامي دارد.
راوي: همسر شهيد سردار كميل ايماني

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 12:45 |  داغ کن - کلوب دات کام

غرش يك مين گوجه‌اي!!

بعد از عمليات پيروز مندانه‌ي كربلاي 5 در حال پاكسازي ميدان ميني بوديم كه دشمن جهت جلوگيري از نفوذ بچه‌هاي ما كاشته بودند. كار به خوبي پيش مي‌رفت و معبر نسبتاً خوبي درون ميدان مين، براي عبور نيروهاي خودي، گشوده شد. در همين زمان يكي از بچه‌ها كه در حال خنثي سازي مين‌ها بود، به مين ضد نفر گوجه‌اي برخورد ‌كرد كه مواد انفجاري درون آن، با گذشت زمان فاسد شده بود ولي چاشني آن منفجر شد. او فكر ‌كرد صدا شنيده شده، صداي انفجار مين بود و دستش از ناحيه مچ قطع شده است. در حالي كه دستش را محكم با دست ديگرش گرفته بود از داخل معبر به سمت بيرون شروع به دويدن كرد.
فرمانده‌ي گردان وقتي صحنه‌ را ديد، فرياد زد و گفت: چه شده؟ چرا داري فرار مي‌كني؟ او در حالي كه سعي مي‌كرد از معبر منحرف نشود پاسخ داد: مگر نمي‌بيني دستم قطع شده؟ فرمانده با تعجب گفت: شما كه دست‌تان سرجايش هست!! او نيز بلافاصله نگاهي به دستش انداخت و وقتي فهميد، شدت ترس چه وضعي به سرش آورده، از شرمندگي سرش را پايين انداخت و به سرجاي قبلي‌اش بازگشت.
راوي: رمضان عربي

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 12:42 |  داغ کن - کلوب دات کام

سجده‌گاه خونين

در عمليات كربلاي 5 در تيپ 45 جواد الائمه (ع)، با تعدادي از برو بچه‌هاي جهاد كه آن وقت‌ها آن‌ها را سنگر سازان بي‌‌سنگر مي‌گفتند به ساخت خاكريز مشغول بوديم، در خط اول مقدم، تير و تركش مثل باران بر زمين منطقه فرود مي‌آمد، در حين كار ناگهان يكي از سربازان كه راننده بولدوزر بود و در كنار ما به خاكريز زدن مشغول بود، در اقدامي شگفت‌انگيز، به سرعت از بولدوزور پايين آمد و در حالي كه سعي ‌كرد رو به قبله باشد، سجده كرد و بدون آن كه ديگر تكاني بخورد، به همان حالت ماند. بدون فوت وقت به سويش دويدم تا ببينم قضيه از چه قرار است؟ نزديكش شدم و صورتش را به سويم برگرداندم. چيزي را نديدم جز رد تيري كه از وسط پيشاني‌اش گذر كرده بود. در حالي كه بغض گلويم را فشرده بود، او را كه تلاش داشت در واپسين روزهاي حياتش آداب مهماني به سوي خدا را به شكل شايسته‌اي به جاي آورد، بوسيدم و گرم در آغوشش كشيدم.
راوي: صمد پورعلي

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 12:8 |  داغ کن - کلوب دات کام

معجزه و چشمان متحير ما

مورخه 11/12/65 براي شركت در مرحله‌ي سوم عمليات كربلاي 5 به همراه سردار شهيد حميد رضا نوبخت به منطقه‌ي شلمچه رفتيم. شب عمليات پس از صرف شام، سوار ماشين تويوتا شديم تا به همراه 15 نفر از عزيزان رزمنده به سوي كانال «زوجي» حركت كنيم. ساعتي از حركت‌مان نگذشته بود كه متوجه شديم مسير حركتمان اشتباه است. در بين راه به بچه‌هاي اطلاعات و عمليات برخورديم و از اين كه آن‌ها را ديديم خيلي خوشحال شديم. بچه‌هايي كه عقب ماشين بودند، همه پياده شدند. با اين كه يك نفر از سرنشينان ماشين مي‌توانست اطلاعات كافي را از بچه‌هاي اطلاعات عمليات بگيرد ولي تقدير بر اين بود كه همه بچه‌ها از ماشين پياده شوند. لحظاتي نگذشت كه در ميان انبوه خمپاره‌هاي دشمن كه به اين سو و آن سو فرود مي‌آمد، يكي از گلوله‌ها درست به عقب ماشين ما اصابت كرد. در حالي كه ماشين از شدت انفجار مي‌سوخت، چشمان گروه را يكي يكي از نظر گذراندم. از وقوع معجزه‌اي كه رخ داده بود، سخت متحير مانده بودند. 
راوي: سعيد ستار زاده

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 12:2 |  داغ کن - کلوب دات کام

تعجب

روز دوم عمليات رمضان در زير حجم شديد آتش دشمن، در حالي كه با تعدادي از بچه‌هاي بهداري مشغول مداواي مجروحين و انتقال آن‌ها به عقبه‌ بوديم، شهيد اسدي را ديدم، كه بازويش تركش خورده بود و به زحمت داشت از آمبولانس پياده مي‌شد. با دستپاچگي به سمتش دويدم. با همت بچه‌هاي اورژانس بهداري، جلوي خونريزيش را گرفتيم بدون فوت وقت، مراحل انتقالش به بيمارستاني در آبادان، انجام شد. 
البته لحظاتي قبل از حركت آمبولانس به اسدي گفتم: رستم جان! هنگامي كه به گرگان رفتي سلام مرا به خانواده‌ام برسان. پاسخ داد: كسي قرار نيست به گرگان برود تازه! بيمارستان هم نمي‌روم. چون بازويم فقط خراش كوچكي برداشته، مي‌خواهم در اسرع وقت خودم را به خط برسانم. كادر اورژانس تحت هيچ شرايطي حاضر نشدند با خواسته‌ي او موافقت كنند تا اين كه رستم با التماس از من خواست تا همكارانم را براي ماندنش، متقاعد كنم. با توجه به حجم جراحات و نياز فوري به امور درماني تكميلي، با درخواستش موافقت نشد. خيال ما از همه چيز راحت بود اما در كمال شگفتي، در مرحله سوم عمليات رمضان، رستم اسدي را ديدم كه خود را براي شركت در عمليات آماده كرده است. اين كه كي خود را مداوا كرد و يا چگونه، نمي‌دانم اما در همان عمليات، به ديار خوبان شتافت.
راوي: محبت قاضي ـ گرگان 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 12:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

باز هم اسير

نيروهاي عراقي موقع عقب‌نشيني در همه جاي شهر و اطراف آن پراكنده شدند. به هر جا كه سرك مي‌كشيديم. با نيروهاي عراقي مواجه مي‌شديم. اكثر آن‌ها هم با ديدن بچه‌ها، خودشان را تسليم مي‌كردند. در بين بچه‌ها پخش شده بود كه داخل هر سوراخي را بگرديد يك عراقي خواهيد يافت.
دو نفر از افراد ما با اصابت تركش خمپاره، مجروح شدند. جراحت آن‌ها سطحي نبود اما آن قدر هم عميق نبود كه خطر جاني داشته باشد. موقعيت ما طوري بود كه بايد پيشروي مي‌كرديم و امكان انتقال آن‌ها را نداشتيم.
داخل يكي از سنگرهاي دشمن چند تخت، بود. آن‌ها را روي تخت‌ها ‌خوابانديم و قول داديم كه فردا براي انتقالشان بر مي‌‌گرديم.
فرداي آن روز به وعده‌مان عمل كرديم و نزد آن دو رفتيم. آن‌ها با ديدن ما خوشحال شدند. چون توان حركت نداشتند قرار شد دو طرف تخت‌هايشان را بگيرم و با همان‌ وضعيت آن ها را به عقب ببريم.
تخت‌ها را كه بلند كرديم صدايي به گوشمان رسيد. الموت لصدام. الموت لصدام ... دو نفر عراقي زير تخت ها مخفي شده بودند و طول مدتي كه دوستان مجروح مان در آن جا بودند تكاني نخوردند. و آن زير با گرسنگي و تشنگي به سر بردند.

رواي: محمدرضا جعفري
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 11:58 |  داغ کن - کلوب دات کام

بيچاره سربازهاي عراق؟!

خط آرام بود اما هر چند دقيقه، صداي رگبار از خطوط دشمن به گوش مي‌رسيد. 
براي ما سوال ايجاد شده بود كه آن‌ها به كدام طرف تيراندازي ‌مي‌كنند به سمت ما كه گلوله‌اي نمي‌آمد. بچه ها هم كه جلوتر از اين نرفته بودند. 
البته حدس‌هايي زده بوديم اما وقتي بيسيم عراقي‌ها را شنود كرديم، به يقين رسيديم. بيچاره سربازهاي عراقي! كلي زور زدند تا خودشان را از مهلكه نجات دهند. ولي نمي‌‌دانستند آن طرف جوخه‌هاي اعدام بعثي‌ها، انتظارشان را مي‌كشد.

راوي: برادر تقوا زاده 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 11:57 |  داغ کن - کلوب دات کام

حاج حاج بصير

شهيد حاج حسين بصير، از فرماندهان لايق استان مازندران بود كه بعدها در عمليات كربلاي ده به شهادت رسيد.
قبل از عمليات او را ديدم كه با سر تراشيده و پاي برهنه مشغول كار بود و مي‌گفت: عمليات عين حج مي‌ماند. او والفجر8 را مقدمه‌اي براي زيارت خدا مي دانست.

راوي: برادر كياني
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 11:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

رزمنده دروغگو!

يكي از ساختمان‌هاي دشمن حالت خاصي داشت. وقتي آن جا را تصرف كرديم فهميديم كه داراي زيرزمين مخفي است. با هر زحمتي بود راه ورودي زيرزمين را پيدا كرديم. 
آن‌ جا مقر عراقي‌‌ها بود. يك عراقي درشت هيكل هم با خيال راحت پشت ميز نشسته بود و با دستگاه‌هايش ور مي‌رفت.
وقتي او را به اسارت در آورديم، يكي از بچه‌ها كه عربي مي‌دانست از او خواست تا كار با دستگا‌ه‌ها را به او ياد بدهد.
اسير را به عقب انتقال داديم. آن برادر رفت پشت دستگاه‌ها و شروع كرد به مخابره‌ خبرهاي غير واقعي. هر جا كه نيروهاي ما بيشتر و سرحال‌تر بودند را به عنوان مكان‌هاي قابل تصرف به عراقي‌ها معرفي مي‌كرد. آ‌ن‌ها هم چند بار پاتك كردند و دست خالي بازگشتند. يك روز بعد، از آن طرف، كاغذي مخابره شد كه پر بود از فحش و بد و بيراه براي آن برادر رزمنده‌ي دروغگويي كه باعث آسيب و خسارت عراقي‌ها شده بود.

راوي: محمدرضا جعفري
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 11:55 |  داغ کن - کلوب دات کام

نماز مشكوك

قرار شد براي تصرف فاو، قبل از عمليات والفجر هشت، جاده‌ي «اروند كنار» بهسازي شود و جاده‌هاي آنتني براي تردد كاميون‌ها و وسايل نقليه‌ي سنگين مهندسي (لودر و بولدزر) كشيده شود. براي اين كه ماشين‌ها از تيررس دشمن در امان باشند، نياز بود در كناره‌ي اروند، ديواره‌اي احداث شود و چون جاده‌اي نبود و منطقه هم به خاطر نهرهاي متعدد و آبياري درختان و جزر و مد، باتلاقي بود، ناچار كاميون‌ها مي‌بايست خاك را روي همين جاده كه در عرض اورند رود بود مي ريختند و بچه‌ها خاك را داخل كيسه مي‌ريختند و روي كتفشان به جلو حمل مي كردند. از هر گردان چند نفر نيروي داوطلب مطمئن كه فكر مرخصي رفتن نداشتند نياز بود. از گردان ما هم چند نفر براي اين كار انتخاب شدند.
يك روز براي سركشي از پيشرفت كار وارد منطقه شدم. با تعجب ديدم بچه‌هايي كه عمدتاً براي قرار گرفتن در صف اول نماز جماعت از هم سبقت مي گرفتند هر كدام به تنهايي زير يك نخل نماز مي‌خوانند و رغبتي به نماز جماعت نشان نمي‌دهند، برايم خيلي جاي سوال بود كه چرا به اين شكل عمل مي‌كنند. كنجكاوي‌ام گل كرد. يكي از آن‌ها را تعقيب كردم. ديدم از بس گوني خاك را روي شانه‌هايش حمل كرد، شانه‌هايش زخمي و خونين شده است. همه، وضعشان به همين شكل بود، هيچ كدام هم نمي خواستند ديگري متوجه حال‌شان شود. تنهايي پشت نخل‌ها مي‌رفتند و لباس‌هايشان را عوض مي‌كردند و نماز مي‌خواندند. يكي از اين بچه‌ها، آقا سجاد بود. يك جوان خوش سيما كه به خاطر همين سجده‌هاي طولاني كه گاهي نيم ساعت طول مي‌كشيد، بچه‌ها اسمش را آقا سجاد گذاشته بودند. يكي از شب‌ها كه بچه ها داشتند گوني‌هاي خاك را حمل مي‌كردند، خمپاره‌اي از طرف دشمن شليك شد و يكي از تركش‌ها به آقا سجاد اصابت كرد. بچه‌ها در طول راه در آن تاريكي، وقتي از كنارش رد مي‌شدند، فكر مي كردند يكي از بچه‌ها خسته شده و دارد استراحت مي‌كند. بعد از مدتي متوجه شدند آقا سجاد نيست. زير گوني خاك را نگاه كردند، ديدند آقا سجاد به حالت سجده روحش به آسمان پركشيده است. 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 11:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

سنگر ساز بي‌سنگر

آن شب هوا خيلي تاريك بود اما دل سنگر ساز روشن بود. هر چند من با دوستم از صبح تا غروب مشغول ساختن سنگر براي خودمان بوديم چون تازه به منطقه خرمال عراق رسيديم و گردان ما سنگري نداشت. 
نماز مغرب و عشا را خوانديم شام را در كنار هم بعد از يك روز پر كار در حال خوردن بوديم كه جانشين گردان به سنگر ما آمده و گفت. آقايان، شما دو نفر بلديزل رار وشن بكنيد امشب مي‌بايست براي بچه‌هاي خط مقدم خاكريز بزنيد. 
هر شب قبل از رفتن به خط مقدم با همه دوستان خداحافظي مي‌كرديم چون واقعاً معلوم نبود كه آيا برمي‌گرديم يا نه. آن شب با تمام بچه‌ها خداحافظي كرديم. انگار يكي به ما مي‌گويد. يكي از شما دو نفر برنمي‌گرديد. 
بلديزل را به حركت درآورديم موتور و زنجير چرخ به صدا درآمد و دشمن به خيال اين كه تانك ايران در حركت است به سوي ما توپ و … شليك مي‌كردند. 
بعد از نيم ساعت به منطقه مورد نظر رسيديم. مسوول محور، منطقه‌اي كه مي‌بايست خاكريز زده شود را براي ما توضيح دادند. ما سريعاً كار را شروع كرديم گلوله آرپي جي و پي‌ام پي از هر سو به طرف ما شليك مي‌شد. صداي عبور گلوله از كنار گوش ما مي‌رسيد اما هيچ كدام از آن‌ها مانع كار ما نشده بود. 
با سرعت و با دقت كار مي‌كرديم حدود هفتاد متر از هم ديگر فاصله گرفتيم خستگي كار در همان روز اصلاً مانع كار ما نشد. بعد از آن همه شليك دشمن ما صحيح و سلامت مشغول كار بوديم. يواش يواش تعداد شليك‌هاي دشمن كمتر شد. اما انگار تفنگ كه توسط تك تيرانداز شليك مي‌شد به سر و صورت ما نزديك‌تر مي شد. من خم شده بودم و سر خود را به بدنه بلديزل نزديك كردم تا هدف تير مستقيم قرار نگيرم. همين طور مشغول به كار بودم ناگهان ديدم يك نفر به سمت من مي‌آيد من بلدزيل را نگه داشتم و گفتم چه خبر شده. او به من خبري داد كه ديگر قادر نبودم روي پايم بايستم. او خبر شهادت دوستم را داد كه با بلديزل در كنارم مشغول به كار بود. من به بلديزل او نگاه كردم كه از حركت ايستاده بود، خيلي ناراحت شدم او سنگر ساز بي‌سنگر بود. من هميشه او را به ياد مي‌آورم. 
براي شادي روح اين شهيد و شهداي ديگر جنگ تحميلي، مخصوصاً شهداي سنگر ساز بي‌سنگر فاتحه‌اي بخوانيم.


راوي: علي اصغر رجبي 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1386/09/22 و ساعت 11:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

تعبير خواب

عصر جمعه وقتي از كار روزانه‌ي كشاورزي برگشتم با وجود خستگي، خوشحال بودم. خوشحال از اين كه به موقع كار نشاي زمين تمام شد. پس از صرف چاي و استحمام خوابيدم. در خواب ديدم، فرزندم اسماعيل را رو به قبله كرده و با كاردي در حال ذبح كردن او هستم. سراسيمه از خواب پريدم. با آن كه اصلاً به خواب و رويا و اين‌جور چيزها اعتقادي نداشتم و اصلاً به آن اهميت نمي‌دادم اما با اين خواب، حسابي تحت تاثير قرار گرفتم و تا مدت‌ها فكر و ذهنم را مشغول كرده بود چون در تمام عمرم حتي سرمرغي را هم نبريده بودم. سال‌ها گذشت، انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني (ره) به پيروزي رسيد. هنوز كشور در تلاطم موج برخاسته از انقلاب بود كه آتش جنگ شعله‌ور شد. دشمن بعثي با كمك تمامي كشورهاي غربي به كشور ما حمله كرد. پسرم اسماعيل كه به علت تاريخ تولدش ـ 1337 ـ از خدمت سربازي معاف شده بود، داوطلبانه به خدمت اعزام شد. پس از دوره‌ي آموزشي در نيروي هوايي از مسوولين درخواست كرد تا به نيروي زميني برود بعد از چند بار درخواست سرانجام مسوولين در برابر تقاضاي مكرر او موافقت خود را اعلام كردند و او در كنار رزمندگان پياده قرار گرفت. اسماعيل پس از ماه‌ها مبارزه دركنار رزمندگان اسلام، سرانجام در عمليات غرور آفرين بيت المقدس (آزاد سازي خرمشهر) شربت شهادت نوشيد و به ملكوت اعلي پيوست.
من زماني كه خبر شهادت او را شنيدم، نماز به جا آوردم. دوران زندگي‌اش مثل يك فيلم از جلوي ديدگانم گذشت اما اصلاً يادم رفته بود كه قبلاً چنين خوابي را ديده بودم. پس از آن كه جسد پاكش را با دست خود در داخل قبر قرار دادم، دست‌ها را به سوي آسمان بلند كرده و در آن هياهوي جمعيت و در آن غوغاي اشك‌ها و ناله‌ها گفتم: «خدايا! اين قرباني را از من بپذير ... » در اين جا بود كه ناگهان به ياد خواب سال‌هاي دور افتادم كه اين گونه تعبير شد. سجده شكر به جا آورده و از اين كه امانتم را به صاحب اصلي‌اش دادم، خدا را شكر كردم.

راوي: مرحوم حاج عيسي محسني
پدر شهيد اسماعيل محسني 
باز آفريني: علي معيل
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

آرپي جي‌زن‌هاي داوطلب

تازه به منطقه رفته بودم. وقتي در آن فضا قرار گرفتم ترسيدم و روحيه‌ام را باختم. صداي شليك توپ و تانك و انفجار گلوله‌ها قيامتي به پا كرده بود. در آن گير و دار انسان تنها به يك چيز فكر مي‌كرد آن هم حفظ جان در برابر دشمن. من به كمك آرپي‌جي شهيد محمد شمس بودم. ايشان وقتي ديد من روحيه‌ام را باختم مدام به من روحيه مي‌داد و مرا با مسايل رزم آشنا مي‌كرد. تانك‌هاي عراقي خيلي نزديك شده بودند. آن‌ها با شليك پي در پي گلوله بچه‌ها را به شهادت مي‌رساندند. بچه‌ها زمين گير شده بودند. نياز بود به طريقي تانك‌ها نابود شوند تا بچه‌ها بتوانند با نيروي بيشتري با ارتش بعث روبرو شوند. براي همين تعدادي از برو بچه‌هاي آرپي‌جي زن داوطلب شدند تا شر تانك‌ها را كم كنند. تانك‌هاي عراقي مثل مور و ملخ دور و بر ما بودند. شمس اولين داوطلبي بود كه به طرف تانك‌هاي عراقي رفت و به شكار آن‌ها پرداخت. ايشان پس از رشادت‌هاي فراوان سرانجام به شهادت رسيد و به آرزوي قلبي‌اش دست يافت. با مشاهده رشادت‌ها و دليري اين شهيد بزرگوار من هم مصمم‌تر و استوارتر شدم و توانستم با روحيه بهتر و بيشتري در منطقه انجام وظيفه كنم. 

محمد مهدي اسداللهي مفتاح
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

به پاي امداد غيبي

در نزديكي پاسگاه زيد مستقر شديم. عراق هم آب سد را باز كرده بود تا از اين طريق مانع پيشروي رزمندگان شود. سنگري نداشتيم، براي همين به همراه ديگر برادران رزمنده دست به كار شديم تا سنگري بسازيم سنگري كه ما در آن بوديم زياد محكم نبود. بچه‌ها همت كرده بودند و با چند تكه الوار آن را ساخته بودند و بعد يك پتو هم روي آن گذاشتند. هر كسي كه ما را در آن سنگر مي‌ديد مي‌گفت: «سنگر درست كنيد اين كه نشد سنگر. اگر يك گلوله روي آن فرود بيايد همه شما را پودر مي‌كند.» ما به حرف‌هاي آن‌ها توجه‌اي نكرديم و شرايط سنگر را تغيير نداديم. عراق آن شب تا صبح روي سر ما گلوله ريخت، صبح كه از خواب بيدار شديم متوجه شديم كه چند گلوله توپ پشت سنگر ما افتاده كه هيچ كدام‌شان منفجر نشده است. بچه‌ها اين را به پاي امداد غيبي گذاشتند.

محمد علي صادقي ـ تنكابن
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:9 |  داغ کن - کلوب دات کام

اوج ايثار

شب عمليات وقتي پشت ميدان مين دشمن رسيديم متوجه شديم معبرباز نشد. متاسفانه تمام برادران تخريب‌چي به شهادت رسيده بودند. فرمانده‌ي‌مان ـ برادر آسودي ـ جلو آمد و گفت: برادران وقت امتحان فرا رسيده است. امروز بايد امتحان پس بدهيم. اين‌جاست كه بايد به آن شعارهايي كه مي داديم جامه عمل بپوشانيم. اين‌جاست كه بايد نشان بدهيم به راستي سرباز الله و عاشق امام حسين (ع) هستيم. ما بارها و بارها گفتيم: حسين حسين شعار، ماست شهادت افتخار ماست. اكنون زمان آن فرا رسيد، كه اين شعارمان را عملي كنيم. بعد رو به رزمندگان كرد و گفت: چه كسي داوطلب است تا به سوي ميدان مين برود و ميدان را براي عبور لشكر اسلام باز كند؟ همه سكوت كردند و نفس‌ها در سينه‌ها حبس شده بود. گروهان يك كه تعدادشان زياد هم نبود براي اين كار اعلام آمادگي كردند. در اين ميان فردي به نام تيموري كه جانشين گردان هم بود خودش را به سيم خاردار ميدان مين رساند و با سرنيزه مشغول كار شد. دشمن كه او را ديده بود به طرفش تيراندازي كرد و ايشان را به شهادت رساند. بعد از شهادت او بقيه اعضاي گروهان يك با انداختن خود روي مين‌ها تلاش مي‌كردند معبري را براي رزمندگان باز كنند. صحنه عجيبي بود. اوج ايثار بچه‌ها را مي‌شد در آن‌جا ديد. آن‌ها وقتي خودشان را روي مين مي‌انداختند، مين چنان بدن‌هايشان را تكه تكه مي‌كرد كه تكه‌هاي پوست و گوشت آنان روي بچه‌هاي ديگر مي‌افتاد. ما هم به كمك ايثار اين رزمندگان از معبر ايجاد شده عبور كرديم تا خود را به صف دشمن بزنيم. وقتي از معبر عبور مي‌كرديم بعضي از آن‌ها هنوز زنده بودند و ما از روي بدن‌شان رد مي‌شديم. چيزي كه براي‌مان جالب توجه بود ذكر يا حسين يا حسين‌شان بود كه در لابه لاي آن ما را براي حمله به دشمن تشويق مي‌كردند و از ما مي‌خواستند كه انتقام‌شان را از دشمن بگيريم.

علي اصغر حقيقي ـ بابل 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:7 |  داغ کن - کلوب دات کام

ياري خداوند

در حال پيشروي بوديم وتانك‌هاي دشمن روي ما آتش مي‌ريخت. همين طور كه جلو مي‌رفتيم متوجه‌ي تانكي كه در يك كيلومتري ما بود با ديدن تانك ترس‌مان برداشت ولي ناگهان ديديم منفجر شد و آتش گرفت. وقتي به نزديك تانك رسيديم، ديديم تعدادي از نيروهاي عراقي پشت تانك دست‌هاي خود را بالا گرفته‌‌اند و منتظر رسيدن رزمندگان هستند. تعجب كرديم و مدام در اين فكر بوديم كه چه كسي تانك عراقي را زده است. ابتدا خيال ‌كرديم نيروهاي خودي از محورهاي ديگر و تانك را هدف قرار داده‌اند ولي اين بعيد به نظر مي‌رسيد چون فاصله‌ي نيروهاي مجاور از تانك زياد بود و امكان نداشت از آن فاصله تانك را بزنند. بعدها احتمال اين را داديم كه توسط توپ‌ها و يا خمپاره‌هاي خودمان به طور شانسي مورد اصابت قرار گرفت. به هر حال آن را ياري خداوند به خودمان دانستيم چون اگر آن تانك در همان موقعيت مي‌ماند پيشروي ما امكان‌پذير نبود. 

مصطفي خوش محمدي ـ چالوس

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:6 |  داغ کن - کلوب دات کام

سوز حسين (ع)

وسط ميدان مين بوديم. دشمن براي جلوگيري از پيشروي و نفوذ بچه‌ها مدام تيراندازي مي‌كرد تا از اين طريق مانع نفوذ بچه‌ها شود. ناگهان گلوله‌اي به سينه‌ي محمديان كه از برو بچه‌هاي آرپي‌جي زن بود، اصابت كرد. گلوله از سينه‌اش عبور كرد و به خرج آرپي‌جي كه در كوله پشتي‌اش بود، رسيد و آن را مشتعل كرد. محمديان وقتي ديد خرج آرپي‌جي آتش گرفته با زور خود را به پشت خواباند تا دشمن متوجه حضور رزمندگان در ميدان مين نشود آرام مي‌ناليد و حسين، حسين مي‌گفت، وقتي كه شهيد شد پشتش كاملاً سوخته بود.

علي اصغر حقيقي ـ بابل

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:5 |  داغ کن - کلوب دات کام

عمري دوباره !

عمليات كربلاي 10 بود و ساعت نزديك دوازده. دشمن از زمين و آسمان آتش مي‌ريخت. مي‌بايست براي ضربه زدن به دشمن تونلي را ايجاد مي‌كرديم و خودمان را به پشت كمين‌هاي دشمن مي‌رسانديم. در حال كندن تونل بوديم كه احساس عجيبي مانع از كار بچه‌ها شد. بچه‌ها همگي دست از كار كشيدند و به سنگر برگشتند ولي من هم‌چنان مشغول كندن و حفر كانال بودم. يكي از بچه‌ها از من خواست كه لااقل براي چند دقيقه‌اي هم شده دست از كار بكشم و استراحت كنم. قبول نكردم و هم‌چنان سرگرم كارم بودم. دقايقي نگذشته بود كه ديدم تپش قلب گرفتم. استرس و دلهره سرتاپاي وجودم را گرفته بود. كمي مقاومت كردم ولي نتوانستم پايداري كنم. با خودم گفتم بهتر است بروم و كمي استراحت كنم. با چند دقيقه استراحت آسمان كه به زمين نمي‌آيد. بنابراين دست از كار كشيدم و به نزد دوستان رفتم. تا رسيدم صداي خمپاره‌اي آمد و بعد صداي انفجارش ما را لرزاند. خمپاره درست به همان جايي اصابت كرد كه من داشتم كار مي‌كردم. وقتي براي ادامه كار به آن‌جا رفتيم، ديدم تمام لباس‌‌ها سوراخ سوراخ شده است. با ديدن اين صحنه بچه‌ها همگي از اين كه خداوند عمري دوباره به آن‌ها داده بود خدا را شكر كردند.

محمد تقي فريدي ـ علي‌آباد كتول

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:4 |  داغ کن - کلوب دات کام

دغدغه‌ي دوستان

نزديك به يك ماه و نيم مانده بود به عمليات والفجر 8 ، روزي محمد حسن به طوس‌كلا آمد. گفتم: حسن آقا، چه خبر؟! اين دفعه بي‌موقع به مرخصي آمدي. گفت: پدرجان، مرخصي نيامده‌ام. آمده‌ام قدري كمك مردمي براي رزمندگان ببرم. گفتم: حالا چه چيزهايي مي‌خواهي؟ گفت صد كيلو عسل محلي ناب. يك تن برنج طارم، صد كيلو ترشي سير، مرباي محلي و ... گفتم: اين‌ها را براي چه مي‌خواهي؟ گفت: توي اين هواي سرد و جانفرسا، بچه‌هاي مردم دارند آموزش غواصي مي‌بينند. خدا را خوش نمي‌آيد كه غذاي معمولي لشكر را بخورند. بعد از صحبت‌هاي محمد حسن، من و عموي او براي گرفتن عسل ناب به سمت كوه‌ها و روستاهاي هزارجريب بهشهر رفتيم و زن‌هاي روستا هم مشغول درست كردن ترشي و مربا شدند و در مورد برنج نيز اهالي كمك كردند و كمك‌ها آماده شد.

محمد علي قاسمي طوسي
پدر سردار شهيد محمد حسن طوسي 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:2 |  داغ کن - کلوب دات کام

ماجراي ماهي‌گيري با پشه بند

توي سنگر نشسته بودم؛ حوصله‌ام سررفته بود. به سرم زد كه به اتفاق دوستان برويم ماهي‌گيري. براي همين به دوستانم پيشنهاد كردم موضوع را با آقاي نوشين كه فرمانده‌ي ما بود در ميان بگذارند انگار بچه‌ها منتظر چنين پيشنهادي بودند. سريع به نزد آقاي نوشين رفتيم و گفتيم توي سنگر حوصله‌ي‌مان سررفته است اگر صلاح مي‌داني با هم برويم ماهي‌گيري. نوشين كمي مكث كرد و گفت: فكر بدي نيست ولي با چه چيزي مي‌خواهيد ماهي بگيريد. گفتم با پشه بند. ايشان گفت با پشه بند كه نمي‌شود ماهي گرفت در ضمن اگر پاره شود چي؟! گفتيم: مواظبيم پاره نشود. به هر وسيله‌اي بود او را راضي كرديم و به اتفاق هم سوار ماشين شديم و به راه افتاديم. وقتي به رودخانه رسيديم. پياده شديم و خودمان را براي گرفتن ماهي آماده كرديم. داخل رودخانه لوله‌هايي بود كه آب از آن عبور مي‌كرد. به بچه‌ها گفتم پشه بند را آن سر لوله بگيرند و بعد خودم آمدم اين سر لوله تا با ريختن سنگ و ايجاد سر و صدا ماهي‌ها را به طرف دوستان هدايت كنم. توي لوله پر از ماهي بود. من مدام داد و فرياد مي‌كردم و دوستان مي‌خنديدند. بعد از چند دقيقه گفتم پشه بند را بالا بكشند. وقتي آن‌ها پشه بند را بالا كشيدند، ديدند پشه بند پر از ماهي و ميگو شده است. با ديدن آن همه ماهي و ميگو ذوق و شوق، براي ماهي گيري بيشتر شد. مدتي كه گذشت ديدم كه آقاي نوشين با ناراحتي رو به من كرد و گفت: امير زاده پشه بند پاره شد بايد يك پشه بند بخري. گفتم: براي چي من؟ گفت: گرفتن ماهي با پشه بند نظر شما بود. من گفتم: آقاي نوشين درست است كه اين پيشنهاد از من بود ولي ماهي را كه داريم همه مي‌خوريم، آيا درست است سود كاري براي همه باشد و ضررش براي يكي؟! با شنيدن اين حرفم بچه‌ها زدند زير خنده. آقاي نوشين گفت مشكلي نيست براي خريدن پشه بند همه پول مي‌دهيم. 
مهدي اميرزاده ـ ساري 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:1 |  داغ کن - کلوب دات کام

مايه دلگرمي خط اولي‌ها

هنوز خورشيد بالا نيامده، شروع مي‌كردند به تير اندازي و پرتاب خمپاره انگار مصرف مهمات براي آن‌ها مهم نبود. طرف خودمان كه خيلي تاكيد مي‌كردند بي‌هدف و پشت سرهم شليك نكنيد، به خصوص براي شليك توپ و خمپاره، حسابي محدوديت داشتيم. بچه‌ها هم سعي مي‌كردند تا حد امكان طبق سفارش و تشخيص ديده‌بان‌ها عمل كنند كه هم نتيجه‌اش خوب باشد و هم صرفه‌جويي كرده باشند. فاصله نيروهاي بعثي تا خط ما زياد نبود.1 زاويه پرتاب قبضه‌هاي خمپاره، اكثراً به عمود، نزديك‌ بود. رزمنده‌هاي بسيجي كنار مواضع ارتشي‌ها مستقر بودند. خوشبختانه روابط خوبي داشتيم و در اجراي فعاليت‌ها هماهنگ بوديم. عراقي‌ها كه مي‌دانستند بچه‌هاي ما پس از نماز صبح، مراسم زيارت عاشورا و يا دعا دارند همان اول صبح شروع مي‌كردند به ريختن آتش تا خط را شلوغ كنند. البته اين خباثت‌شان در سه مقطع از روز چشم‌گيرتر بود: هنگام نماز صبح، قبل از اذان ظهر تا يك ساعت بعد از آن و بالاخره نزديك غروب آفتاب، يعني درست مواقعي كه بچه‌ها براي وضو به بيرون از سنگر مي‌آمدند. در مناطقي كه خط‌ها به هم نزديك بودند، بازار قبضه‌هاي خمپاره 60 و قناسه‌زن‌ها2 حسابي گرم و پررونق بود. البته بچه‌هاي ما هم كم نمي‌آوردند. مثلاً تو بچه‌هاي ما شهيد كاظم عليزاده3 دست به هدف‌گيري‌اش با قناسه، عالي بود. هر زمان كه لازم مي‌ديد، بدون جار و جنجال، كلاه نظامي‌اش را سرش مي‌گذاشت و با قناسه‌اش آرام به يك نقطه از خاكريز كه از قبل شناسايي كرده بود مي‌رفت. انگار روي ثانيه‌ها هم حساسيت داشت. آرامش همراه با دقت در رفتارش جلب توجه مي‌كرد. البته با صبور بودنش، همخواني هم داشت. تعبير بچه‌ها در منطقه اين بود كه يك تخريب‌چي در كار جستجو و خنثي سازي مين، يك قناسه زن در هدف‌گيري و شليك، حكم آرش كمانگير را دارند كه در آن داستان پرتاب يك تير از چله‌ي كمانش تعيين كننده يك هويت ملي مي‌توانست باشد. آقا كاظم با تفنگ دوربين دارش، صبح‌ها كه راه مي‌افتاد و مي‌رفت به بچه‌ها صبر توأمان با اميد را مي‌آموزاند. يك روز صبح يكي از درجه داران ارتش آمد طرف نيروهاي ما. تعجب كرديم، اين وقت روز، اين جا چه كار مي‌كند. بعد از سلام و احوالپرسي، پرسيد: «قناسه زن شما كيه؟» اولش جا خورديم بري چه مي‌پرسد. ولي وقتي توضيح داد، خيال‌مان راحت شد. او مي‌گفت: « از قول ما به او احسنت بگوييد و هم دعايش كنيد و سفارش شديد كه مواظب خودش باشد. ديده بان ما مي‌گويد در اين چند روز خيلي دقيق و موثر هدف گيري مي‌كند و حسابي عراقي‌ها را كلافه كرده است تا حالا خوب از هر تيرش استفاده كرده، و حق‌ تك تك‌شان را كف دست‌شان گذاشت. يادتان نرود، حتي از قول ما تشكر كنيد و بگوييد مواظب خودش باشد.» او كه رفت بچه‌ها خوشحال بودند از اين كه يك بار ديگر، تبحر و احساس مسووليت بسيجي‌ها، مايه دلگرمي ساير هم رزمان‌شان شد. 
1 ـ محل وقوع خاطره در جبهه ميمك (مياني) مي‌باشد
2 ـ تفنگي با قابليت هدف گيري دقيق و دوربين دار
3 ـ شهيد كاظم عليزاده فرمانده گردان 2 موسي بن جعفر (ع) تولد 1341 ـ شهادت كربلاي 5 ديماه 1365 

راوي سيد كاظم قريشي 
بازآفريني و تدوين سيد محمود خيرالامور
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 17:0 |  داغ کن - کلوب دات کام

فرمانده ای که جا برای خوابیدن نداشت !!

قطار با صداي يك نواخت خود دل تاريكي را مي‌شكافت و به پيش مي‌رفت. هر كدام از برادران در كوپه‌هاي خود مستقر بودند و مشغول استراحت. داشتم به فرمانده‌مان مي‌انديشيدم؛ به جنب و جوش و چهره بشاش او و انرژي مثبتي كه سعي مي‌كرد در ميان نيروها جاري سازد. حواسم از سر شب به او بود. يك جا بند نمي‌شد. لبخند مهربانش را از كسي دريغ نمي‌كرد. نديدم ميان جمع يا گروه خاصي بيش از حد بنشيند. سعي مي‌كرد به همه بچه‌ها و همه گروه‌ها به يك اندازه سركشي كند و با آن‌ها اگر شده چند كلمه‌اي صحبت كند. مرداد 59 بود و من به همراه چند تن از پاسداران ناحيه رامسر سوار بر قطار تهران ـ اهواز عازم منطقه شوش بوديم. در كوپه‌ها جا براي استراحت و خوابيدن كم بود. برخاستم تا كمي در راهرو قدم بزنم. نگاهم به جاي مخصوص فرمانده در كوپه افتاده كه به يكي ديگر از برادران واگذار كرده بود و از خودش خبري نبود. به آرامي ميان راهرو قدم مي‌زدم و گوش سپرده بودم به صداي مدام حركت قطار بر روي ريل. گوشه‌اي از راهرو و روي زمين شخصي در حالي كه اوركت نظامي‌اش را بر روي خود كشيده بود خوابيده بود. جلوتر كه رفتم ديدم فرمانده متواضع و دوست داشتني‌مان شفيع علي‌زاده است كه اين گونه آرام و مظلوم توي راهرو دراز كشيده است.


براساس خاطره‌اي از عادل مشايي
هم‌رزم سردار شهيد شفيع علي‌زاده
 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:59 |  داغ کن - کلوب دات کام

سفارش مادر به فرزند رزمنده اش .

كريم آزادي از برو بچه‌هاي اهل جبهه و از دوستان صميمي‌ام بود. با هم تصميم گرفتيم كه به منطقه برويم. براي همين به اتفاق او به منزل‌شان رفتيم تا با خانواده‌اش خداحافظي كند. وقتي براي خداحافظي به منزل‌شان رفتم، مادرش با ديدن من خيلي خوشحال شد و براي پيروزي‌مان دعا كرد. بعد از خداحافظي مادر كريم رو كرد به كريم و گفت: كريم جان! نبينم از پشت تير بخوري. اگر از پشت تير بخوري من تو را نمي‌بخشم. براي همين كريم در عملياتي كه مجبور به عقب‌نشيني بوديم هيچ وقت به دشمن پشت نمي‌كرد. بلكه رو به سوي دشمن به عقب برمي‌گشت. سرانجام كريم در يكي از عمليات‌ها به درجه شهادت نايل مي‌شود. وقتي جنازه ايشان را موقع تشييع به منزل‌شان آوردند، مادرش گفت: اول به من بگوييد كه كريم از پشت تير خورد يا نه؟. اگر از پشت تير خورده خودتان ببريد خاكش كنيد، من شهادتش را قبول ندارم. وقتي كه مادرشان شنيدند كه كريم از جلو مورد اصابت گلوله دوشكا قرار گرفت، خوشحال شد و گفت: خدايا من از او راضي‌ هستم. خدايا تو هم از او راضي باش و اين قرباني را از من بپذير.

راوي: شهيدعلي اثني عشري ـ فريدونكنار

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:57 |  داغ کن - کلوب دات کام

رافت رزمندگان

در عمليات كربلاي ده ما توانسته بوديم با رشادت فراواني كه بچه‌ها از خود نشان داده بودند بخش‌هاي وسيعي از خاك عراق را به تصرف در بياوريم كه اين امر از نظر نظامي بسيار حايز اهميت بود. وقتي وارد خاك كردستان عراق شديم با استقبالي كه مردم آن مناطق از ما داشتند مي‌توانستيم عمق نفرت آنان را نسبت به رژيم بعث دريابيم. در حال پيشروي بوديم كه به يك خانواده كرد عراقي برخورديم كه در ميان كوه‌ها سرگردان بودند. آن‌ها از ما طلب كمك كردند. بچه‌ها نيز با مهرباني و احترام زياد با آنان رفتار كرد و مقدمات انتقال آنان را به عقب ترتيب دادند. وقتي اين كرد عراقي متوجه شد كه ما مي‌خواهيم زن و بچه‌اش را كه در وضعيت بسيار اسفباري به سر مي‌بردند به عقب ببريم به نزد خانواده‌اش رفت و با آنان خداحافظي كرد و گفت كه من با نيروهاي ايراني مي‌روم. هر چه ما به او اصرار كرديم كه به همراه خانواده‌اش به عقب برگردد. قبول نكرد و گفت من با شما مي‌مانم. خيلي تعجب كرديم گفتيم چرا مي‌خواهي با ما بيايي و بجنگي. گفت: برادر! شما بيگانه هستيد و داريد با كشور ما مي‌جنگيد. ولي من وقتي رفتارتان را ديدم كه زن و بچه‌ام را پناه داديد فهميدم كه آن‌ها دروغ مي‌گويند. شما براي حفظ خانواده من و اسلام مي‌جنگيد و زحمت مي‌كشيد، پس ما چرا با شما نباشيم. ايشان نرفت و با ما آمد و پس از چند روز جنگ با رژيم بعث، به شهادت رسيد.
نور علي فلاح ـ ساري

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

به امام زمان ( عج ) بگویید من تا آخر ماندم و فرار نکردم

توي منطقه هر روز با برو بچه‌هاي مخلص و با صفايي آشنا مي‌شدم. در يكي از اين روزها با حاج حسين علّامه‌زاده كه معلم بود، آشنا شدم. ايشان برايم تعريف مي‌كرد: در يكي از عمليات‌ها برادر نوجواني كه از برو بچه‌هاي آذربايجان بود مورد اصابت تير دشمن قرار گرفت و نقش بر زمين شد. تعدادي از بچه‌ها به طرفش دويدند و بالاي سرش حاضر شدند او از بچه‌ها خواست تا مرا صدا كنند. بچه‌ها گفتند چه كارش داري؟ فقط ‌گفت كارش دارم. بچه‌ها مرا صدا زدند و از من خواستند كه بالاي سرش حاضر شوم. با شنيدن اين حرف با عجله خودم را به او رساندم. ديدم بدجوري تير خورده او را در آغوش گرفتم كمي دلداريش دادم و گفتم: «چيزيت نشده، كمي مقاومت كن تا بچه‌ها تو را به عقب ببرنند.» بعد به او گفتم: «با من كاري داشتي؟» رو به من كرد و گفت: حاج حسين موقعي كه آتش دشمن شدت يافت، ترسيديم و براي همين تعدادي از بچه‌ها عقب كشيدند. من هم ترسيده بودم. مي‌خواستم به عقب بروم. اما از آقا امام زمان (عج) خجالت كشيدم براي همين سعي كردم عقب نشيني نكنم. الان تو را خواسته‌ام تا شاهد بگيرم كه اگر آقا امام زمان (عج) را ديدي، بگو كه من تا آخرين لحظه ماندم و فرار نكردم.

مهدي مرندي ـ بابل

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:56 |  داغ کن - کلوب دات کام

ماجرای ملاقه و دروغ شاخ دار

تازه از مرخصي برگشته بودم و هنوز عرق سفر از تنم خشك نشده بود كه ديدم بچه‌هاي سنگر، ملاقه‌اي را كه با آن غذا مي‌گرفتيم، شكستند. وقتي فرمانده‌ي دسته‌ي‌مان علت شكست ملاقه را از بچه‌ها پرسيد آن‌ها به شوخي گفتند: امير زاده ملاقه را شكسته است. فرمانده ما آقاي نوشين كه خيلي به مسايل بيت المال حساس بود. براي همين به من دستور دادند به شهر بروم و ملاقه‌اي بخرم. هر چه گفتم من اين كار را انجام ندادم ايشان قبول نكرد و گفتند تمام بچه‌ها مي‌گويند كه شما شكسته‌ايد. تو انكار مي‌كني؟! وقتي ديدم به حرفم توجه نمي‌كند قبول كردم و گفتم پس يكي دو ساعت به من مرخصي بدهيد تا من بروم اهواز و ملاقه بخرم و برگردم. ايشان هم با حرفم موافقت كرد و برايم دو ساعت مرخصي نوشت. من هم برگه مرخصي را گرفتم و به راه افتادم. با خودم گفتم ملاقه‌اي برايتان بخرم كه با آن خيطي‌تان را جمع كنيد. با يك ماشين كه به شوشتر مي‌رفت به طرف شوشتر به راه افتادم و يك راست به نزد پسر عمه‌ام رفتم. يك هفته‌اي را پيشش ماندم و استراحت كردم و سپس به منطقه برگشتم. وقتي چشم آقاي نوشين به من افتاد شروع كرد به باز خواست كردن كه تا به حال كجا بودي من كه ديدم ايشان عصباني است چاره‌اي انديشيدم و گفتم آقاي نوشين شما مرا فرستادي اهواز تا ملاقه بخرم ولي توي اهواز دژبان به من گير داد و يك هفته بازداشتم كردند. من با اين وضعيت چه كار مي‌توانستم بكنم؟ 
بنده خدا دروغم، باورش شد و چيزي نگفت. اين طوري دق و دلم را خالي كردم.

مهدي امير زاده ـ ساري

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

این عامل خنثی کننده

پنج روز بعد عروسي‌‌ام به منطقه برگشتم. براي ديدن دوستان، به پادگان شهيد بيگلو كه در بين اهواز ـ حميديه قرار داشت رفتم. وقتي وارد پادگان شدم برادر صحرايي و محمد رضا خطيبي را ديدم. با هم احوالپرسي كرديم. هنوز احوالپرسي‌مان تمام نشده بود كه گفتند: سيد، شيريني عروسي‌ات پس كجا‌ست؟ وقتي منّ و منّ مرا ديدند، گفتند: بي‌خودي بهانه نياور، بلند شو برويم اهواز. سه نفري سوار ماشين شديم و به اهواز رفتيم. آن‌ها هم دق دلشان را روي سرم خالي كردند و هر كدام به اندازه چند نفر بستني و كيك گرفتند و خوردند. گفتم: بابا كمتر، يك وقت قند خون‌تان بالا مي‌رود! آن‌ها هم شيشه آبليمو را سرمي‌كشيدند و مي‌گفتند: اين هم عامل خنثي كننده! باز هممشكلي هست؟
كتاب ستاره‌ي شمالي/ خاطرات سيد حبيب‌الله حسيني/ ص 151 

از سپاه ساري ما را به پادگان بابلسر بردند. در آن‌جا به صورت فشرده به ما آموزش دادند. بعد از زمان آموزش ما را از آن‌جا مستقيم به خط منتقل كردند. از آن‌جايي كه براي اولين بار بود كه در جبهه حضور مي‌يافتم. آشنايي با منطقه و جنگ و شرايط آن نداشتم. نمي‌دانستم كه چه كارهايي را بايد انجام دهم. وقتي كه گلوله توپ و خمپاره مي‌آمد و من به جاي اين كه توي گودال و چاله بپرم به اشتباه بالاي خاكريز مي‌رفتم و روي آن خيز مي‌رفتم. تا اين‌كه با تذكر بچه‌ها و كسب تجربه ياد گرفتم در شرايط‌هاي گوناگون چه واكنشي داشته باشم. 

مهدي امير زاده ـ ساري

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

چو عضوی به درد آورد روزگار

نمي‌دانم چرا مي‌خواست كه به آن خانه برويم. گفته بود شام را كه خوردي اگر زحمتي نيست برويم خانه‌شان براي تجديد ديدار و ... مطمئن بودم فقط اين نيست. با روحيه‌اي كه از او سراغ داشتم. مي‌دانستم كه مهماني وصله رحم بهانه‌اي است براي كاري بزرگ‌تر. وقتي با هم به سمت آن خانه حركت مي‌كرديم هر دو غرق در افكارمان بوديم و چندان با هم صحبت نكرديم فقط او يك بار پرسيد؛ مي‌گويند مستاجر هستند و وضع مالي هم چندان ... وقتي در زديم و يا الله گويان وارد شديم آشناي مشترك‌مان بود در ابتدا از ديدن ما كمي جا خورد. احوال پرسي و خوش و بش كه تمام شد، آقا محمد سر صحبت را به نحوي باز كرد و از خانه و وضعيتش پرسيد، ظاهراً آشناي‌مان در جايي تكه زميني داشت. محمد وقتي اين را متوجه مي‌شود وامي را از بانك مسكن برايش تهيه مي‌كند و ضامنش هم خودش مي شود. محمد سعي و تلاش فراواني كرد تا او صاحب خانه شد. اين روحيه مثال زدني ـ انسان دوستي و كمك به هم نوع ـ از ويژگي‌هاي بارز اخلاقي شهيد محمد شعبانيان بود.

براساس خاطره‌اي از مصطفي عابديني
همكار و دوست سردار شهيد محمد شعبانيان
 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:51 |  داغ کن - کلوب دات کام

عشق حسین (ع) است چه ها می کند !

ديگر مطمئن شده بودم دارند ما را تعقيب مي‌كنند. از وقتي‌كه از مسجد بيرون آمديم و در جاده حركت‌مان را آغاز كرديم، احساس كردم يك ماشين پژو با چراغ خاموش به دنبال ماست. ساعت 11 يكي از شب‌هاي محرم بود و من همراه نصرالله تفاوت براي مرثيه خواني و مداحي به يكي از مساجد «ميان ده» رفته بوديم. او مثل هميشه پرسوز و بانواي دلنشيني از امام حسين (ع) و يارانش مي‌خواند. از نواي بغض آلودش اوج عشق او را به سالار شهيدان مي‌شد، فهميد. بعد از مراسم سوار موتور شديم و به سمت رامسر حركت كرديم وقتي متوجه شدم كه منافقين كه در آن روزگار دست به ترورهاي كور و وحشيانه مي‌زدند در آن جاده‌ها تاريك و خلوت به دنبال ما هستند به شهيد تفاوت گفتم كه موتور را قدري با سرعت بيشتري براند. تفاوت لبخند دلنشيني زد و اسلحه خود را به من داد و عجيب اين بود كه در همان موقعيت بغرنج كه هر لحظه‌ بيم ترور ما مي‌رفت، شهيد سرافراز نصرالله تفاوت با صدايي دلنشين مرثيه‌ مي‌خواند و از من نيز مي‌خواست او را همراهي كنم و دم نوحه را تكرار كنم. «عشق حسين است چه‌ها مي‌كند.» 

براساس خاطره‌اي از خسرو حسن پور
همرزم سردار شهيد نصرالله تفاوت

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 16:50 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود