تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

شرح داغ آفتابي بي‌ مزار

عاشقان رفتند و چشم اشكباري ماند ومن


از غم بي‌حاصلي‌ها ، كوله باري ماند و من

واي من ياراي رفتن داشت روزي پاي من

كاروان در كاروان رفتند و باري ماند و من

بي‌نهايت بالهاي شوق ، بالايي شدند

قامتي گمگشته در حجم غباري ماند و من

يك بيابان تشنه لب روييد از هرم شهيد

شرح داغ آفتاب بي‌ مزاري ماند و من

نبض شوراي شقايقها همه عشق است و داغ

داغ بر دل بي شقايق روزگاري ماند و من

تا كدامين دست، بهت انتظارم بشكند

در حصار سينه‌ام، ساعتشماري ماند و من

اين غزل هم در بهار عشق و احساس و عطش

از عبور سينه سرخان، يادگاري ماند ومن

*سروده : عزيز ا… خدامي
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 14:46 |  داغ کن - کلوب دات کام

كاروان رفت، بمانيم اگر نامرديم


*هر چه گفتند نرو، عزم به رفتن كردم


من خيانت گر و نامردم اگر برگردم

مي روم كعبه همان جاست چرا برگردم

خودم اينجا دلم آنجاست چرا برگردم

مي روم اين عطش سينه كبابم كرده است

چشمه آنجاست و اين خاك جوابم كرده است

ما فقط رهگذري بوده و بر مي گرديم

كاروان رفت، بمانيم اگر، نامرديم

لختي آهسته تر اي قافله تا ما برسيم

ما كه با قافله سالار شما همنفسيم

پشت اين همهمه ها دشت سكوتي هم هست

پشت اين خاك زمين ملكوتي هم هست


* هر چه گفتند نرو عزم به رفتن كردم

من خيانت گر و نامردم اگر بر گردم

مردهامان همه رفتند ولي ما مانديم

مثل يك لَنگ كه از غافله ها جا مانديم

وسعت خاك ، شب اوج شما كم مي شد

آسمان نيز سرش پيش شما خم مي شد

آه...شرمنده ام اي دوست كه دستم خاليست

درد من درد غيبي و شكسته باليست

مثل تو عشق اگر در دل من آهي داشت

پر و بالم به خدا سوي سحر راهي داشت

رفتنم دست خودم نيست خدا مي داند

لحظه هايم همه ساليست خدا مي داند


*هر چه گفتند نرو عزم به رفتن كردم

به خدايي خداوند اگر بر گردم

*سروده :«منيژه در تو ميان»
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 14:40 |  داغ کن - کلوب دات کام

عاشقانه‌های یک کلمن

محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری شعری را خواند که رهبر معظم انقلاب فرمودند: بدهید این شعر را خوش‌نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان کنند. جعفریان که خود جانباز است، این شعر را به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم کرده است. شعر محمدحسین جعفریان که در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌های یک کلمن!» نام دارد.

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!

اینجا باتلاق است!

حالا می‌گردم به كشف باتلاقی تواناتر

در این همه خردی كه حتی باتلاق‌هایش

وظیفه‌شناس و عالی نیستند .

همه‌ چیز در معطلی است :

میوه‌ای كه گل ، پولی كه كتاب مقدس ، و مسجدی كه بنگاه املاك. ..

ما را چه شده است؟

این یك معمای پیچیده است

همه در آرزوی كسب چیزی هستند ، كه من با آن جنگیده‌ام

و جالب آن كه باید خدمتكارشان باشم ، در حالی كه دست و پا ندارم

گاهی چشم، زبان و به گمان آن ها حتی شعور!

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم ، و به گمان آن ها حتی شعور

در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان

وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم

كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌های تلویزیونی

حتی رفقای دیروزم - قربة الی‌ا...-

با تلاش تحسین‌برانگیز ، سرگرم تجاوز به آنند. ..

جالب آن كه در مراسم آغاز هر تجاوزی

با نخاع قطع شده‌‌ام

باید در صف اول باشم

و همیشه باید باشم

چون تریبون، گلدان و صندلی !

باشم تا رسیدن نمایندگان بانك‌ها

سپس وظیفه دارم فورا" به اتاقم برگردم.

من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون‌های درجه چهار باشم

بی‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...

دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین

چون گذشته كه با یازده تیر و تركش در تنم

نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا یك پیمانكار آن پل را بازسازی كرده است

مرا هم بردند ، خوشبختانه دستی ندارم.

اگر نه باید نوار را من می‌بریدم

نشد.

وزیر این زحمت را كشید

تلویزیون هم نشان داد

سپس همه برگشتند

وزیر به وزارت خانه‌اش ، پیمانكاران به ویلاهایشان ، و من به تختم. ..

من نمی‌دانم چه هستم

نه كیفی و نه كمی

بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتی ...

به قول مرتضی؛ كلمنم!

اما این كلمن یك رأی دارد

كه دست بر قضا خیلی مهم است

و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می‌گیرد

خیلی جای تقدیر و تشكر دارد

اما هرگز ضمانتی نیست ، شاید تغییر كنم

اینجاست كه حال من مهم می‌شود.

شاید حالا پیمانكاران، فرشتگان شب‌های شلمچه

پاسداران پل مارد

و تركش خوردگان خرمشهرند

شاید من

حال یك اختلاس‌پیشه خودفروخته جاسوسم !

كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام !

و لابد اسناد آن در یك وزارت خانه مهم موجود است!

برای همین باید، همین‌طور باید

در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق ترین بیمارستان

زمان بگذرد ، من پیرتر شوم

تا معلوم شود چه كاره‌ام. ..

سرمایه من كلمات است

گردانم مجنون را حفظ كرد

یكصد و شصت كیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت

اما بعید می‌دانم تختم

یكصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد

چند بار از روی آن افتاده‌ام

یك بار هم خودم را انداختم

بنا بود برای افتتاح یك رستوران ببرندم!

من یك نام باشكوهم

اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند

با بهره‌ هوشی یكصد و چهل

آن ها متهم اند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند

زنم در خانه یك دلال باغبانی می‌كند

و پسرم می‌گوید:

ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!

گمانم در این تاریكی گم شده‌ام

و بین خطوط دشمن سرگردان،

آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی‌كنند

آه! چه كسی یك قطع نخاعی بی‌مصرف را اسیر می‌كند

و باز آه! چه كسی یك اسیر را اسیر می‌كند

آه و آه كه از یاد بردم، من اسیرم

زندانی با اعمال شاقه

آماده برای هر افتتاح، اعلام رأی

و رقصیدن به سازها و مناسبت‌های گوناگون

و بی‌اختیار در انتخاب غذا !

انتخاب رؤیاها !

حتی در انشای اعترافاتم...

و شهید، شهید كه چه دور است و بزرگ

با تمام دارایی اش؛ یك شیشه شكسته ، یك قاب آلومینیومی ، و سكوت گورستان

خدا را شكر، لااقل او غمی ندارد ، و همیشه می‌خندد

و شهید كه بسیار دور است از این خطوط ناخوانا

از این زبان بی‌سابقه نامفهوم

و این تصاویر تازه و هولناك،

خدا را شكر! لااقل او غمی ندارد

و همیشه می‌خندد

و بسیار خوشبخت است

زیرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده می‌شوم

برای شكنجه‌ای تازه ...

در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان

در باغ وحشی به نام كلینیك درد

تا مواد اولیه شكنجه‌ای تازه باشم

برای جانم

تنم

وطنم

تا باز خودم را از تخت یك مترو شصت سانتی‌ام

به خاك بیندازم

اما نمیرم

درد این ستون فقرات كج

و فراق

لهم كند

اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم...

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/06/27 و ساعت 18:53 |  داغ کن - کلوب دات کام

نقش توي قاب»


آري، انگار آسمان، تنهاي تنها مانده است.

غصه هايت، صادقانه، در دلم جا مانده است.

 

عاشقان رفتند، مفهوم صفا،  كم رنگ شد

زندگي با عاشقي، در حد رويا مانده است

 

رفتي اما در دلم جاويد ماندي تا ابد …

گم نگشتي، عشق تو، پيداي پيدا مانده است

 

بر نمي گردي، همان جا بهترين ماواي توست

 چشم من، در انتظار و خستگي وامانده است

 

اي پرنده ، پر بكش ، پرواز كن ، اوج تو را

آسمان با هيبتش ، غرق تماشا مانده است

 

استخوانت همدم خاك وهم آواي زمين

نقش تو در قاب اما ، خوب و زيبا مانده است               

*حانيه نقوي ــ ساري


|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/03/15 و ساعت 0:14 |  داغ کن - کلوب دات کام

آهسته ، آهسته

گل شد بر آمد پيكرم آهسته آهسته

انگار دارم مي پرم آهسته آهسته

انگشترم ، مهرم ، پلاكم ، چفيه ام ، عطرم

پيدا شداز دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاك مي رويد

از خاك مي رويد سرم آهسته آهسته

جز نيمه اي از من نمي يابيد ، روزي سوخت

در شعله نيم ديگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سالها زاييده خواهد شد

ققنوس از خاكسترم آهسته آهسته

خوابيده ام بر شانه ها و مي برندم نه

تابوت را من مي برم آهسته آهسته

آن پير زن ، اين زن به چشمم آشنا هستند

دارم به جا مي آورم آهسته آهسته

خواندم ، پدر خالي است جايش ،

اين خبر مي ريخت

از چشم هاي خواهرم آهسته آهسته

ديگر براي آستين بالا زدن دير است

اين را بگو با مادرم آهسته آهسته

                                                        مهدي فرجي ــ كاشان

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/03/15 و ساعت 0:2 |  داغ کن - کلوب دات کام

من از تو مي نويسم

تو را مرور مي كنم ، در امتداد سال ها بيا كه باورم شود ، تويي در اين خيال ها براي بغض ها ي من ، ستاره گريه مي كند و من چقدر عاشقم ، به آبي زلال ها من از تو مي نويسم و قلم كه ناله مي كند به انتظار مي رود ، مجال شرح حال ها نشسته زخم روزگار ، روي شانه هاي من و دل چه زود مي شود ، همايش ملال ها كمي نگاه مي كنم ، به پت پت نگاه تو اگر چشم هاي تو ، پر است از سؤال ها كنار رود خانه اي ، پر از دعا ي نسترن دوباره آه مي شوم ، من از عبور بال ها نعيم ذبيحي ـ زيرآب
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:48 |  داغ کن - کلوب دات کام

كبوتر ترانه

زبس كه بي غم و احساس درد و بي عارم من از مترسك اندام خويش بي زارم كسي كه بال و پرم بود رفت و من ماندم هميشه در نظرم بود رفت و من ماندم كسي كه خاطره هاي مرا رقم مي زد و با تبسّم خود پشت پا به غم مي زد هميشه دفتر نقاشي قشنگي داشت مداد رنگي احساس او چه رنگي داشت! شروع دفتر نقاشي اش كبوتر بود هميشه شوق پريدن در او مصور بود اگر چه دير به ياد عزيزت افتادم مرا ببخش خطا كردم آدمي زادم تو رفته اي ولي پاي عشق من لرزيد تو پر گشوده اي اما دو بال من خشكيد به رغم نام صبورت شتاب مي كردي و خواهش من خود را جواب مي كردي صداي پاي تو اما در اين حوالي هست نگاه سبز تو در بوته هاي شالي هست بيا كه چشمه ي شعرم دگر نمي جوشد و قامت دل من جز سيه نمي پوشد كتاب ودفتروتحصيل بي توبي رنگ است تمام جمعه ي تعطيل بي تو بي رنگ است ولي الله پاشا ـ‌‌‌ نوشهر
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:45 |  داغ کن - کلوب دات کام

زبس كه بي غم و احساس درد و بي عارم من از مترسك اندام خويش بي زارم كسي كه بال و پرم بود رفت و من ماندم هميشه در نظرم بود رفت و من ماندم كسي كه خاطره هاي مرا رقم مي زد و با تبسّم خود پشت پا به غم مي زد هميشه دفتر نقاشي قشنگي داشت مداد رنگي احساس او چه رنگي داشت! شروع دفتر نقاشي اش كبوتر بود هميشه شوق پريدن در او مصور بود اگر چه دير به ياد عزيزت افتادم مرا ببخش خطا كردم آدمي زادم تو رفته اي ولي پاي عشق من لرزيد تو پر گشوده اي اما دو بال من خشكيد به رغم نام صبورت شتاب مي كردي و خواهش من خود را جواب مي كردي صداي پاي تو اما در اين حوالي هست نگاه سبز تو در بوته هاي شالي هست بيا كه چشمه ي شعرم دگر نمي جوشد و قامت دل من جز سيه نمي پوشد كتاب ودفتروتحصيل بي توبي رنگ است تمام جمعه ي تعطيل بي تو بي رنگ است ولي الله پاشا ـ‌‌‌ نوشهر
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:45 |  داغ کن - کلوب دات کام

سرزمين پاك

ديشب براي آخرين ديدار در آسمان تصوير چشمت بود مفهوم باران در خزان من زنداني تعبير چشمت بود تك برگ هاي خشك پاييزي از پيش چشمانم گذر كردند با كوله باري از صبوريشان تا بي نهايت ها سفر كردند از جاده ي شب هاي تنهايي آنقدر رفتي تا گمت كردم از لابه لاي ابرها برگرد آيينه اي از صبح آوردم من در عبور از كوچه ها،‌ اكنون تكرارها را مي برم از ياد در سرزمين پاك چشمانت پر مي شوم از درد هاي شاد سيده زهرا حجازي ـ نوشهر
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:44 |  داغ کن - کلوب دات کام

نور

(1)

خورشيد هزار پاره ي عشق تويي     در وسعت دل،‌ ستاره ي عشق تويي

مشتاق، به دشتِ دلِ ما مي تازي      پر شور ترين سواره عشق تويي

 

(2)

آن روز كه سرشار ز گل ها بودي       در جوشش عشق چشمه ي لا بودي

از حنجره ات شفق شفق خون مي ريخت          خورشيد هزار پاره ما بودي

                                                                                             عادله سلحشور

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/03/12 و ساعت 9:41 |  داغ کن - کلوب دات کام

شرح غم

سلام اي جوانمرد ، مردان مرد 
كه خواندم شما را صبوران درد 
چه آهي كه در سينه ها داشتيد 
چه سودا كه با ناله بگذاشتيد 
چه زخمي شما را شكست انتظار 
كه بوده است از جبهه ها يادگار 
شما يادگاران جنگيد و بس 
شما نور بوديد و ما هم سپس 
نشستيم در اين شب خاطره 
كه افتاده در كار ما صد گره 
شما با غم و درد سر كرده ايد 
كبوتر،كبوتر،سفر كرده ايد 
بدون شما شهر ما بي صفاست 
كه اين شهر مديون لطف شماست 
نگوييد اين شعر ، شرح غم است
ز عشق شما هر چه گويم كم است 
خدايا به قلبم تو بگذار اثر 
بيا و مرا تا شهيدان ببر 

محسن محمود زاده(شاهد) - قائمشهر

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:46 |  داغ کن - کلوب دات کام

حديث تازه


شهيدان،عاشق روي خدايند 
به فكر گفتن قالوا بلايند 
شهيداني كه نورآهنگ رفتند 
حديث تازه اي از كربلايند 
شهيدان قلم در عرصه ي جنگ 
به طوفان ، ديگران را ناخدايند 
قلم،تنها پر پرواز عشق است 
به اوج عاشقي درد آشنايند 
به سر عمامه اي از نور ايمان 
علي را در شهادت مقتدايند 
شهيدان چون پرستو پر كشيدند 
پرستوهاي ما، اهل سمايند

حسن مهاجر نيشابوري ‌ـ گرگان

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:43 |  داغ کن - کلوب دات کام

من ، همانم

باز امشب، بازبان لاله، من
ازهواي جبهه مي گويم سخن
باز امشب،جبهه هاي آشنا
خاطرات عشق بازي باخدا
من،همانم.من،همان سنگرنشين
عاشق خورشيدواران زمين
خاطرات جبهه دارم در سرم
ياد ياران، ياد هر همسنگرم
جبهه بود و ساقي و جام بلا
جبهه بود و شور و شوق كربلا
من،سرِخونين ياران ديده ام
سَر،به ني، از سربداران ديده ام
ديده ام من پيكر بي دست و سر
تشنه لب،رزمنده اي با چشم تر
ديده ام گلها،كه پرپر مي شدند
يك به يك،ياران.كبوتر مي شدند


مجيد مجيدي - قائم شهر

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:41 |  داغ کن - کلوب دات کام

تقديم به تمام شهداي اسلام


مثل حقيقتي كه سال هاست با من است 
حس نگاهت ، 
سال هاست كه با من است ، 
اما من گنگم ، ماتم ، 
در كوچه هاي سرگرداني 
ـ عقل و ادراك . 
من كودكم كه گريه مي كند . 
در آغوش نامادري زمين ،
آه ، حس بلوغ بشر ، كاش مرا به خودم مي آورد 
تا حقيقت نامت را 
دريابم .


فاطمه كريمي فر ـ فريدونكنار

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:40 |  داغ کن - کلوب دات کام

خونین شهر

نخلهای بی حرکت ، نخلهای بی سر

بوی خاک و خون

و حصار بی حس شهر

که با صدای پا ، یا تیری می شکند

 

گریه کودک بی مادر

و مادر بی کودک

و چشمان مضطرب که صدای شب را در خود جای

می دهد

و تا روزی شکسته شود شب شوم

 

پوتین های کثیف

خاک پاک را آلوده می کند

باید که شکسته شود له شود پای دشمن ، قلب سنگ

دشمن

 

و اما ، می آیند از کرانه های نور

با امواجی از عشق می خوانند

آیه های سبز عشق

و اینان مقلدان کوی دل هستند

که پرده شب را پاره خواهند کرد

باز شد درهای فتح

و این بار

پا می گذارند یاران سرخ

با آیینه

با یک بغل ایثار و شهامت

و تبسم

قفل لب را باز می کند

چقدر زیباست آزادی و سرافرازی

 

صدایی از دریا

با خروش ، بدون تأمل

خبری بر تمامی باغ

برای تمام مردم

 شهر شهیدان ، شهر خون

ـ خرمشهر ـ آزاد شد.


سید محمد رضا - ک

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 0:54 |  داغ کن - کلوب دات کام

کاش ما هم آفتابی می شدیم

خاطرات یک حکایت بشنوید

دردهای بی نهایت بشنوید

روزگار وصلت و هجران یار

جنگ بود و عاشقان بی قرار

سوختن ، پرداختن ، جان باختن

درد را با سوز و سازش ساختن

شور بود و زخم آتش پاره ها

سینه بود و ترکش و خمپاره ها

بی ریایی بین ما یک رسم بود

عشق بود و درد بود و خصم بود

اشک بود و غربت پروانه ها

تیر ، هم آغوش آن دردانه ها

سینه ها شان خاکی و خاکستری

دیده های آسمانی ، عنبری

شکوه ها و نای نی را دیده ام

روزگاری جام می را دیده ام

یا ایامی که با قلب جدا

عشق بازان ، سر جدا ، پیکر جدا

کاش ما هم آفتابی می شدیم

نی اسیر هر سرابی می شدیم

زخم هم از ما شکایت می کند

از جدایی ها حکایت میکند

گفت روزی بین ما اسرار بود

لا فتی الا علی سردار بود

مثنوی اکنون چه می خواهی بگو ؟

تو ز احوالم که آگاهی بگو

باز  سری در دلم سر بسته است

این دل وامانده امشب خسته است

خسته از نامردمان پست و دون

کیسه دوزان شقی ، غافل ز خون

عاشقی ، مستانگی ها گم شده است

همت و مردانگی ها گم شده است

آخر اینجا دست ها ، یکدست نیست

در خرابات دل ما ، مست نیست

این کلام آخر فرباد ماست

آخرین فریاد ما در یاد ماست

عاشقی درد هزاران پاره هست

عشق در رفتن ، هزاران پاره هست

بنگرید اینجا که ما وامانده ایم

دست ما گیرید ، ما جامانده ایم

کشت ما را داغ یاران کمیل

همت مردان گردان کمیل

اشک سرداری که با سوز و گداز

سینه های آسمان را کرد باز

گرچه اینجا یک ظهور دیگر است

مثنوی گفتن حضور دیگر است

 

جانباز اسماعیل یکتایی لنگرودی

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/01/28 و ساعت 12:34 |  داغ کن - کلوب دات کام

اجابت

 

نیزه را سرور من بستر راحت کردی                   شام را غلغله صبح قیامت کردی

به لب تشنه ات آن روز اشارت می کرد              خاتمی را که در انگشت شهادت کردی

عقل می خواست بمانی به حرم ، اما عشق      گفت بر نیزه بزن بوسه ، اجابت کردی

بانگ لبیک که حجاج به لب می آرند                  آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی

اکبر و قاسم و عباس کجایند ، کجا ؟                 عشق! چون این همه را بردی و غارت کردی !

چیست در تو ؟ همه امروز تو را می جویند          این تن بی سر سرور ! چه قیامت کردی !!

باز من ماندم و صد کوفه غریبی ، هیهات            گرچه آزاد مرا تو ز اسارت کردی

 

محمد علی عجمی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/11/22 و ساعت 16:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

پیکر خوشید

 

دشت می بلعیدکم کم ، پیکر خورشید  را         برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را

آسمان گو تا بشوید با گلاب اشک ها               گیسوان خفته در خاکستر خورشید را

بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند          پیکر از بوریا عریان تو خورشید را

چشم های خفته در خون شفق را وا کنید         تا ببیند کهکشان پر پر خورشید را

نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود       کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها                ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را

آه اشترها چه غمگین و پریشان می روند         برفراز نیزه می بینم سر خورشید را

 

سعید بیابانکی

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1386/11/22 و ساعت 16:32 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود