تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

سردار شهید قلی زاده

سردار شهید حسن قلی زاده

برای مطالعه ، پیرامون این شهید به بخش آرشیو موضوعی مراجعه و روی نام این شهید بزرگوار کلیک کنید .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:57 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید قلی زاده 1

حسین در سال 1339 در تهران و همین خانه ای که الان داریم با هم صحبت میکنیم به دنیا آمد . مادرم او را نذر حضرت ابوالفضل (ع) کرد وقتی که در نه سالگی پاهایش شکسته بود و از همان زمان ، انگار عهدی با مولای خود بسته بود و نماز خواندن را آغاز کرد .

برادر شهید می فرماید . حسن آدم عجیبی بود . خیلی از کسانی که تا حالا دیده ام فرق می کرد . از همان سنین نوجوانی که دستفروشی می کرد بیشتر پولش را صرف کمک به تکایا و افراد نازمند می کرد . یادم می آید پدرم او را نصیحت می کرد که کمی هم به فکر خودش باشد ، اما حسن به قدر نیازش و البته اندک ، از در آمدش استفاده می کرد و باقی را می بخشید . حتی وقتی که شهید شد افرادی که ما آنها را حتی نمی شناختیم در مراسم ختمش شرکت می کردند و از کمک های حسن به خودشان می گفتند که یکی از آنها نو عروسی بود که می گفت حسن پول جهیزیه اش را تهیه کرده است . در مراسم ختم حسن یکی از اشرار محله شرکت کرده بود و خیلی هم گریه می کرد ! وقتی از او در مورد نحوه آشنایی اش با حسن پرسیدم ، کفت : یک روز مشروب زیادی خورده بودم و بسیجیان دستگیرم کردند . اما حسن آقا که فرمانده پایگاه بود نه تنها برخورد بدی با من نداشت بلکه دست و رویم را شست و حتی لباسهایم را که روی آنها استفراغ کرده بودم تعویض کرد و سعی می کرد با نصیحت مرا اهل کند .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:38 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید قلی زاده 2

قبل از انقلاب حسن و عده ای از دوستانش گروهی به نام فجراسلام را تشکیل داده بودند و با فعالیت های فرهنگی بر علیه رژیم طاغوت مبارزه می کردند . در همین زمینه خاطره ای دارم و آن اینکه یک روز حسن تعدادی اعلامیه با خود داشت که می ترسید به خاطر سابقه اش توسط مامورین دستگیر شود ، به همین خاطر اعلامیه ها را به من داد و من هم چون کودک بودم و کمتر به من شک می کردند به سلامت اعلامیه ها را به خانه مان رساندم .

بعد از انقلاب حسن و دوستانش تشکل خود را حفظ کردند و فعالیت هایشان را گسترش دادند که تاسیس پایگاه های بسیج چند مسجد از آن جمله است . الان هم اگر به مسجد امام زمان بروید کتابخانه ای را می بینید که سنگ بنایش را برادرم گذاشته و به نام خودش هم نامگذاری شده است .

گذشته از این موارد حسن جزء اولین نفراتی بود که به کمیته پیوست و با تاسیس سپاه به عضویت سپاه در آمد که با آغاز اغتشاشات مرزی در سیستان و بلوچستان به آنجا رفت و در همان جا هم در درگیری با اشرار در سن 21 سالگی رسید .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید قلی زاده 3

حاج اکبر مقدم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی است که وقتی سخن از شهید قلی زاده به وسط می آید با شور و شوخ خاصی حرف می زند . ایشان فرمودند که شهید قلی زاده به قدری خصوصیت خوب داشت که نمی توان یکی را برگزید و چشم بر دیگری بست . حسن کسی است که به گفته یکی از سرداران سپاه وقتی که در ایرانشهر سیستان بلوچستان شهید شد تا مدتها اهالی به احترام او نام مستعارش ( مختار ) را بر روی فرزندانشان می گذاشتند .

خاطراتی از شهید دارد و آنها را اینگونه بیان می کند .

تا دلتان بخواهد از ایشان خاطره دارم ؛ از صبح های جمعه که بچه ها را جمع می کرد و به کوه می برد ، از آموزش قرآنش ، از مسائل عقیدتی و سیاسی که به ما آموزش میداد و .... 

وقتی سخن از آموخته هایش از شیهد به میان آمد اینگونه جواب داد . همه چیزم را از ایشان آموخته ام . من از حسن زندگی آموخته ام . حالا که به رفتار و کردار حسن فکر می کنم می فهمم که چقدر از لحاظ فکری پر بوده و معلومات بالایی داشته و چه ها که به ما یاد نداده است . یادم می آید یک روز برای گردش رفته بودیم به کوه . آقایی که به خیال خودش می خواست از کمی سن ما سوء استفاده کند و ما را به گروهک منافقین بکشاند ، ما را به ناهار دعوت کرد و در اثنای گفت و گو نام رجوی را به کار برد . چون من قبلا از حسن شنیده بودم که هر وقت کسی نام رجوی را برد با او مخالفت کن ، همین کار را کردم و همگی از دام آن مرد جستیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید قلی زاده 4

در ادامه حاج اکبر پرده از رازی برداشت . راز مشترک شهید قلی زاده و شهیدان حسین ملکی ، محرمعلی مقدم و عبدالرحمن عبدالهادی . داستان از این قرار است که .... در سنین نوجوانی یک شب وارد اتاق فوقانی منزلمان شدم و دیدم که در چهار گوشه کرسی وسط اتاق هر چهار عزیز ( شهید) نشسته اند و با هم صحبت می کنند . من که وارد اتاق شدم انگار که می خواستند رازی را حفظ کنند ساکت شدند و از من خواستند تا اتاق را ترک کنم ، ولی چون اصرارم را دیدند به شرط اینکه حرفهایشان را جایی بازگو نکنم به من اجازه ماندن دادند . می دانید راز آنها چه بود ؟ آنها داشتند در مورد نحوه تقسیم کمکهایشان به افراد نیازمند صحبت می کردند . پولهایی که از طریق کار در بنایی در آورده بودند و چون نمی خواستند کسی از کار خیرشان با خبر بشود از من خواستند که تا زنده هستند رازشان را جایی فاش نکنم که من هم به شوخی گفتم : " آرزو می کنم همگی شهید شوید ! " که طولی نکشید که همگی شان شهید شدند .

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 22:36 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود