تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

سردار شهید غلامرضا باقری 1

شهید غلامرضا باقری در زمستان 1344 در خانواده های مذهبی در روستای " انجیل نسام " ساری دیده به جهان گشود وی که در کودکی ، زندگی در خانوده پر جمعیت را تجربه کرده بود. خود هفتمین فرزند از 10 فرزندان این خانواده بوده است . غلامرضا دارای 6 خواهر و 3 برادر بود که همگی از علاقه مندان امام خمینی ( ره) رهبر انقلاب اسلامی بوده اند .

حاج رمضان باقری پدر این شهید سرافراز از کارکنان بازنشسته راه آهن شمال می باشد . وی که بخاطر داشتن فرزندان نیک و با تقوا همواره شاکر خداوند است می گوید : والدین همانند قدرت نیروی برق می باشند و فرزندان نیز به مثل حباب لامپ هستند که به پدر و مادر روشنی می بخشند و هر فرزند نیکویی که متولد می شود باعث افتخار والدین خود می گردد .

خواهر بزرگ شهید باقری درباره بادر خود چنین می گوید : غلامرضا که در تاریخ 7/12/1344 متولد شده است در سن 6 سالگی روانه دبستان شد . هر چند در آن زمان دوری از والدین خصوصا مادر سخت آزارش می داد اما بالاجبار او به همراه برادر بزرگتر عازم دبستان می شد .

غلامرضا در ایام تحصیلات ابتدائی جزء اولین ها بوده است و این دوره 5 سال ، ابتدایی را با معدل عالی پشت سر گذاشته است .

با ورود به دوره راهنمایی و متوسطه غلامرضا به همراه دیگر برادر خود به شهر ساری عزیمت کرده و در یکی از محلات این شهر اقامت اختیار می کند .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/01/10 و ساعت 16:38 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید غلامرضا باقری 2

دکتر جمال باقری برادر بزرگتر غلامرضا از خاطرات دوران تحصیل خود و برادر شهیدش چنین می گوید : پایان هر هفته من و برادر شهیدم از ساری برای دیدن پدر و مادر و دیگر برادران و خواهران خود به روستا خود انجیل نسام که در چند کیلومتری ساری قرار دارد بر می گشتیم . در یکی از روزها که قصد آمدن به روستا را داشتیم ، علامرضا پیشنهاد کرد که این مسیر طولانی را پیاده طی کنیم از سخن او سخت متعجب شدم . پس از آن به اتفاق این مسیر 10 کیلومتری را طی کردیم و به خانه رسیدیم متوجه شدم که برادرم مبلغ پولی را که به عنوان کرایه نزدش بود جهت کمک به یکی از همکلاسی هایش که شدیدا به آن نیازمند بود پرداخت می کند از این اقدام برادر شهیدم سخت حیرت زده شدم .

غلامرضا پس اخذ دیپلم در دانشگاه تبریز در مقطع کارشناسی قبول می شود و همزمان بورسیه ادامه تحصیل را نیز برای خارج از کشور می گیرد .

وی در هنگام تحصیل در دانشگاه تبریز که مصادف با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود در تیم 22 بعثت دانشگاه تبریز در قالب بسیجی آموزش های نضامی و رزمی را پشت سر می گذارد پس از اتمام آموزش های رزمی عزم جبهه می کند که این اقدام وی موجب نگرانی پدر را فراهم می کند و پدر از وی می خواهد تا از رفتن به جبهه منصرف شود . در مقابل غلامرضا سکوت پر معنایی می کند و در جواب پدر از وضع آشفته جبهه و جنگ می گوید و از پدر می پرسد که اگر ما به جبهه نرویم پس وضع ناموس و وطن چه می شود .

در نهایت غلامرضا در سن 22 سالگی در اسفند سال 66 به جبهه در منطقه شلمچه اعزام می شود هنوز چند ماهی از حضور غلامرضا به جبهه نگذشته بود که روزی صدای زنگ تلفن سکوت خانه پدری را بر هم زد.

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/01/10 و ساعت 16:35 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید غلامرضا باقری 3

پدر آراماز روی سجاده بر می خیزد و به سمت تلفن می رود و گوشی را بر می دارد . صدایی از آن سوی خط خبر تلقخی را به پدر می دهد این صدا که صدای یکی از همرزمان غلامرضا بوده است خبر مجروحیت غلامرضا را به پدر اعلام می کند او می گوید که چون من هم در این حمله زخمی شده بودم نتوانستم غلامرضا را به پشت خط مقدم برسانم . در این لحظه پدر آرام گوشی را بر زمین رها می کند و سرش را به آسمان می گیرد و به خدا پناه می برد .

آنگاه جمال برادر بزرگتر غلامرضا ، راه جبهه را در پیش میگیرد و عازم شلمچه می شود . در شلمچه با خبر می شود که غلامرضا مفقودالاثر شده است تا سال 78 خبری از غلامرضا بدست نمی آید .

دکتر جمال باقری برادر شهید می گوید : سال 78 روز 21 خرداد ماه در مشهد بودم آن روز مصادف بود با شهادت امام حسن مجتبی تمام شهر یک پارچه سیاه پوش بود . بر حسب تصادف مراسم جنازه 600 شهید ، همان روز برگزار می شود .

در همین هنگام یکی از دوستان دکتر به او اطلاع می دهد که برادرش غلامرضا جزء این 600 شهید می باشد . در تابوت شهید غلامرضا تعداد اسکلت و مقداری لباس پاره شده و کیف پول و یک دانشجویی قرار داشته و تنها چیزی که توجه همه را جلب کرد . جسد بی سر شهید غلامرضا بوده است که همه را به یاد اباعبدالله حسین (ع) می انداخت این در حالی است که مادر شهید قبل از شهادت غلامرضا در خواب می بیند که پسرش رو به مادرش می گوید که مادر : یالاخره روزی من به خانه بر می گردم اما بدون سرآری غلامرضا در 26/3/67 شربت شهادت می نوشد و به خدای خود لبیک می گوید و از دیار خود دل می کند آری غلامرضا با سکوت رفت و بی صدا آمد .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/01/10 و ساعت 16:34 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود