
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
امیر سپهبد صیاد شیرازی
مصاحبه ای که در ادامه می خوانید درد دل های مادر بزرگوار امیر سپهبد علی صیاد شیرازی است . در ضمن در ابتدا از برادر عزیزم آقای حسین قدیانی برای تهیه این مصاحیه تشکر میکنم . امیر سپهبد صیاد شیرازی 1 مشهد آزاد شهر ، بلوار امام رضا ، حسینیه شهید صیاد شیرازی . با این نشانی راه افتادیم به سمت منزل مادر صیاد . به ظاهر نشانی درست و پیمانی به نظر نمی رسید ولی راننده مشهدی ، که حداقل به ظاهرش نمی خورد اهل این حرف ها باشد ، خیالمان را راحت کرد : " حسینیه صیاد در مشهد معروف است . همه می شناسند . اکثر وقت ها آنجا مراسم است . خانواده صیاد در این گونه کارها خیلی فعالند . " .... هنوز ذکر خیر راننده از خانواده صیاد تمام نشده بود که به " حسینیه " رسیدیم . از قبل می دانستیم که در طبقات بالای حسینیه خانواده صیاد زندگی می کنند . زنگ طبقه دوم را زدیم و بعد از مصافحه با یکی از براردان صیاد که جانباز جنگ هم بود رفتیم بالا . مادر و خواهر شهید به استقبال آمدند . اولین چیزی که بعد از ورود ما به خانه با صفای مادر صیاد به چشم می خورد ، " یاد صیاد " بود . هر جا را که نگاه می کردی ، عکس صیاد بود . از تصاویر معروف صیاد گرفته تا عکس هایی که برای اولین بار ، آنها را می دیدیم . جالب اینکه حتی در آشپزخانه هم چند تایی تصویر صیاد بود ، که در قالب هایی زیبا ، آرام گرفته بود . امیر سپهبد صیاد شیرازی 2 می خواهم از در و دیوار خانه عکس های علی ببارد . می خواهم رو به هر طرف خانه که هستم لااقل از او یک تصویر باشد . صیاد خیلی خوب بود . ان قدر که بعد از شهادتش روزی چند بار گریه می کنم . بعد از روزگار جنگ ، دیگر دلشوره نداشتم که علی را از دست بدهم ولی ... به اینجا که رسید بار دوم بود که بغض می کرد . اولین بغضش وقتی بود که ما از در خانه وارد شدیم : " خدا به شما خیر بدهد که ما را فراموش نمی کنید " . آن بار خودش را کنترل کرد ولی بعد از بغش دوم مثل ابر بهاری لحظاتی مرواریدهای اشک را میهمان گونهه ایش کرد . حق داشت . آخر صیاد برایش یادآور چیزی جز خوبی و خیر نبود و در این وانفسا از این می سوخت که چرا صیاد نه در روزگار جنگ که در جنگ روزگار از دستش رفت . گرچه پیر زن چندباری در طول مصاحبه از سرانجام صیادکه به شهادت ختم شد گلایه نداشت ولی بالاخره مهر مادری ، این حرف ها را نمی فهمد . حاجیه خانم کمی که آرام شد ، در جواب سوال ما ، این گونه ادامه داد . من خودم پدرم شیرازی بود . مادرم انارکی و در عجبم که با این همه فاصله در " درگز" چه کار می کردند . من در همان " درگز" به دنیا آمدم . دو ساله بودم که پدرم عمرش را داد به شما . پدرم مالدار بود و ظاهرا به تجارت و حمل و نقل کالا مشغول بود . بزرگ شیرازی های این اطراف بود . بعد از فوت پدر مادرم چون جوان بود با برادر پدر صیاد ( عموی صیاد ) ازدواج می کند . عموی صیاد به مادرم گفته بود روزها نوکرت و شب ها شوهرت می شوم . چند وقت بعد هم برادر ایشان ( پدر صیاد ) از من خواستگاری کرد . مادرم چون این خانواده را می شناخت با ازدواج ما موافقت کرد . یک سال بعد هم علی برایم حکم برادر یا دوست را داشت و گذشته از رابطه مادر و فرزندی ، با هم رفیق هم بودیم . امیر سپهبد صیاد شیرازی 3 حاجیه خانم از زمانی که شهید صیاد را باردار بود چنین یاد می کند . شاید شما خیال کنید دارم بزرگنمایی می کنم ولی به خدا احساسم این بود که خداوند فرشته ای را می خواهد به من بدهد . معمولا زن ها در این ایام بیم و امید را با هم دارند ولی در من چیزی جز امید نبود و هر لحظه انتظار به دنیا آمدن هلی را می کشیدم. علی یک ساله بود که آمدین مشهد . بعد از یک سال از مشهد رفتیم گرگان . تا وقتی پدر صیاد بازنشسته بشود . ، آنجا بودیم . علی هم در همان جا درسش را خواند و چون خیلی هم در درس موفق بود پدرش علی را فرستاد تهران تا مدرک دوازده خود را در مدرسه امیرکبیر تهران بگیرد . بعد هم پایش را در یک کفش کرد که برود ارتش ، به این دلیل که برای خدمت به ملت و دفاع از خاک وطن ، هیچ جا مثل ارتش نمی شود . یعنی صیاد با آنکه از نظر علمی خیلی باهوش و مستعد بود ولی علمی را که در عمل ، گره ای از کار مردم باز نکند اصلا دوست نداشت . بچه تر هم که بود عشق ارتش داشت . یک پوتین در بچگی داشت که هیچ وقت نمی پوشید . در همان عالم بچگی خودش می گفت : می خواهم سالم بمانند تا با آنها بروم ارتش . امیر سپهبد صیاد شیرازی 4 از مادر صیاد می پرسم . شهیدتان در دوران بچگی چه عوالمی داشت ؟ جواب می دهد : خیلی مطیع بود ، آن قدر که انگار فرزند ما نبود . سرباز ما بود . هیچ وقت نمی شد که از من پول بی جهت بخواهد . هر وقت از من یا پدرش پلی دریافت می کرد برای درسش یا امر دیگری می گرفت ، بخشی از آن پول را پس انداز می کرد و دوباره می داد به ما . یعنی بچه ای نبود که چشمش به مال دنیا باشد . در همان دوران دبستان دوستی داشت که پدرش رفتگر بود . ما ان زمان هر کاری کردیم برای علی ، یکی از این بارانی ها را بخریم نگذاشت که نگذاشت . می گفت : هر وقت پدر دوستم توانست برای بچه اش بارانی بخرد ، شما هم می توانید برای من بارانی بخرید . یا مثلا هیچ وقت اجازه نمی داد که زمان شروع مدرسه ، لباس نو برایش بگیرم می گفت شاید بچه ای نداشته باشد . تن من لباس نو ببیند ، خوب نیست ! سر همین اخلاق خوبش بود سر همین مردمداری اش بود که علی برایم همیشه حکم نور را داشت خدا می داند با اینکه همه بچه هایم خوب هستند ولی همیشه لباس های علی را جدا از لباس های آنها می گذاشتم . یک جور ویژگی خاص برایم داشت . تازه که به دبیرستان رفته بود . هر شب می دیدم که از این چراغ های لامپا روی سرش روشن کرده و دارد درس می خواند . دلواپس می شدم که یک وقت خدای نکرده چراغ لامپا روی سرش نیفتذ . یک بار صبح ، پدرش به من گفت : علی را بیدار کن . نمازش قضا نشود . گفتم علی شب ها تا دیر وقت بیدار می ماند ، چه کار داری ؟ بگذار راحت بخوابد . بعد هم رفتم سری به علی بزنم که دیدم نمازش را خوانده ، لباسش را پوشیده و می خواهد برود نان بگیرد . علی یک همچین بچه ای بود . خودجوش بود . هیچ کدام از کارهایش را گردن کسی نمی انداخت . به برادرها و خواهرهایش هم همیشه می گفت : کارهایتان را خودتان انجام دهید . خیلی هوای من و پدرش را داشت . امیر سپهبد صیاد شیرازی 5 مادر صیاد قصه مخالفت پدر علی را با پیوستن علی به ارتش را این گونه برایمان نقل می کند . ما همسایه ای داشتیم که ستوان بود . یک بار آمد خانه ما و شروع کرد از ارتش بد گفتن . علی در همان حالات جوانی خودش جواب می دهد . آدمی که از دولت حقوق می گیرد تا برای ملت خدمت کند نباید با این نق زدن ها حقوقش را حرام کند ! البته همان طور که گفتم ارتش برای علی در آن مقطع جایی بود برای دفاع از این آب و خاک نه محلی برای سربازی رژیم طاغوت . مادر صیاد راست می گوید رژیم طاغوت هر چقدر که راس به قاعده نزدیک می شد با مردم مهربانتر می شد . کم نبودند سربازانی که علی الظاهر مامور به خدمت در ارتش رژیم شاه بودند ولی در اصل ( و از آن جا که انگیزه پیوستنشان به ارتش ، خدمت به ملت بود ) ، از همان جایی فرمان می بردند که ملت فرمان می برد . یعنی حضرت امام(ره) و از همین رو بود که در اسلحه های ارتش گاه می شد که بیش از گلوله گل دیده می شد . بدین معنی که لااقل سربازان جوانمرد ارتش سر جنگ با ملت ندارند . در انی زمینه شاید شایسته تر آن باشد که سخن را از مادر صیاد بشنویم . اندکی بعد از پیوستن علی به ارتش او متوجه شد که در ارتش شاه زمینه چندانی برای رسیدن به اهدافش که همانا خدمت به ملت بود وجود ندارد ف چرا که ارتش پر بود از نیرنگ و ریا و بی عدالتی . علی می دید که در ارتش ،سربازان را گرسنه نگه می دارند تا شکم فرماندهان بیش از پیش چاق و فربه گردد و اصولا به تنها چیزی که در ارتش شاه توجه نمی شد دغدغه های والایی بود که علی و امثال علی برای تحقق آنها به ارتش پیوسته بودند . روزی علی در جواب یکی از برادرها که او هم می خواست پا جای پای برادر بگذارد و به ارتش بپیوندد { قبل از انقلاب} می گوید صبر کن انقلاب که پیروز شد بعد بیا ارتش . در این ارتش از هیچ کنده ای دود سفیدی برای ملت بلند نمی شود ! لابد می دانید که علی در جریان حوادث منتهی به انقلاب به دلیل خیانت به رژمی شاه ! در لیست سیاه ساواک قرار داشت و رژیم دنبالش بود که ارتشی هایی از جنس علی را بکشد . تنها به این جرم که راضی به کشتن مردم توسط ارتش نبودند . ما خیلی شانس آوردیم که انقلاب زود پیروز شد و الا اگر چند روز دیرتر انقلاب به ثمر می نشست شاید علی همان موقع شهید می شد . امیر سپهبد صیاد شیرازی 6 یک بار که مادر کرمانشاه بودیم { علی هنوز ازداج نکرده بود } یک ارتشی آمد به خانه و مقداری آذوقه به ما داد . علی قبلا به ما سفارش کرده بود که از این جور چیزها به هیچ وجه نگیریم . من به آن ارتشی گفتم این ها چیست ؟ گفت : مال جناب سروان است ! من پاکت را باز نکردم ، تا اینکه سر و کله علی پیدا شد و من ماجرا را برایش تعریف کردم . علی ناراحت شد که اصلا چرا این پاکتها را { که ظاهرا چای بودند} آورده اند خانه . بعد از چند روز دوباره سر و ککله همان مرد پیدا شد . این بار من هیچ پاکتی از او نگرفتم . بعدها در پادگان ارتش ، این ارتشی برای خود شیرینی ، یک جوری به علی حالی می کند که آن پاکت ها کار او بوده است . بنده خدا که فکر می کرد با تشویق علی رو به رو می شود . با اخم علی مواجه شد که ؛ تو به چه حقی از مال بیت المال برای خود شیرینی استفاده کرده ای ؟ بعد هم علی به آن مرد می گوید که پول پاکت ها چقدر می شود ؟ آن پول را بر می گرداند به بیت المال و بنده خدا را هم یک هفته بازداشت می کند تا دیگر هوس این خود شیرینی ها به سرش نزند . خدا بیامرز همیشه می گفت : پول برای من با کثافت هیچ فرقی ندارد . الان کسی این حرف ها را باور نمی کند . ولی علی بعد از پیوستن به دانشگاه افسری ، همه حقوق خود را به من می داد و می گفت : مادر جان ف من یک جور گلیم خودم را از آب بیرون می کشم اما شما پنج تا پسر و دو دختر دارید . البتهبعد از اینکه ازدواج کرد باز یک بخشی از حقوقش را برای ما می فرستاد . حاضر بود خودش در سختی زندگی کند اما به ما هیچ گزندی نرسد . تا وقتی شهید شد ، یک بار نشد که این مقرری را به ما ندهد .... { مادر صیاد بغض می کند و لحظاتی بعد ادامه می دهد } ... علی فکر می کرد پدرش با حقوق بازنشستگی چگونه میخواست این خانواده شلوغ و پر جمعیت را بچرخاند . امیر سپهبد صیاد شیرازی 7 حاجیه خانم سپس از نترسی و بی باکی صیاد در مقابله با هر گونه زور گویی گفت . با هر گونه بی عدالتی یا بی دینی اشاره کرد . و به عنوان نمونه شجاعت مثال زدنی فرزندش در مواجهه با بنی صدر را برایمان شرح می دهد : اویل جنگ در جلسه ای که بنی صدر بدون "بسم الله " شروع میکند حرف زدن . نوبت که به صیاد می رسد علی به شنانه اعتراض به بنی صدر که آن زمان فرمانده کل قوا بود ، می گوید : من در جلسه ای که اولین سخرانش بی آنکه نامی از خدا ببرد ، حرف بزند ، هیچ سخنی نمی گویم !دوستان علی در خیلی جاها نقل کرده اند که او در همان زمان که هنوز خیانت بنی صدر معلوم نشده بود بنی صدر را علی رغم پست هایی که داشت ، اصلا تحویل نمی گرت و خیلی با دیده ظن و تردید به بنی صدر به خصوص در وادی استدلال های چرند نظامی اش نگاه می کرد . امیر سپهبد صیاد شیرازی 8 بی باکی صیاد از سر دین خواهی او بود و اینکه به دنیا هیچ تعلقی نداشت . صیاد هر قدر بر درجات نظامی اش افزوده می شد ، تواضعش بیشتر می شد . اگر در سالیان میانی عمر ف تنها دو شنبه ها و پنج شنبه ها روزه می گرفت در آخرین سالهای زندگی کمتر روزی بود که صیاد روزه نباشد . معمولا کل ماه شعبان را روزه می گرفت . دینداری اش عاشقانه بود . برایش ضعف بدنی دلیل مسخره ای بود که با خدا آن هم با زبان روزه سخن نگوید . نگارنده خود بارها صیاد را دیده بود که تنهای تنها در گوشه ای دنج از حرم امازاده صالح(ع) چگونه دارد با خدای خود مناجانت میکند . انگار نه انگار که این مرد تنها امیر سپاه اسلام است . مادر صیاد می گوید ." عجیب به نماز اول وقت وقید بود . هر جا که بود و مشغول هر کاری که بود وقت نماز کارش را تعطیل می کرد . به شدت هم مردمی بود . دوست نداشت داشتن حتی یک محافظ شخصی میان او و مردم فاصله بیندازد . در خیلی از مجامع و محافل بی تکلف می رفت و بین مردم می نشست . در نمازهای جمعه در بهشت زهرا (س) در جلسات مذهبی ، در راهپیمایی ها . به حرم امامزاده صالح (ع) خیلی علاقه داشت . زیاد آنجا می رفت ، گوشه ای می نشست و شروع می کرد با خدا حرف زدن . حرف زدن با خدا را محدود به نماز خواندن نمی کرد . چنان با خدای عالمیان ، قشنگ نجوا می کرد که انگار با خدای خود رازی داشت . علی با خدا بود ولی نه به این معنی که از مردم بریده باشد . معتقد بود راه رسیدن به خدا از مسیر خدمت به خلق الله می گذرد . شاید به خاطر همین مردمی بودن بود که ملت آن طور در تشیه پیکر پاکش سنگ تمام گذاشنتد . آخر مردم مردان خدایی را دوست دارند . مردانی که در قید و بند پست و مقام و درجه نیستند . همین علی چند سال بود که سر قضیه درجه بالاتر دادن ، خیلی حرف و حدیث ها از این و آن شنید . ولی همیشه می گفت : عزیز { به من می گفت عزیز } من برای خدا دارم کار میکنم و هیچ کاری به این چیزها ندارم . امیر سپهبد صیاد شیرازی 9 از حاجیه خانم می خواهم تا برایمان از دوران جنگ صیاد خاطراتی را بگوید : یک بار که سر به دنیا آمدن یکی از فرزندانش { مهدی } به تهران رفته بودم صیاد را هم مجروح کرده بودند . زده بودند ماهیچه پایش . البته این جور مواقع نمی گذاشت اهل خانه بویی ببرند . خلاصه با چند نفر از دوستانش برگشته بود خانه . در زدند و من در را باز کردم . دیدم علی عقب ایستاده و می گوید : هوا سرد است شما بروید خانه من می آیم تو . می خواست من نفهمم که او مجروح شده است . من هم هیچ وقت حرفش را رد نمی کردم و برگشتم در خانه . تا اینکه بعد از نیم ساعت ، رفتم اتاقش دیدم که پایش را بسته و دراز کشیده ف پرسیدم چی شده ؟ گفت : در هلی کوپتر بودم که تیراندازی کردند . حالا هم هیچ چیزی نشده است . حالا ماهیچه های پایش از بس خونریزی کرده بود ، آب شده بود . یک بار هم زمان بنی صدر عوامل آن ملعون می خواستند یک جوری صیاد را از سر راه بردارند ، به طوری که سر و صدایی هم نداشته باشد . ظاهرا علی جلوی ماشین نشسته بود ف ماشین دیگری از مقابل با نهایت سرعت می زند به ماشین علی که خوشبختانه علی از آن خادثه جان سالم به در می برد . جالب اینجاست که علی را اول برده بودند بیمارستان دیگری . رئیس بیمارستان تهران که متوجه بود ، علی را فورا می آورد بیمارستان تهران تا در آنجا علی را عمل کند . چرا که بو برده بود عوامل ارتش می خواهند در بیمارستانی که از قبل آماده کرده بودند ( در صورت زنده مانده علی از حادثه ) دیگر کارش را تمام کنند . البته آن طور که پزشکان نقل کرده اند ، زنده ماندن علی در ورای آن تصادف که به شدت مجروح شده بود چیزی شبیه به معجزه بود . حالا که فکر می کنم میبینم علی خودش هم چیزی شبیه به معجزه بود . از آن قبیل آدم ها که دیر می آیند و زود می روند و جز نام خیر ، ارث دیگری از خود بر جای نمی گذارند ...... علی را البته می خواستند بعد از عمل جراحی به دلیل مخالفت با بنی صدر محاکمه کنند . چند صباحی هم کنارش گذاشته بودند . اما به لطف خدا جنایت بنی صدر بر همگان روشن شد . امیر سپهبد صیاد شیرازی 10 به مادر صیاد می گویم : ظاهرا صیاد با همان حال ( مصدومیت ) هم به منطقه می رود . ایشان با تصدیق حرف من ، ادامه می دهد : " باور کردنی نیست ولی صیاد چند ماهی در حالی که از ویلچر استفاده می کرد به جبهه ها می رفت . عقب هم نمی ماند . مصر بود هر جور شده جلو برود . یعنی فرمانده ای نبود که در مقر بماند و دستور بدهد . اگرچه فرماندهی ارتشی بود ولی مثل فرماندهانی چون حاج همت ، باکری ، باقری و بروجردی ، ای بسا جلوتر از نیروهای تحت امرش می جنگید . یعنی با اینکه ارتشی بود ، بیشتر دوست می داشت فرمانده ای از جنس بسیجی ها باشد . علی از آن ها نبود که به اسم با کلاس جنگیدن { جنگ کلاسیک } ، بسیجی ها را از یاد ببرد . امیر سپهبد صیاد شیرازی 11 مادر صیاد بی آنکه ما سوال خاصی درباره چگونگی با خر شدنش از شهادت صیاد بپرسیم ، این گونه داستان فراق را شرح می دهد : اگر شما بدانید علی چه مرد مهربان و خوبی بود به من حق می دهید که تا یک هفته بعد از شهادتش از شدت غم و غصه در بیمارستان بستری باشم ... بی خبر بی خبر ف مرا از انیجا برداشتند بردند تهران . دم در خانه شان که رسیدم ف برادرش گفت : عزیز ! گفتم :بله ؟ گفت : داداش علی ... تا گفت " علی " ، فهمیدم شهید شده ! می زدم بر سرم و مدام می گفتم : حسین (ع) ، حسین (ع) ف خیلی برایم سخت بود که علی از کوران جنگ ف جان سالم به در ببرد ولی بعد از جنگ شهید شود . در مدت یک هفته ای که در بیمارستان بودم گاهی غشمی کردم و گاهی هوش می آمدم . نمی دانم چه طور بود ولی علی همواره در کنار خود می دیدم که دارد با من حرف می زند ؛ چطوری مادر ؟ بالاخره مکه رفتی ؟ مدینه چطور بود ؟ بعد که به هوش می آمدم ، می دیدم هیچ کس کنارم نیست .. { حاجیه خانم به شدت می گرید و بعد از مدتی می گوید } .... این اولین بار نبود که وقتی من در بیمارستان بستری می شدم علی می آمد بالای سرم . وقتی هم زنده بود همین طور بود . آن قدر بالای سرم می ایستاد تا کاملا خوب شوم . بعد می رفت دو رکعت نماز می خواند به شکرانه اینکه مادرش هنوز زنده است . لابد می دانست که من هم جانم به او بند است که در تمام مدت آن یک هفته ای که بعد از شهادتش بستری بودم می آمد بالای سرم . جبهه که بود غیر ممکن بود هفته ای یکی دو بار زنگ نزند . هر جور بود یک تماسی با من می گرفت . می دانست که چقدر دوستش دارم . امیر سپهبد صیاد شیرازی 12 گرچه مزار صیاد در تهران است ولی حاج خانم در عوالم معنوی خود هر وقت به زیارت امام هشتم (,) می رود احساس می کند که روح صیاد غریب الغرباست : " با این سن و سال ، سالی یک بار بیشتر نمی توانم به تهران بروم . اما از آنجا که علی ، امام رضا (ع) را خیلی دوست می داشت هر وقت به حرم مطهر ایشان می روم علی را در کنار خود احساس می کنم . سوال همیشگی ام را از مادر شهید می پرسم : از دوستان صیاد کدام یک به شما سر می زند ؟ حاجیه خانم در جواب می گوید : از همه دوستان صیاد راضی هستم ولی "پوردستان" و "امیرپیغامی" از همه با معرفت ترند . پوردستان با اینکه الان به دانشگاه افسری منتقل شده ولی ما را از یاد نبرده و هر از چندی یک حالی از ما می پرسد . امیر پیغامی هم الان رئیس بیمارستان ارتش است . با وجود این دوستان ما هیچ کم و کسری احساس نمی کنیم . پیغامی که همیشه می گوید : عزیز فکر کن من علی هستم ، هر کاری داری به من بگو . خدا خیرش بدهد . در همه مراسماتی که به یاد صیاد می گیریم . می آید و به ما کمک می کند . امیر سپهبد صیاد شیرازی 13 گفت و گوی ما با مادر صیاد در حالی رو به اتمام است که پیر زن انگار تازه بعضش باز شده باشد ، گریه می کند . به راستی اشک های عزیز را چگونه می توان نگارش کرد . آنجا که او در پاسخ به آخرین سوال من که : اگر بخواهید صیاد را در یک کلمه خلاصه کنید چه می گویید ؟ هیچ کلمه ای نگفت جز اینکه زار زار گریست ، تا این نسل بفهمد که در وادی عشق فقط باید با اشک سخن گفت . |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |