تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
سردار شهید حسن باقری 1

مادر شهید این گونه آغاز میکند : بسم الله الرحمن الرحیم و صل الله علی محمد و اله الطاهرین . آماده ام ؛ مصاحبه را شروع کنید .

شهید باقری در همین محل به دنیا آمدند ؟

نخیر. ما منزلمان زمانی که ایشان به دنیا آمدند میدان ارک بود . ایشان آنجا به دنیا آمدند و بعد رفتیم میدان خراسان . مسجد صدریه . نوجوانی و جوانی ایشان بیشتر در این محل بود .

در آن سالهای کودکی ، چیز خاصی از ایشان دیده بودید که گمان برید در اینده مرد بزرگی می شود ؟

من این را بارها گفته ام که ما تقریبا خانواده ای مذهبی بودیم و بالطبع ایشان هم در همین محیط و تحت تاثیر پدرشان رشد کرد .

حاج آقا در قید حیات هستند ؟

فوت کردند . ایشان { مادر شهید باقری در طول گفتگو از فرزند خود با عنوان ایشان یاد می کردند }  عاشق ... که نه ! سخت است ، همچین ادعای بزرگی در مورد فرزندم بکنم . ولی به شدت علاقه مند به اهل بیت بود . ارادت خاصی به اهل بیت و خاندان امامت داشت . به ویژه به وجود مبارک امام حسین (ع ) . بر خلاف طبیعت شهید ما حدود دو ماه زودتر به دنیا آمد که مصادف شده بود با ولادت با سعادت امام حسین (ع) . خیلی هم ضعیف بود به صورتی که هیچ امیدی به زنده ماندنشان نداشتیم . خودش بعدها که بزرگتر شده بود می گفت : " پروردگار عالیمان سرنوشت انسان را ده هزار سال قبل از اینکه به دنیا بیاید معلوم می کند . مثل اینکه خدا از خیلی قبل تر ها ایشان را برای خودش انتخاب کرده بود . البته با زحمت بزرگ شد . یعنی یک ماه بعد از اینکه به دنیا آمده بود مثل بچه های یک روزه بود . هیچ رشدی نکرده بود . ضعیف بود . در دوران کودکی اش هم با این حواس ما جمع بود ، اما انواع مریضی ها را مبتلا شده بود . الحمد الله هر چی بود گذشت و ایشان رفته رفته جان گرفت . ایشان دو ساله بود که به شکلی کاملا غیر مترقبه خدا دعوت کرد ما رفتیم کربلا . این هم برای من یک خاطره ماندگار است .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:59 | 
سردار شهید حسن باقری 2

شهید باقری را هم برده بودید ؟

بله . با ابنکه یک مقدار مریضی داشت ، ایشان را هم بردیم .

بچه چندم خانواده بودند؟ 

بچه دوم . فرزند اولم دختر هستند .

تا چه وقت در عتبات ماندید ؟

یک ماه و نیم .... { بعد از کمی مکث ) .... آنجا در حرم امام حسین (ع) ، ایشان گم شد . این خاطره ماندگار هیچ وقت از ذهنم نمی رود . گم شدن او در حرم ابی عبدالله یک پیام برای من داشت . شلوغ بود . خیلی هم حرم شلوغ بود . هر چی من و پدرش گشتیم پیدایش نکردیم . البته کاملا مراقب بودیم ها و اصلا نفهمیدیم .کی و کجا گم شد . خلاصه آمدم ایستادم مقابل ضریح مطهر آقا . عرض کردم آقا ! این فرزند من غلام شماست . بچه ام را از شما می خواهم . جدا خدا می داند . لحظه ای نگذشت دیدم مقابل پای من ایستاده است .

خلاصه دوران بچگی اش را همین طورها گذراند تا مدرسه . در آنجا هم مثل همه بچه ها واقعا نمی شود گفت : ویژگی خارق العاده ای داشت . به ائمه طاهرین خیلی علاقمند بود . به عزاداری امام حسین خیلی می رفت . همان اوایل که خواندن و نوشتن را یاد گرفت ، شروع کرد به نوشتن احادیث و آیات و روایات ، یاد گرفتن و یاد دادن قرآن مرتب در این مسیر حرکت میکرد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:58 | 
سردار شهید حسن باقری 3

معروف بود که شهید باقری ، تیز هوشی خاصی داشتند . در جبهه هم که شما بهتر از ما می دانید ملقب بودند به " بهشتی جبهه ها " بفرمایید . آیا ایشان در همنا دوران کودکی تیز هوش بودند ؟

مثل همه بچه ها بودند . یک عده خیال می کنند ایشان یا بزرگان دیگر همان وقتی هم که بچه بودند نابغه بودند . این حرفها نبود . منتها بله ! بیش از اینکه هوش زیادی داشته باشد ريال اراده قوی ای داشت . همت داشت . اهل کوشش و تلاش بود . ببینید ! وقتی که هنوز دبستانی بود ، 10 – 20 تا بچه را دور خودش جمع کرده بود ، کتبی – غیر درسی – تهیه کرده بود و می خواند و به آنها یاد می داد . بعد هم همانطور که الان ملاحظه می کنید ما از اولش هم یک خانواده متوسط بودیم . آنچنان امکاناتی در اختیار ما نبود . دبیرستان آنچنانی و معلم آنچنانی نبود . پدرش هم کارمند بود . یک زندگی معمولی و متوسط داشتیم . ایشان در همان مدارسی درس می خواند که عامه مردم درس می خواندند . با این فرق که از استعداد و هوش خودش به بهترین وجه استفاده کرد و آن را هدر نداد . اینجوری می خواهم خدمت تان بگویم که هوش را داشت ، توانایی را داشت ، ذکاوت را داشت ، و همه اینها را به اضافه " توکل" به کار گرفت . این خیلی مهم است .

یک خصلتی که ایشان داشت و من فکر می کنم و من فکر می کنم خیلی مهم است این است که ایشان وقت تلف نمی کرد . مطلقا وقت تلف نمی کرد . از لحظه لحظه وقتش کمال استفاده را می کرد . چه در خواندن چه در نوشتن ، و چه در به کار بستن . افکارش ، رفتارش ، گفتارش ......

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:58 | 
سردار شهید حسن باقری 4

همه به هم می خواند .

حقیقتا می خواند . واقعا یکسان بود . از ایمان بالایی برخوردار بود . برا نماز اهمیت خاصی قائل بود . خدا رحمت کند شهید رجایی را . فرمودند : " به نماز نگویید کار دارم ، به کار بگویید وقت نماز است. " ایشان در عمل این را انجام می داد .

از این اهمیت به نماز ، خاطره خاصی دارید ؟

خاطره زیاد است . یک بار با هم جایی می رفتیم ایشان پشت فرمان نشسته بود . وقت اذان شد من به عینه می دیدم که ایشان دارد می لرزد . حالا 17 – 18 سال بیشتر سن نداشت ها . مسیر را عوض کرد تا به یک مسجدی برسد . نماز را اول وقت بخواند . یا قرآن . به قدری علاقمند به قرآن بود که وقتی ایشان شهید شد . من فقط یک بقچه بزرگ از نوارهای قرآن که داشت، جمع کردم . می نشست پشت فرمان ماشین ، اول که ماشین را روشن می کرد و دوم دکمه ضبط را می زد و ماشین را در حالی کی راند که صدای قرآن در آن طنین انداز شده بود . این حالا مال زمان طاغوت است . در زمانی که اجازه نمی دادند کسی در این احوال رشد و نمو بکند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:57 | 
سردار شهید حسن باقری 5

به زبان عربی آشنا بودند ؟

کاملا نه منتها ! از بس قرآن خوانده بود ، از بس که یاد داده بود ، عربی را کامل فرا گرفته بود . البته فقط این هم نبود . کمال و تمام به قرآن عمل می کرد .

در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودند ؟

 درسش اتفاقا متوسط بود .

به چه معنی ؟

به این معنی که درس کلاسیک را به بازی می گرفت . کتاب های دوران مدرسه ، ارضایش نمی کرد . در کتابهای غیر درسی ، شاگرد اول بود . دروس مدرسه را اصلا من که ندیدم در خانه بخواند . همانی بود که در مدرسه از معلم گوش می داد . همان برایش کافی بود . تا یک 16 – 17 بگیرد . الان کارنامه هایش هست . فرزندش هم بچه نموه نه ای است . از نظر درسی خیلی بالاست . در دانشگاه شریف با رتبه یازدهم شروع کرد درس خواندن . مهندسی کامپیوتر می خواند . ولی حسن نه ! خود به خدایی معمولی بود ، نه از این جهت که تنبل باشد ؛ زیادی زرنگ بود و دروس مدرسه اصولا زیاد از او وقت نمی گرفت تا آنها را از بر کند . آن چیزی که از او وقت می گرفت . تحقیقات بود . پژوهش بود . کسی که وارد منزل ما میشد ممکن نبود تعجب نکند . اینکه یک نوجوان چطور می شود که این همه کتاب سنگین پایه ای داشته باشد . همان زمان یک محقق بود . هر چی کتاب سنگین بود می خواند و از رویش می نوشت . مطلب تهیه می کرد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:57 | 
سردار شهید حسن باقری 6

کتابهایش را نگه داشته اید ؟

300 جلدش را دادم کتابخانه مسجد صدریه . نصفی اش را هم جمع کردم دادم دخترش . او هم الان یک کتابخانه ای تشکیل داده متشکل از کتابهای خودش و پدرش .

از علاقه دو طرفه میان خودتان و شهید باقری بگویید ؟

در ختم ایشان که در مدرسه شهید مطهری بر پا شد ، خیلی از بزرگان در وصف ایشان می گفتند که آنچه خوبان همه داشتند ، ایشان یکجا داشت . این را دیگران گفته اند ، نه اینکه من بگویم . ایشان همین طور که به تکالیف مذهبی اش علاقمند بود ، همین که به تکالیف مملکتی اش علاقمند بود ، همین طور به خانواده اهمیت می داد . حتی زمان جنگ ایشان در عین حال که هر وقت یک استکان چای دستش می دادم ، می گفت : مادر ! دعا کن شهید بشوم . در عین حال می گفت : اگر جنگ تمام بشود و برگردم ، روی تک تک بچه های فامیل من باید کار بکنم . باید زحمت بکشم . بسیار به خانواده اهمیت می داد . به خواهرش به برادرش ، به پدرش . هر موقع می آمد دست حاجی را می بوسید . هر موقع می رفت دست ایشان را می بوسید . اگر من ناراحت بودم دست بر گردنم می انداخت ، می گفت : مادر چیه ؟ چی شده ؟ آرام باش . من هم دیگر .... { بغض می کند } ..... نمی دانم . واقعا صبری که خدا به من داد ، حکم معجزه بود . چرا که من به ایشان خیلی علاقمند بودم . دیوانه وار ایشان را دوست داشتم . نسبت به بچه های دیگر که خدا را شکر همه شان خوب هستند ، ایشان را جور دیگری دوست داشتم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:56 | 
سردار شهید حسن باقری 7

شده بود در دوران کودکی یا نوجوانی از دست شان عصبانی بشوید ؛ اصلا بچه شیطامی بودند یا نه ؟

ماشاء الله که خیلی شیطان بودند . شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را بالا می رفت !!!

شیطنت هایشان بیشتر چی بود ؟

در عین حال که محجوب بود ف در عین حال که سر به زیر بود ، در عین حال شجاع و شرور بود . در بچگی هم شیطنت های خودش را داشت . به اعتراف بچه ها ، من صبر داشتم و الا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت . این را هم بگویم تا یادم نرفته که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود . از یک طرف می خواستم دعوایش کنم و از یک طرف دل خودم هم می سوخت . با نمک شیطونی می کرد .

شده بود دعوایش کنید ؟

ببینید ! آن اوایل بچگی هم که شیطنت داشت ، باز خیلی منظم بود . یعنی در چارچوب خاصی شیطنت می کرد . این که می گویم این کارهای شان هم دوست داشتنی بود به خاطر همین بود . حد و مرزها را از همان کودکی رعایت می کرد . چه می گویم ف وقتی بچه هم بود عصای دستم بود . در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود . ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود . اگر توجه کرده باشید حتما دیده اید . آشپزخانه یک طرف بود ف اتاق ها یک طرف . ما در میدان خراسان منزلمان اینطوری بود . همان جا هم بودیم که شهید شد . نزدیک سی سال در آن خانه ما ندگی کردیم . شامی که خورده می شد امان به خواهرش و من نمی داد . سریع بلند می شد و وسایل سفره را جمع می کرد . ظرف ها را می شست . اگر می دید مثلا می خواهم پرده بزنم پیش از اینکه بگویم ، دست به کار می شد . متاسفانه برخی از جوانان امروز که امثال ایشان را الگوی خود کرده اند ، اصلا در این امور از این بزرگواران الگو نگرفته اند . کمک به اهل افتخار است ، عار نیست .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:56 | 
سردار شهید حسن باقری 8

ظاهرا از همان دوران نوجوانی به شدت به نوشتن علاقه داشت ف و دست نوشته های زیادی از ایشان چه قبل و چه بعد از جنگ باقی مانده است ؟

آن طور که فرماندهان سپاه گفته اند ؛ مثل اینکه فقط 30.000 { سی هزار } دست نوشته درباره جنگ دارد .

از تاثیر فضای قبل از انقلاب یعنی یکی دو سال منتهی به انقلاب بر شهید باقری بگویید .

آن فضا و نام امام (ره) خیلی از جوانان بد را هم خوب کرده بود ف ایشان که جای خود را داشت .

ظاهرا در آن مقطع سرباز بودند ؟

بله ! در همان سربازی هم آن قدر کار فرهنگی و سیاسی کرده بود که اورا از بقیه سربازها جدا می کنند .

کجا سرباز بودند ؟

ایلام

هزار ماشاء الله حافظه تان هم خوب است ؛ حاج خانم !

لطف دارید . خلاصه یک راننده گروهبان می گذارند تا بیشتر  مراقبش باشند که یک وقت کار دستشان ندهد ! یک بار هم مردم در یکی از این راهپیمایی ها او را به قصد کشت می گیرند به زدن !! بنده خداها خیال می کردند ایشان آدم رژیم است . بعد هم که امام دستور تخلیه پادگان ها را صادر فرمودند و ایشان هم زدند بیرون . تا اینکه بالاخره انقلاب شد . در آن دو سال ، در ستاد استقبال از امام فعالیت می کردند . بعد در جهاد و بعد هم که رفتند روزنامه جمهوری اسلامی . .... اینطورها بود تا اینکه مثل اغلب سپاهیان ، در حالی که دانشجو بود ، به سپاه پیوست .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:55 | 
سردار شهید حسن باقری 9

یک مقدار از دوران دانشجویی ایشان بگویید ؟

ایشان در دانشگاه ارومیه دانشجو بود ؛ رشته کشاورزی. درگیر شده بود با یکی از استید ضد انقلاب . انداختنش بیرون .

خاطرتان هست چند ترم گذرانده بودند ؟

سه ترم .

بهانه شان برای اخراج ف درگیری با اساتید بود ؟

نخیر . در نمارتش دستکاری کردند و به اسم اینکه مشروط شده ، عذرش را خواستند ! بعد ها آن رشته را رها کرد و در رشته قضایی دانشگاه تهران قبول شد . یک ترم هم درس خواند ......

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:55 | 
سردار شهید حسن باقری 10

که انقلاب فرهنگی شد .....

و بعد هم جنگ. الان یک چیزی یادم آمد که بگویک . ایشان همیشه پایه ای تحقیق می کرد . منبع تحقیقاتش هم علمای بزرگ بودند . کتابهای معتبر بودند . سر همین بر خلاف خیلی از خانواده ها که مثلا امام را والدین به جوانان شناساندند ف در خانواده ما این شهید باقری بود که امام را به ما شناساند . او بود که ما را با زیر و بم انقلاب آشنا کرد . او بود که از مملکت برای ما می گفت . او مرجع بود . اول بار که امام را دید ، گفت : مادر! من وقتی چشمم به اما مافتاد از خود بی خود شدم . این قدر مجذوب شده بود . بله ! مقلد خوبی بود که مرجع خوبی بود . مقلد امام بود و مرجع ما . مرجع خیلی از جوانان . چنان به امام عشق می ورزید که وقتی ایشان دستور دادند ، حصر ابادان باید شکسته شود یک بار آمد خانه و با شور خاصی گفت : هر جور شده فرمان امام را اجرا می کنیم . همیشه همین طور بود . اگر یک عملیات به نتیجه نمی رسید می گفت : من بروم الان به امام چه بگویم ؟ نمی رفت خدمت امام ، مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد . مگر اینکه دست شان پر باشد . یاران امام سربازان ولی فقیه ، فرقی نمی کند . الان هم باید همچین باشند . ولی فقیه سرباز بی سواد نمی خواهد . ایشان کنکور اولی که می دهد با اینکه زیاد نخوانده بود امام هشت تا دانشگاه معتبر قبول می شود . از میان آن همه دانشگاه ، ارومیه را انتختب می کند برای چه ؟ برای اینکه از تهران دور باشد . بی زار بود از مظاهر زننده تهران و خیلی از شهرهای بزرگ . حتی آن رشته هم مورد علاقه اش نبود . ولی سالم ماندن خودش برایش اهمیت داشت تا اینکه در چه رشته ای درس بخواند . مقصود اینکه به تربیت بیشتر از تعلیم اهمیت می داد . اول تهذیب ، بعد تحصیل . سر همین با اینکه می توانست . مثل خیلی ها بماند و به درسش ادامه بدهد ، رفت جبهه . از همان روز اول جنگ هم رفت جبهه . یعنی قبل از اینکه سپاه تاسیس بشود . سپاهی بود . قبل از اینکه بسیج تشکیل بشود ، بسیجی بود . این را هم بگویم که در تمام مدت جنگ ، فقط پنج روز برای مراسم عروسی اش به مرخصی آمد . همین .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:54 | 
سردار شهید حسن باقری 11

می شود گفت : باقری ، جنگ را زندگی کرد!

همین طور است . بعد از حمله بیگانگان به ایران ، ایشان بیش از زندگی ، جنگ می کرد . یا به قول زیبای شما ، جنگ را زندگی کرد .

روابط عاطفی شما با فرزندتان در مدت جنگ ، هیچ سدی پیش پای ایشان درست نمی کرد ؟

بارها می شد که ماه ها او را نمی دیدم. سخت هم بود . ولی نه از ایشان ، نه از هیچ کدامشان ممانعت نمی کردم . در عملیات فتح المبین ، همه مردان خانواده ما رفته بودند . حاج اقا ، دامادمان و سه تا از پسرهایم .

پسر کوچک تان که آن موقع نباید سنی می داشت ؟

14 سالش بود ولی رفته بود . جنگ که سن و سال نمی شناسد . بخواهی می توانی بروی . مهم این است که بخواهی . جایی هم که اینها بودند . خیلی محتمل بود هیچ کدامشان برنگردند . البته همه اینها هم بر نمی گشتند . باز می ارزید اصلا مامال خودمان نیستیم که ما مال خداییم . خدا هر چه صلاح بداند آن پیش می آید . ما که نباید علاقه فرزند را فدای خواست خدا بکنیم . شهید ما به خدا نزدیکتر بود یا ما ؟ خدا بیشتر می داند ! اینهایی که می گویم شعار نیست . آرمانگرایی نیست . من کنج دنجی که نشسته ام . با همه این سختی ها خو کرده ام . با ذره ذره این دردها انس گرفته ام . اما همه اینها می ارزد . نا قابل است اما می ارزند . نه ! اما نه تنها ممانعت از جبهه رفتن ایشان نمی کردیم بلکه فضای خانه را برای بهتر جنگیدن و راحت تر جنگیدنشان هم فراهم می کردیم . مثلا برای اینکه یک وقت نگران زن و بچه شان نباشند خودم مرتب پیش شان می رفتم و سر می زدم یا آنها می آمدند اینجا . به هر حال جنگ بود دیگر . جنگ بود و هزار جور قصه قشنگ . جنگ بود و غصه های رنگارنگ .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:54 | 
سردار شهید حسن باقری 12

شهید باقری پله پله در سپاه بالا آمد و اصلا بنیانگذار اطلاعات سپاه بود . بفرمائید ایا با این ترفیع درجات ، در رفتار و سکنات ایشان تغییری به وجود می آمد ؟

تغییر به این معنی که تواضع شان را از دست بدهند خیر . به این معنی که جدیت شان بیشتر بشود بله . خیلی هم ما نمی دیدیم دیگر. مگر چند بار بعد از جنگ ایشان را دیدیم ؟ هر وقت که می آمد برای کار بود . یعنی برای ماموریت اداری بر می گشت تهران . مرخصی . همان پنچ روزی که برای عروسی آمده بود و قبلا خدمتان عرض کردم .

می شود 29ماه جنگ و 5 روز مرخصی ؟

بله . در کدام مکتب چنین انسانهایی یافت می شود . جز در مکتب اسلام ؟ جز در مکتب امامت ؟ به تهران که می آمد اول می رفت پیش امام . البته اگر خبر خوش برای ایشان داشت . آخر شب ساعت 12 در خانه پیدایش می شد . اغلب هم همراهش فرماندهان و بسیجیان بودند . خیلی مهمان دوست بود . خیلی معاشرتی بود . یک طوری هم رفتار می کرد که کسی نمی دانست در سپاه چه پست و مقامی دارد . ما خودمان هم نمی دانستیم . خیلی از مسئولیتهایش را بعد از شهادتش فهمیدیم . از بس تو دار بود . از بس متواضع بود . البته یک چیزهایی به هر حال لو می رفت . مثلا یک بار مجروح شده بود ، ظاهرا پشت فرمان بود از فرط خستگی خوابش می برد و به شدت تصادف می کند . منظور اینکه خودش رانندگی می کرد و راننده قبول نمی کرد . در این قید و بندها نبود . بعد از مجروحیت او را می برند اصفهان دوستانش زنگ می زنند ، پدرش می رود اصفهان . با هواپیما بر می گردند تهران و در بیمارستان شریعتی بستری اش می کنند . بعد هم که آمد منزل آن قدر این و آن رفتند و آمدند که بو بردیم یک پست و مقامی گرفته . بعد از مجروحیت هم ، هنوز خوب نشده بود که دوباره بر گشت . به ایشان گفتم ؛ مادر ! با این وضع که آخر ناجور است . شما از سر درد نمی توانی روی پای خودت بایستی ؟ چه جوری میخ واهی جلوی دشمن بایستی ؟ جواب داد : مادر ! دوست داری که من اینجا کنار شما استراحت کنم و در همان حال رزمنده های ما شهید بشوند ؟ من دیگر هیچ نگفتم .

خدا روحش را شاد کند . یک جوان بسیجی ای بود که بعدها شهید شد . ایشان از مقام شهید ما { حسن باقری} با خبر بود . بعد ها مشخص شد ایشان هر شب دو سه نفر را بسیج می کرد که تا صبح در محل گشت بزنند تا مبادا به ایشان گزندی برسد . یک بار هم اتفاقی افتاد که مرا به شک انداخت . در خانه میدان خراسان بنایی داشتیم . بخشی از در خانه ، شیشه مشجر داشت . ایشان به من گفت : حتما باید در ، سر تا سر آهنی بشود . آنجا هم من یک خورده شستم خبر داد که ایشان باید مقامی داشته باشد . یادش به خیر ! هر وقت به ایشان می گفتیم : " آخرش هم نگفتی در سپاه چه کاره هستی ؟ می گفت : هیچی ، می پلکیم !!!! " .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:53 | 
سردار شهید حسن باقری 13

از آخرین دیدارتان با شهید باقری بگویید . احساس می کردید دیدار آخرتان باشد ؟

20 روزی ماموریت پیدا کرده بود که بیاید تهران . هنوز این مدت تمام نشده بود که دوباره خواستندش که برگردد منطقه . وقتی داشت بر می گشت و می رفت دم در ، من از پشت ، همین طور بی هوا قدو بالای ایشان را نگاه کردم . بلاتشبیه می گویند ؛ وقتی که حضرت علی اکبر میخواست به میدان برود ، امام حسین (ع) به شکل عاشقانه ای ایشان را نگاه می کردند . انگار همچین حالی داشتم . البته ما کجا و آنها کجا که خاک زیر پایشان هم اگر بشویم افتخار می کنیم . ولی خب ، من با حسرتی از پشت سر ، ایشان را برانداز می کردم . اصلا هر موقع می رفت اجازه نمی داد ببوسمش ، آخرین بار گفتم : چرا ممانعت می کنی ف یعنی من این قدر حق ندارم که صورت شما را ببوسم ؟ ..  { بغض میکند } .....اجازه داد که صورتش را ببوسم ... شنیده بودم بچه ها پشت سرش نماز می خوانند. یک بار به او گفتم : اجازه بده من هم پشت سر شما نماز بخوانم . همچین انگار دوست نداشت . کراهت داشت . .... یک بار اجازه داد . همان اواخر . خلاصه . آخرین دیدار همان بود و بعد هم ، بعد از 20 روز خبر شهادتش را آوردند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:53 | 
سردار شهید حسن باقری 14

چگونه ؟

طبق فرموده قرآن ، گاهی اوقات یک چیزهایی به مادر وحی می شود . در آن 20 روز خانواده ایشان منزل ما بودند . یک روز که بچه اش را داشتم بازی می دادم ف توی بغلم بود . خیلی هم بچه شیرینی بود . الان هم جوان خوبی است . خیلی خوب . واقعا هم خدا یک جوان را از ما گرفت ، یکی مثل خودش را به جایش برای ما گذاشت ..... من این را همین طوری که توی بغلم داشتم بازی می دادم ، یک لحظه به چهره اش که خیره شدم ، احساس کردم تمام وجودم به هم ریخت . تعجب کردم که چرا این طوری شدم . طولی نکشید که ایشان شهید شد . خر شهادتش هم حدودا شب ، ساعت 11.5 بود. ما رفته بودیم . بالا بخوابیم . من دیدم تلفن زنگ زد . همین طور سراسیمه تلفن را برداشتم ، دیدم محمد آقاست { برادر شهید } . پرسیدم ؛ چی شده ؟ گفت : برادرم یک خورده مصدوم شده ، باید بیاوریمش تهران . حالا نگو از ساعت 6 عصر به این طرف بچه بسیجی های محل همه می دانند ! محمد آقا گفت : ایشان مصدوم شده ولی من برایم مسجل شده بود که قضیه چیز دیگری است .... ولی خوب ، پروردگار عالمیان صبری به ما داد که ما واقعیتش نه از عهده شکر شهادت ایشان برآمدیم . نه از عهده شکر صبر خودمان . اصلا فکر نمی کردم که بعد از ایشان لحظه ای بتوانم تاب بیاورم . گفتم ؛ عصای دستم بود ! ..... فقط من همیشه می گویم . خداوند ! یک توفیقی بده شهدایی که با دست مان دادیم ، با پا خونشان را پایمال نکنیم . پیرو راهشان باشیم . حالا من نمی دانم پروردگار عالمیان چقدر دعایمان را مستجاب کند .

اجر مادران شهدا کمتر از خود شهدا نیست ؛ شما هم حاج خانم ....

نه . من خیلی کوچکتر از این صحبت هایم . من خاک پای شهدا و خانواده های شهدا هم نمی شوم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:52 | 
سردار شهید حسن باقری 15

شکسته نفسی می فرمایید .

مادرانی هستند که سه تا چهار تا شهید داده اند . واقعا انسان فکرش را که می کند شرمنده ایشان می شود .

هیچ شده خواب شهیدتان را ببینید ؟

گه گاه می بینیم . بله !

آخرین باری که خواب ایشان را دیده اید ....

آخرین بار دیدم دارد می رود . خیلی مرتب . مثل همیشه . با همان لباس سپاه . پوتینهای مرتب.گفتم مرا ببر . گفت : حالا یک کم صبر کن ...{ بغض میکند } ...همین جملات رد و بدل شد بعد از آن ندیدم . ان شاء الله خداوند ببخشد و بیامرزد و ببرد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:51 | 
سردار شهید حسن باقری 16

قتلگاه ایشان رفته اید ؟ بله . چند بار ؟ یک بار .

همه اش یک بار ؟

جنوب خیلی رفتم . محل شهادت ایشان را یک بار دیده ام . خدا ان شاء الله حفظ کند سردار " رشید " . من را بردند تمام منطقه ای را که حسن قبل از شهادت فرماندهی کرده بودند نشانم دادند . آخر سری هم بردند قرارگاه خاتم که وقتی دیدم خیلی خالم بد شد !

 

چرا ، برای چه بد شد ؟

تبدیل به یک خرابه شده بود . آنجا اعتراض کردم ! به همه مسئولیتی که آنجا بودند اعتراض کردم که چرا اینجا باید بدجوری باشد ؟ هیچ می دانید اینجا چه برنامه ریزی هایی شده ، چه عملیات هایی اینجا طراحی شده ، چه نقشه هایی اینجا کشیده شده است . آن قوت اینجا باید اینطوری باشد ؟!!!

زحمت تهیه این مصاحبه را آقای محمد نجومی کشیده است .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1387/02/23 و ساعت 18:50 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود