
|
درباره وبلاگ
![]()
من یه هدف برای ایجاد این وبلاگ داشتم و اون هم تنها معرفی شهدا است . اونهایی که بی ادعا بودن و بی ادعا رفتن .
آرشيو موضوعي
تضعیف انقلاب به دست عناصر درونیکالبدشکافی جریان ها سرداران شهید موحد دانش ستارگان هدایت جبهه و خلاقیتها سردار شهید یونس زنگی آبادی سردار شهید محمّد رضا كاظمي زاده پرسش و پاسخ هایی پیرامون جنگ تحمیلی سردار شهید ناصر کاظمی سردار شهید اسماعیل دقایقی سردار شهید مهدی باکری خاطراتی از بچه های راهیان نور سردار شهید محمد جهان آرا سردار شهید حسن باقری خاطراتی از بچه های خلبان سردار شهید خیرالله توکلی سرادر شهید حاج همت منطقه زیارتی طلائیه منطقه زیارتی هویزه منطقه زیارتی شلمچه منطقه زیارتی فکه منطقه زیارتی چزابه آرامگاه شهدای گمنام ساری منطقه زیارتی دوکوهه منطقه زیارتی دهلاویه اروند کنار سردار شهید دکتر محمد علی رهنمون دل نوشته ها سردار شهید ابوالفضل سنجری دانش آموز شهيد تورج مطلق سرداران شهید و جانباز صادقی سرداران شهید ابوالمعالی قمقمه های خالی شهید سرلشکر خلبان مصطفی اردستانی شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد شهید حاج اکبر آقا بابایی اعلانات و مطالب فرعی سرداران شهید خدمت شهید حمیدی اصل تصاویری از شهدای امیرآباد برادران شهید و جانباز خمسه تصاویری از یادوراه شهدا - بهشهر گزارش سردار شهید سعید نصیری خاطرات سردار سر لشکر شهید احمد کاظمی مهندس شهید صادق هلیسائی سردار شهید رضا هلیسائی سردار شهید اصغر وصالی سرداران شهید سجادیان سردار شهید داور یسری سرداران شهید عابدی .....::: شعر :::....... سردار شهید حسن قلی زاده سردار شهید غلامرضا باقری امیر سپهبد علی صیاد شیرازی سردار شهید محمود جعفری خرمی سردار شهید حسن باقری خاطراتی از مقام معظم رهبری در جبهه سردار شهید محمود کاوه نوگرایی در یادواره های شهدا واکاویی اردوهای راهیان نور بسیج و یک پیشنهاد سردار شهید منصور اوسطی .....::: زن :::...... سردار شهید محمود خضرایی سردار شهید ایرج (یاسر) غرایاق زندی سردار شهید عبدالمجید قاسمی نقد فیلم نقدهای ادبی مختصری از جنگ منطقه زیارتی فتح المبین منطقه زیارتی پاسگاه زید منطقه زیارتی بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) منطقه زیارتی پادگان حمید سردار شهید حسین املاکی پس زمینه مذهبی عرفان متون ادبی نامه به شهید سردار شهید اصغر آقا زمانی داستان كوتاه سردار شهید كيومرث بلوري سردار شهيد علي معقولي انتظار مقاله سردار شهيد علي اكبر پورقاسم سردار شهيد علي مهدي معقولي سردار شهید محمّد قدرداني پاريزي سردار شهید حاج محسن دین شعاری سردار شهیدمنصور كلبادي نژاد سردار شهید محمد علي ملك سردار شهید الياس حامدي سردار شهید علي اكبر درويشي سردار شهید حشمت الله طاهري سردار شهید ابوالقاسم بزاز سردار شهيد احمد شكي سردار شهيد صمصام طور سردار شهید سيد جواد شفيعي داراب كلايي سردار شهید محمد نقي صلبي سردار شهيد عادل دادخواه سردار شهيد صادق مزدستان سردار شهید صادق مكتبي جایگاه شهادت از دیدگاه امام خمینی (ره) جایگاه شهادت از دیدگاه مقام معظم رهبری شهادت در روایات و احادیث سردار شهيد سيد حميد ميرافضلي |
سردار شهید حسن باقری 1 مادر شهید این گونه آغاز میکند : بسم الله الرحمن الرحیم و صل الله علی محمد و اله الطاهرین . آماده ام ؛ مصاحبه را شروع کنید . شهید باقری در همین محل به دنیا آمدند ؟ نخیر. ما منزلمان زمانی که ایشان به دنیا آمدند میدان ارک بود . ایشان آنجا به دنیا آمدند و بعد رفتیم میدان خراسان . مسجد صدریه . نوجوانی و جوانی ایشان بیشتر در این محل بود . در آن سالهای کودکی ، چیز خاصی از ایشان دیده بودید که گمان برید در اینده مرد بزرگی می شود ؟ من این را بارها گفته ام که ما تقریبا خانواده ای مذهبی بودیم و بالطبع ایشان هم در همین محیط و تحت تاثیر پدرشان رشد کرد . حاج آقا در قید حیات هستند ؟ فوت کردند . ایشان { مادر شهید باقری در طول گفتگو از فرزند خود با عنوان ایشان یاد می کردند } عاشق ... که نه ! سخت است ، همچین ادعای بزرگی در مورد فرزندم بکنم . ولی به شدت علاقه مند به اهل بیت بود . ارادت خاصی به اهل بیت و خاندان امامت داشت . به ویژه به وجود مبارک امام حسین (ع ) . بر خلاف طبیعت شهید ما حدود دو ماه زودتر به دنیا آمد که مصادف شده بود با ولادت با سعادت امام حسین (ع) . خیلی هم ضعیف بود به صورتی که هیچ امیدی به زنده ماندنشان نداشتیم . خودش بعدها که بزرگتر شده بود می گفت : " پروردگار عالیمان سرنوشت انسان را ده هزار سال قبل از اینکه به دنیا بیاید معلوم می کند . مثل اینکه خدا از خیلی قبل تر ها ایشان را برای خودش انتخاب کرده بود . البته با زحمت بزرگ شد . یعنی یک ماه بعد از اینکه به دنیا آمده بود مثل بچه های یک روزه بود . هیچ رشدی نکرده بود . ضعیف بود . در دوران کودکی اش هم با این حواس ما جمع بود ، اما انواع مریضی ها را مبتلا شده بود . الحمد الله هر چی بود گذشت و ایشان رفته رفته جان گرفت . ایشان دو ساله بود که به شکلی کاملا غیر مترقبه خدا دعوت کرد ما رفتیم کربلا . این هم برای من یک خاطره ماندگار است . سردار شهید حسن باقری 2 شهید باقری را هم برده بودید ؟ بله . با ابنکه یک مقدار مریضی داشت ، ایشان را هم بردیم . بچه چندم خانواده بودند؟ بچه دوم . فرزند اولم دختر هستند . تا چه وقت در عتبات ماندید ؟ یک ماه و نیم .... { بعد از کمی مکث ) .... آنجا در حرم امام حسین (ع) ، ایشان گم شد . این خاطره ماندگار هیچ وقت از ذهنم نمی رود . گم شدن او در حرم ابی عبدالله یک پیام برای من داشت . شلوغ بود . خیلی هم حرم شلوغ بود . هر چی من و پدرش گشتیم پیدایش نکردیم . البته کاملا مراقب بودیم ها و اصلا نفهمیدیم .کی و کجا گم شد . خلاصه آمدم ایستادم مقابل ضریح مطهر آقا . عرض کردم آقا ! این فرزند من غلام شماست . بچه ام را از شما می خواهم . جدا خدا می داند . لحظه ای نگذشت دیدم مقابل پای من ایستاده است . خلاصه دوران بچگی اش را همین طورها گذراند تا مدرسه . در آنجا هم مثل همه بچه ها واقعا نمی شود گفت : ویژگی خارق العاده ای داشت . به ائمه طاهرین خیلی علاقمند بود . به عزاداری امام حسین خیلی می رفت . همان اوایل که خواندن و نوشتن را یاد گرفت ، شروع کرد به نوشتن احادیث و آیات و روایات ، یاد گرفتن و یاد دادن قرآن مرتب در این مسیر حرکت میکرد . سردار شهید حسن باقری 3 معروف بود که شهید باقری ، تیز هوشی خاصی داشتند . در جبهه هم که شما بهتر از ما می دانید ملقب بودند به " بهشتی جبهه ها " بفرمایید . آیا ایشان در همنا دوران کودکی تیز هوش بودند ؟ مثل همه بچه ها بودند . یک عده خیال می کنند ایشان یا بزرگان دیگر همان وقتی هم که بچه بودند نابغه بودند . این حرفها نبود . منتها بله ! بیش از اینکه هوش زیادی داشته باشد ريال اراده قوی ای داشت . همت داشت . اهل کوشش و تلاش بود . ببینید ! وقتی که هنوز دبستانی بود ، 10 – 20 تا بچه را دور خودش جمع کرده بود ، کتبی – غیر درسی – تهیه کرده بود و می خواند و به آنها یاد می داد . بعد هم همانطور که الان ملاحظه می کنید ما از اولش هم یک خانواده متوسط بودیم . آنچنان امکاناتی در اختیار ما نبود . دبیرستان آنچنانی و معلم آنچنانی نبود . پدرش هم کارمند بود . یک زندگی معمولی و متوسط داشتیم . ایشان در همان مدارسی درس می خواند که عامه مردم درس می خواندند . با این فرق که از استعداد و هوش خودش به بهترین وجه استفاده کرد و آن را هدر نداد . اینجوری می خواهم خدمت تان بگویم که هوش را داشت ، توانایی را داشت ، ذکاوت را داشت ، و همه اینها را به اضافه " توکل" به کار گرفت . این خیلی مهم است . یک خصلتی که ایشان داشت و من فکر می کنم و من فکر می کنم خیلی مهم است این است که ایشان وقت تلف نمی کرد . مطلقا وقت تلف نمی کرد . از لحظه لحظه وقتش کمال استفاده را می کرد . چه در خواندن چه در نوشتن ، و چه در به کار بستن . افکارش ، رفتارش ، گفتارش ...... سردار شهید حسن باقری 4 همه به هم می خواند . حقیقتا می خواند . واقعا یکسان بود . از ایمان بالایی برخوردار بود . برا نماز اهمیت خاصی قائل بود . خدا رحمت کند شهید رجایی را . فرمودند : " به نماز نگویید کار دارم ، به کار بگویید وقت نماز است. " ایشان در عمل این را انجام می داد . از این اهمیت به نماز ، خاطره خاصی دارید ؟ خاطره زیاد است . یک بار با هم جایی می رفتیم ایشان پشت فرمان نشسته بود . وقت اذان شد من به عینه می دیدم که ایشان دارد می لرزد . حالا 17 – 18 سال بیشتر سن نداشت ها . مسیر را عوض کرد تا به یک مسجدی برسد . نماز را اول وقت بخواند . یا قرآن . به قدری علاقمند به قرآن بود که وقتی ایشان شهید شد . من فقط یک بقچه بزرگ از نوارهای قرآن که داشت، جمع کردم . می نشست پشت فرمان ماشین ، اول که ماشین را روشن می کرد و دوم دکمه ضبط را می زد و ماشین را در حالی کی راند که صدای قرآن در آن طنین انداز شده بود . این حالا مال زمان طاغوت است . در زمانی که اجازه نمی دادند کسی در این احوال رشد و نمو بکند . سردار شهید حسن باقری 5 به زبان عربی آشنا بودند ؟ کاملا نه منتها ! از بس قرآن خوانده بود ، از بس که یاد داده بود ، عربی را کامل فرا گرفته بود . البته فقط این هم نبود . کمال و تمام به قرآن عمل می کرد . در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودند ؟ درسش اتفاقا متوسط بود . به چه معنی ؟ به این معنی که درس کلاسیک را به بازی می گرفت . کتاب های دوران مدرسه ، ارضایش نمی کرد . در کتابهای غیر درسی ، شاگرد اول بود . دروس مدرسه را اصلا من که ندیدم در خانه بخواند . همانی بود که در مدرسه از معلم گوش می داد . همان برایش کافی بود . تا یک 16 – 17 بگیرد . الان کارنامه هایش هست . فرزندش هم بچه نموه نه ای است . از نظر درسی خیلی بالاست . در دانشگاه شریف با رتبه یازدهم شروع کرد درس خواندن . مهندسی کامپیوتر می خواند . ولی حسن نه ! خود به خدایی معمولی بود ، نه از این جهت که تنبل باشد ؛ زیادی زرنگ بود و دروس مدرسه اصولا زیاد از او وقت نمی گرفت تا آنها را از بر کند . آن چیزی که از او وقت می گرفت . تحقیقات بود . پژوهش بود . کسی که وارد منزل ما میشد ممکن نبود تعجب نکند . اینکه یک نوجوان چطور می شود که این همه کتاب سنگین پایه ای داشته باشد . همان زمان یک محقق بود . هر چی کتاب سنگین بود می خواند و از رویش می نوشت . مطلب تهیه می کرد . سردار شهید حسن باقری 6 کتابهایش را نگه داشته اید ؟ 300 جلدش را دادم کتابخانه مسجد صدریه . نصفی اش را هم جمع کردم دادم دخترش . او هم الان یک کتابخانه ای تشکیل داده متشکل از کتابهای خودش و پدرش . از علاقه دو طرفه میان خودتان و شهید باقری بگویید ؟ در ختم ایشان که در مدرسه شهید مطهری بر پا شد ، خیلی از بزرگان در وصف ایشان می گفتند که آنچه خوبان همه داشتند ، ایشان یکجا داشت . این را دیگران گفته اند ، نه اینکه من بگویم . ایشان همین طور که به تکالیف مذهبی اش علاقمند بود ، همین که به تکالیف مملکتی اش علاقمند بود ، همین طور به خانواده اهمیت می داد . حتی زمان جنگ ایشان در عین حال که هر وقت یک استکان چای دستش می دادم ، می گفت : مادر ! دعا کن شهید بشوم . در عین حال می گفت : اگر جنگ تمام بشود و برگردم ، روی تک تک بچه های فامیل من باید کار بکنم . باید زحمت بکشم . بسیار به خانواده اهمیت می داد . به خواهرش به برادرش ، به پدرش . هر موقع می آمد دست حاجی را می بوسید . هر موقع می رفت دست ایشان را می بوسید . اگر من ناراحت بودم دست بر گردنم می انداخت ، می گفت : مادر چیه ؟ چی شده ؟ آرام باش . من هم دیگر .... { بغض می کند } ..... نمی دانم . واقعا صبری که خدا به من داد ، حکم معجزه بود . چرا که من به ایشان خیلی علاقمند بودم . دیوانه وار ایشان را دوست داشتم . نسبت به بچه های دیگر که خدا را شکر همه شان خوب هستند ، ایشان را جور دیگری دوست داشتم . سردار شهید حسن باقری 7 شده بود در دوران کودکی یا نوجوانی از دست شان عصبانی بشوید ؛ اصلا بچه شیطامی بودند یا نه ؟ ماشاء الله که خیلی شیطان بودند . شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را بالا می رفت !!! شیطنت هایشان بیشتر چی بود ؟ در عین حال که محجوب بود ف در عین حال که سر به زیر بود ، در عین حال شجاع و شرور بود . در بچگی هم شیطنت های خودش را داشت . به اعتراف بچه ها ، من صبر داشتم و الا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت . این را هم بگویم تا یادم نرفته که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود . از یک طرف می خواستم دعوایش کنم و از یک طرف دل خودم هم می سوخت . با نمک شیطونی می کرد . شده بود دعوایش کنید ؟ ببینید ! آن اوایل بچگی هم که شیطنت داشت ، باز خیلی منظم بود . یعنی در چارچوب خاصی شیطنت می کرد . این که می گویم این کارهای شان هم دوست داشتنی بود به خاطر همین بود . حد و مرزها را از همان کودکی رعایت می کرد . چه می گویم ف وقتی بچه هم بود عصای دستم بود . در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود . ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود . اگر توجه کرده باشید حتما دیده اید . آشپزخانه یک طرف بود ف اتاق ها یک طرف . ما در میدان خراسان منزلمان اینطوری بود . همان جا هم بودیم که شهید شد . نزدیک سی سال در آن خانه ما ندگی کردیم . شامی که خورده می شد امان به خواهرش و من نمی داد . سریع بلند می شد و وسایل سفره را جمع می کرد . ظرف ها را می شست . اگر می دید مثلا می خواهم پرده بزنم پیش از اینکه بگویم ، دست به کار می شد . متاسفانه برخی از جوانان امروز که امثال ایشان را الگوی خود کرده اند ، اصلا در این امور از این بزرگواران الگو نگرفته اند . کمک به اهل افتخار است ، عار نیست . سردار شهید حسن باقری 8 ظاهرا از همان دوران نوجوانی به شدت به نوشتن علاقه داشت ف و دست نوشته های زیادی از ایشان چه قبل و چه بعد از جنگ باقی مانده است ؟ آن طور که فرماندهان سپاه گفته اند ؛ مثل اینکه فقط 30.000 { سی هزار } دست نوشته درباره جنگ دارد . از تاثیر فضای قبل از انقلاب یعنی یکی دو سال منتهی به انقلاب بر شهید باقری بگویید . آن فضا و نام امام (ره) خیلی از جوانان بد را هم خوب کرده بود ف ایشان که جای خود را داشت . ظاهرا در آن مقطع سرباز بودند ؟ بله ! در همان سربازی هم آن قدر کار فرهنگی و سیاسی کرده بود که اورا از بقیه سربازها جدا می کنند . کجا سرباز بودند ؟ ایلام هزار ماشاء الله حافظه تان هم خوب است ؛ حاج خانم ! لطف دارید . خلاصه یک راننده گروهبان می گذارند تا بیشتر مراقبش باشند که یک وقت کار دستشان ندهد ! یک بار هم مردم در یکی از این راهپیمایی ها او را به قصد کشت می گیرند به زدن !! بنده خداها خیال می کردند ایشان آدم رژیم است . بعد هم که امام دستور تخلیه پادگان ها را صادر فرمودند و ایشان هم زدند بیرون . تا اینکه بالاخره انقلاب شد . در آن دو سال ، در ستاد استقبال از امام فعالیت می کردند . بعد در جهاد و بعد هم که رفتند روزنامه جمهوری اسلامی . .... اینطورها بود تا اینکه مثل اغلب سپاهیان ، در حالی که دانشجو بود ، به سپاه پیوست . سردار شهید حسن باقری 9 یک مقدار از دوران دانشجویی ایشان بگویید ؟ ایشان در دانشگاه ارومیه دانشجو بود ؛ رشته کشاورزی. درگیر شده بود با یکی از استید ضد انقلاب . انداختنش بیرون . خاطرتان هست چند ترم گذرانده بودند ؟ سه ترم . بهانه شان برای اخراج ف درگیری با اساتید بود ؟ نخیر . در نمارتش دستکاری کردند و به اسم اینکه مشروط شده ، عذرش را خواستند ! بعد ها آن رشته را رها کرد و در رشته قضایی دانشگاه تهران قبول شد . یک ترم هم درس خواند ...... سردار شهید حسن باقری 10 که انقلاب فرهنگی شد ..... و بعد هم جنگ. الان یک چیزی یادم آمد که بگویک . ایشان همیشه پایه ای تحقیق می کرد . منبع تحقیقاتش هم علمای بزرگ بودند . کتابهای معتبر بودند . سر همین بر خلاف خیلی از خانواده ها که مثلا امام را والدین به جوانان شناساندند ف در خانواده ما این شهید باقری بود که امام را به ما شناساند . او بود که ما را با زیر و بم انقلاب آشنا کرد . او بود که از مملکت برای ما می گفت . او مرجع بود . اول بار که امام را دید ، گفت : مادر! من وقتی چشمم به اما مافتاد از خود بی خود شدم . این قدر مجذوب شده بود . بله ! مقلد خوبی بود که مرجع خوبی بود . مقلد امام بود و مرجع ما . مرجع خیلی از جوانان . چنان به امام عشق می ورزید که وقتی ایشان دستور دادند ، حصر ابادان باید شکسته شود یک بار آمد خانه و با شور خاصی گفت : هر جور شده فرمان امام را اجرا می کنیم . همیشه همین طور بود . اگر یک عملیات به نتیجه نمی رسید می گفت : من بروم الان به امام چه بگویم ؟ نمی رفت خدمت امام ، مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد . مگر اینکه دست شان پر باشد . یاران امام سربازان ولی فقیه ، فرقی نمی کند . الان هم باید همچین باشند . ولی فقیه سرباز بی سواد نمی خواهد . ایشان کنکور اولی که می دهد با اینکه زیاد نخوانده بود امام هشت تا دانشگاه معتبر قبول می شود . از میان آن همه دانشگاه ، ارومیه را انتختب می کند برای چه ؟ برای اینکه از تهران دور باشد . بی زار بود از مظاهر زننده تهران و خیلی از شهرهای بزرگ . حتی آن رشته هم مورد علاقه اش نبود . ولی سالم ماندن خودش برایش اهمیت داشت تا اینکه در چه رشته ای درس بخواند . مقصود اینکه به تربیت بیشتر از تعلیم اهمیت می داد . اول تهذیب ، بعد تحصیل . سر همین با اینکه می توانست . مثل خیلی ها بماند و به درسش ادامه بدهد ، رفت جبهه . از همان روز اول جنگ هم رفت جبهه . یعنی قبل از اینکه سپاه تاسیس بشود . سپاهی بود . قبل از اینکه بسیج تشکیل بشود ، بسیجی بود . این را هم بگویم که در تمام مدت جنگ ، فقط پنج روز برای مراسم عروسی اش به مرخصی آمد . همین . سردار شهید حسن باقری 11 می شود گفت : باقری ، جنگ را زندگی کرد! همین طور است . بعد از حمله بیگانگان به ایران ، ایشان بیش از زندگی ، جنگ می کرد . یا به قول زیبای شما ، جنگ را زندگی کرد . روابط عاطفی شما با فرزندتان در مدت جنگ ، هیچ سدی پیش پای ایشان درست نمی کرد ؟ بارها می شد که ماه ها او را نمی دیدم. سخت هم بود . ولی نه از ایشان ، نه از هیچ کدامشان ممانعت نمی کردم . در عملیات فتح المبین ، همه مردان خانواده ما رفته بودند . حاج اقا ، دامادمان و سه تا از پسرهایم . پسر کوچک تان که آن موقع نباید سنی می داشت ؟ 14 سالش بود ولی رفته بود . جنگ که سن و سال نمی شناسد . بخواهی می توانی بروی . مهم این است که بخواهی . جایی هم که اینها بودند . خیلی محتمل بود هیچ کدامشان برنگردند . البته همه اینها هم بر نمی گشتند . باز می ارزید اصلا مامال خودمان نیستیم که ما مال خداییم . خدا هر چه صلاح بداند آن پیش می آید . ما که نباید علاقه فرزند را فدای خواست خدا بکنیم . شهید ما به خدا نزدیکتر بود یا ما ؟ خدا بیشتر می داند ! اینهایی که می گویم شعار نیست . آرمانگرایی نیست . من کنج دنجی که نشسته ام . با همه این سختی ها خو کرده ام . با ذره ذره این دردها انس گرفته ام . اما همه اینها می ارزد . نا قابل است اما می ارزند . نه ! اما نه تنها ممانعت از جبهه رفتن ایشان نمی کردیم بلکه فضای خانه را برای بهتر جنگیدن و راحت تر جنگیدنشان هم فراهم می کردیم . مثلا برای اینکه یک وقت نگران زن و بچه شان نباشند خودم مرتب پیش شان می رفتم و سر می زدم یا آنها می آمدند اینجا . به هر حال جنگ بود دیگر . جنگ بود و هزار جور قصه قشنگ . جنگ بود و غصه های رنگارنگ . سردار شهید حسن باقری 12 شهید باقری پله پله در سپاه بالا آمد و اصلا بنیانگذار اطلاعات سپاه بود . بفرمائید ایا با این ترفیع درجات ، در رفتار و سکنات ایشان تغییری به وجود می آمد ؟ تغییر به این معنی که تواضع شان را از دست بدهند خیر . به این معنی که جدیت شان بیشتر بشود بله . خیلی هم ما نمی دیدیم دیگر. مگر چند بار بعد از جنگ ایشان را دیدیم ؟ هر وقت که می آمد برای کار بود . یعنی برای ماموریت اداری بر می گشت تهران . مرخصی . همان پنچ روزی که برای عروسی آمده بود و قبلا خدمتان عرض کردم . می شود 29ماه جنگ و 5 روز مرخصی ؟ بله . در کدام مکتب چنین انسانهایی یافت می شود . جز در مکتب اسلام ؟ جز در مکتب امامت ؟ به تهران که می آمد اول می رفت پیش امام . البته اگر خبر خوش برای ایشان داشت . آخر شب ساعت 12 در خانه پیدایش می شد . اغلب هم همراهش فرماندهان و بسیجیان بودند . خیلی مهمان دوست بود . خیلی معاشرتی بود . یک طوری هم رفتار می کرد که کسی نمی دانست در سپاه چه پست و مقامی دارد . ما خودمان هم نمی دانستیم . خیلی از مسئولیتهایش را بعد از شهادتش فهمیدیم . از بس تو دار بود . از بس متواضع بود . البته یک چیزهایی به هر حال لو می رفت . مثلا یک بار مجروح شده بود ، ظاهرا پشت فرمان بود از فرط خستگی خوابش می برد و به شدت تصادف می کند . منظور اینکه خودش رانندگی می کرد و راننده قبول نمی کرد . در این قید و بندها نبود . بعد از مجروحیت او را می برند اصفهان دوستانش زنگ می زنند ، پدرش می رود اصفهان . با هواپیما بر می گردند تهران و در بیمارستان شریعتی بستری اش می کنند . بعد هم که آمد منزل آن قدر این و آن رفتند و آمدند که بو بردیم یک پست و مقامی گرفته . بعد از مجروحیت هم ، هنوز خوب نشده بود که دوباره بر گشت . به ایشان گفتم ؛ مادر ! با این وضع که آخر ناجور است . شما از سر درد نمی توانی روی پای خودت بایستی ؟ چه جوری میخ واهی جلوی دشمن بایستی ؟ جواب داد : مادر ! دوست داری که من اینجا کنار شما استراحت کنم و در همان حال رزمنده های ما شهید بشوند ؟ من دیگر هیچ نگفتم . خدا روحش را شاد کند . یک جوان بسیجی ای بود که بعدها شهید شد . ایشان از مقام شهید ما { حسن باقری} با خبر بود . بعد ها مشخص شد ایشان هر شب دو سه نفر را بسیج می کرد که تا صبح در محل گشت بزنند تا مبادا به ایشان گزندی برسد . یک بار هم اتفاقی افتاد که مرا به شک انداخت . در خانه میدان خراسان بنایی داشتیم . بخشی از در خانه ، شیشه مشجر داشت . ایشان به من گفت : حتما باید در ، سر تا سر آهنی بشود . آنجا هم من یک خورده شستم خبر داد که ایشان باید مقامی داشته باشد . یادش به خیر ! هر وقت به ایشان می گفتیم : " آخرش هم نگفتی در سپاه چه کاره هستی ؟ می گفت : هیچی ، می پلکیم !!!! " . سردار شهید حسن باقری 13 از آخرین دیدارتان با شهید باقری بگویید . احساس می کردید دیدار آخرتان باشد ؟ 20 روزی ماموریت پیدا کرده بود که بیاید تهران . هنوز این مدت تمام نشده بود که دوباره خواستندش که برگردد منطقه . وقتی داشت بر می گشت و می رفت دم در ، من از پشت ، همین طور بی هوا قدو بالای ایشان را نگاه کردم . بلاتشبیه می گویند ؛ وقتی که حضرت علی اکبر میخواست به میدان برود ، امام حسین (ع) به شکل عاشقانه ای ایشان را نگاه می کردند . انگار همچین حالی داشتم . البته ما کجا و آنها کجا که خاک زیر پایشان هم اگر بشویم افتخار می کنیم . ولی خب ، من با حسرتی از پشت سر ، ایشان را برانداز می کردم . اصلا هر موقع می رفت اجازه نمی داد ببوسمش ، آخرین بار گفتم : چرا ممانعت می کنی ف یعنی من این قدر حق ندارم که صورت شما را ببوسم ؟ .. { بغض میکند } .....اجازه داد که صورتش را ببوسم ... شنیده بودم بچه ها پشت سرش نماز می خوانند. یک بار به او گفتم : اجازه بده من هم پشت سر شما نماز بخوانم . همچین انگار دوست نداشت . کراهت داشت . .... یک بار اجازه داد . همان اواخر . خلاصه . آخرین دیدار همان بود و بعد هم ، بعد از 20 روز خبر شهادتش را آوردند . سردار شهید حسن باقری 14 چگونه ؟ طبق فرموده قرآن ، گاهی اوقات یک چیزهایی به مادر وحی می شود . در آن 20 روز خانواده ایشان منزل ما بودند . یک روز که بچه اش را داشتم بازی می دادم ف توی بغلم بود . خیلی هم بچه شیرینی بود . الان هم جوان خوبی است . خیلی خوب . واقعا هم خدا یک جوان را از ما گرفت ، یکی مثل خودش را به جایش برای ما گذاشت ..... من این را همین طوری که توی بغلم داشتم بازی می دادم ، یک لحظه به چهره اش که خیره شدم ، احساس کردم تمام وجودم به هم ریخت . تعجب کردم که چرا این طوری شدم . طولی نکشید که ایشان شهید شد . خر شهادتش هم حدودا شب ، ساعت 11.5 بود. ما رفته بودیم . بالا بخوابیم . من دیدم تلفن زنگ زد . همین طور سراسیمه تلفن را برداشتم ، دیدم محمد آقاست { برادر شهید } . پرسیدم ؛ چی شده ؟ گفت : برادرم یک خورده مصدوم شده ، باید بیاوریمش تهران . حالا نگو از ساعت 6 عصر به این طرف بچه بسیجی های محل همه می دانند ! محمد آقا گفت : ایشان مصدوم شده ولی من برایم مسجل شده بود که قضیه چیز دیگری است .... ولی خوب ، پروردگار عالمیان صبری به ما داد که ما واقعیتش نه از عهده شکر شهادت ایشان برآمدیم . نه از عهده شکر صبر خودمان . اصلا فکر نمی کردم که بعد از ایشان لحظه ای بتوانم تاب بیاورم . گفتم ؛ عصای دستم بود ! ..... فقط من همیشه می گویم . خداوند ! یک توفیقی بده شهدایی که با دست مان دادیم ، با پا خونشان را پایمال نکنیم . پیرو راهشان باشیم . حالا من نمی دانم پروردگار عالمیان چقدر دعایمان را مستجاب کند . اجر مادران شهدا کمتر از خود شهدا نیست ؛ شما هم حاج خانم .... نه . من خیلی کوچکتر از این صحبت هایم . من خاک پای شهدا و خانواده های شهدا هم نمی شوم . سردار شهید حسن باقری 15 شکسته نفسی می فرمایید . مادرانی هستند که سه تا چهار تا شهید داده اند . واقعا انسان فکرش را که می کند شرمنده ایشان می شود . هیچ شده خواب شهیدتان را ببینید ؟ گه گاه می بینیم . بله ! آخرین باری که خواب ایشان را دیده اید .... آخرین بار دیدم دارد می رود . خیلی مرتب . مثل همیشه . با همان لباس سپاه . پوتینهای مرتب.گفتم مرا ببر . گفت : حالا یک کم صبر کن ...{ بغض میکند } ...همین جملات رد و بدل شد بعد از آن ندیدم . ان شاء الله خداوند ببخشد و بیامرزد و ببرد . سردار شهید حسن باقری 16 قتلگاه ایشان رفته اید ؟ بله . چند بار ؟ یک بار . همه اش یک بار ؟ جنوب خیلی رفتم . محل شهادت ایشان را یک بار دیده ام . خدا ان شاء الله حفظ کند سردار " رشید " . من را بردند تمام منطقه ای را که حسن قبل از شهادت فرماندهی کرده بودند نشانم دادند . آخر سری هم بردند قرارگاه خاتم که وقتی دیدم خیلی خالم بد شد ! چرا ، برای چه بد شد ؟ تبدیل به یک خرابه شده بود . آنجا اعتراض کردم ! به همه مسئولیتی که آنجا بودند اعتراض کردم که چرا اینجا باید بدجوری باشد ؟ هیچ می دانید اینجا چه برنامه ریزی هایی شده ، چه عملیات هایی اینجا طراحی شده ، چه نقشه هایی اینجا کشیده شده است . آن قوت اینجا باید اینطوری باشد ؟!!! زحمت تهیه این مصاحبه را آقای محمد نجومی کشیده است . |
رهبری
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب نوشته هاي پيشين
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385
پيوندها
دانشجوی بسیجی|| سفیر|| نیروی هوایی ایران|| پایگاه اطلاع رسانی چهارده منتخب || اشکستان || موعود - وبلاگی امام زمانی || چفیه یعنی عشق || شهید سعید است || اهلبیت || سفر کرده|| نغمه منتظر|| جز لبخند چیزی نگفت ...|| کربلای جبهه ها یادش بخیر|| آسمانی ها || انصار الشهداء|| میثاق با شهداء|| غروب شلمچه|| خاطرات جبهه|| قافله|| ما نیز دل شکسته داریم ای دوست...|| دیدبان - دفاع مقدس|| برای کبوتر های خونی تفحص|| ایستگاه آخر .... بهشت || پلاک جنگی || نوید شهادت|| افلاکیان|| سرزمین عشق|| شهدا غنچه های بهشتی-لاله های پرپر|| زینت دین || یاد یاران|| یه پوتین یه پلاک|| ساجد|| سرداران|| طلائیه ، قطعه ای از بهشت|| بیاد شهدا|| شهیدان محمد زاده|| دلتنگ کربلا|| تروریست|| فرزند شهید|| دیده بان|| دیده یار|| گل نرگس فدای رنگ و بویت|| سردار شهید ایرج(یاسر) غرایاق زندی|| منتظر|| فرهنگ شهادت - نوشهر|| شهر لاله ها|| چمرانامه|| شهدای نجفیه|| وبلاگ یک پسر خوب !!!|| در عمق حاطراتم|| یگانه|| سودای روی دوست|| لاله های آسمانی|| دنياي جواني|| پابرهنه چون گردباد|| آموزش نظامی|| دریچه ای به سوی پاسخ به شبهات|| خاکریز سرخ|| بوي پيراهن يوسف||
طراحی قالب
وبلاگ بی کفنان
همکاران
هفته نامه یالثارات سیستم مدیریت بلاگفا وب سایت وبگذر |
| کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود |