تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
سردار شهید محمود کاوه 1

او جوانترین فرمانده سرزمین من بود ، و آن قدر دلیر و شجاع و متعهد ف که سرباز نشده سردار ، سردار نشده ، سر به دار ! انگار برای شهادت ف عجله داشت و این گونه بود که من قصد کردم از او بنویسم . آری او رفت و در حالی که 25 سال بیشتر نداشت ، همسایه دیوار به دیوار خدا شد .

درست اول خرداد ماه سال 40 . آن روز نوزادی دیده به جهان گشود که تاریخ تولد حقیقی اش 25 سال بعد بود . روز شهادتش ، دهم شهریور 65 همان روز که با دو بال "نداشتن" و "نخواستن" پرئاز کرد و رفت آن بالا بالا ها و شد همسایه خدا . باری ! سخن از کاوه ای دیگر است . محمود کاوه ، فرمانده ویژه شهدا . هم او که خود را سرباز خمینی (ره) می دانست و بیش از هر چیز به بسیجی بودنش می بالید . کاوه ما ، گرچه افلاکی بود ولی خاکی بود . گرچه بزرگ بود ، ولی متواضع بود . و اگر چه معصوم نبود ، همرزمانش اما از او گناهی ندیده بودند . لابد سر همین ها بود که وقتی پر کشید همه عزا گرفته بودند . به خصوص مردم مهاباد ف که کاوه را کایه آرامش خود می دانستند . کاوه ما تشنه عطش بود . خیبری ، اهل هور ، دنبال آتش ، عاشق عشق ، از تبار یار ، از قبیله قبله .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:42 | 
سردار شهید محمود کاوه 2

و این گونه پای سخن پدر و مادر شهید محمود کاوه نشستیم .

وقتی به جلوی خانه شهید کاوه رسیدیم ، منزل محقری دیدیم که جان می داد برای پرورش مردان بزرگ . لحظاتی بعد وقتی پدر و مادر محمود کاوه به چشمانمان خوش نشستند ف برایمان طبیعی جلوه کرد که پسری چون محمود چنین والدینی می خواهد . با صفا و صمیمی ف مهربان و سختکوش ؛ ازهمان ها که نان دنیا را به حد ضرورت می خورند تا برای دین کار کنند ، نه از آنان که نان دین را می خورند و برا ی دنیا کار می کنند .

به امر قشنگ پدر ، با خواندن صلواتی برای تعجیل در ظهور حضرت حجت (عج) ، مصاحبه را آغاز کردیم . از پدر شهشد خواستیم کمی از خود بگوید . ایشان در پاسخ گفت : " من در گناباد کشاورزی می کردم . آن زمان کشور در اشغال اجنببی ها بود و هفت سال قحطی آمد . کسی اگر لقمه نانی برای خوردن گیر می آورد ، باید کلاهش را بالا می انداخت . از باران هم خبری نبود . در گناباد خشکسالی بیداد می کرد و در این شرایط ، ناچار شدم کشاورزی را رها کنم و بیایم مشهد . در مشهد کارم آهنگری بود ... {می خندد} .... کاوه بودم ، آهنگر هم شدم ! تا اینکه مجبور شدم علی رغم کاوه بودن ، آهنگری را ول کنم و بروم در نانوایی کار کنم . شش تا هفت سالی در نانوایی ماندک و به اصطلاح شاطر شدم . بعد هم به خاطر ازدواج برگشتم در همان روستایمان در گناباد . با خدا هم عهد کردم که حاصل این ازدواج را دوست دارم در راه تو بدهم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:41 | 
سردار شهید محمود کاوه 3

در همان ایام یک بار خواب دیدم که مثلا چوپان شده ام و هر چقدر دارم به گوسفندان ، غذا می دهم ، هیچ اثری ندارد . خیلی ناراحت بودم که یکدفعه دیدم از بلندی کوه شخصی پایین آمد و گفت : من از پیش خدا آمدم . شما اگر جای چرای این گوسفندان را عوض کنید ، غذا به این زبان بسته ها اثر خواهد کرد . بعد از بیدار شدن رفتم حرم تا پیشنماز یکی از صحن های حرم ، خواب را برایم تعبیر کند . آن پیشنماز خوابم را این طور تعبیر کرد که اگر محل زندگی تان را عوض کنید خداوند فرزند نیکویی به شما خواهد داد . ما هم از "فلکه آب " رفتیم "نخ ریسی " که خداوند به ما محمود را داد . محمود بچه بود که گذاشتمش مکتب قرآن ، از پنج سالگی تا شش سالگی ، قرآن را تمام کرد . بعد هم فرستادمش مکتب حاجی عابدزاده تا کلاس پنج و شش را هم تمام کند . آن زمان رهبر انقلاب تازه از قم آمده بود مشهد . محمود هم هفت ، هشت سال بیشتر نداشت . مبارزه با شاه شروع شده بود و دور و بر رهبر انقلاب بیشتر روحانیون و دانشجویان جوان بودند . یکی دوسال بعد که " آقا " من و محمود را با هم دیده بود  ، از محمود پرسید . گفتم : تازه فرستامش طلبگی بخواند . "آقا" گفت : من اول درس مدرسه را تا دیپلم خواندم ، بعد آمدم سمت حوزه . الان هم یک پایم در دانشگاه است . من مطمئن شدم ایشان می خواهد به من بفهماند که محمود قبل از دروس طلبگی بهتر است کلاس های مدرسه را تمام کند که سر همین محمود را فرستادم تا درس مدرسه اش را تا کلاس آخر دبیرستان تمام کند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:41 | 
سردار شهید محمود کاوه 4

از پدر شهیدکاوه می پرسم : خاطره اولین دیدارتان با رهبر را به یاد دارید ؟ می گوید : " امام (ره) را تبعید کرده بودند ترکیه ، که خب ، ما خیلی ناراحت بودیم . ماه مان زمان یک دوستی داشتیم که پیشنماز مسجد امام حسن(ع) بود . روزی به ما گفت : آقای کاوه ، روحانی جوانی از قم آمده مشهد ، در سخنرانی هایش هر چه می گوید ، گوشه و کنایه به شاه است . اسمش هم "خامنهای" است . بیا یک شب برویم او را ببین . ما هم رفتیم . محمود هم بود . اتفاقا این توصیه که محمود درسش را تمام کند بعد بیاید سمت حوزه را "آقا" همان شب به ما بیان کردند . من آنجا به "آقا" گفتم : این شاه و زنش هر وقت می آیند مشهد ، فساد را هم با خود برای جوانان مشهد ، می آورند . من می ترسم محمود هم قاطی این ها بشود ، که آقا دستی بر صورت محمود کشید و گفت : این بچه ، تقوایش نمی گذارد که آلوده شود . تا اینکه چندی بهعد که شاه آمد مشهد ، محمود را که بچه ای مدرسه ای بود ، به زور بردند استقبال شاه ، من عصبانی شدم و دوباره رفتم پیش"آقا" . ماجرا را تعریف کردم و "آقا" تبسمی کرد و گفت : محمود که خودش نرفته ف او را به زور برده اند . نگرانش نباش ، این بچه مال این انقلاب است .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:40 | 
سردار شهید محمود کاوه 5

حاج آقا به این جا که رسید برایمان از حال و هوای نوجوانی محمود گفت : همیشه در مغازه ، کمک می کرد . یعنی قبل از اینکه من به محمود چیزی بگویم ، خودش می آمد و گوشه ای از کار را درست می گرفت . درس و ورزش و .... را بهانه نمی کرد که به من یا مادرش کمک نکند . بعد هم بدون اینکه من متوجه شوم با پولی که پس انداز کرده بود ، یک ضبطی خرید و با آن ضبط ، نوارهای امام(ره) را تکثیر می کرد . من که بعدها متوجه قضیه شدم بودم ف مانده بودم که این یک الف بچه { شهید کاوه آن زمان 13، 14 ساله بود } چه جوری به این نوارها دسترسی پیدا کرده . باورش سخت است ، ولی خانه را کرده بود نوارخانه ! به حدی که نماینده دانشجویان مسلمان خارج از کشور ، وقتی به مشهد آمده بود ، از خانه ما نوارهای امام(ره) را برای دانشجویان مقیم خارج می برد آن طرف !! .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:40 | 
سردار شهید محمود کاوه 6

از حاج آقا می پرسم: با این حجم فعالیت ، آیا ساواک به خانه حساس شده بود ؟ جواب می دهد : خانه ما شده بود نوارخانه و پر بود از اعلامیه های حضرت امام(ره) ولی با این حال ساواک خیلی برای ما دردسر نکرده ، چرا که محمود ، سنی نداشت که ساواک بخواهد فکر کند این بچه هم برای رژیم شاه تهدید است ، وانگهی من آن زمان از قصد طوری لباس می پوشیدم که هر کسی ما را می دید خیال می کرد الساعه است که از گرسنگی تلف شویم و خیلی حال مبارزه و رمق تظاهرات و این جور کارها را نداریم ! این هم کلک ما بود تا انقلاب به شکل بی سابقه ای همه گیر شد و دیگر نمی شد هیچ جور جلویش ایستاد . راه دوری نرویم . همین محمود که یکی از هزاران بود با اینکه دانش آموز بود ولی اغلب دوستانش را روحانیون و دانشجویان تشکیل می دادند . یعنی جلوتر از سن خودش حرکت می کرد . یک روز در مشهد تعداد کسانی که اعلامیه های حضرت امام (ره) را پخش می کردند فقط به صد نفر می رسیدند ولی در سالهای 56 و 57 دست هر کسی را که می دیدی اعلامیه بود . هر جا که می رفتی سخن علیه شاه بود . حالا من می خواهم یک چیز بگویم . اگر امثال محمود قدرت مبارزه با طاغوت را داشتند و می توانستند علیه باطل حرکت کنند به خاطر لقمه حلالی بود که نسل من در سفره آنها گذاشته بود . خودشان هم به شدت رعایت حرام و حلال را می کردند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:39 | 
سردار شهید محمود کاوه 7

یک روز محمود به من گفت : برای راه انداختن فلان برنامه علیه شاه ده تومان از دخل برداشتم که شب گذاشتم سر جایش ! حالا من صد بار به محمود گفته بودم که اصلا مغازه مال خودت است . انصافا در مغازه به اندازه خود من کار می کرد . با این حال آن قدر مواظب حلال و حرام بود . این طور بود که در وادی علاقه به بزرگانی چون شهید هاشمی نژاد و مقام معظم رهبری کم نمی آورد . جوانی که نان حرام در سفره اش باشد ،  هیچ وقت نمی تواند عاشق این انسانهای بزرگ باشد . همین محمود اگر ترس از خدا نداشت وقتی که به طعنه به او می گفتند ، شما چه جور می خواهید از پس تانک های ارتش شاه ر بیایید ؟ نمی توانست جواب بدهد ؛ ما آن قدر با این تانک ها می جنگیم تا پیروز شویم .

صحبت با پدر شهید کاوه ، به بعد از پیروزی انقلاب رسید . آنجا که امام (ره) پیام تشکیل سپاه را داد : محمود هنوز یک سال به گرفتن دیپلمش مانده بود که پایش را در یک کفش کرد که به سپاه برود . همان اوایل پیوستنش به سپاه در حالی که فقط 18 سال داشت ، فرمانده سپاه مستقر در راه آهن مشهد شده بود . بعد هم رفت تهران ، در جماران شده بود از محافظان اصلی بیت امام (ره) و گفت : من آموزش جنگ های چریکی دیده ام ، حضورم آنجا موثرتر است که امام هم استقبال میکند . محمود برگشت مشهد تا مقدمات سفر به  کردستان را فراهم کند که ماجرای طبس پیش آمد و او عازم آنجا شد . بعد که از طبس برگشت ، پرسیدم : چه خبر ؟ محمود گفت : پدر ، در طبس خدا زودتر از ما عملیات را شروع کرد ! مقداری هم از ان شن ها آورده بود . همیشه می گفت : این شن ها سربازان خدا هستند ! بعد هم در شرایطی عازم کردستان شد که خبر آوردند کومله ها ، سر چند تا از بچه های سپاه اصفهان را بریده اند . باورتان می شود ؛ رفت کردستان و ما یک سال از او هیچ خبری نداشتیم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:38 | 
سردار شهید محمود کاوه 8

جنگ بد است اما جبهه نه . جنگ خشونت می آورد ولی جبهه ، صیاد و کاوه بار می آورد . مردانی که فقط به تکلیف فکر می کردند و هر وقت احساس تکلیف می کردند ردپایشان را نه در مناصب دنیوی که در خط مقدم می شد دید . اگر صیاد همانطور که مادرش به ما گفت : در هر شرایطی لااقل هفته ای یک بار را به او زنگ می زد ، جز از برای احساس تکلیف نبود . کاوه هم اگر همانطور که پدرش به ما می گوید یک سال آنها را بی خبر گذاشته بود آن هم جز از برای احساس تکلیف نبود . حاشا که صیاد مادر و پدر را دوست داشت و کاوه نه ، که اگر صیاد جای کاوه بود ، همان کاری را می کرد که کاوه کرده بود و اگر کاوه جای صیاد بود ، باز هم ؛ هکذا بگذریم که رفتار و گفتار بزرگان را عقل کوته نگر نمی توان تفسیر کرد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:37 | 
سردار شهید محمود کاوه 9

پدر کاوه گفت و گو را این گونه ادامه می دهد : کاوه نزدیک 60 تا بسیجی با خود به کردستان برده بود ، آن ها که خود به آنها آموزش مبارزات چریکی داده بود . از آن جمع تعدادی شان در همان کردستان شهید شدند و برخی شان مثل محمود بعدها به قافله شهدا پیوستند . البته ناگفته نماند که هنگام اعزام محمود و یارانش به کردستان کوملهه ا که خودشان آخر وحشی گری بودند چو انداخته بودند . سربازان خمینی (ره) آدمخوار هستند ! البته از این شایعات طرفی نبستند ، چرا که محمود هم مثل بروجردی متوسلیان و همت خوب می دانست که با چه زبانی باید با مردم مظلوم کردستان سخن بگوید تا آنها بدانند دوستشان چه کسی و دشمنشان چه کسی است . کاوه که ر بود ورود به پاوه در جمع مردم مظلوم این خطه اول کاری که می کند شروع می کند به بوسیدن خاک کردستان بعد هم دقایقی پس از شروع سخنرانی حماسی خود به آنها می گوید : ما به فرمان امام خمینی (ره) آمده ایم تا با یاری خودتان شما را از شر گروهک هایی که به دروغ ادعای دوستی با شما دارند نجات دهیم . آزادی خاک شما از دست این معاندین هم به هوشیاری ما و شما محتاج است است به خون ما و شما . بعد هم از قرار معلوم محمود و گروهش عازم مهاباد می شوند که آن زمان اوضاع به شدت نابسامانی داشت . حتی معروف بود که از نظر خرابکاری گروهک ها یکی از بدترین شهرهای کردستان است . کاوه و یارانش به همراه دیگر بچه های سپاه و همچنین هوشیاری مردم این خطه بعد از حدود سه ماه درگیری شبانه روز و نفس گیر توانستند مهاباد را پاکسازی کنند . بعد هم سقز را در مدت یک ماه و میاندوآب را عرض یک هفته پاکسازی کردند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:37 | 
سردار شهید محمود کاوه 10

در میاندوآب ، سران گروهک ها به سردارانی مثل کاوه پیغام داده بودند که شما اگر توانستید میاندوآب را از چنگ ما در آورید ما زنهایمان را در اختیار شما قرار می دهیم ! معروف است که محمود بعد از شنیدن این رجز به یکی از سرداران سپاه گفته بود ؛ خیلی خوب ، ما حرفی نداریم منتها بد نیست به گوش یاغی ها برسانیم که ما میاندوآب را از شرشان پاکسازی می کنیم ، زن هایشان هم ارزانی خودشان ، البته اگر زنده ماندند ! .

پدرشهید کاوه سپس آهی می کشد و بعد از لحظاتی سکوت ادامه می دهد : یک سالی می شد که خبری از محمود نداشتم. تا اینکه یک شب زنگ خانه به صدا در آمد . در را باز کردم ؛ محمود بود . چقدر لاغر شده بود . از شرم سرش را بالا نمی آورد . گفتم ؛ مشتی  ، لااقل یک زنگ می زدی ! من و مادرت نصف العمر شدیم ! محمود همانطور که سرش را  پایین نگه داشته بود ، گفت : پدر جان ، من نمی خواستم شما را بد عادت کنم . دیر یا زود بالاخره من هم به شهادت می رسم . شما ببینید پدر ومادر بچه هایی که شهید شده اند ، چه وضعی دارند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:37 | 
سردار شهید محمود کاوه 11

مصاحبه به اینجا که می رسد مادر شهید هم شروع می کند به صحبت : فردای آن شب به محمود گفتم : شنیدم فرمانده شده ای ؟ گفت : ها ؟ کی همچین خبرهایی برای شما آورده ؟ هر وقت از محمود از حال و هوای جبهه می پرسیدم ، همه اش از بسیجی ها می گفت . می گفتم : پس تو این وسط چه کاره ای ؟ می گفت : هیچ کاره ، در جبهه ، همه کارها با بسیجی هاست . یا هر بار که مرخصی می آمد بعد از سلام و احوالپرسی می رفت در اتاقش و نقشه هایی را پهن می کرد و آنها را مطالعه می کرد . وقتی مشغول مطالعه این نقشه ها می شد ، آن قدر غرق می شد که باید می رفتی و تکانش می دادی ، تا مثلا متوجه بشود و بیاید برای شام . یک بار به محمود گفتم : چرا این نقشه ها را این طور مطالعه میکنی ؟ گفت : ما باید عملیات ها را طوری انجام بدهیم و نقشه ها را طوری تنظیم کنیم که به بسیجی ها حتی المقدور کمتر آسیبی برسد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:36 | 
سردار شهید محمود کاوه 12

بعد از صحبت های حاجیه خانم ، پدر شهید قصه مجروحیت های پی در پی کاوه را این چنین نقل می کند : اولین مجروحیتش روی پل مهاباد بود که کومله ها کمین زده بودند . شدت مجروحیت به حدی بود که بعد از عمل ، 60 سانت از روده اش را قطع کردند . اول هم برای مداوا برده بودند تهران ، بعد برای مداوای تکیملی آوردند مشهد . وقتی برای ملاقات رفتیم . نگهبان گفت : آقای کاوه ، پسر شما دیشب تا صبح نخوابید . خیلی شانس آوردید که تا الان زنده ماندده . این را هم بگویم که آن زمان شایع شده بود مجروح ها را در همان بیمارستان به اسم دوا و درمان می کشند . خیلی ها را هم عمال بنی صدر به همین شکل شهید کردند . خلاصه من ترسیدم و از کوره در رفتم . شروع کردم به زمین و زمان بد گفتن که پسر من از تهران خوب آمده اینجا باید بهتر بشود ف چرا بدتر شده ؟! رئیس بیمارستان گفت : در عمل دیشب چهار تا دکتر به جراحی پرداختند تا آنجا که به عمل خود من مربوط است ، حالش خوب بوده ولی به شما قول می دهم پسرتان صحیح و سالم به دست شما برسد دو سه روز بعد شکر خدا محمود کاملا به هوش بود . جالب اینکه وقتی مرا دید ، گفت : پری شب چه قیامتی در بیمارستان برپا کرده بود ؟!

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:35 | 
سردار شهید محمود کاوه 13

مجروحیت های محمود البته یکی دو تا نبود . یک بار تیر خورده بود پایش و تا چند وقت همین طور با عصا راه می رفت . یک بار هم تیر خورده بود گردنش ، به حدی که پزشکان دستور داده بودند برای عمل ورم سرش حتما باید به خارج برود ، محمود هم که این حرف ها سرش نمی شد ، هر جوری بود از بیمارستان فرار می کند و با همان سر باندپیچی شده بر می گردد منطقه ! آن هم خط مقدم . آنجا یکی از همرزمانش به محمود می گوید : ما را باش که فکر می کردیم الان در لندن هستی ! تو اینجا چه کار میکنی ؟ در عملیات بدر { زمستان 63} هم لابد می دانید که نیروهای کاوه که کلا 50 نفر بودند ، موفق شده بودند حدود 150 تانک عراقی را با سرنشین محاصره کنند که ساعاتی بعد به دلیل نرسیدن نیروهای کمکی ورق جنگ تن با تانک به نفع تانک ها بر می گردد که محمود آنجا هم مجروحیت شدیدی از ناحیه کتف و دست پیدا می کند . لبته خیلی وقت ها محمود مجروح می شد بعد هم خوب می شد ما هیچ چیز نمی فهمیدیم . یعنی آدمی نبود که این اتفاقات را بیاید و تعریف کند . امام جمعه ارومیه ، ایت الله حسنی ، یک بار به من گفت : کاوه قبل از هر عملیاتی از خدا فقط یک آرزو طلب می کرد و ان شهادت بود . یعنی دیده بود که محمود در عالم راز و نیاز با خدا از خدا فقط شهادت می خواهد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1387/03/10 و ساعت 21:35 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود