تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

اسماعیل بعد از اتمام دروس فرماندهی و ستاد چند ماهی را کنار شهید زین الدین در لشگر علی بن ابیطالب ( صلوات الله علیه ) گذراند و مدتی مسئولیت واحد طرح و عملیات این لشگر را بر عهده گرفت تا این که طرح تشکیل گردان " بدر " مطرح شد . بعد از تاسیس " مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق " به ریاست " آیت الله شهید محمد باقر حکیم " برای سازماندهی مبارزات شیعیان عراق علیه رژیم صدام یک گردان نظامی برای این مجلس پیش بینی شد که بعدها یه گردان گسترش پیدا کرد و زیر نظر تیپ امام جعفر صادق ( ع) در آمد و بعد از عملیات بدر سازمان آن به " تیپ " تغییر پیدا کرد . تیپ 9 بدر تشکلی از نیروهای مجاهد و ارتشیان تواب عراقی است که از شروع جنگ تحمیلی و یا در طول ان با هجرت و یا پناهنده شدن به خاک ایران ، در کنار نیروهای سپاه شروع به فعالیت کردند . این افراد عموما در ارتش عراق افسر و درجه دار بوده اند . در اوان تشکیل این یگان ، بیشتر افراد کادر ان هم از نیروهای عراقی بودند . این تیپ ابتدا در قالب گردان های " شهید سید محمد باقر صدر " و در کنار نیرو های خودی در عملیات بدر حضوری شایسته داشت و پس از این عملیات ، در فروردین سال 1363 مسئولیت آن بر عهده اسماعیل دقایقی گذاشته شد . دلیل نامگذاری این تیپ به " 9 بدر " این بود که مستقل شدنش در ماه رمضان اتفاق افتاد و مهمترین واقعه تاریخی این ماه جنگ بدر بود ، ضمن اینکه رزمندگان این تیپ در اولین عملیات مستقل خود – " عملیات بدر " – 9 شهید داده بودند و اتفاقا روز انجام این عملیات نهم ماه رمضان بود . شهید دقایقی این تیپ را طی مدت کوتاهی به لشکر تبدیل نمود و در عملیات های " قدس 4 " ، " عاشورای 4 " ، " کربلای 4 " شرکت داد .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:42 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

اسماعیل در ایام جنگ صاحب یک پسر و یک دختر شد و اسمشان را گذاشت ابراهیم و زهرا . آخر کار شهید دقایقی به روایت یکی از راویان سپاه به این شرح است :

ساعت حدود شش صبح  ۲۵/10/1365 ، دوازدهمین روز از آغاز عملیات شلمچه ، نیروهای سپاه پاسداران ، متشکل از لشکرهای 10 سید الشهداء و 32 المهدی و 41 ثارالله و 155 ویژه شهدا از قرار گاههای قدس و نجف برای چندمین بار با هدف گرفتن سر پلی در غرب " نهر جاسم " اقدام به حمله می کنند . " خط جاسم " سومین حلقه دفاعی عراق در زمین شلمچه به شمار می رفت و عراق پس از کیلومتر ها عقب نشینی  ، پشت این خط مستقر شده و با ایجاد دیواری از آتش در برابر هجوم نیروهای سپاه مقاومت می کرد . در صورت سقوط خط " نهر جاسم " کلیه مواضع دشمن تا  " کانال زوجی " به دست نیروهای خودی می افتاد و احتمال عبور انها از " اروند رود "  هم خیلی زیاد می شد . به همین دلیل دشمن تمام توانش را در خط جاسم به کار گرفته بود تا رزمندگان سپاه را متوقف کند . تلفات نیروهای خودی بر اثر آتش حجیم و متمرکز عراق بالا می رود و یگانهای سپاه با کمبود نیرو مواجه می شوند ، به همین دلیل به چند گردان از لشکر 9 بدر ماموریت داده می شود تا در این محور وارد عمل شوند .فرمانده این لشکر ، برادر پاسدار " اسماعیل دقایقی " چند گردان از نیروهای خود را آماده حرکت به سمت خط جاسم می کند و طبق روال همیشگی ، خوئ ، قبل از همه راهی محور مورد نظر می گردد . برادر دقایقی به همراه یکی از نیروهای تحت امر خود سوار بر یک دستگاه موتور تریل خود به سمت خط " جاسم " حرکت می کنند اما در بین راه بر اثر تردد جنگده های عراقی در فاصله ای نزدیک از موتور پیاده شده و با پای پیاده به طرف محور جاسم زاه می افتد . در همین لحظات پاتک شدید نیروهای عراقی از هوا و زمین آغاز می شود و برادر دقایقی و نیروی همراهش با چتری از بمب های خوشه ای و گلوله های توپ و خمپاره مواجه می شوند . ترکش یکی از بمب ها ، پای برادر دقایقی را مجروح می کند . ایشان با زحمت بسیار خود را به یکی از کانال های مجاور خود می رساند . حرکت گردان لشگر 9بدر نیز به سمت محور عملیاتی آغاز شده و همین امر بر شدت آتش جنگنده های عراقی افزود . در همین گیر و دار یک راکت کنار پیکر مجروح برادر دقایقی اصابت کرده و بر اثر موج و ترکش های متعدد آن ، برادر دقایقی در دم به شهادت می رسد . گردان های تیپ بدر نیز پیش از آنکه اقدام به شروع نبرد نمایند زیر باران گلوله های دشمن سازمان خود را از دست داده و موفق به الحاق به نیروهای سپاه در خط جاسم نشدند . خبر شهادت فرمانده این لشکر در میان نیروهایش چنان بازتاب بدی داشت که تا مدت ها این یگان مجددا سازمان رزمی خود را باز نیافت . فقط بدانید که بعد از شهادت دقایقی لشکر 9بدر با زحمت کمر راست کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:39 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

من در تهران درس می خواندم و در خانه ای مصادره ای در خیابان شریعتی زندگی می کردیم که اسماعیل هفت – هشت ماه قبل از شهادتش ما را از قم به آنجا برد . یک هفته قبل از شهادتش تلفن زد و گفت : " عملیاتی در پیش است و ممکن است تا دو سه ماه شما را نبینم . خیلی دلم تنگ شده ولی فرصت ندارم بیایم شما را ببینم . به اهواز بیایید . گفتم : " صبر کن این دو ماه می گذرد . " گفت : " قدمت خیر بود ، عملیات ما جلو افتاد " . از آن همه اصرارش برای دیدنمان و این حالش فهمیدم یک خبری قرار است بشود . شب آخرین دیدار ما در خانه خواهرم در اهواز بود . شوهر خواهرم از شهید دقایقی پرسید : " جنگ به چه منوال می گذرد ؟ " اسماعیل گفت : " اگر رزمندگان ما همین طور عاشقانه جلو بروند یقینا پیروز می شویم ولی به این پیروزی که شما منتظرش هستید و فکر می کنید عراق را متصرف می شویم ، فکر نکنید . این طورها نیست . پیروزی باید در نگهداری ارزش های ما باشد ." همان شب ابراهیم یک نقشه آورد . او کلاس اول بود و اسماعیل تابستان قبل بیست روزی او را برده بود جبهه .

ابراهیم : گفت " بابا شما که می گویی تا کربلا راهی نیست ، به من بگوئید کربلا کجاست ؟ " اسماعیل هم زرنگی اش گل کرد و گفت : " از اینجا که ما نشسته ایم حدود چند سانتی مترجلوتر است . " ابراهیم گفت : " قبول نیست بابا این طوری نگفتم . از روی نقشه نه . بگوئید فاصله واقعی اش روی زمین چقدر می شود . " اسماعیل گفت : " کربلا در دل ماست و ساده به دست نمی آید ، باید بجنگیم ." اسماعیل آن شب به من گفت : " حیف است ما اینجا توی رختخواب یا زیر بمباران بمیریم " و بعد ادامه داد : " بعد از من انتظار دارم در جامعه خودت یک نمونه باشی با آن صبری که تا حالا داشتی . شما تا الان هم یک همسر شهید بودی و مثل یک همسر شهید با من زندگی کردی ، من هم که کاری برایت نکردم " . صبح این شب اسماعیل زودتر از همه بیدار شد ، نمازش را خواند ، بچه ها خواب بودند ، دستی به سر روی شان کشید و خداحافظی کرد . وقتی در ماشین نشست تا آخرین لحظه که دور می شد صورتش به طرف من بود و دستش را بالا نگه داشته بود ، من هم با حرفهای شب قبل او به آرامش رسیده بودم .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

قبل از شروع رسمی جنگ ، اسماعیل درگیر مرزهای حساس شده جنوب و منازعات ریز و درشت نظامی درآن مناطق بود . با شروع جنگ ، به نمایندگی سپاه در اتاق جنگ لشکر 92 زرهی اهوار انتخاب شد . یک ماه از آغاز جنگ گذشت ، با توجه به حساسیت منطقه " دشت آزادگان " در آن روزها ، شخصا به آنجا رفت و سپاه متلاشی شده " دشت آزادگان " را سرو سامانس داد و فرماندهی سپاه سوسنگرد را به دست گرفت .

عراق که سوسنگرد را محاصره کرد ، اسماعیل جزو نیروهای مقاومت داخل شهر بود و بالاخره وقتی عراقی ها ریختند توی شهر ، او به سختی خودش را نجات داد . بعد خودش را به سپاه اهواز رساند و سقوط شهر را اعلام کرد . شهیدان چمران و علم الهدی و خود او به همراه نیروهای تحت امرشان متعاقبا به سوسنگرد حمله کردند و بعد از نبردی سخت آنجا را آزاد کردند . بعد از آزادی شهر و تر و تمیز شدن سپاه سوسنگرد ، "دقایقی " به سپاه استان خوزستان برگشت و دوباره در آنجا مشغول شد .

اماعیل در عملیاتهای طریق القدس و بیت المقدس هم به عنوان فرمانده گردان شرکت داشت .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

اسماعیل از سال دوم هنرستان رفت تو خط مبارزه ، هم در فاز سیاسی و فرهنگی و هم در فاز نظامی . راه انداختن اعتصاب در هنرستان به مناسبت برگاری جشن های ملی 2500 ساله و عملیات نافرجام برای منفجر کردن مجسمه رضا شاه در خیابان 24 متری اهواز و سعی در ترور برخی از اتباع آمریکا از جمله کارهایی است که او در آنها شرکت داشت . آبان ماه سال 1353 ساواک یقه 4 – 5 نفر از بچه های گروه منصورون از جمله اسماعیل را می گیرد و اسماعیل ، شش – هفت ماهی در زندان ساواک اهواز ، مهمان می شود.
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:33 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

مراسم عقد پای یک سفره ساده در خانه " قنبر دقایقی " برگزار شد . تنها خریدی هم که برای این زوج جوان کردند یک شاخه نبات و یک آینه ارزان قیمت بود . خود اسماعیل هم مقداری پول از دوستانش قرض کرد و رفت به بازار و یک حلقه برای همسر اینده اش رید و گذاشت توی جیبش . طلا فروش با دیدن کار اسماعیل صدایش در امده بود که : " حلقه را برای کی خریدی ؟ " اسماعیل هم با سادگی گفته بود : " برای مراسم عقد . " طلا فروش با تعجب گفته بود که : " تنها آمدی خرید عقد ؟! حلقه را هم همین طورمی اندازی تو جیبت ؟! تو دیگر کی هستی جوانک ؟ حلقه جعبه می خواهد . پس چی بهت یاد دادن ؟ " .

اسماعیل هم کم نیاورده و گفته بود : " من این چیزها را بلد نیستم . حلقه را گرفتم که نگویند هیچی بلد نیست " .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:30 |  داغ کن - کلوب دات کام

خاطره ای از شهید اسماعیل دقایقی

خانم همراهی از خواستگاری و ازدواج خودشان با اماعیل خاطرات زیبایی دارد .

" وقتی اسماعیل از من خواستگاری کرد ، به جای این که من شرط بگذارم ، او شرط گذاشت و گفت من یک زندگی عادی و معمولی ندارم و خودت این را می دانی . ممکن است الان اینجا باشم و بعد موقعیت ایجاب بکند در فلسطین باشم . اسماعیل آن موقع در گروه منصورون مبارزه چریکی میکرد . خانه اش مرکز تکثیر و پخش اعلامی های امام بود و فعالیتش خیلی جدی بود و پر خطر بود . یک بار در همان ایام خواستگاری ، در دانشکده با هم قرار داشتیم که درباره یک سخنرانی خبری به من بدهد . سر قرار نیامد . شستم خبر دار شد که چیزی شده . ساواک دستگیرش کرده بود . آقای رضایی بودند ، دو روزی از او بازجویی کردند و دوباره آزاد شد . سال 57 وقتی با هم به جنوب می رفتیم کیف دستی اش را به من داد و گفت که دست شما باشد بهتر است اما نمی گفت که توی کیف حدود هزار تا اعلامیه یا اسلحه گرم است . خلاصه برای مهریه ، شهید دقایقی  یک جلد قرآن و یک جلد کتاب که اسمش یادم نمانده پیشنهاد کرد . گفت راضی هستی ؟ گفتم بله . اما مادرم مخالفت کرد . اسماعیل به من گفت اگر همه دنیا را هم برایت مهریه زدند ، چیزی نگو . اما من باآن همه ادعایی که داشتم نمی توانستم قبول کنم که هر چه ماردم گفت بپذیرم . بالاخره هم مهریه شد ، 65 مثفال طلا . اسماعیل به من گفت یک وقت 65 مثقال طلا را نحواهی ! من هیچی ندارم . گفتم : 65 مثقال طلا را همین الان به شما می بخشم . در واقع قبل از اینکه مهریه وارد سند بشود ان را بخشیدم . اما گذاشتم شکل عرفی اش حفظ شود " .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:28 |  داغ کن - کلوب دات کام

قنبر خیاط

در شهر بهبهان یک خیاط خوش قول و خوش دست بود به اسم " قنبر " که میان مردم به " با خدا بودن " و " رعایت حلال و حرام " معروف بود . در سال 1333 عیال این آقا قنبر یک پسر به دنیا آورد که پدرش اسمش را گذاشت " اسماعیل " چند وقت بعد از تولد اسماعیل ، پدر خانئاده دچار گرفتاری و مشکلات شد و اجبارا دست زن و بچه اش را گرفت و رفت به شهر " آغاجاری" .

برادر خانمش در این شهر زندگی میکرد و تا آخر هم تنها فامیلی که اسماعیل در این شهر داشت همین دایی اش بود . اسماعیل توی همین شهر درس خواند و شانزده سالش بود که در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت شرکت  کرد و اتفاقا با رتبه خوبی هم قبول شد . درس اسماعیل از اول خیلی خوب بود ورود به این هنرستان که بچه های خوش فکر و تند و تیزی داشت اسماعیل را انداخت تو خط سیاست و چشم وگوش پسر شانزده ساله "قنبر خیاط" را باز کرد .

اسماعیل در کنار هنرستان ، درس دبیرستانی اش را رها نکرد و هر دوی آنها را با هم ادامه داد . اما محور اصلی زندگی اینده اسماعیل در همان هنرستان صنعتی نفت اهواز شکل گرفت .

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 7:25 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود