تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

شهید منصور اوسطی

سردار شهید منصور اوسطی

برای دیدن ادامه مطلب در بخش آرشیو موضوعی روی نام این شهید کلیک کنید.

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 19:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 1

کرمانشاه که در ایام دفاع مقدس نام باختران را بر او نهادند یکی از مناطق مهم عملیاتی و از محورهای اصلی دفاعی کشورمان در دوران جنگ تحمیلی محسوب می شود .

در دیدارمان با خانواده شهید منصور اوسطی با مادر و برادر آن شهید بزرگوار به گفتگو پرداختیم . شهید منصور اوسطی متولد سال 1335 در کرمانشاه است و در دهم شهریور 1358 در منطقه مریوان در درگیری با منافقین کرد به شهادت رسید.

در ابتدای کلام مادر شهید اوسطی می گوید : راضی هستم به رضای خدا . از او می پرسم که فرزند شما در هنگام شهادت چند سال داشت ، می گوید : حدو 23 سال داشت و از عاشقان امام خمینی (ره) و انقلاب بود . با همه آشناها و فامیل خوش برخورد و صمیمی بود ، صبوری و خوش اخلاقی اش همیشه زبانزد اقوام بود ، قلب بسیار مهرباان و رئوفی داشت و در بذل و بخشش نمونه بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:37 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 2

مادر شهید اوسطی از خاطرات دوران کودکی فرزندش می گوید : منصور همیشه در برابر زور گویان می ایستاد و تحمل هیچ گونه ظلمی را نداشت . زمانی که حدود 10-12 سال بیشتر نداشت در روستای سلطان آباد از توابع شهرستان سنقر و کلیایی – در حدود 100 کیلومتری شرق کرمانشاه – زندگی می کردیم ، یک روز ماموران ژاندارمری برای اخذ مالیات به روستای ما آمدند . آنها خیلی با مردم بدرفتاری می کردند و مالیات بیشتری را می خواستند اما منصور با توجه به اینکه حدود 12 سال داشت اما در برابر آنها ایستاد ، از همان کودکی هم بسیار تلاشگر و زحمتکش بود .

وی به گرایش های مذهبی فرزند شهیدش اشاره می کند و می گوید : منصور ایام عاشورا را خیلی دوست داشت و چون پدرش نوحه خوان و مداح اهل بیت علیهم السلام بود او هم مثل پدرش علاقه خاصی به مداحی اهل بیت علیهم اسلام نشان می داد . با آغاز درگیری های انقلاب به صورت مخفیانه با دوستانش علیه رژیم شاه فعالیت می کرد و عاشق امام خمینی (ره) بود . حتی بر روی مهر نمازش نام امام خمینی را حک کرده بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 3

زمانی که روستا بودیم و پش از آن که به کرمانشاه آمدیم نماز اول وقتش ترک نشد در روستا با توجه به اینکه کار کشاورزی هم می کرد اما با سایر بچه های آنجا متفاوت بود . یعنی از نظر اعتقادی و مذهبی بسیار بزرگتر از سن و سالش نشان می داد .

این مادر شهید می گوید : گلایه ای هم دارم ، گلایه من از مسئولان است متاسفانه شهدای غرب کشور را به دست فراموشی سپرده اند ، الان در تلویزیون و در اغلب رسانه ها از شهدا جنوب بیشتر نام برده می شود اما از شهدای غرب کشور و جوانهایی که در کرمانشاه و کردستان با عشق به جمهوری اسلامی و با توجه به اینکه خودشان کرد بودند اما عاشقانه در برابر منافقین کرد ایستادند و به فرمان امام خمینی (ره) جامه عمل پوشاندند و در پاکسازی کردستان از وجود منافقین نقش موثری را ایفا نمودند و شهید شدند حتی نامی هم برده نمی شود . در حالی که ذکر رشادت ها و نحوه شهید شدن این جوانها و انگیزه های درونی آنها به خوبی می تواند درس معنوی بزرگی برای جوانان امروز باشد .

وی به عملکرد مسئولان اشاره می کند و می گوید : مسئولان باید به شیوه ای عمل کنند که شهدا و امام(ره) از آنها راضی باشند و به قول اقای احمدی نژاد مسئولان باید خود را خادم مردم و مدیون خون شهدا بدانند . الان مشکلاتی اقتصادی و فرهنگی در جامعه وجود دارد که مقابله با آنها کمتر از جنگ در میدان های نبرد نیست .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 4

از برادر شهید اوسطی می خواهم اگر خاطره ای از این شهید گرانقدر به خاطر دارد ذکر نماید . وی گوید : روز 12 فروردین 1358 که روز رای گیری برای آری یا نه گفتن به جمهوری اسلامی بود ما در شهرستان کامیاران – از توابع کردستان- زندگی میکردیم . در آن وقت در کامیاران گروهه ای ضد انقلاب از جمله دمکرات ف کومله ، رستگاری و ... فعالیتی آشکارا داشتند و حتی دفاتر آنها در سطح شهر کامیاران و سنندج کاملا فعال بود و بر آن مناطق حاکمیت داشتند . در همان روز که در کامیاران صندوق رای گیری دایرشد منصور به من و پدرم گفت که اینجا رای ندهیم ، چون با وجود حاکمیت ضد انقلاب احتمال دارد رای ما از بین برود . چون در این باره خیلی حساس بود و امام و انقلاب را عاشقانه دوست داشت . سپس من و پدرم به اتفاق منصور به کامیاران برگشتیم . واقعا ارادت ایشان به حضرت امام(ره) مثال زدنی بود .

از مادر شهید منصور اوسطی می پرسم که اگر شما الان زنده بود با چه مصادیقی در جامعه امروز ما مبارزه می کرد و چه چیزهایی را نمی پسندید ؟

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:36 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 5

او در پاسخ می گوید : در طول 23 سال عمر با برکت منصور همیشه مساله عدالت اجتماعی سرلوحه کاری اش بود و اگر فرزندم الان حضور داشت قطعا با مصادیق بی عدالتی و خصوصا بی حجابی مقابله می کرد و هیچ وقت آزادی های بی حد و حصر کنونی در زمینه حجاب نمی پسندید . چرا مسئولان با این معضل به صورت ریشه ای بر خورد نمی کنند ؟ چون راه انقلاب ما مقابله با این مسائل بود و هیچ گاه شهیدان نیز چنین معضلاتی را نمی پسندند ، به عقیده من مسئولی که درست کار نمی کند انگار دارد با شهدا می جنگد .

از دفاع هشت ساله مان در دوران جنگ تحمیلی درس های بسیاری را می توان آموخت و قطعا یکی از مهمترین آنها توجه به معنویات و ارزش های معنوی و روحانی است . خانم مریم کاظم زاده ، عکاس و خبرنگاری که در اوایل انقلاب در یکی از روز نامه ها فعالیت داشت به عنوان خبرنگار همراه گروه دستمال سرخ ها در مناطق عملیاتی کردستان حضوری فعال و موثر داشت .

خانم کاظم زاده در ذکر خاطرات آن ایام می گوید : آخرین ماه از فصل تابستان ( شهریور ) 1358 به همراه گروهی از دلیران و شیرمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و تعدادی از نیروهای کرد مسلمان برای انجامم اموریتی عازم یکی از مناطق کردستان شدیم . فرمانده نیروهای بسیجی را شهید اصغر وصالی بر عهده داشت . هوا بسیار گرو و مسیر خیلی طولانی بود . برای اینکه از شلاق تیز افتاب در امان بمانم روسری ام را تا آنجا که ممکن بود جلو کشیدم ، از طرف دیگر در شگفت بودم که همراهان چگونه این سختی و آن تشنگی را احساس نمی کنند ، سعی داشتم با آنان همگام و چون سایه دنبال آنها باشم . وجود پر صلابت یاران استواری کوه را به استهزاء گرفته بود و گرمای سوزان را در آن ساعت روز ناچیز جلوه می داد .  

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:34 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 6

یکی از برادران قدری گامهایش را آهسته تر کرد تا من به او برسم و بعد رو به من کرد و گفت : خواهر ! اگر آب می خواهی تندتر بیا ، چشمه نزدیک است . اسمش را می دانستم ، منصور اوسطی نام داشت و بسیار تند و چالاک حرکت می کرد . در چهره اش نشانی از خستگی و دشواری راه دیده نمی شد .

بر روی تخته سنگی نشستم تا شیاد توان از دست رفته را بازیابم و قدرت حرکت کردن پیدا کنم . سرم را در بغل گرفتم تا ترکش های گداخته آفتاب صورتم را نسوزاند . وقتی سرم را بلند کردم متوجه شدم منصور با قمقمه ای پر از آب خنک نزدیک من ایستاده است . از او تشکر کردم و قمقمه را گرفتم .

برادرها با شور و شعف خاصی سر به سر هم می گذاشتند ، شهید مرادی که جوانترین این قافله بود به دوستان گفت : به به عجب چشمه ای !

منصور اوسطی در حالی که صورت خود را با آب طراوت می بخشید گفت : چشمه های بهشت خیلی از این بهتره ، کاش ما همگی در کنار آن چشمه ها بودیم ! از منصور پرسیدم : باز هم باید از کوه بالا برویم ؟ او بدون اینکه سرش را برگرداند ، جواب داد : بله ، تمام منطقه کوسهتانی است .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:33 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 7

هر یک از برادران علاوه بر کوله پشتی ، یک عدد تفنگ ژ3 و چند عدد خشاب پر به همراه داشتند و من فقط یک دستگاه دوربین با خود حمل می کردم . با وجود نداشتن آن همه تجهیزات باز هم از آنان عقب تر بودم .

در جمع این عزیزان منصور اوسطی از همه پر جنب و جوش تر و زرنگتر بود وم عمولا در جلوی این کاروان حرکت می کرد ؛ طوری که تعجب همه بچه ها را برانگیخته بود . یکی از دوستانش به شوخی به او می گفت : منصور ! این قدر انرژیت را هدر نده ف کم می آری ها !

او بدون توجه به حرفهای دیگران پر تلاش به جلو می رفت و جدا رفتار او عوض شده بود . احساس می کردم خیلی بی قرار است . از جهانگیر جعفر زاده – که او هم شهید شد – پرسیدم : به نظر شما رفتار منصور عوض نشده ؟

او در حالی که سرش را به نشانه تایید تکان می داد جواب داد : اتفاقا من هم تو همین فکر بودم . بعد ادامه داد : او چند وقتی است که از بهشت صحبت می کند و رفتارش حسابی تغییر کرده ، مثل اینکه آدمی دیگه ای شده است . برای اینکه از سختی راه بکاهم خود را به جمع همراهان نزدیک کردم . منصور صورت خود را به عقب برگرداند و به آنها گفت : بچه ها ! امشب من با برادرانی که در پاوه شهید شده اند شام می خورم ، برای آنها پیغامی ندارین ؟ رضا مرادی با خوشحالی گفت : یعنی می گی ما هم شهید می شیم ؟

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:32 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 8

منصور در حالی که قیافه جدی به خود گرفت ، پاسخ داد : شماها رو نمی دونم ، من ازخودم می گم . جهانگیر جعفرزاده گفت : فقط سلام ما رو به اونا برسون ، بهشون بگو چرا دیگه احوال ما رو نمی پرسند ؟ یکی از برادرها سوال کرد : غیر از شهدای پاوه دیگه چه کسی را می بینی ؟

منصور خیلی جدی گفت : مولایم حسین(ع) رو هم خواهم دید . عبدالله نوری پور – یکی دیگر از همراهان – از منصور پرسید : راستی منصور ! وصیت کرده ای ؟ او جواب داد : اره ، مگه دیشب خواب بودی !؟

چون شب قبل در جمع آنها نبودم کنجکاو شدم و خودم را به او رساندم و آهسته از او پرسیدم : چی وصیت کرده ای ؟ سرش را پایین انداخت و در حال که از کنار من می گذشت گفت  وصیت کرده ام قسمتی از دستمال سرخم را لای کفنم و قسمت دیگری از آن را هم بالای سر قبرم بگذارند .

دستمال سرخ تکه ای از پارچه بود که معمولا به پیشانی خود می بستند و یا به دور گردن خود آویزان می کردند . من فلسفه آن را نمی دانستم . از اصغر وصالی این موضوع را پرسیدم  ، جواب داد : اگه با گروه باشی ، می فهمی .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:31 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 9

بعدها فهمیدم که این دستمال آنان در همه حال بر پیشانی خود می بندند نشان دهنده استمرار خط سرخ شهادت است .

در این هنگام این فکر به ذهنم رسید که چقدر خوب است از این شهیدان زنده عکس بگیرم و آن را با دوستان در میان گذاشتم و همگی این پیشنهاد را قبول کردند و در حالی که جمع می شدند رضا مرادی رو به منصور کرد و به شوخی گفت : منصور ! این آخرین عکسی است که می گیری ؟ !

به راهمان ادامه دادیم تا به پاسگاه ژاندارمری غارت شه سرخمکان رسیدیم . در این محل منصور از من خواست تا از او و رضا عکس بگیرم . قبول کردم و از آن دو عکس گرفتم . در آنجا خبر دار شدیم که در یکی از پاسگاه های نزدیک بسطام درگیری آغاز شده است . اکثر برادران رزمنده خودشان را به آنجا رسانده اند تا با کمک نیروهای بومی پاسگاه را از محاصره نیروهای ضد انقلاب در آروند . از یک راننده وانت که محل وقوع درگیری را می دانست تقاضا کردیم ما را به آن منطقه برساند . او حاضر به انجام این کار نبود ولی با اصرار برادران قبول کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:31 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 10

نزدیک غروب به پاسگاه بسطام رسیدیم . در آنجا برادران ارتشی ، نیروهای سپاه و رزمندگان کرد مسلمان مشغول نبرد با نیروهای مهاجم بودند . برادران کرد مسلمان برای اینکه از نیروهای ضد انقلاب تشخیص داده شوند دستمال سفیدی به بازوهای خود بسته بودند . برادران کرد به دلیل آشنایی با منطقه راهنمای خوبی برای عزیزان رزمنده سپاهی و ارتشی بودند . از طرف دیگر حضور آنان باعث تقویت روحیه برادران می شد .

مقدار دیگری راه در پیش بود تا به جاده اصلی برسیم . وقتی نزدیک جاده اصلی رسیدیم ، نزدیک شدن یک ماشین لندرور توجهمان را جلب کرد . در آم ماشین چند نفر مسلح با لباس های کردی دیده می شدند . اصغر وصالی از راننده خواست تا در کنار جاده نگه دارد . وصالی به سرنشینان آن ماشین دستور داد از خودرو پیاده شوند . آنها به سرعت از ماشین خود پیاده شده و در پشت تپه های خاکی اطراف جاده سنگر گرفتند و به سوی ماشین تیراندازی کردند . بچه ها بلافاصله از ماشین پیاده شدند و در کنار جاده موضع گرفتند یکی از برادران کلت خود را به من سپرد تا در صورت نیاز از خود دفاع کنم .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:23 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 11

در آن لحظه دیدم که یکی دیگر از برادران برای پر کردن خشاب به سوی ماشین می اید . او وقتی به نزدیکی ماشین رسید به من گفت : منصور تیر خورده و به کمک نیاز دارد . از او پرسیدم : او در کجا زخمی شده ؟ با اشاره ی دست جایی را که نزدیک ماشین بود نشانم داد . با کمتر شدن درگیری ، زمان را برای پیاده شدن از ماشین مناسب دیدم ، هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که متوجه شدم منصور در چند قدمی من بر روی زمین افتاده است . خیلی نگران بودم و نمی دانستم چه کار باید بکنم .

اولین باری بود که مجروحی را در مقابل خود می دیدم . با خود می گفتم اگر جلو بروم و از دیدن جراحات او حالت شوک به من دست بدهد خیلی زشت است . در آن حال یقین داشتم تنها یاد خداوند و ایمان به او می تواند کمکم کند . به دنبال این اندیشه ريال قدرت در گامهایم دوید و به طرف او حرکت کردم ؛ احساس می کردم می توانم خیلی راحت کمک های اولیه را برای نجات او انجام دهم .

وقتی به نزدیک او رسیدم دیدم تیری به بازوی راست او اصبت کرده است . در محل زخم ، خونریزی شدیدی وجود نداشت ، ولی تنفس او بسیار سخت انجام می شد . بعد از کمی دقت در یافتم دندانهایش برروی هم قفل شده و عمل تنفس را مشکل کرده است . با قطعه چوبی که در دسترسم بود سعی کردم تا دهان او را باز کنم تا بتواند ره راحتی نفس بکشد . بعد از آن بندهای پوتین او را شل کردم و دکمهه ای پیراهنش را باز کردم تا احساس راحتی بیشتری بکند . تا آنجا که ممکن بود سعی داشتم هر عاملی که باعث فشار و تنگی تنفس می شده از میان بردارم ، چندین مرتبه او را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم ف وقتی در چشمان او نگاه کردم متوجه شدم او هنوز زنده است .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:22 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 12

با کارد سنگری او آستین لباسش را پاره و به وسیله آب قمقمه اطراف زخم را تمیز کردم ، در همین اثنا چند نفر از برادران را دیدم که از سمت پاسگاه به این سو می آیند.

آنها را صدا کردم . آنها هم با عجله به طرف من امدند . از آنها خواستم تا دیر نشده منصور را به پاسگاه منتقل کنند . به دلیل اینکه تنگی نفس داشت توصیه کردم مراقبت بیشتری بکنند . در این میان یکی از مهاجمان که در اثر درگیری مجروح شده بود به محل اسقرار ما آورده شد . سه گلوله به بدنش اصابت کرده بود . او را هم به کمک چند نفر از دوستان به پاسگاه بسطام منتقل کردیم و مجددا به محل درگیری برگشتیم .

در این هنگام اصغر وصالی را دیدم که لنگان لنگان به عقب می آید. او در پی یک نبرد تن به تن با نیروهای مهاجم موفق شده بود از دستشان فرار کند . به او خبر دادم که منصور زنده است و هم اکنون در پاسگاه می باشد . باور کردنش برای او مشکل بود ، بعد از آن به اتفاق اصغر بالای سر ضارب منصور رفتیم . اصغر برایم تعریف کرد که چگونه منصور مورد اصابت گلوله قرار گرفته است . او می گفت : منصور در پی یک فرصت توانست این نیروی مهاجم را به قتل برساند . بعد از مدتی کوتاه هلی کوپتر از راه رسید و منصور اوسطی و دو مجروح دیگر را به بیمارستان مریوان منتقل کرد .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:19 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهید منصور اوسطی 13

هوا کاملا تاریک شده بود . به وسیله چند ماشین به طرف مریوان حرکت کردیم . در طول مسیر نگران حال منصور بودم . از اینکه او تا آن لحظه زنده بود خوشحال بودم . اما وقتی یاد حرفهایش می افتادم که با چه شور و شفعی از بهشت صحبت می کرد دلم شور می زد که مبادا او شهید شود ، به خصوص وقتی که رضا مرادی با اطمینان می گفت که منصور شهید می شود !!

در حالی که بسیار خسته و ناراحت بودم به شهر مریوان رفتیم . منصور اوسطی را در سردخانه گذاشته بودند . جلو نرفتم از دور دیدم که اصغر وصالی نزدیک رفت و دستمال سرخی را به گردن منصور بست و بعد صورت او را بوسید .

 

با تشکر از خانم دریا امجدیان که زحمت گردآوری این نوشته را بر عهده داشتند .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/05/12 و ساعت 18:18 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود