تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

سردار شهید عبدالمجید قاسمی جوانی از جنس اولیاء



برای مطالعه مطالب گردآوری شده در مورد این شهید بزرگوار به بخش آرشیو موضوعی مراجعه و بر روی نام مبارک این شهید کلیک نمایید .
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:18 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 1

تمامی مطالبی که در زیر می بینید نوشته خود شهید است که بعد از شهادت منتشر شده است .

تاریخ جهان و خلقت بشریت با قدم های استوار پیش می رود و در هر دوره ای و هر زمانی قیام و قعودی ، تفضلی بر هر فردی و بنده ای وارد شده و اراده الهی بر امری و موهبتی تعلق می گیرد که خداوند بزرگ از عرش کبریایی خود از این موارد درباره بنده هم که لایق آن مسائل نبودم و بس گناهکاری ها نمودم و واقعا بد بودم ، عطا کرد که در طول زندگی ام به صورت خفا و لفافه مطرح می کردم و درست نبود که گویا شود و این را هم می گویم برای این است که عظمت و مهربانی و شوکت عظیم الهی هر چه بیشتر نمایان گردد.

تقریبا شش ، هفت سال قبل بود که قوانین اسلام را آموخته بودم ، مادرم می گفت که اینده روشنی داری و این گونه مسائل. او می گفت بعد از تولدم بر پشتم نقشی بوده است که با خط قرآنی سوره شریفه ( و ان یکاد الذین ..... ) نقش بسته بود و حتی تا همین سالهای (60-61 ) هم اثرش بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 2

خودم هم در آن دوران راهنمایی خواب پیامبر (ص) و حضرت علی (ع) را دیدم . بدین گونه که سفره ای پهن بود و نان و ظرفی در میان ، علی (ع) در چپ من و پیامبر اکرم (ص) در مقابلم . تقریبا سه گوش نشسته بودیم و بعد پیامبر اکرم غذا ریختند ، گوشت بود با سیب زمینی و بعد با دست مبارکشان در میان سفره نهادند . در آن زمان به حالتی آمدم که به گمان می رسید از محلس آنها خارج بودم و کسی را دیدم که فرد ظالمی به نظر می رسید و تند تند نماز می خواند . سپس باز به مجالست رسول اکرم (ص) و علی (ع) رسیدم . غذا که حاضر بود ، پیامبر اکرم (ص) با انگشت سبابه به من اشاره کرده و فرمودند که عزیز و پسرم چنان عمل نکنی که آن مرد عمل کرد . یعنی نماز را تند خواند . نماز آن مرد که سبک شمردن نماز است و ظالم بودن آن فرد در عین حالی که لباس ساده ای به تن داشت . سپس سه نفری غذا خوردیم . بسیار دلچسب و عالی بود و علی (ع) سرش پایین بود . من هم از اول سرم پایین بود و خجالت می کشیدم و گویا امیر دیگری بود و بعد نزدیکی های صبح بود که از خواب ناز با خواب زیبایی که دیده بودم بسیار لطیف بیدار شدم و مزه غذا در دهانم بود و حتی حس می کدم ذراتی از آن در دهانم وجود دارد . به مادر و پدرم هم که گفتم تعجب کردند ولی بعدا فراموش کردند . دانستم که کارم اشتباه بوده و نباید می گفتم . خداوند از اذهان پاک فرمودند .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 3

خواب دیگری که دیدم این بود که همه اینها مرا می خوانند . از همان زمان طفولیت شب جمعه ای بود . آن شبها خیلی حال عجیبی داشتم خوابیده بودم در خواب دیدم که آسمان و زمین سیاه شده و در عالم خواب در اطاق جلویی که خوابیده بودم و یک هو بیدار شدم و بعد به ایوان خانه رفتم عرق کرده بودم . در همان حالت و عالم خواب ندایی زیبا و ملکوتی به گوشم رسید . آوایی ملکوتی بود بود ، اذان می داد و اشهد ان محمد عبده و رسوله می گفت و ...اصلا صدایی به آن زیبایی را انگار در عالمی ماورای عالم شنیده بودم و بعد موجودی با هیبت و نورانی در مقابلم دیدم . هر چه به آسمان بالا و بالا می نگریستم او بود هر چه به غرب عالم نگاه می کردم او بود و هر چه به شرق عالم نگاه می کردم او بود و صورتی در آسمان پیدا شد ، بر من لبخند زد ، از ترس و عرق کردنم کاسته شد ف در خواب به من گفتند که او جبرئیل است ، باور نمی کردم . بله خودش بود و بالاخره باز به اذان زیبای خود ادامه داد و من رفتم . در حال اذان گفتن ، عشق و صفای او لا یتناهی و نورانی بود و زیبا . لبانی ضخیم و زیبا و زیباتر از دنیای زیبایی بر صروت آسمان صورتش بود .

ماجرا را برای چند روحانی تعریف کردم باور نکردند و دوباره آن امور هم از ذهن آن افراد پاک شد. باز فهمیدم که خطا کرده ام . بارها استغفار کردم و باز می گفتم و کاملا از اذهان پاک می شدند و من بارها به ان روحانیون و پاکدلان می گفتم که ایا برای من مسئولیتی هست ؟ ایا بر گردن من وظیفه ای است ؟ چه کار باید بکنم ؟ به کجا سر گذارم ؟

اینها مسائل قبل از انقلاب بود و از این گونه موارد زیاد بود ، حتی در شهادت برادرانی چند آنها را بعد از انقلاب بارها دیده ام " آذرنجات" ، "ولی زاده" و " محمدی " .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:12 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 4

خوابهایی که درباره برادر ، شهید آذرنجات را دیدم . قبل از حمله بیت المقدس بود که من نرفته بودم . شهید آذرنجات را دیدم که به دنبال صفی بسیار بلند و طولانی می دود و آخرین نفر بود و لباسی سفید و نورانی داشت و به حالت رزمی می دویدند و بسیار لطیف و زیبا می لغزیدند و من هم در صفهای راست آنها نظاره گر بودم . شهید اذرنجات به من که رسید لبخندی تاسف آور داشت ولی می خندید و بسیار زیبا و لطیف با نگاههایش به من می گفت که فلانی چرا دیر آمدی ؟ و من بعد صف که تمام شد پیش خود گفتم چرا کس دیگری دنبال او نمی رود و صف ادامه ندارد ؟! یک باره سیل عظیمی از نور دیدم که شمای انسانهای نورانی بودند و خیل عظیمی از این انسانها دنبال انها روان بودند و من گفتم : خب ، فعلا باید بروم دنبال آقا رضا و در آنجا به حز خودم کی دیگر ا نیافتم ؛ تنها و تنها و بعد حدس زدم که شهید خواهم شد ، ولی متاسفانه در همین اثنا خواب دیگری دیدم که مجروح خواهم شد و حالتم تقلیل یافت و کاسته شده بودم .

دفعه دومی که خواب شهید آذرنجات را دیدم نزدیکی های ماه محرم همین امسال بود که کاپشنی مشکی بر تن داشت و خیلی خیلی نورانی تر بود و من او را که می بوسیدم می خندید و می گفتم : تو شهید شده ای باز می خندی . من گفتم نکند تو را در خواب می بینم و باز می خندید و من در همه اوقات دستم را بر گردن او و دست او هم بر پشت من بود و او را مر تب می بوسیدم که فهمیدم که خواب می بینم و او محو شد .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 5

عزیزان برای شادی روح شهدایتان فاتحه و صلوات و قرآن و نماز بخوانید . مخصوصا برای من بدبخت سیاه روی گناهکار که سخت محتاجم . .....

دفعه دیگر شهیدی را به نام " محمد باقر محمدی " را در خواب دیدم که با همدیگر در یک مدرسه بودیم ، دیدم کفش های کتانی ام نجس شده و شهید محمدی مرتب اب می آورد و با نگاهش می گفت که فلانی ! اب بکش و من هم آب می کشیدم و کفشهایم را فشار می دادم که آبشان بریزد و .....

بار دیگر شهید محمد محمدی ولی زاده را دیدم که همراه خانواده شان بود و بعد از هم جدا شدند و روبوسی نمودیم و ...

بار دیگر خواب دیدم که در حین ماموریت ترور خواهم شد ؛ سوار بر موتوری بودم و به چاله ای رسیدم موتور سواری مرا تعقیب می کرد و پیاده ای هم می خواست مرا با اسلحه بزند . در آنجا به یاد خدا افتادم و از او کمک خواستم . مرد پیاده شلیک کرد ولی تیر به موتور سوار خورد و مرد پیاده پا به فرار گذاشت و من حرکت کردم و ......

در شهادت شهید رجایی و باهنر در صبح روز دوشنبه در شهرستان بودم و برای نماز که بیدار شدم ، یکی از برادران را هم خواب دیده بودم که من را فرا می خواند برگشتم و به پسر خاله ام گفتم که هوا کسل کننده است . حالت حزن عجیبی داشتم و گفتم هوا همانند خون می ماند ... و بعد نماز را خواندم به یاد بچه های مسجد افتادم که شاید آنها مجروح شده اند و .........

و بالاخره به تهران آمدم و هنوز آن حالت به طور خفیف در من بود که شب شهادت کسی است و صبح که بیدار شدم ف خبر شهادت آن بزرگواران را که شنیدم ، فهمیدم که حزنم تحقق یافته بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 6

در جاده خونین شهر به اهواز بود که یکی از برادران آقا امام زمان(عج) را دیده بود و ما هم نه نام آقا بلکه نام فرد نورانی و ... با چشم گریان و نالان یاد می کردیم . قبل از حمله بچه ها دعای توسل خواندند و بعد به خاکریزهای صدامیان فراری که رسیدیم تازه اول حمله بود ف باید جاهای مختلف و دژی را که در مقابل ما بود نابود می کردیم . در بلندی های هفت یا هشت متری بر روی خاکریزها تانک 75 و 50 و توپ و .... بود و با رشادت و ایثارگری برادران فتح شد . به دژ که رسیدیم ، خستگی چنان به ما مستولی شده بود که اگر یک لحظه اجازه توقف داشتم اکثرا به خواب می رفتیم و بالاخره تمام لباسها از عرق های فراوان چروکیده شده بود و خلاصه به دژ که رسیدم یک چنان بویی می آمد که من هزاران بار لااقل یک بار عطرهای مختلف را بو کرده بودم ، رایحه ای به آن خوشبویی را حس نکرده بودم ، به گونه ای که بو به درون انسان نفوذ می کرد و بعد تمام خستگی هایمان رفع شد و اول فکر کردم که خیالات است یا شاید عطر عراقی های ملعون است و به دوستان هم گفتم ، تصدیق کردند و .... ولی آن نوریکه در مقابل ما پیش میرفت و ما به آن ایمان و اعتقاد پیدا کرده بودیم که آقا امام زمان (عج) را می توان با سرعت بخشیدن به گامهایمان که در فاصله نزدیکمان بوده است بیابم و خلاصه آن نور جلو می رفت و ما فکر می کردیم که آفتاب و تلالو آن است . ولی آفتاب از سمت چپ ما در آمد و تازه روز هم که شد باز آن نور و بوی عطر ها بود و هر پقدر که بر سرعت خود افزایش میدادیم آن بو بیشتر و غلیظ تر می شد و ما هم حریص تر می شدیم که آن جلوها در جاده خونین شهر شلمچه که درگیر شدیم یادمان رفت ، ولی آن نور باز هم بود .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 7

فتح المبین

در موقع دخول ما به پادگان عیت خوش ، دشمن که ما را از سه طرف در حلقه محاصره داشت ، ندید و تازه بعد از استقرار در آنجا ما را دیدند و ... و به یمن آیه شریف " و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون " و در همه این حالات نمی دانم که من چه هستم ؟ که وقتی به خود مراجعه می کنم هیچ هستم و پوچ ، ولی عقلم هم قد نمی دهد که مولای من چقدر با محبت و والاست که چه ها می فرماید.

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 8

سال 1361 – شب تاسوعا

بعد از مراسم سینه زنی آرام شدیم ولی باز چیزی در وجودم مرا به سینه زدن تشویق می کرد که تا سال بعد زنده باشیم و سالی یک شب است و من هم با تمام وجودم متوجه این امر بودم و حالی پیدا کرده بودم . بعد از آنکه به منزل رفتم دراز کشیدم . می شنیدم و هم می دیدم ، حالت عجیبی به من دست داد و بعد در جلوی چشمم سیاه شد و بعد ... " یا مهدی یا مهدی مولانا – ادرکنا " .

دیدم که چندین نور بلند قامت آمدند و تقریبا 8 یا 9 و .. بودند و نمی توانستم آنها را ببینم و چشمم در نور زیاد زده می شد و آنها هم دراز کشیدند بر عکس من و من آرام آرام صورت آنها را دیدم و بعد آنها همه یک آقا شدند و بعد در خواب به من گفته شد که آن آقای اولی که می بینی از عزاداری های آقا امام حسین (ع ) می آید و آن دومی از جبهه و آن دیگری از ...و آن از...... خلاصه همه آنها یک انسان واحد شدند و بعد خط های زردی که آنها هم خود جذابیت خاصی داشتنتد جلوه گر شدند و خط عمامه ای که بسته بودند مشخص شد و مثل یک انسان بود ولی نورانی و بسیار نورانی و نمی توانستم آن را ببینم و صورتش مشخص نبود و بعد گفتم : سرورم ! آقایم ! فدایت شوم ، خسته ای ، لخته ای بیاسای و استراحت کن و در حالت گریان و تضرع و التماس بودم و آن نور و آقا به من نظر افکند و بعد خواهش کردم و خواستم که دستش را ببوسم و او نگفته دستش را پیش آورد و همین طور حالت تضرع و گریه داشتم و ...

آقاجان ! کی خواهی آمد ؟ نایب بر حقت رهبر انقلاب و شیعیانت غریبند و مظلوم . کی خواهی آمد و انتقام مظلومان را خواهی گرفت ؟ و ... قسمت هایی از نوحه " یاطالب بدم المظلوم المقتول بکربلا و ... مهدی نیامد عمرم سرآمد

غم مخور یا فاطمه (س) مهدی (عج) تو با کیسه دارو و درمان خواهد آمد

مستمندان و یتیمان و .... را بگوئید / عاقبت مهدی موعود امام زمان ما خواهد آمد و ............................

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:10 |  داغ کن - کلوب دات کام

سردار شهید عبدالمجید قاسمی 9

وصیت نامه الاحقر المسلمین عبدالمجید القاسمی

بسمه تعالی

بعد از حمد وثنای ایزد منان به خدمت برادران عزیزم ، برادران علیرضا اکبری و حاج آقا غفاری و محمد تیلابی . سلام عرض میکنم و موهبات قدسیه الهی را باز و باز متذکر می شویم و غفلت بندگان سیاه رویی همانند من را متذکر می شوم و اینکه زندگی دنیوی خیلی پست تر از آن است که انسان شرافت خود را به آن بفروشد ( علی (ع) )

وخلاصه ای عزیزان ! در طول زندگی ای که داشتم و سالهایی که پشت سر گذاشتم حوادث مختلفی برایم اتفاق افتادند و دردهایی که در درون در مغر استخوانم و ستون فقراتم نفوذ می نمودند وجودم را در فنا مهلکه نابودی قرار می دادند و بعد از انقلاب هم به یمن حق هر چه بیشتر و بیشتر جامعه مان به اسلام و قرآن و ارزشهای انسانی اسلامی و مذهب و مکتب عزیزمان پی برد و آن اصالت ها و ارزشها را ارج نهاد و با جان دادن ها و مل دادن ها و جوان دادن ها و خلاصه جون دادنها آن را پایه زد و اصالت آن را نمودارتر نمود و فرباد آن را رساتر و اسلحه اش را تواناتر نمود و خلاصه در این دوران درگیری ها و مطالب مختلفی پدید آمد و در طول این مدت چه ها که بر من نگفتند و چه ها که نبستند ولی خدایا تو شاهد باش که من چگونه بودم و آنان چه جفاهایی نه تنها بر من بلکه بر جامعه قرآن نمودند و پلیدی و پستی را رواج دادند و قلب رهبر کبیر انقلابمان را به درد آوردند و اسلام و قرآن را هر چه بیشتر و بیشتر در مظلومیت و غریبی قرار دادند .

افرادی همانند حجتیه ای ها و جنایتکاران دیگری هم که جنایات آن مشهور است و بلکه این جنایتکاران ( انجمنی ها ، توده ای ها و ... ) از صدام هم جنایتکارند و گناهکار شدند که خط سرخ ال محمد (ص) و آل عبا و اهل بیت را در مظلومیت و خفا قرار می دهند و در اسلام اصیل و واقعی الحاد و بی دینی را بدعت می نمایند و در مسجدی هم که بودم یک چنین خطوطی بود که قلب رهبرمان را به درد می آورند و می آورند . افرادی که تا قبل از انقلاب جرات بردن نام امام را هم نداشتند و قدرت حرف زدن هم نداشتند که هیچ و بلکه از سلطه و ... آنان هم راضی بودند . نماز شب خوانهای خر مقدس و ... که بویی از ااسلام و قرآن نبرده اند و مسجدی که اعلامیه امام را آتش می زنند ، دزدی ها می کنند و در مقابل دفاع ما از خط سرخ شهدا و رهبر کبیر انقلاب و امام به ما مارک انجمنی بودن و توده ای و مارکسیست و جنبش مسلمانان مبارز و مجاهدین و ... می زنند . باشد عیبی ندارد ولی این امر هم بدون زوال از طرف خداوند که نابودی در آنان می افکند نمی ماند و جد رهبر کبیر انقلاب بزند به کمرشان .. ای پارچه بسرهای بی دین و ملحد و کافر اینان ظاهره ایی زیبا و ملبس دارند و باطنهایی متعفن و کثیف و زشت و آنجایی که مولا امیرالمومنان علی (ع) از دست این افراد ناله بر م یآورد و می فرماید که خدا بکشدتان که چه اصحاب و یاران بدی هستید و خدا نابودشان بکند و بلکه آنان نابود شدنی هستند بلکه دیر یا زود دارد و ...

خلاصه ای عزیزان اگر دیگر به امید خدا ما را ندیدید حلالمان کنید و برای من رو سیاه گنه کار استغفار کنید و دعا و قرآن و نماز بسیار بخوانید و در آن حالات شهدا و رهبر کبیر انقلاب و ناله های شبانگاهی او را و ناله های یتیمان شهدا و غریبان را و رزمندگان را ، مظلومان را به یاد آورید و از خدمت منور حاج آقا غفاری هم که قول داده بودم که در اربعین برنامه سخنرانی و نوحه و سینه زنی باشد معذرت می خواهم . به امید توفیقات باری تعالی

 

ایرج قاسمی ( 21/8/1361 )

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1387/09/09 و ساعت 13:8 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود