تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

جنازه علی هم را دیدید ؟

بله چون جناره علی چند روز در معراج بود . سب ها می رفتم بالای سرش می نشستم و دعا می خواندم .حسابی با او عجین شده بودم. یک دوستی داشتم به نام مومنی که سید هم بود به معراج برای شستن شهدا می رفت . علی قبل از رفتن به او گفته بود قول بده اگر جنازه من بر گشت ان را خوب با گلاب بشوئی . ایشان هم به من گفت حاجی همان طور که قول داده بودم علی را با گلاب شستم .


این هم یکسری تصاویر جدید از شهید موحد دانش

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 19:6 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

علت این معطلی چه بود ؟

چهار روز که جنازه نبود و بعد از آنکه جنازه را آوردند معراج قدری طول کشید تا توانستیم با مادرش در انگلیس تماس بگیریم . او گفت چون مریض حال است نمی تواند تا چند روز دیگر به تهران بیاید . وقتی که خواست تلفن را قطع کند گفت من چند شب پیش خواب دیدم که علی شهید شده . من هم گفتم خواب شما درست بوده و موضوع را برایش گفتم . ایشان هم فردا شب آمد تهران . همین اتفاقات باعث شد تا علی روز 22 مرداد که سالگرد ازدواجش هم بود دفن شود .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:18 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

چطور از شهادتش مطلع شدید ؟

ده ، دوازده روز بعد از رفتن علی اقا در نماز جمعه صحبتی کردند و گفتند سیزده نفر از مسئولین رده بالای ما شهید شدند . ما سر ناهار بودیم . خانم علی هم بود . ایشان شب قبل برای آزمایش رفته بود . من هم از خدا خواسته بودم بعد از محمد و علی یک یادگاری ازآنها بماند . وقتی جواب آزمایش را پرسیدم و ایشان گفتند مثبت است خیلی خوشحال شدم ولی از طرفی نگران وضع علی بودم وخیلی عجله داشتم که هر طور شده اطلاعی کسب کنم . تا اینکه بعد از ظهر جعفر جنگرودی ، سید حسن رسولی ، اکبر نوجوان و بقیه دوستان علی آمدند منزل ما . آن موقع رسم بر این بود که وقتی می خواستند خبر شهادت یکی را به خانواده اش بدهند ، یک جلد قرآن با خود می بردند ولی اینها که خیلی هم بچه های شوخ و شیطونی بودند قرآن را طوری اوردند که من زودتر دیدم و متوجه شدم. ولی آنها نفهمیدند . بعد به من گفتند آقاجون ( دوستان علی به من می گفتند آقاجون ) چه خبر از علی ؟ من هم گفتم بهتر بود این قرآن را طوری می آوردید که من نفهمم . معلومه دیگه علی شهید شده . بعد خدا بیامرز جعفر که بعد از علی شهید شد گفت ما چند ساعت جلوی در تمرین می کردیم که چطور به شما خبر بدهیم . حالا ما آمدیم ببینیم شما چه می خواهید بکنید . گفتم هیچ فقط علی را در قطعه 26 دفن کنید تا نزدیک محمد باشد . دیدم سکوت کردند . گفتم اتفاقی افتاده ؟ جواب دادند : دستور آمده بالای سر شهید چمران دفن شود ولی اگر شما بخواهید می توانیم جایش را عوض کنیم . من هم گفتم حالا که دستور این است من هم حرفی ندارم . علی اولین شهیدی بود که بالای سر شهید چمران دفن شد . 13 مرداد سال 62 در حاج عمران شهید شد ولی 22 مرداد دفنش کردیم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:17 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

آخرین بدرقه علی یادت تان هست ؟

بله موقع رفتن علی ، دختر ما به خاطر درس شوهرش انگلیس بود و چون قرار بود بچه شان به دنیا بیاید حاجیه خانم را فرستادیم انگلیس . علی هم ده ، پانزده روز در تهران بود . یک روز دیدم علی لباس پلنگی اش را پوشیده . فهمیدم که می خواهد برود جبهه . هر بار که می رفت این لباس را می پوشید و خیلی آن را دوست داشت . وقتی مرا دید گفت بابا من می خواهم بروم جبهه و منتظر شما بودم برای خداحافظی . خانمش هم پیش ما بود . آن موقع ما در خاور شهر بودیم . به او گفتم این بار رفتن تو فرق دارد چون زن داری و احتمال دارد بچه دار هم بشوی . او هم جواب داد : من آنها را به شما و شما را به خدا سپردم . اجازه بدهید بروم . من هم اجازه دادم و تا سر شهرک با او رفتم . ما با هم حسابی هم داشتیم چون برای خرید پیکانی که داشتیم  من چهل تومان و او هم پنجاه تومان پول داده بود . البته قرار بود ماشین را به نام او بگیریم ولی او به نام من گرفته بود . گفتم بابا این ماشین مال توست . او هم گفت نه مال شماست . من گفتم پنجاه تومان به تو بدهکارم ولی او گفت از شیر مادر حلال ترت باشد !!! 

جلوی شهرک پیاده اش کردم تا ماشین بیاید دنبالش . همین که خواستم پارک کنم دیدم علی نیست . نگاه کردم دیدم علی سوار نیسانی شد و رفت متوجه شدم اصلا قرار نبوده دنبالش بیایند . همان جا بود که گفتم خدایا به امید خودت علی هم رفت . همان بی قراری را که در محمد بود در علی هم دیدم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:17 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

از مجروحیت علی برایمان بگوئید ؟

علی همیشه می گفت این بچه های گردان 6 در دیدن امام زمان (عج) خبره هستند و هر وقت اراده کنند آقا را می بینند . یک بار که علی مسئول عملیات بود یک پسر بچه ای را می بیند که در حال بستن بند پوتینش است ولی خیلی ناراحت است . به او می گوید اگر می ترسی لازم نیست بیایی . پسر هم جواب می دهد نه حاجی ، داشتم بندهای پوتینم را می بستم که یک آقایی آمد و گفت : تو امروز کارت زیاد است اجازه بده من بند های پوتینت را ببندم و بعد از چند لحظه متوجه شدم که بندهای پوتینم بسته شده است . علی خیلی تحت تاثیر این حرف قرار گرفته بود . وقتی هم مشغول سرکشی به چادرها بوده عراقی ها که شب قبل جلو آمده بودند شروع می کنند به تیراندازی . علی هم خودش را اندازد زمین . در همین لحظه نارنجکی را پرتاپ می کند که به سر علی می خورد و برای چند لحظهای گیج می شود و وقتی خواسته بود نارنجک را به طرف خودشان پرتاپ کند در دستش منفجر می شود ولی به خاطر اینکه عملیات انجام شود دستش را داخل اورکت قرار می دهد و تا ساعت 6 بعد از ظهر چیزی نمی گوید تا اینکه دوستانش از لباس خون آلود او متوجه می شوند . او را برای معالجه به تبریز می فرستند . علی دستش را جلوی دکتر می گذارد و می گوید این دست من چه مشکلی دارد ؟ دکتر هم از دیدن منظره دست علی از حال می رود وبعد از عمل جراحی دستش را از ناحیه مچ قطع می کنند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:16 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

آخرین بدرقه محمد یادتان هست ؟

بله ، بار ششم یا هفتم بود که محمد به جبهه می رفت و قرار بود برود شوش دانیال . مادرش هم نمی دانشت و وقتی از او پرسید که کجا می روی محمد هم جواب داد : شوش . مادرش فکر کرد میدان شوش را می گوید و گفت برو ، موقع ناهار برگرد . محمد هم به شوخی جواب داد : بله .

متوجه شدم این رفتن عادی نیست و محمد دیگر برنخواهد گشت . این را از صورت و حرکات او می شد فهمید . انگار بین زمین و آسمان بود . به مادرش گفتم خوب او را نگاه کن چون معلوم نیست برگردد .

 

محمد در کجا شهید شد ؟

 در اردیبهشت سال 61 در عملیات آزادسازی خرمشهر شهید شد . وقتی خبر شهادتش را به علی می دهند او نمی تواند جنازه را ببیند ، ولی تلفنی خبر شهادتش را به ما می دهد .

 

خبر را چظور به شما داد ؟

تلفنی به ما گفت محمد دارد می آید . گفتم دارد می آید یا می آورندش . او هم گفت می آورندش .

 

به همین راحتی ؟

بله چون برایمان جا افتاده بود . البته الان گفتن این حرفها خیلی سخت است . روزی که جناره را آوردند 250 شهید دیگر هم تشیع شدند که از پادگان مالک اشتر بودند . بعد از مراسم ختم محمد بود که علی به جبهه برگشت . در حالی که از ناحیه پا مجروح بود .

 

شما جنازه محمد را دیدید ؟

بله ، محمد از ناحیه پشت سر و کمر آسیب دیده بود ولی جلوی صورتش سالم بود . بر اثر ترکش که به او خورده بود قدری خون روی دندانش ریخته بود که حالت لبخند داشت . با دیدن صورت او یاد حرف بچه ها یی افتادم که می گفتند ما حسرت یک آه را هم بر دل دشمنان می گذاریم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:16 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

 

اولین بار کدام یک رفتند جبهه ؟

اول علی رفت . آن موقع لشکر و تیپ وجود نداشت و علی جزء گروهان ها بود . بعد ها خودش همرزمانش تیپ ده سیدالشهدا را تشکیل دادند . محمد هم با گرفتن دیپلم و با مشورت علی وارد سپاه شد و رفت به لشکر 27 محمد رسول الله (ص) . محمد خیلی لاغر و نحیف بود . یادم هست که به علی گفتم مواظب محمد باش او ضعیف است . علی هم گفت : او ضعیف است ؟ بعد شروع کرد به تعریف کردن از او . با این حرف ها خیال ما هم راحت می شد . چون مورد تائید علی بود .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:15 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

22 تا 12 بهمن بچه ها چه کار می کردند ؟

علی در پادگان حشمتیه بود و وقتی در زندانها باز شد تا افراد آزاد شوند عده ای از عناصر رژیم هم که در زندان بودند فرار کردند . علی از بالای برجک دیده بود که نصیری یک قرآن بدست گرفته و در حال فرار است . علی فریاد زد و موضوع را به مردم اعلام می کند و مردم هم نصیری را می گیرند . وقتی امام دستور دادند

 

خود شما موقع ورود حضرت امام کجا بودید ؟

موقع ورود امام ما در خاوران می نشستیم و روز 22 بهمن رفتیم بهشت زهرا . مثل خیلی از مردم با خودمان تلویزیون هم بردیم . علی هم در تیم حفاظت بهشت زهرا بود ولی محمد رضا همراه ما بود .

 

بعد از انقلاب چه فعالیت هایی داشتید ؟

علی در سال 58 جزء اولین نیروهای بود که جذب سپاه شد و سپس به همراه شهید پیچک عازم بازی دراز شدند ، که همانجا از ناحیه دست مجروح شد و دستش را قطع کردند ولی با این حال همان روحیه فعال و کنجکاو خودش را حفظ کرد و دوست داشت در هر کاری وارد شود . وقتی هم می آمد تهران با خودی لباس کردی می آورد . یک دست مصنوعی برایش درست کرده بودند و راحت کار می کرد . لباس ها را می پوشید و می رفت به پاتوق گروهک ها و منافقین که آن موقع در میدان هفت حوض بود و جلوی دانشگاه فعالیت می کردند ، می رفت و از فعالیت های آنها اطلاع کسب می کرد . وقتی از تجمعات آنها با خبر می شد به سپاه اطلاع می داد . یادم هست وقتی برای کسب اطلاع می رفت دست مصنوعی خودش را هم می برد . وقتی در غالب نیروی سپاه عمل می کرد بدون دست مصنوعی بود همین تغییر ظاهر بود که باعث می شد کسی متوجه نشود که او این کارها را می کند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:14 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

بچه ها قبل از انقلاب علیه رژیم فعالیت سیاسی داشتند ؟

وقتی بچه ها به سن دبیرستان رسیدند یعنی از سال 53 و 54 شروع کردند به فعالیت علیه رژیم . یادم هست گاهی که تلویزیون فوتبال نشان می داد و ولیعهد هم در آن بازی میکرد ، معلوم بود که همه چیز ساختگی بود تا بتواند گل بزند . ولی مادر ها به خاطر مهر مادر ای که داشتند از آن تعریف می کردند که مثلا چقدر قشنگ بازی می کند . حاج علی خیلی ناراحت می شد و دائم حرص و جوش می خورد و می گفت این آدم کیه که این قدر از او تعریف می کنی ، او ارزش این حرفها را ندارد .

شما خودتان فعالیت سیاسی داشتید ؟

ما از سال 53 تا 56 را در منازل سازمانی وزارتدفاع بودیم . آنجا هم همه جور آدم پیدا می شد . از طرفی ما از اوضاع کشور چندان آگاهی نداشتیم و چون حاج علی در محافل زیادی رفت و آمد داشت شناخت زیادی از اوضاع داشت . مثل قدیم نبود که بچه ها تابع پدر باشند یعنی گاهی ما دنبال بچه راه می افتادیم . البته در تظاهرات ها و مراسم های مختلف شرکت می کردیم و با اینکه در سال های 56 و 57 در خاور شهر در جاده خاوران زندگی می کردیم و مسیرمان دور بود ولی اعتقاد داشتیم که باید در تظاهرات شرکت کرد .

 اولین بار اسم امام را چگونه شنیدید ؟

تا سال 55 شناخت زیادی نسبت به امام نداشتیم تا اینکه انقلاب شدت پیدا کرد و امام تشریف آوردند . آن موقع ما مقلد آیت الله گلپایگانی بودیم . وقتی امام آمدند رفتیم قم و دیدیم که احکام و دستورات هر دو مثل هم است و مقلد آیت الله گلپایگانی ماندیم . بعد ها که با حاج علی صحبت کردیم او گفت حالا که امام هست بهتر است از او تقلید کنیم . همین هم شد و ما مقلد امام شدیم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:14 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

چه سالی ازدواج کردید ؟

سال 13353 . البته  از حاجیه خانم شناخت قبلی نداشتم ولی الحمدالله همان چیزی که می خواستم قسمتم شد .

مهریه حاجیه خانم چقدر بود ؟

دویست تومان .

وضع مالی تان موقع ازدواج چه طور بود ؟ از خودتان هانه داشتید ؟

آن موقع من آرایشگر بودم و هنوز در ادراه برق مشغول به کار نشده بودم . یک اتاق اجاره کردیم سی تومان و زندگی مان را شروع کردیم . اوضاع مالی هم خوب بود . از سال 39 در صنایع دفاع مشغول به کار شدم .

از تولد بچه ها بگوئید ؟

اولین فرزند ما حاج علی بود که 27 شهریور 37 به دنیا آمد . بعد از او محمد رضا مرداد سال 40 متولد شد و بعد از او هم زهرا در سال 41 به دنیا آمد .

کدام یک شلوغ تر بودند ؟

هر دو شیطنت بچگی را داشتند . شلوغی شان هم بیشتر در خانه بود و بیرون نمی رفت . هر چند دوستان زیادی داشتند که همیشه با هم بودند . اهل دعوا نبودند ولی گاهی که می دیدند به یکی از دوستانشان زور گفته می شود دعوا هم می کردند اما به ما چیزی نمی گفتند و ما از طریق دوستانشان می شنیدیم . البته علیرضا شلوغ تر و محمد آرام تر و به قول معروف آب زیر کاه بود .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/11/28 و ساعت 11:13 | 
گفتگو با حاج غلامرضا

وضع مالی خانوده تان خوب بود ؟

چندان تعریفی نداشت ولی هر طور که بود روزگار را می گذراندیم . پدرم هم زیاد در منزل نبود و بیشتر وقت خودش را بین شهرها در جاده می گذراند . از نوجوانی هم آمدیم میدان کلانتری دردروازه دولاب و تا تولد بچه ها آنجا بودیم .

نبود پدر ناراحتتان نمی کرد ؟

چرا ، بالاخره هر فرزندی دوست دارد سایه پدر بالای سرش باشد . به پدرم هم می گفتیم ولی چاره ای نبود و تحمل می کردیم . تا اینکه وقتی من چهل ساله بودم پدرم فوت کردند .

پدر و مادرتان سواد داشتند ؟

پدرم سواد قرآنی داشت البته تا کلاس ششم هم درس خوانده بود ولی مادرم بی سواد بود .

خودتان چقدر تحصیلات دارید ؟

دو سال رفتم مدرسه ولی ادامه ندادم . پدرم هم گفت اگر درس نمی خوانی باید جایی مشغول به کار شوی و من را فرستاد آرایشگری و آنجا شروع به کار شدم . سال 33 که به سربازی رفتم تا کلاس پنجم را آنجا خواندم و با همان مدرک در صنایع فاع استخدام شدم . بعد از مدتی صنایع دفاع اعلام کرد که هر کس می خواهد استخدام شود بایستی تا کلاس ششم درس خوانده باشد . دو ماهه مدرک ششک را هم گرفتم و همانجا ماندم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1385/11/26 و ساعت 0:56 | 
گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش

 

گفتگو با حاج غلامرضا موحد دانش ، پدر شهیدان علیرضا و محمد رضا موحددانش

گفتگوی فوق توسط هفته نامه  یالثارات انجام شده ، است .

حاج آقا لطفا خودتان را معرفی کنید ؟

غلامحسین موحد دانش هستم ، پدر شهیدان علیرضا و محمد رضا موحد دانش . متولد 1313 خیابان شاپور ، چهار راه مختاری . بازنشسته صنایع دفاع . البته پدر و مادرم تبریزی بودند . پدرم راننده بود و بنابر مقتضیات شغلی آمد به تهران . من و بقیه بچه ها که چهار برادر و یک خواهر هستیم در تهران متولد شدیم . من فرزند دوم هستم .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1385/11/26 و ساعت 0:53 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود