تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
حرف حق

شهدا چه مقتدرانه در شب قدر شهادت ،

بر هوای نفس قالب و قادر گشتندو قابل تقدیر شدند !!

 

برای عضویت در شبکه پیامکی بیسیمچی به شماره 30001357 عدد 1 را پیامک کنید .

 

 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1388/06/19 و ساعت 17:54 | 
الیس الله بكاف عبده ...

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم 

گفتی: فانی قریب

     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم 

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟ 

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     

گفتی: الیس الله بكاف عبده

     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ 

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

                   

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! .

منبع

 
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1388/06/17 و ساعت 15:46 | 
چراغ راه

سر نهم در كوي عشقت ، جان دهم در راه عشقت ، 
من چه گويم كه جز عشقت سر و جاني ندارم . ديوان امام خميني (ره) 
اشاره : متن زير مطالب زيبا و رو ح فزايي است كه از لابه لاي وصيت نامه هاي شهيدان اين ديار گلچين گرديده است . اميد است راه را با اين چراغ ها پيدا نماييم .

چه خوب به تصوير كشيديد كلمات را ، آناني كه با تو گفتند نگذاريد زرق و برق اندك دنيا باعث شود بهشت را به بهاي اندكي بفروشيد . 
شهيد عبداللهي نيا ـ بابل 
كاري كنيد كه ملائك آسمان به خليفه الهي شما بنازند و به گردتان بچرخند . نكند غرق در دنيا شويد كه ملائك آسمان از دورتان بگريزند . 
شهيد عيسي پور ـ نوشهر 
الهي چه بگويم كه تو آن را نداني ، كه تو خود حاضر و ناظر اعمال مايي ، و به ما مقام خليفه الهي در زمين اعطا كردي . آري انسان جانشين خدا در روي زمين است ، اما نه هر انسان ، آن انساني خليفه و جانشين خداست كه وابسته به خداست نه شيطان . 

براي رهايي از دام شيطان بايد وارد دانشگاهي شويد كه معلمش حسين است ، به تو مي آموزد آن چه باعث شد كه امروز شما بر اريكه قدرت تكيه زنيد همت همان مرداني است ، كه امام فرمود ( من يك تار موي اين كوخ نشينان را به صد تار موي آن كاخ نشينان عوض نخواهم كرد ) 

نهال انقلاب با خون شيرمرداني آبياري شد ، كه به دنيا پشت كردند . دنيا نتوانست با تمام زرق و برق و مكرش آنان را بفريبد . 

و گفتند همانا به هوش باشيد كه اين دنيا مقدمه اي براي آخرت است . و ما مي رويم تا عروس شهادت را در آغوش كشيم كه چيزي جز شهادت گلوي تشنه ما را سيراب نخواهد كرد . 

چه زيباست عشقبازي كردن در جوار معشوق همانند شادابي جواني كه به حجله دامادي خويش مي رود . 

الهي ، كوچكيم ، ناچيزيم پر كاهي هستيم در مقابل طوفان ، احساس مي كنيم كه اين دنيا جاي ما نيست و دير يا زود جدايي از دنيا فرا خواهد رسيد و مرگ به استقبال مان خواهد آمد . پس بايد خودمان را بسازيم و مهيا شويم . 

اين جا ( جبهه ) بهترين جا براي خود سازيست ، كه انسان را از زمين به عرش اعلي مي رساند . 

اي انسان ها آيا وقت آن نرسيده حقيقت انساني خود را باز يابيد و تولد جديدي در شما رخ دهد ؟ آيا نمي دانيد كه در مركز امتحاناتيد ؟ 

آيا نمي دانيد كه اگر شما نفس خود را خداي خود قرار دهيد و مطيع بي چون و چراي او گرديد ديگر راه نجاتي نيست . 

با خود مگويد كه آنان ( شهيدان ) از مردن مي هراسيدند ، كه ما از مردن نمي هراسيم اما مي ترسيم . بعد از ما ايمان را سرببرند ، اگر بسوزيم روشنايي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي دهد . 

اي مدعيان اسلام پشت پرده با هم سخن مگويد همانند كوفيان كه نامه ها نوشتند ولي با شمشير مقابل امام خويش صف كشيدند .

شما حافظ و پرچم دار جبهه دوميد . بعد از ما شما ميدان داريد پس در حفظ و حراست آن بكوشيد و نهال انقلاب را با چنگ و دندان حفظ كنيد . 

فريب اين دنياي قشنگ و زيبا را نخوريد . مبادا به بندگي دنيا در آييد . 

خوشا به حال آناني كه عاشق شدند و به سوي معشوق خويش پركشيدند . الهي تو را شاكرم كه دريچه اي پر افتخار از اين دنياي خاكي به سوي آسمان باز كردي . 

الهي زنده ام بدار ، مادامي كه عمرم در طاعت تو باشد ، و هنگام فرا رسيدن مرگ مرا در جوار خود جاي ده . 

شهادت حديث دلدادگي مردان مقدسي است كه در شب هاي تنهايي زمزمه الهي داشتند كه آن زمزمه ها بارقه اي از اشراق باطن شهيد است . 

اي امت ! شهدا همچو مرغ خوش پرواز از ميان مان پر كشيدند و به اوج صعود رسيدند كه همان معراج و لقاء حق است . بايد چون كوهي استوار استقامت كرد كه به راستي صبح نزديك است . 

و آن چه مي تواند گلوي تشنه مان را سيراب نمايد شهادت است ، زمان هجرت فرا رسيده است . هجرتي كه آغازش زندگي نو و تولدي تازه است . 

اكنون مي رويم تا دري تازه بر زندگي سراسر گناه مان بگشاييم كبوتر روح مان طمع پرواز دارد در آسمان بي كران آزادي تا بر مظلوميت اش گواه باشيم ، شهيد زندگي دنيايي خويش را مي دهد تا ديگران زندگي كنند به واقع شهيد شاهد و الگوست . آنان به دنيا پشت مي كنند و آن را مرداب گه شيطان مي دانند . 

ما از مولاي مان امام حسين (ع) درس گرفتيم و همي گوييم پرچم لا اله الا الله در سراسر گيتي برافراشته مي شود مگر با كشته شدن ما پس اي سلاح هاي مدرن جهان كه در اختيار مزدور شرق و غرب صدام جنايتكار هستيد ما را تكه تكه كنيد . 

الهي هر كه با تو سازد گويند ديوانه است و هر كه به خود پردازد از تو بيگانه است ، چون خود داني كه اين ترانه است هدايت فرما كه عذرها بهانه است . 

الهي مكش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را مران اين بنده آموخته را . 
شيخ عبدالله انصاري 

شهيدان عاشق محو خدايند مريدان شهيد كربلايند 
به راه پاك بي همتاي يزدان فدا كردن اين جان نثاران
بيا بنگر چه زيبا پركشيدند از اين زندان و ظلمت ها رميدند
به حق خون پاك اين شهيدان به آه سرد و جانسوز يتيمان 
نگه داري خدايا تا دولت يار خميني رهبر مردان پيكار

 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 19:48 | 
شهري در آسمان

خرمشهر شقايقي خون رنگ است كه داغ جنگ بر سينه دارد.... داغ شهادت.

ويرانه هاي شهر را قفسي در هم شكسته بدان كه راه به آزادي پرندگان روح گشوده است تا بال در فضاي شهر آسماني خرمشهر باز كنند، زندگي زيباست، سلامت تن زيباست، اما پرنده عشق، تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند، ومگر نه آن كه گردنها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدي ازلي ستانده اند كه حسين را از سر خويش بيش تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آن كه خانه تن راه فرسودگي مي پيمايد تا خانه روح را آباد شود؟ و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني ، كه كره زمين باشد، براي ماندن در اصطبل خواب و خور آفريده اند؟ و مگر از درون اين خاك اگر نردباني به آسمان نباشد، جز كرم هايي فربه و تن پرور برمي آيد؟ پس اگر مقصد را نه اين جا، در زير سقف هاي دل تنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه هايي بن بست باز مي شوند نمي توان جست، بهتر آن كه پرنده روح دل در قفس نبندد، پس اگر مقصد پرواز است، قفس ويران بهتر، پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند، از ويراني لانه اش نمي هراسد. زندگي زيباست، اما از مجيد خياط زاده باز پرس كه زندگي چيست.

اگر قبرستان جايي است كه مردگان را در آن خاك سپرده اند، پس ما قبرستان نشينان عادات و روز مرگي ها را كي راهي به معناي زندگي هست؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ويران بهتر، پرستويي كه مقصد را در كوچ مي يابد از ويراني لانه اش نمي هراسد... سيد صالح موسوي نمي توانست شهادت مجيد را ببيند و نديد، خبر شهادت او را در پرشن هتل آبادان به سيد صالح رساندند... اما تو مي داني كه هر تعلقي، هر چند بزرگ، در برابر آن تعلق ذاتي كه جان را به صاحب جان پيوند مي دهد كوچك است.

پيكر مجيد را برادرش رضا غسل داد كه اكنون خود او نيز به قبيله كربلاييان الحاق يافته است.

اينجا زمزمي از نور پديد آمده است.... و در اطراف آن قبيله اي مسكن گزيده اند كه نور مي خورند و نور مي آشامند، زمزم نور در عمق خويش به اقيانوسي از نور مي رسد كه از ازل تا ابد را فرا گرفته است و بر جزاير هميشه سبز آن جاودان حكومت دارند.

اين نامها كه بر زبان ما مي گذرند، تنها كلماتي نگاشته بر شناسنامه هايي كه بر آن مهر « باطل شد» خورده است، نيستند، ما جز با صورتي موهوم از عوالم راز آميز مجردات سروكار نداريم و از درون همين اوهام سراب مانند نيز تلاش مي كنيم تا روزني به غيب جهان بگشاييم، و توفيق اين تلاش جز اندكي بيش نيست.

پروانه هاي عاشق نوربال در نفس گل هايي مي گشايند كه بر كرانه سبز اين چشمه ها رسته اند و نور در اين عالم، هر چه هست، از آن نور اللانوار تابيده است كه ظاهرتر و پنهان تر از او نيست، و مگر جز پروانگان كه پرواي سوختن ندارند، ديگران را نيز اين شايستگي هست كه معرفت نور را به جان بيازمايند؟ و مگر براي آنان كه لذت اين سوختن را چشيده اند، در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي چيزي هست؟

كتابخانه مسجد امام جعفر صادق (ع) بر تقوا اساس گرفته بود و اين است زمزم نور، و اينانند قبيله نور خواران و نور آشامان، و قوام اين عالم اگر هست در اينان است و اگر نه، باور كنيد كه خاك ساكنان خويش را به يكباره فرو مي بلعيد، مسجد جامع خرمشهر قلب شهر بود كه مي تپيد و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود و آن گاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگريز شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند، باز هم مسجد جامع مظهر همه آن آرزويي بود كه جز در باز پس گيري شهر برآورده نمي شد، مسجد جامع، همه خرمشهر بود.

خرمشهر از همان آغاز خونين شهر شده بود، خرمشهر خونين شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم آوران وبسيجيان غرقه در خون ظاهر شود، و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي توان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند وبا مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكر هاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد وبه آب و باد و خاك و آتش پيوست اما.... راز خون آشكار شد، راز خون را جزء شهدا در نمي يابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است. اما ريختن آن در پاي محبوب شيرين تر است و نگو شيرين تر، بگو بسياربسيار شيرين تر است. راز خون در آنجا ست كه همه حيات به خون وابسته است، اگر خون يعني همه حيات و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست، پس بيش ترين ازآن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند، راز خون در آنجاست كه محبوب، خود را به كسي مي بخشد كه اين راز را دريابد، و آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد، در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمي يابد. آنان را كه از مرگ مي ترسند از كربلا مي رانند، مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته اند. آنان ترس را مغلوب كرده اند تا فتوت وكربلاييان پاي در آزموني دشوار می گذارند.

كربلا مستقر عشاق است و شهيد محمد علي جهان آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن كربلا استقرارنيايد. شايستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد.

شايستگان جاودانانند ؛حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور كه پرتوي از آن همه كهكشان هاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.


اي شهيد، اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي، دستي بر ار و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش.


نويسنده: سيد مرتضي آويني

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:8 | 
مبشر صبح

ديديم كه مي شناسيمش .... و تصويرش را از اين پيش در خاطر داشته ايم. ديديم كه مي شناسيمش. نه آن سان كه ديگران را ... و نه حتي آن سان كه خود را. چه كسي از خود آشناتر ؟ ديده اي هرگز كسي نقش غربت در چهره خويش بيند و خود را نبشناسد ؟!

ديديم كه مي شناسيمش. بيشتر از خود ... تا آنجا كه خود را در او يافتيم. چونان نقشي سرگردان در آبگينه كه صاحب خويش را بازيابد و يا چونان سايه اي كه صاحب سايه را ... آن صورت ازلي را چه كسي بر اين لوح قديم نقش كرده بود ؟ مي ديديم كه چشمانش فاني است اما نگاهش باقي. مي ديديم كه لبانش فاني است اما كلامش باقي. چشمانش منزل عنايت ازلي بود و دهانش معبر فيض ازلي و دستانش ... چه بگوييم ؟ كاش گوش نامحرمان نمي شنيد!

ديديم كه مي شناسيمش و او همان است كه از اين پيش طلعتش را در آب و باد و خاك و آتش ديده ايم. درخورشيد آنگاه كه مي تابد. در ابر آنگاه كه مي بارد. در آب باران آنگاه كه در جستجوي گودال ها و دره ها بر مي آيد. در شفقت صبح در صراحت ظهر در حجب شب در رقت مه و در حزن غروب نخلستان در شكافتن دانه ها و در شكفتن غنچه ها .... در عشق پروانه و در سوختن شمع.

ديديم كه مي شناسيمش و دوستش مي داريم. آن همه كه آفتابگردان آفتاب را. آن همه كه دريا ماه را .... و او نيز ما را دوست دارد آن همه كه معنا لفظ را.

زمين مهبط است نه خانه وصل. در اينجا نور از نار مي زايد و بقاء در فناست و قرار در بيقراري. زمين معبر است و نه مقر .... و ما مي دانستيم. پروانه اي دوران دگرديسي اش را به پايان برد و بال گشود و پيله اش چون لفظي تهي از معنا از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحي گسست و ما مانديم و عقلمان. عصر بيّنات به پايان رسيد و آن آخرين شب ديگر به صبح نيانجاميد.

عزيز ما اي وصي امام عشق

آنان كه معناي ولايت را نمي دانند در كار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب مي دانيد كه سرچشمه اين تسليم و اطاعت و محبّت در كجاست. خودتان خوب مي دانيد كه چقدر شما را دوست مي داريم و چقدر دلمان مي خواست آن روز كه به ديدار شما آمديم سر در بغل شما پنهان كنيم و بگرييم. ما طلعت آن عنايت ازلي را در نگاه شما باز يافتيم. لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزواي ما را شكست.

سر ما و قدمتان كه وصي امام عشق هستيد و نائب امام زمان

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:2 | 
بوی یار

امام مهدى، عليه‏السلام، در بيان شهيد آوينى:

ما پيروان راه هزاران ساله انبيا هستيم و به عهد ازلى خويش با آفريدگار متعال لبيك گفته‏ايم و براى تحقق آن عصر موعود، عصر عدالت و حاكميت احكام خدا، قيام كرده‏ايم تا راه تاريخ را به سوى نور بگشائيم و اگر چشم دل باشد خواهد ديد كه اين راه با بالهاى ملائكه فرش شده است. امروز بعد از يازده قرن كه از تولد آخرين حجت‏خدا در كره زمين مى‏گذرد; نشانه‏هاى صدق وعده‏هاى قرآن و احاديث ظهور بيشترى يافته است، عصر جاهليت ثانى تاريكترين روزهاى خويش را نيز سپرى كرده و اين خود نشانه‏اى ديگر است مگر نه اينكه فجر صادق هنگامى فرا مى‏رسد كه شب كامل شده باشد؟ رايحه ظهور موعود، دل شيفتگان حق را بى‏تاب كرده و آنان را به صحنه حضور كشانده است. اما، مهدى جان! اين قرن قرنى است كه حق در كره زمين به حاكميت‏خواهد رسيد آينده در انتظار توست. در اين سالهاى نخستين قرن پانزدهم هجرى قمرى پيشگويى حضرت نبى اكرم، صلى‏الله‏عليه‏وآله، به تحقق پيوست و قوم سلمان فارسى، ايرانيان، طليعه‏دار نهضت آخرالزمانى اسلام، علم قيام انبيا را بر دوش گرفتند و وجودشان شمسى تازه شد كه در خلاصه ظلمانى جاهليت ثانى تولد يافت. در ميان بيداردلان سراسر كره ارض هستند بسا دلدادگانى كه اين عهد تازه را دريافته‏اند و به خيل منتظران موعود پيوسته‏اند. منتظران موعود اهل مبارزه‏اند و مى‏دانند خلوص عشق موحدين جز به ظهور كامل نفرت از مشركين و منافقين ميسر نخواهد شد اما از آن فراتر اهل ولايت و اطاعتند و انتظار مى‏كشند تا فرمان چه در رسد. بسيجى خود را در نسبت ميان مبدا و معاد مى‏بيند و انتظار موعود و با اين انتظار هويت تاريخى انسان را باز يافته است و خود را از روزمرگى و غفلت ملازم با آن رهانده. او آسايش تن را قربانى كمال روح كرده است و خود را نه در روز و ماه و سال و شهر و كوچه و خيابان كه در فاصله ميان مبدا و موعود تاريخ باز شناخته است

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:0 | 
دروازه قرآن

ساعتهاست كه روز از نيمه گذشته است و آفتاب كه رفته رفته به سرخي مىگرايد , كنار رودخانه و شيار درهها را رها مىكند و خود را نرم و بىصدا ... از دامنه تپه ها به سوي قله ها مىكشاند.

اگر براى اهل ظاهر, روز و شب جز چرخش زمين بر گرد خويش و در مدار خورشيد, هيچ چيز نهفته ندارد, اما براى اهل راز, اين شب, شب هجرت از پرستش نفس به پرستش رب است. سياره زمين در طواف نور است و اگر بر گرد خويش نيز مىچرخد تمثيلى از اين معناست كه "من عرف نفسه, فقد عرف ربه".

ساعتى ديگر, زمين در حديقه كهكشانى خويش روزى ديگر را به شب مىرساند و در تيرگى شب ... آنگاه هريك از اين جوانان, ستارهايى خواهند شد و آسمانيان خواهند ديد, خوشهاى از اختران كه نور از ولايت آل محمد(ص) گرفته اند, ظلمت شب را همچون نجمى ثاقب خواهند دريد و بر پهنه پر جلال كهكشان راه شيرى جلوه خواهند كرد.

و در شانشان "والعادياتى" ديگر نزول خواهد كرد.

و قدمگاهشان سجدهگاه فرشتگانى خوهد شد كه شگفت زده, از كرامتى كه در باطن اين انسان خاكى يافته اند, صلاى "سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا" سر داده اند و خداى را بر خلقت حكيمانهاش قديس ميكنند.

بنگريد اي آهل آسمان!

اينان ستاره اي كهكشان ابوالفضل العباس هستند و شيداى عشق بر محور وفا سماع مىكنند.

نورشان از نور حسين عليهالسلام است و طينتشان ... از خاك خون آلوده قتلگاه شهداي كربلا.

تاريخ جهان هزار سال در انتظار قدوم اين جوانان بوده است تا دل به درياي توكل زده سر به عهد باختن سپرده و خون به پيمان ريختن بسته...

بيايند و امانت ازلي انسان را ادا كنند و آرمانهاي هزارساله انبيا را محقق سازند و اينك ... آمده اند.

بر چكاد آن تپه بلند, يك بار ديگر دروازه قرآن را برافراشته اند و مجاهدان قرن پانزدهم هجرى قمرى را بدرقه ميكنند. اين دروازه اى است كه مردان لشگر سيدالشهدا(ع) همواره در پناه آن روانه عمليات مىشوند. در يك جانب آن سوره "اذا جاء نصرالله والفتح" را نوشته اند .... و بر جانب ديگر آن ايه "وجعلنا" را.

على آقا فضلى كه علمدار لشگر است, در پناه دروازه قرآن ايستاده و آنان را روانه ميكند. ميدانى كه او به تازگى پشم چپش را در راه خدا انفاق كرده است.

برادرم!

من يقين دارم كه هركه از اين دروازه بگذرد, از سيطره مكان و زمان خارج مىشود و در محيط عنايت محض قدم مىگذارد و نور ولايت بىزمان و هر زمان آل محمد(ص) از فاصله قرنها تاريخ, در ايينه جانش تجلي مىيابد...

و آيينه اگر "انا الشمس" را نگويد, چه كند؟

برويم....

برويم....

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 0:57 | 
خونین شهر

نخلهای بی حرکت ، نخلهای بی سر

بوی خاک و خون

و حصار بی حس شهر

که با صدای پا ، یا تیری می شکند

 

گریه کودک بی مادر

و مادر بی کودک

و چشمان مضطرب که صدای شب را در خود جای

می دهد

و تا روزی شکسته شود شب شوم

 

پوتین های کثیف

خاک پاک را آلوده می کند

باید که شکسته شود له شود پای دشمن ، قلب سنگ

دشمن

 

و اما ، می آیند از کرانه های نور

با امواجی از عشق می خوانند

آیه های سبز عشق

و اینان مقلدان کوی دل هستند

که پرده شب را پاره خواهند کرد

باز شد درهای فتح

و این بار

پا می گذارند یاران سرخ

با آیینه

با یک بغل ایثار و شهامت

و تبسم

قفل لب را باز می کند

چقدر زیباست آزادی و سرافرازی

 

صدایی از دریا

با خروش ، بدون تأمل

خبری بر تمامی باغ

برای تمام مردم

 شهر شهیدان ، شهر خون

ـ خرمشهر ـ آزاد شد.


سید محمد رضا - ک

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 0:54 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود