تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

از هيچكس گلايه اي ندارم

نامه اي که در پيش رويتان مي بينيد دل نوشته ايست که چند سال قبل همسر سردارشهيد حجت نعيمي آن را نوشته و يکي از روزنامه ها آن را به چاپ رسانده است. ما که در بريده هاي روز نامه هاي سال هاي قبل به دنبال اسناد جنگ مي گشتيم وقتي چشممان به اين نامه افتاد حيف مان آمد آن را در سبز سرخ به چاپ نرسانيم. اين نامه عظمت سلحشوري زنان ايران اسلامي را به مي نماياند که چگونه در مقابل سختي ها، صبر را همانند اسوه ي مقاومت حضرت زينب (س) در پيش مي گيرند. ‏
آقا حجت! سلام، اگر بگويم از روح و جسمت خبر ندارم حرف صوابي نزده ام! چون بارها وقتي به ديدنم مي آيي از مکاني سبز و هودج هاي نور سخن مي گويي! و گلخنده بر لبانت نقش بسته است! و من مي دانم که روح ستبرت از ملکوت به ديدارم مي آيد!
و جسم مطهرت الان سبزينه هورالعظيم است. اگر چه پس از تو يارانت، هم رزمانت به من گفته اند که آب هاي هور گهواره شهادت تو گشتند! اما با خودم مي گويم نکند روح و جسم ات در کنار هم باشند و روزي چشمان پرانتظارم با ديدنت سبز شود. 
آقا حجت! خودت هم مي دانستي که تو، گلي سرخ از گل هاي بهشتي! بارها تو را مي ديدم که چگونه مي خواهي درب زندگي که در آن حبس بودي را با شهادتت باز کرده به ملکوت سفر کني...!‏
شوهرم! يادم نمي رود که چگونه بر قبله گاه عشق تمام قامت مي ايستادي و نماز شب مي خواندي. آن قدر سجده هاي آخر تو طولاني مي شد که من گمان مي بردم خوابت برده است! و حتي يک بار از سر عطوفت بر اين حالت معنوي تو آن قدر در تعجب شدم که وقتي شانه هايت را تکان دادم به جاي تکان خوردن شانه هايت، دستانم لرزيد!
ناگهان صداي العفو العفو تو مرا بر سرزمين جايم ميخکوب کرد!
آقا حجت ! همرزمانت از شجاعت تو برايم زياد گفته اند آن ها به من گفته اند که تو چون کوه، در مقابل دشمن مي ايستادي! نه تنها هرگز خسته نمي شدي بلکه خستگي را خسته مي کردي!
همدم عزيزم! آن روز که با تو بر سفره عقد نشستم و به اين سنت نبوي پاي بند شدم مي دانستم که عروس تو در دنيا من نيستم بلکه عروس واقعي تو شهادت است! اما چه کنم با اين که مي دانستم تو اهل ملکوتي اما مهرت، محبت ات آن قدر در خانه دلم نشست که همان لحظات کوتاه و معنوي با تو بودن را، براي ذخيره آخرتم غنيمت دانستم.‏
‏ دلبندم! اگر تو پرواز کردي به حقت رسيده اي و من از اين که تو به حقت رسيده اي خوشحالم!‏
هر وقت ياد تو را در سرزمين دلم زنده مي کنم براي اين که در دل بي قرارم تسکيني بيابم برمزار هم رزمانت يعني حاج حسين بصير و محمد حسن طوسي مي نشينم و از آن ها با اشک ديدگانم از تو سراغ مي گيرم، چون معتقديم شهيدان را شهيدان مي شناسند!‏
نعيمي عزيز! دلم براي مهرباني هاي تو تنگ شده است و دلم براي به ياد خدا بودن تو پرپر مي زند!
اگر چه سفارش هاي تو را که هميشه به من مي فرمودي: بعد از رفتن من مبادا احساس تنهايي کني و صبر پيشه کني که خدا صابران را دوست دارد را اصلاً فراموش نکرده ام!‏
حجت عزيز! حالا ديگر جنگ تمام شده است، تعدادي از هم رزمانت که با تو بر خاک هاي جنوب به سجده عشق، پيشاني ساييده بودند از سفر بازگشتند اما گويا تفدير آن است که من، هم همسر مفقودالاثر بمانم و هم دختر مفقودالاثر! خيلي ها با دو چشمان خود انتظار يک نفر را مي کشند اما من با دو چشمانم که حالا ديگر اشکي برايش نمانده انتظار دو نفر را مي کشم. يعني بابا و تو!‏
باباي عزيزم و آقا حجت دلاور! به هر دوي شما مي گويم: خيالتان راحت باشد. هرگز از هيچ چيز و هيچ کس گلايه اي نداريم چون شما را قربانيان راه خدا مي دانيم و مطمئن هستيم که با خوب کسي معامله کرديم! خريدار شما خدا بود و بس!‏
اين ها را گفتم امّا قلب کوچک من هم چون از جنس ماده است و براي ماده ظرفيتي محدود قائل شده اند، چه کنم که آسمان دلم ابري است! بگذاريد با همين کتيبه ها، ابرهاي باران زاي دلم را از آسمان وجودمان بزداييم. باباي عزيزم و يار دلبندم حجت جان! گاهي اوقات آن قدر نبودتان در من اثر مي کند که با خود مي گويم اي کاش قطره آبي بودم و به هور ملحق مي شدم تا از آن جا، سراغتان را بگيرم. بگويم که امان از فراق و امان از جدايي!
حجت جان! تو رفتي و آن چه که برايم باقي گذاشتي، گل واژه هاي خاطراتت هست که تسلاي دلم مي باشد اگر چه هنوز رفتنت را باور ندارم و هر روز تنگ غروب، نگاهم را به در خانه مي دوزم که شايد تو را با آن لبخند هميشگي ات ببينم که از غربت درآمدي و پاي بر عمق وجودم گذاشتي.

به اميد روزي که بياي
همسر چشم انتظارت ...

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 19:52 |  داغ کن - کلوب دات کام

دردو دل با شهدا

بسم رب الشهدا و الصديقين

 

ياران چــه غــريبانــه

رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع او

هم سوخته پروانه

 

سلام بر تمامي شهدا از صدر اسلام تا کنون

سلام بر شهداي دفاع مقدس

شهداي عزيز دلم گرفته  دوست دارم باهاتون دردو دل کنم ولي نميدونم از کجا شروع کنم اصلا ميدونيد چيه جز شرمساري چيزي بر زبانم جاري نميشه

شايد خيري باشه

شهدا شرمنده ايم که جامعه به فساد کشيده شده

شرمنده ايم که بي حيايي و بي عفتي مايه مباهات شده

شرمنده ايم که ارزش آدمها رو به جيبشون ميدونيم

شرمنده ايم که تلاش براي قرب الهي تبديل شده به تلاش براي کسب سود بيشتر به هر طرق ممکن

شرمنده ايم که امر به معروف و نهي از منکر در ميانم مرده

شرمنده ايم که سيدعلي تنها شده

شرمنده ايم که خانواده هاي شما رو به امان خدا گذاشتيم

شرمنده ايم که شما ديگر جايي بين ما نداريد

شرمنده ايم که ارگان مقدس بسيج را لوث کرديم

شرمنده ايم شرمنده ايم که به مقدساتمان توهين مي شود و ما ساکت مي نشينيم

شرمنده ايم که جز غصه خوردن کار ديگري بلد نيستيم انجام بديم

شرمنده ايم که ديدن منکر و گناه برايمان عادي شده

شرمنده ايم که خونتان را پايمال کرديم

شرمنده ايم که جز شرمساري چيز ديگري براي گفتن نداريم

باز هم مي گويم :

شرمنده ام شرمنده ام شرمنده ام

 

 

 

نويسنده: منتظر

http://hejabeghibat.blogfa.com/post-159.aspx

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:29 |  داغ کن - کلوب دات کام

شهدا شرمنده ايم

سلام شهدا ،حاجي از من خواسته بود تا در موج نامه اي به شما شرکت کنم مسلما مرا ديديد وقتي به قسمت شما آمدم در دار الرحمه محلي ،چند خيابان آن طرف تر از منزلمان و فکر مي کردم چگونه حرفهايم را تنها در يک نوشته خلاصه کنم ... مطالب نامه گونه چند نفر از دوستان را که برايتان هر کدام چه زيبا نوشته اند  خواندم اما همه نوشته هايشان به "شهدا شرمنده ايم" ختم مي شود در حاليکه اين عبارت بايد در ابتداي نوشته ها باشد ؛ ابتداي مکاني مورد نظرم نيست منظورم اين است که بار معنايي و مسئول شناسي اين عبارت را بايد باز کرد و مطلب را با محوريت آن ادامه داد ، شرمنده بودن تنها حس تاسف خواننده را بر مي انگيزد و به تنهايي راهگشا نيست ، شهدا شايد اين گونه بهتر بود آغاز مي کرديم : شهدا ،چرا بعد از 20 سال هنوز احساس کوتاهي در مقابل شما مي کنيم ؟ چگونه مي بايد عمل مي کرديم که نکرده ايم؟ اين ضمير "ايم" مرجعش کيست؟ همه ؟، خانواده به عنوان اولين نهاد انتقال دهنده مفاهيم ؟، مديران بخش مظلوم فرهنگ ؟ مدارس از ابتدايي ، راهنمايي و دبيرستان تا دانشگاه که بايد آموزش توامان با پرورش داشته باشند؟ سياست گذاران ؟ رسانه ها به خصوص صدا و سيما ؟ کداميک ؟ واگر همه سهم هر کداممان چقدر است ؟ افسوس شهدا که سالهاست عادت کرده ايم تنها به دوباره خواني صورت مساله معضلات اجتماعي و فرهنگي بپردازيم و درست همان جايي که بايد شروع کنيم ختم مي کنيم ! .

مردم هر کشوري براي افرادي که در مقابل تهاجم نظامي دشمن به ميهن شان جانفشاني کرده اند احترام قائل اند آنها را به ديده قهرمان مي نگرند در برخي از ميادين شهرها نماد و سمبلي از آنها را نصب مي کنند پس اگر ما نيز تنديس شما و تصاويرتان را اي شهدا در خيابانها و ميادين نصب و يا خيابانها و کوچه ها را به نام شما نامگذاري مي کنيم تا اينجا کار چندان متفاوتي انجام نداده ايم ،در پرتو آيات قرآن و احاديث معصومين عليهم السلام شما از قداستي برخوردار مي شويد که در آن همه چيزتان مقدس و ارزشمند مي شود راهتان ، افکار باورها و آرمانهايتان ،بقاياي پيکرهاي مطهرتان که در تفحص ها بدست مي آيد و خونتان ، اينجا ست که سخن از فرهنگ شهادت و آرمان شهدا به ميان مي آيد که اينها همگي مسئوليت مي آورد براي مايي که نه تنها بازمانده ايم از رسيدن به قافله شهادت بلکه بازمانده ايم از رسيدن و رساندن ديگران به آرمانها ، باورها و انديشه هاي شما شهدا و انتقال اين ارزشها به همه نسل جوان و اين بزرگترين کوتاهي ماست در برابر شما و غافليم از اينکه اگر وضع جامعه در تمام ابعادش و مديريت برخي مسئولين در سطوح مختلف مديريتي متناسب و در راستاي آرمانها ، افکار و راه شما نباشد که متاسفانه نيست خون شما را پايمال کرده ايم و چنين است پايمال کرده ايم و کرده اند و ما چه کرده ايم جز سردادن شعار پايمال نکردن خونتان؟  اي عزيزان به حق پيوسته ، مطمئنم از منظورم آگاهيد نمي گويم يک شبه کارشناس فله اي بشويم قلم به دست بگيريم و براي حل مشکلات فرهنگي _اجتماعي و ... تصميم گيري کنيم که کارشناس به حد کافي داريم (و البته بررسي اينکه امروز طرح و برنامه اي اجرا نشده براي بخش فرهنگ نمي بينيم بحث جداگانه اي مي طلبد) اما مايي که به ظاهر زنده ايم و جامعه از باور ها و افکار ما ، اعمال و رفتار ما تاثير مي پذيرد که مي توانيم در مقابل رواج ابتذال و بي عدالتي اعتراض کنيم ، آنقدر برايمان عادي شده است و آنقدر سکوت کرده ايم گويي اينها را جايز مي بينيم و چاره اي نيست جز شناخت راه و آرمان هاي شهدا و بازگشت به افکار ، باورها و آرمانهاي شما شهيدان که در آن از مبارزه با مظاهر فرهنگ غربي و ابتذال شيوع يافته در جامعه هست تا عدالت خواهي و حق طلبي

 

 

 

نویسنده: گنبد افلاک

http://aflaak.parsiblog.com/495136.htm
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:28 |  داغ کن - کلوب دات کام

سلام حاجي

قبل ازين که حرفامو شروع کنم ميگم منو ببخش حاجي منو ببخش که وقتي دل ميشکنه عجيب نيست که تيزي هاش به دست و بال اوني که دل و شکونده بگيره تو هيچ وقت سر قرارمون نيومدي يه قرار يه طرفه بايد زودتر مي فهميدم که قرارمون يه طرفه بود

حاجي تو زنده بودي زنده تر از من اما حرفامو گوش ندادي من بهت احتياج داشتم تو ميتونستي کمکم کني

هميشه تنها بودم هميشه من بودم و يه مسير طولاني و سخت و مردمي که چيزائي که براي من مهم بود براشون ارزشي نداشت فقط تو و دوستاي شهيدت حرف منو مي فهميد من به حضورتون احتياج دارم به ديدنتون

مي بيني حاجي همه دروغ ميگن اگه بودي راستشو ميگفتي هر کي به يه چاهي چسبيده و بهش ميگه راه. من هر جا دنبال يکي مثل تو گشتم نبود چقدر ازت خواستم بياي چرا نديدمت لابد چشام بسته بود اگه اين طوره چرا صدام نکردي تا بازشون کنم؟حاج همت من از همه چيزايي که برام مهم بود نگذشتم؟ نگذشتم حاجي . من کارايي که تو خوابم نميديدم که من انجامشون بدم انجام ندادم؟ها حاجي؟بعضياش کمرمو ميشکست سختتر از اوني بود که فکر ميکردم طعنه ها نگاه ها فاصله ها گفتم تا آخرش ميرم اما مگه ميشد تک و تنها يه دنياي پر زرق و برق يه دخترجوون و تازه کار  با يه عالمه آدمي که دور خودشون مي چرخيدن منم دور خودم ميچرخم يه مدت گوله ميرفتم يه مدت به نفس نفس ميوفتادمو تلو تلو مي خوردم شما که شهيد شديد شما که عنايت به اين بزرگي بهتون شد شما که که لطف خدا شامل حالتون شد ره صد ساله رو يه شبه رفتيد نميگيد من يه دختر تنها يه شهر غريب يه کوله بار پر بدبختي و دربدري اين راه دراز صد ساله که فقط براي رسيدن به نقطه آغاز دويست سال بايد صبور باشم و صبورو صبور واين صبر باچه شوري با چه شوقي .

رفتيد که ما راحت مسيرو بريم که آزاد باشيم براي انتخاب که کسي براي زدن حرف حق مجازاتمون نکنه کارتون حق بود و حسيني اما حالا راحت کدوم مسيرو بريم همون مسيري که براي طي کردنش به عشق وشور نيازه اما حاجي نيستي اين شور و به پا کني .

من از تو حاجي يه رابطه خواستم توهم لابد ضابطه رو به رابطه ترجيح دادي و گفتي که من لايق نيستم راستم گفتي من اشتباه کردم که فکر کردم ميشه فکر کردم همين که ميخوام ميشه نميگم هيچي ندادي حاجي همون که مردم بهش ميگن حاجت اما يادم نمياد ازت حاجت خواسته باشم خواستي دهنمو ببندي با معرفت ديدي اصلا نديدم چه برسه به اين که دهنم بسته بشه من فقط يه رابطه خواستم تا بهم شور بده تا فکر نکنم تنهام تا بهم قدرت تحمل بده تا وصل باشم چيز زيادي بود ؟ يادته کوچولو بودم يروز عکستو نقاشي کردم و نشستم باهات حرف زدم جوابي نيومد يادته اولين باري که تو قطعه شهدا داداشم اسمتو نشونم داد خشکم زد گفتم حاجي من اينجاست؟چقدر باهات حرف زدم  اما جوابي نيومد ميخواستم ببينمت تا همون طور که من با خود تو حرف مي زنم تو هم با خود من حرف بزني يه چيزي که مختص من باشه هر چقدر که به نظر ديگرون مسخره بياد اما من صبر ميکنم

 

 

 

حالا هم فقط وفقط ميگم:

 

 

 

اي صاحب کرامت شکرانه سلامت            روزي تفقدي کن درويش بي نوا را

 

 

 

 

 

نويسنده : محبوبه داودي

http://olelabsar.parsiblog.com/496209.htm

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:27 |  داغ کن - کلوب دات کام

يادتان هست؟ شما دانشگاه را رها کرديد و به راه عشق رفتيد.

سالروز عمليات کربلاى 5 نزديک است و من مثل هميشه ياد سرزمين گل‌آلود و سرد شمال و شمال شرق خرمشهر افتاده‌ام. انگار گل‌هاى چسبناک منطقه به پايم چسبيده و نمى‌گذارد قلم به دست گيرم. آخر چه بنويسم، آيا من هم براى آن که به مد روز نوشته باشم و مرا مدرن بدانند، بايد موضع مخالف بگيرم، اما من مخالف چه باشم و با چه کسى مخالفت کنم؟ انگار شهدا به صف از جلوى چشمانم عبور مى‌کنند، همانطور که شب‌هاى قبل از عمليات من بر روى خاکريز مى‌نشستم و رفتن آنان را به خط تماشا مى‌کردم. همانطور که آن روزها خودم از نگاه کردن به صورت آنها خجالت مى‌کشيدم که من بايد بمانم و آنها چه عاشقانه مى‌رفتند. آرى خجالت مى‌کشم بنويسم. براى که بنويسم، در زمانه‌اى که گوش‌ها حرف‌هاى دروغ را بهتر مى‌شنوند، در زمانه‌اى که هر کس دروغ بزرگترى بگويد، بيشتر باورش مى‌کنند اما از خود خجالت مى‌کشم، از شهدا خجالت مى‌کشم، از مادر شهيدى که در يکى از روستاهاى خراسان در خانه گلى زندگى مى‌کرد ولى ارث خانوادگى‌اش را براى ساختن پل روستايشان هديه کرده بود. از همسر شهيدى خجالت مى‌کشم که جوانى‌اش را پاى فرزندان شهيدش فدا کرد. از فرزند شهيدى خجالت مى‌کشم که دانشجوى من است و با ترس مى‌گويد که فرزند شهيد است مبادا مورد غضب مسئولين دانشکده واقع شود.

ياد شهداى اطلاعات عمليات آن روز که من تلفنچى آنها بودم، به دلم چسبيده و جدا نمى‌شود و گاهى مثل تب تمام وجودم را داغ مى‌کند.

آري، من تصميم گرفتم. من براى شما نامه مى‌نويسم، شما که حرف‌هاى مرا مى‌شنويد، شما که حرف‌هاى مرا مى‌فهميد، شما که آلوده نشديد، شما که زرق و برق حقوق‌هاى ميليوني، ماموريت‌هاى دلاري، ماشين‌هاى آخرين مدل بيت‌المال، منشى‌هاى خوش زبان و ... هيچکدام نتوانست حتى وسوسه‌اى در دلتان بيندازد. شما که براى نگهدارى پست مديريتى هر روز طرفدار شخصى نشديد، شما که ريش‌تان را به مد روز آرايش نکرديد، شما که به خاطر مد روز يقه پيراهن‌تان را باز و بسته نکرديد. شما يک نفر را مى‌شناختيد و هم او براى شما شاقول تشخيص حق و باطل بود. شما يک راه ابراز عشق داشتيد و آن اينکه مخفيانه و تنها نماز شب بخوانيد و با زيارت عاشورا گريه کنيد و با دعاى کميل معرفت کسب کنيد و با عشق يا زهرا (س) به سوى دشمن برويد.

هر وقت احساس تنهايى مى‌کنم، نوار دعاى کميل سال 60 شهداى هويزه صادق آهنگران را گوش مى‌کنم. به هنگام تحصيل در خارج نيز اين زمزمه همراه من بود و حافظ من. اگر چه اين روحيه باعث شده من امروز غريب باشم، غريب در دانشگاه، همان جايى که خيلى از شما با خون دل از آن ياد مى‌کرديد، از مسئولين آن و هنوز هم آن جو ادامه دارد.

شايد هم ياد شماها بوده است که نگذاشته است اين سالها من در باتلاق دروغگويي، هزار چهرگى و ... نيفتاده‌ام، اگر چه دويدن براى تامين مخارج زندگى و کسب لقمه حلال مرا دارد از پاى درمى‌آورد، انگار در باتلاق‌هاى اطراف درياچه ماهى دارم قدم برمى‌دارم. يادتان مى‌آيد گل و لاي، مين و گلوله‌هاى عمل نکرده، اجساد عراقى‌ها که همراه ماهى‌ها روى آب شناور بودند و ... چقدر سخت است قدم برداشتن در چنين زميني، مرا دريابيد، من نمى‌دانم پدران شما چگونه لقمه حلال براى شما فراهم کردند که آن گونه تربيت شديد و اما من که حالا خود پدرم سخت درگير هستم و چه سخت است امروز ...

يادتان هست شما دانشگاه را رها کرديد و به راه عشق رفتيد، ياد شهيد نيکنام عزيز از مشهد، شهيد حسينى‌نسب از رفسنجان، شهيد اسحاقى از رشت و ... افتادم. همان‌ها که شاهد نماز شب‌هايشان در خوابگاه و جبهه بودم، همان‌ها که آرزو داشتند اگر تير به آنها بخورد، به قلب‌شان اصابت کند، زيرا قلب‌شان پاک است و چه اخلاصى و چه استجابت دعائي.

اما عزيزان من نگران نباشيد، خون پاک حسين هنوز هم مى‌جوشد. مگر مى‌توانند خون شما را فراموش کنند؟ مگر از عدالت الهى راه فرارى هست؟ همين چند روز پيش وقتى شنيدم که يکى از اينها براى بار سوم ازدواج کرده، چقدر خدا را شکر کردم، اين يعنى آغاز يک زندگى تلخ و پرتنش و ... گاهى مى‌شنوم از همين مديران هزار چهره در زندگى شخصى‌شان چه مشکلاتى دارند به ياد نفس پاک شما مى‌افتم و اين که در پيشگاه الهى راه فرارى نيست، اگر چه راه توبه براى آنها باز است و حتما شما آنها را مى‌بخشيد اما آن که بيش از همه به بخشش شما نيازمند است، من هستم.

على ايزدي

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:25 |  داغ کن - کلوب دات کام

سلام گمنام

سلام شهيد ؛ سلام برادر ؛ سلام سفر کرده ؛ سلام گمنام ( من به کي بايد سلام کنم؟)

به رسم هر نامه فکر کنم اول بايد شمارو از حال و هواي خودمون و چيزهايي که به رسم امانت بهمون سپردين و رفتين با خبر کنم ؛ هرچند شما خود گواه تر از مايين .

اينجا خبري نيست جزء اينکه همه سالهاست ادعا ميکنند که شرمنده شما هستند و جالبتر اينکه نميدونم چرا هر روز به اين شرمندگيشون افزوده ميشه به جاي اينکه کمترش کنند و هي نخواند اين جمله تکراري رو بگند

اينجا خبري نيست جز اينکه خونه حاجي بود که موقع شهادتش سپرد اين باشه واسه جلسات بچه هاي جبهه و جنگ و جلسات معنوي و هر هفته چند شب بچه ها اونجا جمع ميشدند ؛ چند وقت پيش وراث گرفتند و جزو ساختمان بقل که داره پاساژ ميشه انداختند تا نان شبه حلال به دست بيارند

اينجا خبري نيست جز اينکه هي فکر ميکنم شما بي معرفتي کردين و مارو تنها گذاشتين يا ما بي معرفتي ميکنيم و سراغي از شما نميگيريم؟

اينجا خبري نيست جز اينکه محمد گلستان بود که توي عمليات فتح المبين قطع نخاع شد ؛ چند روز پيش توي پارک کنار بساط کوچيک بادکنک و آدامس و پفکش نشسته بود که سد معبريها خودشو بساطشو با چه وضعي ريختند و بردند

اينجا خبري نيست جز اينکه سليمه خانم بود که دوتا پسرش توي عمليات کربلاي 5 شهيد شدند وپيکرشون هيچ وقت برنگشت و گمنام موندند ؛ صاحب خونه چند روز پيش اثبابشو ريخت تو کوچه ؛ طفلک سليمه خانم فقط عکس پسراشو توي بقلش گرفته بود و يه گوشه کوچه نشسته بود و به سر کوچه چشم دوخته بود

اينجا خبري نيست جز اينکه ما هر روز داريم به زخم و تاولهاي جانبازهاي شيميايي نمک ميزنيم ؛ لابد تجربه کردين که وقتي نمک به زخم ميخوره چه سوزشي داره!!!

اينجا خبري نيست جز اينکه داره يادمون ميره مزار باکري کجاست ؛ داره يادمون ميره وصيت خرازي و همت چي بود ؛ اسمهاتون اگه سر کوچه ها نبود و براي آدرس پستي نميخواستيم شايد يادمون ميرفت ؛ داره يادمون ميره چرا بعضي ها ميخواستند موقع عمليات نوشته سربندشون يا زهرا باشه؟

اينجا خبري نيست جز اينکه.............................................؟؟

 

 

 

 

اگه بخوام بنويسم حالا حالاها بايد بنويسم ولي چه کنم که ديگه طاقت نوشتن اين جور چيزارو ندارم /خيلي دلم ميخواست نامه اي که مينويسم شاد و روحيه بخش باشه ؛ خيلي دلم ميخواست بهتون بگم که امانتهايي که بهمون سپردين صحيح و سالمند ولي چه کنم که نه خيلي اهل دروغ گفتن هستم و نه ميشه به شهدا دروغ گفت/راستي اگه خواستي جواب نامه رو بدي باهاش چند ماسک هم بفرست اينجا هواش خيلي سمي و غبار آلوده.

ولي هنوز اميدواريم به اينکه  : گرچه رفتند ولي قافله راهش برجاست

ولي هنوز اميدواريم به اينکه : نيست جز در گرو رفتن ما ماندن ما                             

 

 

التماس دعا

 

 

 نوشته شده توسط : نيكا فكور

http://nafaseamigh.parsiblog.com/500144.htm

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:23 |  داغ کن - کلوب دات کام

كاش كمي شرمنده ميشديم

سلام برادر شهيدم! نامت چه بود؟ يادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح‌الله برسان! برادر شهيد من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو ديگر برادر من نباشي؟ سلام برادر شهيد من!

برادر! امروز ديگر بر سر خواهرم چادري نيست تا که از خون سرخ تو سياهتر باشد! برادر راستي، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سيدالشهدا را مي‌شناسي؟ من مايکل جکسون را مي‌شناسم، و هاکلبري فين را! تو چطور؟ بيل گيتس را مي‌شناسي؟

در اين دوره زمانه، حرف از بازنگري در دين خدا زده ميشود، براي خدا هم نسخه مي‌پيچند! برادر! خدا آيا حواسش نبود چه ميگويد؟

اينجا گرگ و ميش است! البت نه به خاطر اينکه خورشيد هنوز سايه­ي گرمش را بر سرمان نگسترانيده است، بل به خاطر شبيه بودن ذاتي گرگها و ميشها! هم گرگها لباس ميش پوشيده‌اند و هم ميشها تابلوي من گرگ هستم بر گردنشان آويخته!

برادر شهيد من، فانوس داري؟ براي خودت نگه دار. من اين وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.

نکند از قاب عکس بيرون بيايي!

برادر شهيدم! بسيار دوستت ميدارم اما از من مخواه. مخواه که مانند تو بيانديشم و در انديشه شهادت باشم. برادر اينجا آزادي انديشه است! راستي در ملک خدا هم آزادي هست؟ نيست؟ خب پس نميفهمي چه ميگويم، اين آزادي که ميگويم خيلي چيز خفني ست! گرگ و ميش ميکند همه جا را، حتي بهشت را! برادر شهيدم! راستي نامت چه بود؟ يادم رفته است .........

 

 

 

احمد اكرمي

http://lalezar.parsiblog.com/344476.htm

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:21 |  داغ کن - کلوب دات کام

كاش كمي شرمنده ميشديم

سلام برادر شهيدم! نامت چه بود؟ يادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح‌الله برسان! برادر شهيد من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو ديگر برادر من نباشي؟ سلام برادر شهيد من!

برادر! امروز ديگر بر سر خواهرم چادري نيست تا که از خون سرخ تو سياهتر باشد! برادر راستي، کربلا که اسطوره نبود، بود؟

سيدالشهدا را مي‌شناسي؟ من مايکل جکسون را مي‌شناسم، و هاکلبري فين را! تو چطور؟ بيل گيتس را مي‌شناسي؟

در اين دوره زمانه، حرف از بازنگري در دين خدا زده ميشود، براي خدا هم نسخه مي‌پيچند! برادر! خدا آيا حواسش نبود چه ميگويد؟

اينجا گرگ و ميش است! البت نه به خاطر اينکه خورشيد هنوز سايه­ي گرمش را بر سرمان نگسترانيده است، بل به خاطر شبيه بودن ذاتي گرگها و ميشها! هم گرگها لباس ميش پوشيده‌اند و هم ميشها تابلوي من گرگ هستم بر گردنشان آويخته!

برادر شهيد من، فانوس داري؟ براي خودت نگه دار. من اين وضع را دوست دارم.

تو را هم دوست دارم.

نکند از قاب عکس بيرون بيايي!

برادر شهيدم! بسيار دوستت ميدارم اما از من مخواه. مخواه که مانند تو بيانديشم و در انديشه شهادت باشم. برادر اينجا آزادي انديشه است! راستي در ملک خدا هم آزادي هست؟ نيست؟ خب پس نميفهمي چه ميگويم، اين آزادي که ميگويم خيلي چيز خفني ست! گرگ و ميش ميکند همه جا را، حتي بهشت را! برادر شهيدم! راستي نامت چه بود؟ يادم رفته است .........

 

 

 

احمد اكرمي

http://lalezar.parsiblog.com/344476.htm

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:18 |  داغ کن - کلوب دات کام

اعتراف نامه اي به شهيد

سلام و درود خدا بر تو اي شهيد

سلام بر تو که جان گرامي ات را در راه خدا و عشق به دين و وطن ، بي درنگ فدا نمودي .

درود بر تو که دل از همه رنگهاي دنيايي بگسستي و سوار بر اسب راهوار هدايت در جاده ي نور به سوي معبود شتافتي بدون آنکه لحظه اي ترديد به دل راه دهي .

ستاره اي شدي در آسمان و درخشيدي ، و راهنمائي براي شبگردان گم کرده راه ...

با خون پاکت ، زيبائي ها آفريدي و نقش عشق و معرفت را با سيطره بر هستي ، در صفحه روزگار ترسيم کردي ...

و شيطان با همه مکر و حيله و نفوذش در برابر تو زانو زد ...

ميدانم که هنوز در راه خدا به جهاد خود ادامه مي دهيد و ميدانم که شما زنده ايد و اين ما هستيم که مرده ايم و در دنياي ماديات غرق شده ايم ...

هنوز تصوير شماست که بر لوح دلها حک شده و مايه دلگرمي ، اميد و نيروي جهادگران خدا جو ، عاشقان ولايت ، عدالت پيشگان راه هدايت ، و خدمتگزاران اين ملت مي باشد.

بزرگي مي گفت شهدا مانند شيشه عطري مي مانند که با شکستن قفس ،و عروج ، عطرشان فضاي هستي را پر مي نمايد و آنگاه همگان به گوهر وجودشان و زيبائي راهشان پي خواهند برد .

بعضي هنگام جسورانه و ساده لوحانه از خداي خود شهادت را درخواست کرديم و بارها گفتيم اللهم الرزقنا توفيق الشهادة ... اما لحظه اي بر اعمال خود انديشه نکرديم و اندکي به راهي که شما پيموده ايد فکر نکرديم و مثل هميشه با راحت طلبي و بدون تلاش ، بهترين ها را از خدا خواستيم ...

از خاطرات خوانده و شنيده و از سرگذشت برجاي مانده شما ، دانستم که چگونه در مقابل آتش و پولاد و اهريمن سينه سپر کرديد و با خون خود ، خاک مذلت بر سر شيطان صفتان ريختيد ...

با همه شجاعت و رشادت و دلاوري ؛ تواضع و فروتني تنها بخشي از صفات والاي شماست .

اي عزيزان و مقربان درگاه الهي ، واي به حال روزي که شما ، ما را فراموش کنيد و به حال خودمان واگذاريد ؛ هر چند ما نه تنها شما را بلکه خود را نيز فراموش کرده ايم ...

آگاهيد که گريه هايم در گلزار شما ، براي تيره روزي ، سرگرداني و گمراهي خودم بوده وگرنه شما که عند ربهم يرزقونيد و ما جيره خواران شما ...

آگاهم که سعادت اعتراف و جيره خواري را نيز از استمدادها و عهد هاي با شما ، هنگام تحويل سال در پاک ترين سرزمينها که خون شما بدان آغشته گرديده و مطهر شده ، يافته ام ...

خوب ميدانم که هرگاه دست ياري به سويتان دراز کردم دست رد به سينه ام نزديد و هرگز فراموش نمي کنم که چگونه با پرتو نور خود ، بر دل ظلمت زده ام ، تاثيري شگرف و تحولي عظيم ، بر زندگي ام داشتيد .

کوتاهي کرديم ... فريب خورديم ... فراموش کرديم ...

 

 

 

شهدا به خدا شرمنده ايم ...

اي رهپويان راه انبياء و اولياء الهي و اي خونين بالان راه خدائي

                                                                      التماس دعا...

 

علي يكتا

http://donyayejavani.parsiblog.com/502315.htm

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:18 |  داغ کن - کلوب دات کام

موجي مقدس

مدتي بود که دوست بسيار عزيزم دعوتم کرده بود به يک موجي مقدس.موجي که بوي جهاد مي داد وشهادت .موجي که هرکسي وارد آن موج شد به نحوي غرق در آن موج شد و خوشا بحالشون.

هر بار خواستم از شهيد و شهادت بنويسم به نوعي خجالت مي کشيدم.

خجالت مي کشيدم به خاطر نوشتن از کساني که کاري کردند کارستان .

امشب باخودم فکر مي کردم که منهم به نوعي مي توانم خودم را قاطي چنين موجي کنم . براي همين هم اومدم و به نوعي متفاوت با ساير دوستان شروع کردم به نوشتن.

خيلي خلاصه :::

آيا تا بحال اين پرسش را در ذهن خودمان احساس کرديم که شهيد چه رابطه اى با جامعه فعلي ما دارد؟

پس:

 شهيد، چون در راه هدف عالى اسلام و به انگيزه برقرارى ارزش هاى واقعى کشته مى شود، به يکى از عالى ترين درجات و مراتبى که يک انسان ممکن است رسيده باشد، مى رسد. شهيد با فدا کردن جان خود، گرچه ظاهراً در بين جامعه نيست، اما زنده بوده«وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَام بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آل عمران/169) و به جامعه حيات و زندگى مى دهد.

شهيد با جامعه از جهات گوناگونى ارتباط دارد، از جمله:

1. شهداء با شهادت خود و دادن محيطى آزاد به ديگران، آنان را در ادامه زندگى، اظهار نبوغ و... کمک مى کنند.

2. شهيد از راه تزريق خون به جامعه و نوربخشى به آن، با جامعه رابطه برقرار کرده و تاريکى را از بين مى برد. از اين رو است که گفته اند: «شهدا شمع محفل بشريتند»...

3. خون شهيد، مانند کارهاى خيرى است که افراد بعد از مرگ خود در جامعه، به يادگار گذاشته و ارتباط خود را با جامعه قطع نمى کنند.

4. شهيد، مانند يک مدرس و معلم، به جامعه بينش تنفر از ظلم، استبداد و کفر مى دهد، مانند امام حسين(ع) که بينش تنفر از يزيد و يزيديان را تا قيامت به مردم دادند.

5. ياد و خاطره شهيد در جامعه، باعث مى شود عواملى که مسبب شهادت او شد ديگر بروز نکند،

6. روح مقدس شهيدان بعد از شهادت باقى و شاهد بر جامعه مى باشد و هر گاه اراده کنند، به اذن خداوند متعال ممکن است در ميان جامعه، اقوام و خويشان، حضور پيدا کنند و يا در قالب رؤيا و... مسايلى را القا کنند.

دعا کنيم ما را نيز شفاعت کنند.

 

 

 

نویسنده: خانگل زاده

http://www.shiashenasi.parsiblog.com/511921.htm
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:16 |  داغ کن - کلوب دات کام

با خون دل نوشتم!

بسم رب المنتظر المهدي

با خون دل نوشتم نزديک دوست نامه                انّي رأيت دَهراً مِنْ هِجرِکَ القيامه

 

 

سلام. چه تلخ است نوشتن نامه‌اي از دردهاي اين جهان فاني به ساکنين آن ديار باقي! از کجا بگويم که نَمي از اين يَمِ رنجنامه‌ها باشد؟ من از شما شکايت دارم!! شمايي که همه رفتيد و مايي که شايد به اقتضاي سِن مجبور به ماندن شديم تا ببينم آنچه را که نبايد ميديديم. [نا]کسي ميگفت دلاوريهاي شما، ما را در مسير تکامل!!! ساليان سال به عقب انداخت و من فهميدم که اين سخن نيست بلکه هذيانهايي‌ست که از قلبهايي مريض خارج ميشود که مسيح هم از درمان آنها عاجز است و باشد که عصاي موسي آنها را بشکافد. در نبود شما جاي همه چيز عوض شده است. مدعيان مذهب پشت سر علي نماز ميخوانند و غذا بر سر سفره‌ي معاويه تناول ميکنند. داعيه‌ي محبت علوي دارند و حتي يکبار نامه‌اش را به مالک نديده‌اند. براي جلب نظر اکثريت جامعه حاضرند تمام اعتقادات را به ارزاني بفروشند تا مشمولِ آن اکثريت شوند غافل از آنکه خداوند در قرآن بارها فرموده: اَکثَرُهُم لا يَعقِلون! و مگر علي اکثريت داشت؟ چه بگويم؟ هنوز هم مادران طلاهاي خود را ميفروشند اما نه براي کمک به دين و کيان جامعه که براي بستن دهان فرزنداني که براي تجارت تن به ابزار پيشرفته‌تري نيازمندند. هنوز هم مردم شبهاي جمعه گرد هم جمع ميشوند اما نه براي کميل اميرالمومومنين که براي شب نشيني‌هايي که ميزبان آن حضرت ابليس است. باور نميکنيد نه؟ در جامعه‌ي بدون شما، افتخار به استخوانهاي پوسيده‌ي نياکان 2000 ساله که زخم سلطه را بر دوشمان گذاردند اجر و قرب بيشتري دارد تا بازديد از تنديس زنده‌ي مقاومت در يکي از آسايشگاهها. حق دارم که از شما شکايت داشته باشم که يکباره همه با هم ما را تنها گذاشتيد. باز هم بگويم؟ در نبود شما اين روبهکان بيشه‌هاي خالي از شير، مستانه، عربده‌ي سرمستي ميکشند و بر سر ميز تمدن در ظرفهاي هيچ‌بار مصرفشان ، چوب حراج به دين زده و آنرا خيرات ميکنند. شک ندارم که حتي از تابوتهاي شما هم واهمه دارند که نميدانيد چه بلوايي برپا ميشود آنگاه که قرار است يکي از گمنامترين شما در گوشه‌اي از حياط يکي از اين دانشگاهها آرام بگيرد. در نبود شما باز هم علي سر در چاه ميکند و دل عالم را خون. به برکت شما انرژي هسته‌اي حق مسلم ما ميشود اما دفاع از مکتب شيعه و اهل بيت عليهم السلام به صلاح نيست. راستي اگر شما بوديد کسي جرأت داشت اينچنين بي باک به پيامبرمان توهين کند؟ در نبود شما حتي آسمان هم درباريدن بر زمين بخل ميورزد. زمين براي روياندن ناز ميکند. خواندن پرندگان ديگر صفايي ندارد. چقدر شبيه آخرالزمان شده است اين جهان بي شما... و علي همچنان غريب!! بدون شما ندبه‌خوانان جمعه صبحها هر روز پيرتر ميشوند و ديگر کسي به شمعدانيهاي باغچه‌ها آب نميدهد که براي ظهور مولاي غريبمان دعا کنند. ديگر کسي جمعه صبحها کوچه‌ها را آب و جارو نميکند به اميدي...

اعتراف ميکنم که به اينجاي نوشته‌ها که رسيدم خجالت کشيدم. عرق شرم بر پيشانيم نشست. پس ما؟؟ با اين همه ادعا؟؟ باز هم غريبي؟ ديگر بس است نامه نوشتن... بروم فکري کنم تا شايد... نه بهتر است بگويم تا باشد که دوباره بتوان همان روزهاي خوب عاشقي را زنده کرد. اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره و شيعته و المستشهدين بين يديه.

 

نويسنده: محمدعلي

http://iranislam.parsiblog.com/506790.htm

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:16 |  داغ کن - کلوب دات کام

اي شهيد!شهد وصال

دفترچه خاطراتت را که مرور مى کنم، رنگ و بوى تو تمام فضاى اتاق را پُر مى کند. آن را ورق که مى زنم، انگار سنگر به سنگر به دنبال تو مى دوم.

نمى دانى يک عمر با خاطرات تو زندگى کردن، چقدر سخت است! کاش آن روزها بر مى گشت!

روزهايى که سنگرهاى خاکى، معراج پرندگان از خاک بريده بود. روزهايى که کوچک و بزرگ، دست به دست هم داده بودند تا پرچم سرخ حسينى را بر بام آسمان برافرازند.

روزهايى که غروب نداشت.

روزهايى که آفتاب مشرقى اش، از نگاه بچه بسيجى ها طلوع مى کرد.

کاش همسنگر تو بودم؛ بودم و راز و نيازهاى شبانه ات را به تماشا مى نشستم و در زلال اشک هاى جارى ات، دستى بر اين دل غبار گرفته مى کشيدم!

آن روزها که مردانى کوچک، کارهاى بزرگ مى کردند؛ مردانى که زمين، با آنان به آسمان فخر مى فروخت، مردانى که پا در رکاب عشق داشتند و سر به آسمان حماسه مى ساييدند، مردانى که دريا در دل هايشان موج مى زد و آسمان در دست هايشان جاى مى گرفت؛ مردانى که نه کوه به استوارى شان مى رسيد و نه کوير به سادگى و يک رنگى نگاهشان.

آنان که بدر و اُحد را زنده کردند و کربلا را تفسيرى دوباره نوشتند.

* *

بگذار ديگر ننويسم!

آخر چگونه با اين واژه هاى تکرارى و بى مايه، به وصف تو بنشينم؟

چگونه کلمات را پشت سر هم رديف کنم و با اين قافيه هاى سبک، شعرى به بلنداى نگاه تو بسرايم؟!

قلم در دست هاي بسته من، حسّ نوشتن ندارد. دست و دل، يارى نمى کند.

اشک ها جارى مى شوند و امانم نمى دهند.

کاش برگردى و آن روزها را از زبان تو بنويسم؛ تا هزار پنجره به رويم بگشايى. تا از هزار دريچه سخن بگويى، تا از هزار وادى عشق عبورم دهى!

اينک منم؛ در راه مانده اى که اميدى به رسيدن ندارد.

پر و بال شکسته اى که در خود توان پرواز نمى بيند.

هجران کشيده اى که خواب وصل را هم نمى بيند.

بى پناهى که امانى نمى يابد.

مگر اين که دستى از غيب برآرى و اين دست هاى فرو افتاده را به يارى بگيرى، اى شهيد! اي هميشه جاري!

 

 

على خيرى

http://weblog.masiha.info/1387/02/26/ey-shahid
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

نامه اي به سيد

سلام سيد عزيز و بزرگوارم!

شايد اين اولين باري باشه که براي درددل با شما دست به قلم ميبرم و حرفهاي دام رو به صحنه کاغذ ميارم…الان که اين نامه رو مينويسم فکرکنم يکسالي ميشه که دردامو بهت نگفتم,اونقدر دچار روزمرگي شدم که يادم رفت کسي رو که مونس تنهاييام بود!يادم رفت کسي رو که تو ديار غربت تنها اميدم بود بعد از خدا و ائمه…

يادته سيد؟!يادته اونروزي که دانشگاه قبول شدم فقط دوتا پوستر از اتاقم کندم و باخودم بردم؛يکيش عکس آقا(مقم معظم رهبري) بود و يکيشم عکست,اون عکس معصومت با پيش زمينه بقيع…زائرکوچه هاي مدينه شهيد سيد مجتبي علمدار……

يادته عکست رو چسبونده بودم به در کمدم هروقت نگات ميکردم شارژ ميشدم. توي اون غربت و بي کسي شهر غريب فقط نگاه معصومت آروومم مي کرد،وچقدر خوب اونروزا حضورت رو حس ميکردم…يادته سيد؟!يادته اونروزي که هم اتاقيام صداي ضبطشون رو بلند کرده بودند و خواننده لس آنجلسي داشت عربده مي کشيد؟! يادته هدفون هم فايده اي نداشت مثل حرفها و اعتراضات من؟! يادته اونروز نشستم روي تختم و با بغض نگات کردم وگفتم سيد دلت مياد صداي اين عربده ها جايگزين صداي محزونت باشه تو گوشم؛گفتم رضا ميدي که عشق چشم و ابرو و …جانشين ذکر يازهرا بشه تو دلم؟! يادته هنوز اشکم به گونه هام نرسيده بود که فيوز اتاقمون پريد؛صداي عربده اون خواننده خفه شد…چقدر اون لحظه دلم مي خواست داد بزنم سيد ممنونم…

يادته سيد؟!يادته اونروزايي که تو عشق ديدن کربلا مي سوختم و ديدن ضريح شش گوشه برام مثل يه آرزوي دور دست شده بود؛چقدر ضجه زدم،گريه کردم و اشک ريختم. چقدر شبا تاصبح توي تراس اتاقم تو خوابگاه با اقا درد دل کردم؟ يادته شما رو بعنوان واسطه جلو فرستادم؛ يادته چقدر التماست کردم واسطه ام بشي شايد به حرمت تو يه نيم نگاهي به من روسياه بندازن و راهم بدن حرمشون،مي دونستم اونقدر براشون عزيزي که جواب رد نميشنوي؛ يادته قول داده بودم اگه توفيق يارم شد حتما وقتي براي اولين بار چشمام به گنبد طلايي که افتاد از جانبت سلام بدم؟!...يادته چه خوب واسطه اي بودي؟! از غدير تاشعبان،تعداد روزها و ساعتها از دستم در رفته بود ولي نااميد نشده بودم؛ نيمه شعبان درکمال ناباوري کربلا بودم…اي کاش يادت نياد که من چقدر بدقول بودم و به عهدي که بستم وفا نکردم؛وقتي براي اولين بار چشمام به گنبد آقا افتاد،خودمم يادم رفت چه رسد به شما!!!اصلا کربلا يادم نيومد چه واسطه اي من رو رسونده بود اونجا!حتي نجف،کاظمين،سامرا هم يادم رفته بود؛وقتي پا به مرز ايران گذاشتم يادم اومد سيد من چقدر بزرگوار بود و من چقدر حقير…

يادته اونسال اردوي جنوب؛بدنبال راهي بودم تلافي کنم.اونسال پامو تويه کفش کرده بودم که بايد اسم اتوبوسمون شهيد علمدار بشه..اتوبوس علمدار…چه حالي بردم وفتي عکست رو چسبوندم جلوي اتوبوس و باافتخار ميگفتم من مسئول اتوبوس علمدار هستم..يادته سيد؟!به تعداد انگشتاي دست هم نميرسيد اونايي که حداقل اسمت رو شنيده بودند،کمک خودت بود مطمئنم وگرنه صداي گرفته و زبون ناقص من گوياي توصيفت نبود..از اونسال بود که به خراب شدن اتوبوس علمدار قبل از اروند عادت کرديم؛اتوبوس علمدار هميشه آخرين اتوبوسي بود که به اروند مي رسيد،اونقدر مجال ميداد که من علاوه براين که موقعيت اروند و عمليات والفجر8 رو تشريح مي کنم زمان کافي هم داشته باشم تا از علمدار خطه شمال بگم و سيد سرزمين سبز ايران رو به همه بشناسونم؛بعد از اروند تنها نواري که توي ضبط اتوبوس بود صداي محزونت بود و نواي يازهرات که زمزمه بچه ها بود…يادته براي سال بعد چقدر التماس کردم که اسم اتوبوس رو دوباره بزارن علمدار؛ولي مسئولمون ميگفت اسم اتوبوس بايد از سرداراي شهيد جنگ باشه…چقدر ناراحت بودم؛تاروز آخر که روي ليست اسامي بچه هاي اتوبوس نوشته بودند"اتوبوس شهيد علمدار"؛کم مونده بود بال دربيارم. اونسال هم همه جا حضورت رو حس مي کردم خصوصا شلمچه و صداي دلنشينت همه جا باما بود…سال آخر ديگه اصرار نکردم اينبار مسئولين اصرار داشتند که اسم اتوبوس بشه شهيد علمدار…4سال هراه ما به تمام مناطق سرزدي و صداي محزونت همصداي دل ما زمزمه مي کرد…ادعايي ندارم ولي ديدي سيد؟!بارفتن من از اون دانشگاه اتوبوس علمدار هم ديگه نبود…به گفته بچه ها:امسال اتوبوس علمدار جاش بين اتوبوساي جنوب خالي بود. از شنيدنش ناراحت شدم ولي يادت هميشه همراه تمام بچه هايي که اين سالها مسافر اتوبوس علمدار بودند،هست.ذکر يازهرات هنوز هم زمزمه زيرلب خيلياست…

گفتم ذکر يازهرا؛يادته سيد؟!يادته سيد بعد از کربلا و اون بدقولي چقدر سوختم؛حسابي از رووت شرمنده بودم. دنبال جبران مافات بودم..يادته اونسال سفر مکه و مدينه؛بهترين فرصت براي جبران بود.اولين بار که گنبدخضراء توقاب چشمام جاگرفت،از طرفت سلام دادم.اولين اشکهام پشت ديوار بقيع به نيابتت بود…لحظه لحظه اونجا حضورت رو حاضر ميديدم؛بي خود نيست که بهت ميگن "زائر کوچه هاي مدينه"…کوچه هاي مدينه پر از يادت و ذکريازهراي تو بود…يادته سيد؟!يادته اون صبح جمعه اي که به يکي از ستونهاي حياط مسجدالنبي تکيه داده بودم؛طرف راستم بقيع بود وطرف چپم گنبدسبز رسول؛صداي درددلت با بقيع توي گوشم نجوا مي کرد و دعاي ندبه روي لبم روونه شده بود…اون لحظه توي عرش بودم با روي فرش؟! دعاي ندبه اي که مي خوندم از جانب خودم بود يا تو؟! زمزمه هاي زير لبم صداي خودم بود يا تو؟!...نمي دونم ولي هيچوقت شيريني اوندعا يادم نميره…يادته توي اون يه هفته فقط يه ذکر ميگفتم"الا اي همسفر…شکسته بال و پر…کمي آهسته تر…مرا باخودببر.."

چقدر زود گذشت!!!سيد چه روزايي به کمکم اومدي بدون اينکه خودم بدونم و چه روزايي پاي درددلام نشستي بدون اينکه خودم احساس کنم…!!!

…ولي حالا…حق داري سيد!حق داري از دستم گله مند باشي..حق داري هرچي که بهم بگي…الان توي شهر خودم،رنگ و ريا دورم رو گرفته و يادم رفته اگه حضورت نبود من الان چيزي براي باختن نداشتم…من هيچي نبودم…هيچي نداشتم…حتي اين "وبلاگ خادم الزهرا" هم نبود…

سيد حلالم کن…الان توي شهر خودمم هم غريبم..هواي غربت دوباره اومده سراغم…سيد دوباره نگاهم کن…

 

نویسنده: الحقير خادم الزهراء

http://khademozzahra.parsiblog.com/509784.htm
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:13 |  داغ کن - کلوب دات کام

دايي عزيزم سلام

وقتي كه بدنيا اومدم تو نبودي . بهم ميگفتن داييت شهيد شده ،‏ هنوز جنازت پيدا نشده بود ،‏ از تو فقط دوتا چمدون يادگاري مونده بود كه توشون فقط لباس بود و كلي عكس از تو و همرزمات.واين كل چيزي بود كه من ميتونستم از تو ببينم حتي قبر هم نداشتي تا بيامو باهات دردودل كنم.من 7 سالم بود كه خبر دادن جنازت پيدا شده شبي كه براي ديدن جنازت ميرفتيم شب عجيبي بود ، حس غريبي داشتم، آخه تا حالا نديده بودمت ، اولين ديدار منو تو بود .

همه ي خواهر برادرات اومده بودن الا مادرت كه نياوردنش چون ميدونستن بعد از 9 سال تورو ببينه

چي حالي بهش دست ميده. ....

جنازت توي تابوت بود ، دور تابوتم پرچم سه رنگي كه رنگ سرخش هميشه منو ياد تو و همرزمات ميندازه بود و اون آرم الله وسط پرچم كه همه بفهمن هدف شما چيزي جز خدا نبود.

دايي جان كاش در تابوتو باز نمي كردن تا تصويري كه از تو توي ذهنم بود همونجوري مثل عكست باشه . دايي عزيزم براي اولين بار مي ديدمت دايي منو ببخش اگه بهت سلام نكردم . دايي ميدونم درك ميكني كه لحظات سختي بود و حالم دست خودم نبود ، تازه اونوقت بچه بودم و نميدونستم به استخونم بايد سلام كرد دايي عزيزم كاش لاعقل اسكلتت سالم بود . كاش مي گذاشتن ساعت ها كنارت بشينمو باهات حرف بزنم ، از جبهه برام بگي ، بگي تو كربلاي 4

با تو و بقيه غواصاي گردان چه كردن........

دايي حاج قاسم فرموندتون ميگفت كنار اروند خاكريز نداشتيد ، ميگفت كنار اروند

جوي خون راه افتاده بود و ميريخت تو اروند. دايي وقتي كنار اروند رفتم

با آب اروندي كه شما توش غسل شهادت ميكرديدو همونجا شهيد ميشديد وضو گرفتم دايي اروند همونجوري مونده بود . اما احساس ميكردم اروند ديگه اون اروند زمان شما نيست . اروندي كه بچه سيداتون به اروند ميگفتن آب مهرييه ي جدمون زهراست (س) تورو به جان زهرا (س) شب عمليات اروم باش . اروندي كه كلي از دريا دلارو برد. اونا رفتن بهشتو اروند

همينجوري تنهاموند دايي اروند منو ياد گردانتون ميندازه . گردان 110 لشكر 41ثارالله . دايي

اروند منو ياد طلبه ي شهيد حسن يزداني ميندازه كه بارها از اروند گذشت و مينهاي خورشيدي و كوسه هاي اروند از مبارزه باهاش خسته شدند و نتونستن مانعش بشن دايي راستي ميگفتن دستت تركش خورده بود .ميتونم ببينم؟كدوم دستت. دايي تو كه دست نداري دايي...دايي دستت خوب شد ؟ دايي بادست تركش خورده چجوري غواسي ميكردي؟ دايي ازت خيلي سوال داشتم و كلي باهات حرف داشتم اما جنازتو برداشتن دايي

دايي وقتي برگشتيم تو ماشين كلي گريه كردم . دايي تازه گرييدني بود وقتي رفتم خونه. مادرت كه جنازتو نديده بود ازم ميپرسيد شما كه ديديد چجوري بود؟ سوال سختي براي يه بچه ي 7 ساله . دايي به مادرت چي ميگفتم؟ ميگفتم چند تيكه استخون ديدم؟بايد چجوري بهش ميگفتم دايي من و پسر تو چيزي جز چند تيكه استخون نبود كه اگه پلاكش نبود اونم شناسايي نمي شد

دايي يادم نميره گريه هاي مادرتو كه وقتو بي وقت گريه ميكرد تا وقتي كه به تو پيوست دايي يه شب تورو تو خواب ديدم .تو قنوت نمازت داشتي گريه ميكردي منم جلوت وايساده بودمو گريه ميكردم . دايي با خداي خودت چي ميگفتي كه تور وبه آرزوت رسوند؟دايي كاش براي شهادت منم دعا ميكردي دايي الان به حاج قاسمتون ميگن سردار اما من هنوز به رسم جبهه ها .

بهش ميگم حاج قاسم.دايي حاج قاسم و يه بار بغل كردم. كسي رو كه سيد علي خامنه اي(دايي رهبر ما بعد از امام خامنه ايه) دربارش ميگفت: بارها در جبهه شهيد شده و شهيد زنده است.داشتم يه شهيد زندرو بغل ميكردم . حس خوبي داشتم . دايي نميدونم حاج قاسم شب عمليات تورو بغل كرده بود يا نه اما ميدونم خيلي از رفقاتو ساعاتي قبل از شهادتشون بغل كرده. دايي حاج قاسم به من ميگفت: شبيه دايي كيوانتي .

ايشالله مثل تو شهيدم بشم. با سردار كاظمي يه بار دست دادم. اونموقها نميشناختش .بعداز شهادتش تازه فهميدم كي بود و كلي حسرت خوردم كه چرا بغلش نكرد

دايي خواهرزادت يه پسر داره كه هنوز 2 سالشه نشده ، من ميشم داييش ميخواد منو صدا كه مي گه دايي ياشر (ياسر) منم جوابشو ميدم.

اما دايي چرا من اينهمه ميگم دايي كيوان

چرا جوابمو نميدي؟

 

نويسنده: ياسر عليدادي

http://ashkesahar.parsiblog.com/497679.htm

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:11 |  داغ کن - کلوب دات کام

از دردم می گویم با تو

اما دیگر زمان شمس تو   ای مولوی دیگر گذشته است . این آب یا نه بلکه خون از سر گذشته است .  گر شمس تو با پای دل بر آب می رفت  در فاو شمس من ته مرداب می رفت گر عشق شمست را به میدان یکه می کرد  میدان مین شمس مرا صد تکه می کرد  شمست طبیب حاذق دلها اگر بود  در حاج عمران شمس من امداد گر بود .  وقتی گمان بردی که شمست در بهشت است  در جبهه شمس من وصیت می نوشته است .

خواهرم . برادرم میخوام بگم : دلدادگان چون ساغر از دلبر گرفتند از غیر دلبر دامن دل بر گرفتند . دادند جان تا در بر جانانه رفتند دادند دل جا در بر دل پر گرفتند .

شهدا از بستر دنیای فانی برخاستند حالا کجا هستند ببینند چه جور تو خیابونها روی خون پاک و مطهرشان راه می روند ؟

خواهرم . برادرم شهدا سرمست از عشق خدا از سر گذشتند . میدونی یعنی چی ؟ اگر میدونستی با این شکل ظاهر به خیابان نمی آمدی . شهدا سرمشق از آن کشته ی بی سر گرفتند اما جوانان امروز از که واز چه سرمشق می گیرند ؟ شهدا ناخوانده علم آموزگار عشق گشتند . نارفته مکتب درس بی دفتر گرفتند . اما من و تو .....

دیگر نگوییم هیچ فقط بگوییم شهدا شرمنده ایم بخدا شرمنده ایم . اما آیا فقط این جمله کافی است ؟

 

 

نویسنده:  کنیز حضرت زهرا (س)

http://www.kosar.blogfa.com/post-127.aspx

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/03/02 و ساعت 1:8 |  داغ کن - کلوب دات کام
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود