تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1386/03/05 و ساعت 16:23 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ….

از صبح در اتاق فرماندهی نشسته بودم و به حرف های آقا مهدی گوش می دادم . آقا مهدی از من می خواست که مسئولیت خاصی را به عهده بگیرم ، ولی من شانه خالی می کردم . هر چه اصرار می کرد من قبول نمی کردم . مسئولیت سنگینی بود و هر چه فکر می کردم ، دلم راضی نمی شد زیر بارش بروم . آقا مهدی که دید حریفم نمی شود گفت :

- الله بنده سی ! فردا که قیامت می شود و به حساب و کتاب رسیدگی می کنند و نوبت مهدی باکری می رسد و به این قسمت خاص که می رسند ملائک محاسب می گویند : " مهدی ! اینجا این قدر حیف و میل شده ، این مقدار ریخت و پاش کرده اند ، این قدر کم توجهی شئه و ... " آن وقت من می گویم : " همه مسائلی که تا به حال گفتید قبول . ولی در این مورد من در فلان روز با فلانی چهار ساعت صحبت کردم و می دانستم اگر مسئولیت را قبول کند جلوی این مسائل گرفته می شود . اما او قبول نکرد . حساب این موارد را از او بگیرید . "

آقا مهدی در حالی که این جملات را می گفت ، چشمش هم خیس شد ، من هم وضع بهتری نداشتم ، خشکم زده بود و تکان نمی خوردم .

آقا مهدی سرش را بالا گرفت و گفت : " حسن آقا ... با این معامله چطوری ؟ " بی اختیار گفتم : " آقا مهدی اگر نفهمی کردم خودتان ببخشید ... من حرفی ندارم ، شما هر چه بفرمایید من در خدمتتان هستم . "

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:37 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ….

در اتاق غیر از من چند نفر دیگر از فرماندهان و مسئولان لشکر نیز بودند . اتاق کمی که خلوت شد ، اقا مهدی چند بار به من و نگاهی به پوستر خندان شهید زین الدین که روی دیوار نصب شده بود کرد . گفت : " ببین برادر گرجی ! ببین ! مهدی شهید که شده هیچ ، تازه دارد به ریش همه ما هم که نشسته ایم می خندد. "

مکثی کرد و دوباره رو کرد به من و گفت : " مهدی دارد به همه ما می خندد . "

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:36 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ….

دیشب ساعت دو بعد از نصف شب برای کاری از سنگر خارج شدم . وقتی برگشتم دیدم یک نفر در تاریکی از طرف تانکر اب به طرف سنگرها می آید . با من فاصله داشت . نزدیک تر که شد دیدم ظرف های شسته شده را که آب از آنها قطره قطره می چکید در دست دارد . حدس می زنید کی بود ؟

باورت نمی شود ! خود آقا مهدی بود . ظرف های شسته شده را برد گذاشت توی یکی از سنگرها و به سنگر بغل دستی سرک کشید و آرام چیزهایی برداشت و دوباره به طرف تانکر آب برگشت . نزدیک تر که شد دیدم تعدادی بشقاب و کاسه و قاشق کثیف به همراه دارد ...........

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:35 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ….

داشتم لباسهایم را که شسته بودم روی طناب پهن می کردم که از پشت سر ، دستی روی شانه ام نشست . آقا مهدی بود . گفت : " حاج آقا جعفری ! چند دقیقه با شما کار دارم  . " دستم را گرفت و با خود به سمت خاکریز برد . خاکریز دور مقر را رد کردیم و آقا مهدی آن طرف خاکریز روی خاکا نشست .

واقعا نمی دانستم در چنین جائی چه کاری می توانست با من داشته باشد ؟ هر چه فکر کردم ، چیزی به خاطرم نرسید . گفتم : آقا مهدی با ما امری داشتید ؟

به آرامی و بی آنکه به صورتم نگاه کند گفت : " حاج آقا ، احساس می کنم شدیدا به موعظه نیاز دارم ، من را موعظه کنید."

آقا مهدی این چه حرفی است ! .. . شما هستید که باید ما را موعظه کنید ، ما که باشیم که ...

دست بردار نبود هر چه اصرار کردم راه به جائی نبردم . چاره ای نداشتم ، اگر مهدی جانم را می خواست هم نمی توانستم تعلل کنم ، شروع کردم و از احوال قیامت برایش صحبت کردم . من گفتم و او می گریست .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:34 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ….

بسیجی پیری داشتیم که متولی حمام صحرائی پادگان دزفول بود . پیرمرد با حالی بود وسعی می کرد به هر نحوی ، به بسیجی ها خدمت بکند .

آقا مهدی یک روز به قصد بازدید از وضعیت بهداشتی حمام ها به آنجا رفته و سرزده وارد کانتینر شده بود . به داخل یک یک حمام ها که خالی بود نگاه می کرد که آن بسیجی پیر سر رسیده بود .

- ای برادر .. کجا ؟  بیا برو به صف !!!

دست آقا مهدی را گرفته و تا آخر صف برده بود و در راه نصیحتش می کرد : " تو که بسیجی خوبی هستی ، چرا بدون نوبت می روی داخل حمام ؟ ... اینها هم مثل تو بسیجی هستند که منتظرند تا حمام خالی شود و بروند تو ... " .

- پدر جان ! من نمی خواستم به حمام بروم ، فقط می خواستم داخل حمام ها را ببینم .

آقا مهدی وقتی دیده بود که پیرمرد متوجه منظورش نمی شود ، رفته بود و آخر صف ایستاده بود تا نوبتش شود و حمام ها را نگاه کند . یکی از بسیجی ها که اقا مهدی را می شناخت ، بسیجی پیر را به کناری کشید و توضیح داد که ایشان آقا مهدی است . وقتی پیرمرد شنیده بود کسی که در اخر صف ایستاده فرمانده لشکر است ، برگشته بود تا عذر خواهی کند

. وقتی پیرمرد به آقا مهدی رسید ، دستهایش را دور گردن اقا مهدی انداخت ، و تند تند گفت : " ببخشید من شما را نشناختم .... " .

آقا مهدی هم پیرمرد را بوسید و گفت : " پدر جان شما کار خوبی کردید ... شما وظیفه تان را انجام دادید " .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:30 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ……

آقا مهدی را جلوی چار تدارکات بهداری دیدم . سر گونی نان خشک ها را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای خرده نان ها را می گشت . تا آخر قضیه را خواندم .

سلام کردم . جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت :

- برادر رحمان ! این نان را می شود ؟!

- بله ، آقا مهدی می شود .

دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد .

- این را چطور ؟ این را هم می شود استفاده کرد ؟

من سرم را پائین انداختم . چه جوابی می توانستم بدهم ؟ آقا مهدی ادامه داد .

- الله بنده سی … ! پس کفران نعمت می کنید ؟ هیچ می دانید که این نان ها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا می رسد ؟ هیچ می دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا حداقل ده تومان است ؟ حتما می دانید ! چه جوابی دارید که به خدا بدهید ….

بی آنکه حرف دیگری را بزند سرش را پائین انداخت و از چادر تدارکات دور شد .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:26 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ……

لشکر پادگانی را در اطراف شهر دزفول آماده کرده بود و یگانها را به ترتیب به آنجا منتقل می شدند . من در واحد بسیج لشکر مشغول بودم . صبح زود از خواب بلند شدم تا استکان ها و ظرف های غذا را بشویم . تانکر آب در نزدیکی دستشوئی های صحرایی قرار داشت . مشغول شستن استکان ها بودم که متوجه شدم در یکی از دستشوئی ها باز و یک نفر سطل به دست از آن خارج شد و به طرف تانکر آب به راه افتاد . به کنار تانکر که رسید سلام کرد و حال مرا پرسید و سطل را پر کرد و دوباره به طرف دستشوئی برگشت . به نظر می رسید از نیروهای خدمات است .

از پشت سر نگاهش کردم ، با مهارت خاصی اب را می ریخت و بعد داخل دستشویی را با جارو که در دست داشت ، می شست و بعد از اتمام کار به دستشوئی بعدی می رفت .

مشغول تماشای او بودم که صدای عبدالحسین محمد زاده مرا به خود آورد .

- رسول ! … تمام نشد ؟

- چرا .. این استکان را هم اگر بشویم ، تموم می شه .

- اون کیه ؟

منظورش کسی بود که دستشوئی ها را تمیز می کرد، گفتم :

- لابد یکی از نیروهای خدمات لشکره .

- یک دفعه رو کرد به من و گفت :

- رسول ! این بابا خیلی آشنا به نظر می رسه . تو آقا مهدی باکری را تا به حال دیده ای ؟

- نه !

- به خدا مثل اینکه این آقا مهدی است .

- تو هم ما را دست انداختی ؟!!  فرمانده لشکر اینجا چه کار می کند ؟ او یک سر دارد و هزار سودا … مگر بیکاره که بیاید توالت بشوید .؟؟؟

مرد سطل به دست به طرف تانکر می آمد تا دوباره سطل را از آب پر کند . محمد زاده بلند شد و به طرفش رفت . خود آقا مهدی بود . هنوز نمی توانستم باور کنم . از کنار تانکر بلند شدم و سلام کردم . بعد هر چه من و عبدالحسین اصرا کردیم که سطل را از دستشان بگیریم و ادامه کار را ما انجام بدهیم قبول نکرد . کار نظافت دستشوی ها که به پایان رسید به سوی چار فرماندهی برگشت . غیر من و عبدالحسین هیچ کس این لحظات را شاهد نبود .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:23 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ……

قبل از عملیات بدر ، بچه های سپاه را برای دیدار با امام بردند . در بیت امام ، مهدی را تنها گیر آورده و گفتم :

- آقا مهدی ! برایان خواب های خوشی دیده اند …. مثل اینکه شما هم بله . با تعجب گفت : مگه چه خبری است ؟

- خبر ها همه اش پیش شماست . می گن " یوسف ولی نژاد " قبل از شهادت نقل کرده : " در خواب دیدم در بهشت کاخی رفیع و سفید رنگ می سازند . پرسیدم این را برای چه کسی دارید آماده می کنید . گفتند به تازگی قرار ایت یکی بیاد به بهشت ، این کاخ را برای او می سازیم . پرسیدم اون آدم با حال کیه ؟ " خب ، فکر می کنی در جواب چی گفتند ؟ مهدی سری تکان داد و گفت : خب …. بقیه اش ؟

- می گویند " بله ، قرار است مهدی باکری ، به این زودی ها بیاد اینجا ما این را برای آمدنش آماده می کنیم " خلاصه آقا ، کلی ملائکه را به زحمت انداخته ای .

مهدی سرش را پائین انداخت . رنگش سرخ شد . سرش را بلند کرد و به آرامی گفت : بنده خدا ! با این کارهایی که ما می کنیم … مگه بسیجی ها می گذارند برویم بهشت ! جلو در بهشت می ایستند و ما را راه نمی دهند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:20 | 
خاطراتی از همرزمان شهید باکری ……

شام را مهمان یکی از مسئولان بودیم . به افتخار ما سفره رنگینی انداخته بودند که دهان آدم را آب می انداخت .

دور سفره نشستیم پچ پچ ها شروع شد . بالاخره آقا مهدی صدایش در آمد : " آقا این چه سفره ای است … حالا بچه ها با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کنند ، غذای سرد می خورند و ما دور سفره ای نشسته ایم که هیچ مناسبتی با ما ندارد … " . به احترام میزبان هیچ کس سفره را ترک نکرد ولی همه و علی الخصوص آقا مهدی فقط به چند لقمه قناعت کردند .

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1385/12/12 و ساعت 23:19 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود