تبليغاتX
شهدا پروانه های عاشق
آخرين نماز

اتومبيل ارتشي وارد اردوگاه شد. مقابل ساختمان بلند و سنگي نگه داشت. دو سرباز با صورت‌هاي پوشيده كه زيربغل سيد را گرفته بودند، او را كشان كشان به داخل ساختمان بردند. چشمانش بسته بود. صداي چك چك قطرات آب و فريادهاي مردان زير شكنجه بر دل سيد مي‌نشست و وجودش را آزار مي‌داد، از صداي بسته شدن در كه در پشت سرش آن را شنيد، احساس كرد كه وارد اتاق اصلي شده. او را روي صندلي نشاندند. پارچه دور سرش را باز كردند. آرام چشمانش را باز كرد. نور شديد چراغ همچون تيرهاي برنده، چشمانش را آزار داد. دستانش را در مقابل چشمانش قرار داد. نور شديد چراغ كم شد.


ادامه مطلب
 
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 14:48 | 
تويي كه نمي شناختمت

خون، تمام تنت را گرفته بود لبهايت مثل كويري كه ساليان سال باران نخورده باشد،‌ترك خورده بود. پلكت سنگيني مي‌كرد. چشمهايت به گودي نشسته بود، كبودي زير چشمهايت و زردي گونه‌ات را خطي كمرنگ از هم جدا مي‌كرد. مرده بودي با مرده مو نمي‌زدي!
نمي‌دانم بيشتر زخمت با تو چنين كرده بود يا تشنگي و گرسنگي. هر چه بود مثل آدمي بودي كه حسابي چلانده شده باشد، اول آب بدنش را گرفته باشند بعد خونش را و سپس گوشتهايش را، و مانده باشد پوست و استخوانش پوست چسبيده به استخوان.


ادامه مطلب
 
|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 14:38 | 
چرا خوابت را نمي‌بين
آخ كه ديگه نفسم بالا نمي‌ياد ننه. آدم يه وقتايي براي خواب ديدن عزيزاش هركاري مي‌كنه. از ده تا بي‌بي سكينه كم راهي نيست كه. درد پاهام مي‌ياد بالا و مي‌زنه به كمرم. اين پاها ديگه قوّت ندارن كه منو دنبال خودشون بكشن. هنوز اول راهه. يادش بخير همراه باباي خدا بيامرزت اين راه رو به چشم هم‌زدني مي‌رفتيم. بايد پا بجنبونم، برگشتني به «گرگ خوان» نخورم. مي‌گن عصرها اونجا قيامتيه از صداي گرگ‌ها. تازگي‌ها اين‌طور شده. چه مي‌دونم شايد اونام چلّه گرفتن! استغفرالله افتادم به پرت و پلا. از تنهاييه ديگه ننه. همين كه حرف مي‌زنم كمتر خستگي راه را مي‌فهمم. كاشكي بهاره را با خودم آورده بودم. لااقل بقچه‌ام را مي‌آورد و همدمم مي‌شد. حالا عادت مي‌كنم تا چهل روزِ ديگه. نمي‌شه كه تا چلّه بچه‌ مردمو اسير کرد. با اين‌كه ده سالش بيش‌تر نيست، اما خانوميه براي خودش.

مادرش گفت: بي‌بي اين بچه‌رو ببر تا خيالم راحت‌تر باشه.

گفتم: نه ننه، من نذر كردم. اين بچه كه نبايد جوركشِ من باشه.

بهاره گفت: نه بي‌بي جان! خودم دلم مي‌خواد كه همرات بيام. خيلي وقتيه كه نرفتم «بي‌بي سكينه».

گفتم: عزيزكم بذار يه چند روز تنها برم، اگر نتونستم، کي از تو بهتر.

مادرش گفت: اَقَلّ كَم بگو چرا چلّه گرفتي. آخه چطور مي‌خواي چهل روز اين راه سنگلاخي رو بري و برگردي؟

گفتم: خودمونيه ننه.


ادامه مطلب
 
|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1388/06/30 و ساعت 0:13 | 
داستان دريا

 نزديك عيد بود . بوي بهار مي آمد ، و درختها لباس نو به تن كرده بودند . بعضي از آنها ، مثل عروس سفيد پوش بودند ، و بعضي ديگر ، فقط جوانه داشتند . همانطور كه پشت پنجره نشسته بودم و به ماهي توي تنگ نگاه مي كردم ، يك مرتبه دلم گرفت . بنظرم آمد كه دل ماهي هم گرفته ، در چشمهايش موج غم ديده مي شد . انگار كه چشمهايش پر از اشك بود ، و فقط دنبال بهانه كوچكي مي گشت ، تا بيرون بريزد ، اما مگر گريه ماهي هم معلوم مي شود ؟ قطرات شفاف اشك چگونه روي گونه هايش خواهد غلطيد ؟

خوش به حال ماهي كه هر وقت گريه مي كند هيچكس اشكهايش را نمي بيند . من هم دلم مي خواهد مثل ماهي گريه كنم ، و هيچكس اشكهايم را نبيند ، اما نمي توانم ، وقتي كه گريه كرده باشم ، مادرم زود مي فهمد . همينكه از در وارد خانه مي شوم ، مادرم به چشمهام نگاه مي كند ، اگر گريه كرده باشم ، او متوجه مي شود . نمي توانم پنهان كنم ، مخصوصاً از مادرم .

چقدر دلم مي خواهد وقتي كه ماهي ، در تنگ ، خودش را اين طرف و آن طرف مي زند ، او را بردارم و ببرم و بيندازم توي دريا ، بجايي كه او متعلق به آنجاست ، و خواب آنجا را مي بيند ، اما مي دانم كه دريا از من و ماهي خيلي فاصله دارد . يادم هست مادرم مي گفت كه : « دريا جاي خيلي بزرگي است ، و ما نمي توانيم به اين زودي ها به آنجا برويم»

يادش بخير ، داداش احمدم مي خواست من را به دريا ببرد . و او مي گفت : « دريا جاييه  كه آدم توش غرق ميشه ، دريا خيلي خيلي بزرگه ! »

داداش احمدم خيلي از دريا برايم حرف مي زد . اصلاً او قول داده بود امسال با هم برويم دريا ، تا او از نزديك آنجا را به من نشان بدهد . مي گفت : « اگه به دريا برسيم ، مي تونيم ماهي توي تنگمونو ، توي آب دريا بيا ندازيم . »

من هميشه در آرزوي ديدن دريا هستم ، مي خواهم ببينم ، آن همه آب چطوري يك جا جمع مي شود ؟ من دريا را فقط توي عكس ديدم ، اما مي خواهم صداي مو.جها را هم بشنوم . داداش احمدم چقدر از موجهاي بلند ، و مرغان دريائي برايم گفته بود ! يادش به خير.

او به مادرم هم قول داده بود ، قول زيارت آقا امام رضا . مادرم هم مرتب مي گفت ، و هي روزشماري مي كرد ، كه چه وقت به زيارت مي رود . داداش احمدم اصلاً اخلاقش همانطور بود ، مي خواست براي همه يك كاري بكند ، و چون وقتش را نداشت قولش را به آينده مي داد . هر وقت هم مي توانست سر قولش مي ايستاد ، اما او خيلي گرفتار بود ، شب روز نداشت ، همه اش اينطرف و آنطرف مي دويد درست مثل اين ماهي كه الان توي تنگه . آرام و قرار نداشت . شب و روز نمي شناخت .

چقدر دلم مي خواست . با او حرف بزنم ، خوب من كه چيزي نداشتم به او بگويم . منظورم اين است كه چيز بدرد خوري نداشتم كه بگويم ، ولي دوست داشتم كمي حرف بزنم ، و بقيه اش را  او بگويد . من همه اش اصرار مي كردم ، و مي گفتم : « داداش احمد ، باز هم بگو ، خوب ، بعدش چي شد ؟ » او هم ، با آنكه خسته بود ، مي گفت ، بعد هم مي ديدم كه خوابش مي آيد . چشمهايش سرخ مي شد . مي گفت : « بقيه اش بمونه براي فردا شب » .

داداش احمد خيلي به من علاقه داشت ، خيلي ، اما حيف كه شهيد شد ، و من الان چند ماه است كه كه او را نديدم . منتظرم كه بياد و با هم تنگ آب را ، با ماهي اش  برداريم و برويم دريا ، و بياندازيم توي آبهاي خورشان آنجا . حتماً داداش احمدم توي آن دنيا كنار ساحل يك درياي بزرگ منتظر نشسته ، تا من ماهي را ببرم پيش او ، و با هم بياندازيمش توي دريا .

چقدر دلم مي خواست ، كه امسال عيد ، وقتي كه سال تحويل مي شد ، او هم پيش ما بود ! پدرم مي گويد : « احمد امسال و هر سال ديگه ، و در تمام لحظه ها ، پيش ماست . جاي او ، توي قلب تك تك ماست . » ، اما مادرم هنوز هم چشمهايش به در است كه داداش احمد ، از راه برسد ، و او را به زيارت ببرد . او هنوز هم باور نمي كند ، كه پسر پاسدارش شهيد شده . شب عيد چقدر گريه كرد ! همه ما را به گريه انداخت . روز عيد رفتيم سر قبر داداش احمد . من تنگ ماهي را برداشتم و با خودم بردم گورستان . همه ما سر قبر نشسته بوديم ، و من هم تنگ را گذاشتم روي قبر داداش احمد . ماهي چه كار مي كرد ! حيوان مثل اينكه مي خواست ، ديوار شيشه اي تنگ را بشكند ، و بيرون بيايد !

مادرم ، همينطور كه حرف مي زد ، اشكهايش مثل سيل از صورتش سرازير شده بود . مي كوشيد گريه نكند ، و يك جوري بغضش را نگه دارد ، ولي نمي توانست . سيل اشك چادرش را خيس كرده بود . من هم چادر مادرم را مي گرفتم و مي كشيدم ، و هي مي گفتم : « مگه داداش احمد نگفت كه گريه نكن . مگه بهش قول ندادي ؟ » به من نگاه كرد . چشمهايش قرمز شده بود .

كاش مي توانستم آن كساني را كه داداش احمدم را كشتند ، با اين دستهام خفه كنم . آن وقت تنگ ماهي را بردارم و بروم لب دريا ، آنجا ، توي ساحل بياستم و با صداي بلند ــ آنقدر كه ماهي هاي ته دريا هم بشنوند ــ داد بزنم : « داداش احمد ، من آخر دريا را ديدم ، كاش تو هم پيشم بودي ، آخه دل من خيلي برات تنگ شده ، داداش احمد ! » حتماً داداش احمد ، جوابم را مي داد ، او هيچوقت مرا بي جواب نمي گذاشت ، اگر ته دريا هم برود ، باز هم جوابم را مي داد . من اورا مي شناسم . بعد به او مي گويم : « داداش ، بيا ماهي رو آوردم ، بگيرش . »

آنوقت آب تنگ را با ماهي خالي مي كردم توي دريا ، و شنا كردن ماهي را ، توي درياي بزرگ تماشا مي كردم ، و بعد داداش احمدم از آب بيرون مي آمد ، و دست مرا مي گرفت ، و با خودش به دريا مي برد . روي موجهاي بلند ، كنار ماهي هاي رنگي و زيبا ،

خدايا ! چقدر خوشحال مي شدم !        


 
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/03/15 و ساعت 0:3 | 
«اتصال»

 

يك تكه از نان را لقمه كرد و زد توي كاسه ي حليم.وقتي كه آن را نزديك دهانش برد، پيرمرد با صداي نرمش گفت:‌ «صلوات»

طنين صلوات، نا همگون از سوراخ هاي حصير نمناك زد بيرون ايستگاه و با صداي خودرويي نظامي كه در جاده پيش مي رفت يكي شد.

حليم روي تكه ي نان ماسيده بود. لقمه را كنار كاسه گذاشت و خيره شد به دست هايش، آن ها را تا آرنج با آب منبع شسته بود، اما هنوز خون و گل خشك شده زير ناخن هايش ديده مي شد.

پيرمرد شال سبز رنگش ر كه باز كرده بود، دوباره دور كمرش پيچيد، ريز خنديد و زير لب بقيه ي صلواتش را زمزمه كرد: «وعجل فرجهم واهلك اعدائهم» خنده از صورتش دور نمي شد.

گفت: «بخور. به چه فكر مي كني؟! از دهان مي افتد، بخور كه جان بگيري، دست هايت مي لرزند، ضعف داري؟»

جوان دست هايش را در هم پيچيد و جمعشان كرد ميان سينه اش.

نگاهش را انداخت به كاسه‌ي حليم كه كم‌كم بخارش فرو مي نشست.

پيرمرد آخر شالش را هم گره زد، دست هاي استخواني اش را گذاشت روي شانه هاي جوان و زمزمه كرد:

«خسته اي، مي دانم. بخور، رنگ به صورتت نمانده.»

جوان نگاهش را از كاسه ي حليم برداشت و خيره شد به پيرمرد، لبهاي خشكش از لبخند و بيجاني لرزيدند، حالا، رفته رفته لزرش تنش فرو مي نشست. لباس هايش هنوز نمناك بود، اما بخار سرما نبود مي لرزيد. بيرون ايستگاه صلواتي، هوا روشن مي شد،‌كم‌كم ستاره ها در دل آسمان محو مي شدند و صبح مي آمد. از سر شب چند تكه ابر سياه در آسمان مي رفتند و مي آمدند. هنوز زمين از باران سيل آساي ديروز گل و شل بود.

پيرمرد براي گروه گشتي تازه وارد كاسه ها را از حليم پر مي كرد. يكي از بچه هاي گروه تازه وارد كه دست هايش را به هم مي ساييد تا گرم شود، به پيرمرد گفت: «حليم، جانم جان، هر روز حليم است؟»

پيرمرد ملاقه را در كاسه اش خالي كرد و گفت: «يك روز حليم يك روز عدسي».

ــ «خدا خيرتان بدهد».

پيرمرد دستش را با دستمال پاك كرد و گفت: «دعايش را به جان مردم بكن» و دوباره چشمش افتاد به جوان كه دست هايش را در سينه جمع كرده بود و مي لرزيد، از پشت ديگ به جوان گفت: «بخور، سرد شد»…

جوان در مسير جاده، بيست متري تير چو بي‌سيم مخابرات، ري گل ها خوابيده بود و مرتضي را صدا مي كرد:

«مگر نمي بيني، اينجا را بسته اند به گلوله،‌بيا كنار، مرتضي كار دست خودت مي دهي، بيا كنار.»

و مرتضي فرياد مي زد:

«سيم چين را پرت كن اين جا، تو جلو نيا، بريدگي از اين جاست وصلش مي كنم، به جان مادرم كارش دو دقيقه است…»

ــ مرتضي، تو را به ابوالفضل بلند شو بيا، پسر مگر نمي بيني، بسته اند به آتش بار.»

ــ نا سلامتي به ما مي گويند مخابراتچي، قاسم سيم چين را پرت كن اين جا، خدا را خوش نمي آيد، امشب تك دارم، اين سيم بايد وصل شود.»

ــ «لااله الا الله، بابا گير عجب آدمي افتاديم ها، خُب حالا بيا،‌بعد دوباره بر مي گرديم…»

حالا ديگر ساكت و بي حركت روي زمين خوابيده بودند،‌چون منور درخشاني توي سينه ي تاريك آسمان مي درخشيد و زمين را روشن مي كرد. منور كه خاموش شد، دوباره گلوله بود كه مثل غنچه هاي آتش توي سفر دشت مي شكفت، و آن وقت صداي مرتضي بود كه به سختي از پشت ديوار غرش انفجارها، شنيده مي شد: «قاسم. سيم چين را مي اندازي يا خودم بيام؟»

… و حالا نشسته بود توي ايستگاه صلواتي و صورتش را گرفته بود روي بخار حليم كه توي سوز سحري مي ماسيد. چند نفر از تازه واردها دور بخاري هيزمي جمع شده بودند و يكي دو نفر هم، همان جا مشغول  خوردن حليمشان بودند. پيرمرد ماهيتابه ي پر از روغن داغ را كه جلزولز مي كرد، روي كاسه هاي پر حليم گروه گشتي تازه وارد خالي مي كرد، به قاسم كه رسيد گفت:

ــ «اي بابا، نخورده اي كه هنوز، روغن  داغ برايت بريزم؟»

جوان گفت: «قربان دستت پدرجان» و پيرمرد ماهيتابه ي روغن را خم كرد روي كاسه ي حليم.

ــ «بس است؟»

ــ «قربان دستت!»

پيرمرد كاسه ي قاسم را جلو تر گذاشت و گفت: «پس بخور، دوباره اين روغن داغش كرد، مي چسبد، بخور.»

مي خواست برود، اما باز دلش طاقت نياورد و گفت: « اگر سردت است، برو كنار بخاري، باز آن جا بهتر است…»

قاسم نمي شنيد، يا مي شنيد، اما نه صداي پيرمرد را، انگار كه صداي مرتضي بود، خش دار، خسته و سرمازده.

ــ «اگر مي دانستم كه اين جور اذيت مي كني…»

مرتضي را مي شناخت يك دنده بود، مخصوصاً كه جان مادرش  را هم قسم خورده بود. قاسم مي دانست، مادرش يعني همه چيزش، پس چاره اي  نداشت،‌بايد سيم چين را مي انداخت. تسليم شده بود، دست بر كيف ابزار برد… اما نه … اما سيم چين نبود، واقعاً نبود؟ پس چه؟‌مرتضي باور نخواهد كرد، حتماً باور نخواهد كرد.

با صداي فرو خرده اي ناله كرد: «مرتضي سيم چين نيست، فكر مي كنم جا گذاشتيمش.» مي دانست، مرتضي باور نكرده بود.

ــ «اذيت نكن قاسم.»

ــ«نيست، باور كن نيست.»

ــ «الله اكبر، بابا، قاسم ببين چه بازي يي درآورده اي.»

ــ «مي گويم نيست. به ابوالفضل نيست.»

ــ «پس چه كار كنيم؟»

ــ «من با موتور مي روم و مي آورمش.»

ميان راه، در جاده ي تاريك و گل آلود،‌موتور با چراغ خاموش روان بود و در اين ميان به خودش لعنت مي فرستاد، اصلاً چرا او را تنها گذاشته بود؟ توي آن غوغاي گل و گلوله، گرچه، كار ديگري نمي توانست بكند. در انتهاي راه صداي انفجارهايي شنيده بود، اما براي دل خوشي خودش هم كه بود، در نوار جاده پر پيچ. با خود زمزمه مي كرد: «نه، مرتضي طوري نمي شود، ان شاءالله گلوله به آن جا ها نمي خورد،‌ اما مثل اين كه يكي از انفجارها كنار تير چوبي سيم مخابرات بود،‌ خدايا خودت كمك كن، خدايا خودت كمك كن…»

«…برادر كمك كن، خدايا عمرت بدهد… كمك كن تا اين ديگ حليم را بياوريم بيرون.»

ــ «پر است؟»

ــ «نه خالي است، مي خواهم ديگش را بشويم …»

صداي نرم و كشدار پيرمرد بود كه ديگ خالي از حليم را مي برد براي شستن، يكي دو بسيجي كنار منبع آب،‌دست و صورتشان را مي شستند. يكي شان آمد كنار بخاري و با چفيه صورتش را خشك كرد و ديگري هم، مي خواست داخل شود كه پيرمرد را ديد، با يكي ديگر ديگ خالي را مي برد كنار منبع آب، نگاهي به داخل ديگ كرد و گفت: «سلام عليكم. حليم بوده پدرجان؟»

و پيرمرد گفت: «ها، اما شرمنده تم.»

ــ «دشمنت شرمنده باشد پدرجان»

قاسم كه هنوز كاسه ي حليم جلويش بود به جوان گفت:‌بيا برادر، اين حليم دست نخورده است.»

ــ «نه برادر، قربانت.»

ــ «بيا، تعارف نكن، من نمي توانم بخورم.»

پيمرد، صاحب صدا را شناخت، در همان حال كه دستش را به ديواره ي ديگ مي كشيد، گفت: «بالاخره نخوردي؟» و بعد رو كرد به جوان و گفت:‌«برادر برو بخور، او نمي خورد،‌اگر هم سرد شده،‌مي خواهي گرمش كنم برايت؟»

ــ «نه همين طور خوب است.»

جوان رفت كنار قاسم و همراه ديگرش را هم كه كنار بخاري ايستاده بود،‌ صدا كرد: «بيا، بيا جعفر كه روزيمان اين جاست.»

ــ «تو شروع كن من هم مي‌‌آيم. اين لباس ها بدجور خيس شده اند.» …لباس هاي خيس … موتور بي حفاظ … سوز سرد بيابان … سيم چين …

به موضع كه رسيده بود، لباس هاي خيسش را عوض كرده بود، سيم چين را برداشته و بلافاصله پريده بود روي موتور، هر چه صدايش كرده بودند تا صبر كند كه يك نفر با او بيايد، بي قايده بود، دوباره مسير گل آلود جاده را طي كرده بود. از دور مي ديد،‌حجم آتش گلوله باران دشمن سبك تر شده و صداي انفجارها كم‌كم فرو مي نشست. نور مهتاب هم از پارگي ابرهاي سياه، روي تپه هاي خيس مي نشست و دشت و تپه هاي عريان را كمي روشن مي كرد.

آن وقت كه به تير چوبي سيم مخابرات رسيده بود، از دور مرتضي را صدا كرده بود. نه جوابي و نه صدايي، اگر هم جواب مي آمد، گرگر اگزوز موتور آن را مي بلعيد. موتور را در چندمتري تير چوبي رها كرده بود و فرياد زده بود: « مرتضي … مرتضي سيم چين را آورده ام. مثل اين كه ديگر گلوله نمي زنند. خسته شدند حيوان ها … مرتضي … بود كه هيكل بيجانش از پهلو به تير چوبي تكيه كرده بود. هنوز تنش گرم بود و خون در مسير سينه آغشته به گل و لايش راه باز مي كرد روي زمين. يكي از دست ها، فك پايين و دست ديگر،‌جمجمه‌اش را محكم در جاي خود بدهد و … دو سر سيم قطع شده در ميان دو فكش،‌وسط دو دندان …

و در اين كنار، قاسم بود كه پنجه هاي كرخ شده از سرمايش، سينه ي گل آلود بيابان را مي دريد و فريادش، پاره‌گي ابرهاي سياه را بيشتر مي كرد: «مرتضي…»

صداي جواني كه محلي مي خواند، ايستگاه صلواتي را آكنده بود. يك دسته پرنده از بالاي سر ايستگاه عبور مي كردند. قاسم برخاست. صبح شده بود
 
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 1388/03/14 و ساعت 23:58 | 
داستان كوتاه
از ماشين پياده شد. آرام آرام راه افتاد‌،اول كوچه ايستاد.هواي سرد آذرماه در پوستش رخنه مي كرد. به آرامي قدم هايش با كوچه آشنا شدند. قطره هاي باران به پيشوازش آمدند. بوي خاك آميخته با آب باران، به دلتنگي اش مي افزود. مرد لبريز شده بود از نمي غريب. لحظه اي درنگ كرد. زير لب زمزمه كرد: - يعني كسي خبر ندارد؟ دوباره راه افتاد. چند جوان سراسيمه در كوچه مي دويدند. ته چاله هاي كوچه پر شده بود از آب. جوان ها همچنان مي دويدند،يكي از آن ها داد زد: بچه ها بدوين. خيس مي شين زير باران ايستاد - محمد! به بچه ها بگو كل خاكريز رو بدوند. اين جا زير آتش دشمنه. به قاسم بگو بيسيم بزنه براي ستاد عمليات. موقعيت صحرا لو رفته بايد عقب نشيني كنيم. مگرنگفتم بيرون نمون بچه! سرما مي خوري. صداي زن كه فرياد مي زد،او را به كوچه برگرداند. راديوي مغازه ي كوچك بقالي با خش خش هاي مداوم آزارش مي داد . قناري تنها در قفس سرمغازه آويزان بود و در رنجي غريب خود را به قفس مي كوبيد. ماشيني كنارش ترمز كرد. جواني سر از شيشه بيرون آورد. آقا!ببخشين. تو اين كوچه سليمي ندارين؟ - نمي دونم من مال اين محل نيستم. جوان تعجب كرد. از جوان دل كند. مصطفي زير لب ذكر مي گفت و سيد محسن فرمانده ي گروه داشت طرح عمليات را براي جمع توضيح مي داد. شب سرشار مهتاب بود انگار از آسمان فرشته مي باريد. هيچ كسي حاضر نبود حتي ذره اي از دلتنگي اش را به تمام دنيا بدهد. بعد از اتمام حرف ها،سيد نزديكش آمد و در مقابلش نشست: - به بچه هاي محل سلام برسون.اين نامه رو هم بده به مادرم. محكم دست سيد محسن را گرفت -اما سيد من هم با شما ميام عمليات مگه نه؟ لبخند سيد به انتهاي حرف هايش، نقطه چين تلخي گذاشت: - من مال اينجا نيستم اما تو هنوز بايد بايستي و مبارزه كني باران داشت شدت مي گرفت. دختر و پسري جوان با لب هايي مملو از لبخند از روبرو مي آمدند. زير چادر لحظه هايشان را با زمزمه ي باران جشن گرفته بودند. - پسرم!همه ي محله مي دونن شما، تو و رويا دلاتون به هم گره خورده ،تازه اون نشون كرده ي توست. خالت اينا هم كه حرفي ندارن. من به باباي خدا بيامرزت قول دادم ،دست شما رو تو دست هم بذارم. ايشالله بعد از محرم و صفر هم براتون عروسي مي گيريم. كوچه كم كم خلوت شد و گاه گاهي ماشيني از آان، باسرعت مي گذشت و آب چاله ها را به لباس هايش مي پاشيد. قدم هاي مرد مانند لباس هايش خيس شده بود . حالا نفس هايش با نام رويا آميخته بود و انگار نجوا يي آشنا در بغض هايش طنين انداز شده بود. - من شايد هيچ وقت برنگردم نمي خوام تو همه ي عمر لباس عزا بپوشي. خشمي ملموس همراه با لبخند رويا به گفته هايش خاتمه داد. - اگه تا هميشه هم قراره نيايي من منتظرت مي مونم.چه طور مي خواي همه ي روزها و لحظه ها و سال ها ي عشقم و فقط به خاطر اين كه شايد نياي، زير پا بذارم!تو بر مي گردي. من مطمئن هستم. تو اگه اون طرف دنيا هم باشي من صداي قلبتو مي شنوم. باران مثل سيل مي باريد،مرد در ترسي به شكل تنهايي احاطه شده بود. كوچه داشت براي آخرين مسافرش در آن روز سرد پاييزي، دست تكان مي داد. حالا مرد كنار دروازه ايستاده بود و هر چه در ذهنش مي گشت جز تصويري مبهم از رويا در آن نمي يافت. سكوت در هجومي از باران و سرما نعره مي كشيد و نغمه اي شيرين در سنفوني تاريك زمان هنرنمايي مي كرد. او اما دلش گرفته بود، دل به دريا زد و دست هاي بي رمقش را به سوي زنگ نشانه برد. انگار دنيا ايستاده بود و تماشا مي كرد. صداي زنگ در گوش كوچه دويد. - كيه مرد وامانده مكثي كرد و صدا تكرار شد. - گفتم كيه اين بار مرد بي واهمه جواب داد: - منم صداي آيفون با دست پاچگي تكرار شد. - ببخشيد آقا شما. مرد اين بار سرشار از ترس و دلهره جواب داد: - منم محمد حسين گوشي آيفون قطع شد مرد ايستاد . باران نايستاد و در دل مرد موجي از اضطراب و نگراني مي رقصيد. صداي قدم هايي كه پله ها را هر چه سريع تر مي پيمود، مرد را مي ترساند. كم كم در به روي پاشنه چرخيد. مرد در دروازه غرق شده بود. - اگه تا هميشه هم قراره نيايي من منتطرت مي مونم. پاييز ايستاده بود. مات و مبهوت سبزترين لحظه اش را جشن مي گرفت.     نعيم ذبيحي - زيرآب
 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 16:6 | 
داستان کوتاه
خواب ستاره ها مرد طوري مرا نگاه كرد كه دلم هرّي ريخت ، پايين و بعد اشاره كرد تا به طرفش بروم . فكر مي كنم مدّت زيادي بود كه روي زمين نشسته بودم . خواستم از جايم بلند شوم امّا ترديد داشتم . مرد باز هم نگاهم كرد . انگار توي نگاهش چيزي بود . چيزي كه مرا ول نمي كرد . كمي دور و برم را نگاه كردم . هيچ كس نبود . دنبال مادر گشتم . او هم نبود . تعجّب كردم . يعني كجا رفته بود و بعد هم زير لب زمزمه كردم : ـ «همين چند لحظه پيش كه اين جا بود.» نگاهم را از مرد گرفتم . يعني خجالت مي كشيدم . اين بار صدايم زد : ـ « حسين !» تعجّب كردم . اسم مرا از كجا مي دانست . ترسيدم . جا به جا شدم و خودم را جمع كردم . نگاهش نكردم . ـ «حسين آقا !» داشتم گيج مي شدم . من كه نمي شناختمش . تا حالا هم او را نديده بودم . پيش خودم گفتم : ـ « شايد از فاميل‌هاي دور بابا باشه.» ياد حرف بابا افتادم . همين چند روز پيش كه رفته بود، شهر، تعريف مي‌كرد: ـ «احمد آقا را ديدم . خيلي شكسته بود.» مادر كمي فكر كرد و پرسيد : ـ « احمد آقا كيه؟» ـ «پسر عموي من ، همون كه 20 سال پيش رفته بود شهر.» مامان سري تكان داد و گفت : ـ «آها ، يادم آمد .» و بعد پرسيد : ـ « راستي كار و بارش چيه ؟ چي‌كار مي كنه ؟ وضعش چطوره ؟» بابا كه تازه انگار قصّه اي شيرين پيدا كرده بود شروع كرد به تعريف : ـ « اين بنده‌ي خدا چند سال پيش ... » ـ « حسين آقا!» به طرف صدا برگشتم . هنوز نگاهم مي كرد ، مثل اوّل و بعد اشاره كرد : ـ «پاشو بيا اين جا !» ترسيدم و با خودم گفتم : ـ اين آقا ديگه كيه ؟ نكنه همون دوست بابا باشه . و بعد كمي فكر كردم : ـ «يعني با من چي‌كار داره ؟» همان طور كه روي زمين نشسته بودم ، به اطرافم نگاه كردم. هيچ كس نبود، فقط همان مرد بود كه آن رو به رو ايستاده بود و نگاهم مي‌كرد. تعجّب كردم همين چند دقيقه‌ي پيش سر و صداي مردم داشت گوشم را كر مي‌كرد. دلهره داشتم. كمي خودم را جمع كردم. همان طور كه روي زمين ولو بودم، بيش‌تر نگاهش كردم. جايي نديده بودمش. آن نشاني‌هايي كه بابا داده بود، شبيه فاميلش هم نبود. داشت گريه‌ام مي‌گرفت. نمي‌دانستم چي‌كار كنم. انگار خواهرم زهرا داشت سرزنشم مي‌كرد. يعني هـــر وقت دلم مي‌گرفت و مي‌خواستم گريه كنم، زهرا اذيتم مي‌كرد: ـ « يه كاسه براي اشكات بيارم ؟» ـ « مامان !» ـ «ها ! مامان بياد اشكات رو جمع كنه ؟» و من تقلّا مي‌كردم كه گيرش بياورم . ـ «مردي بيا جلو.» ـ « مرد تويي نه من.» و من وقتي جيغ مي‌كشيدم مامان داد مي‌زد : ـ «زهرا ، باز شروع كردي ؟ اين قدر اذيتش نكن.» زهرا مي خنديد و به من نگاه مي‌كرد : ـ « شوخي كردم داداش.» آن وقت هم او و هم من با هم مي‌خنديديم . مادر كه از سر و صداي ما به تنگ مي‌آمد تا ما را اين طوري مي‌ديد، سري تكان مي‌داد و مي‌گفت: ـ « شما ها هم عجب كارهايي مي كنين .» ـ «حسين آقا. بيا اين جا» مرد دوباره صدايم زد، طوري كه حس كردم صدايش به اندازه‌ي صداي زهرا مهربان است . خواستم بلند شوم امّا پشيمان شدم . فكر كردم : ـ «يعني با من چيكار داره ؟» ناگهان به خودم آمدم. وحشت كردم. من كجا بودم؟ اطرافم را بيشتر نگاه كردم. باز هم بيش‌تر. كدام كوچه بود؟ كدام خيابان؟ اصلاً شبيه كوچه و خيابان نبود امّا من هم چنان به زمين چسبيده بودم . توي دلم گفتم : ـ « اين جا كجاست ؟ چرا هيچ كس نيست ؟ پس مادر كو ؟ او كه الآن پيش من بود.» ترسيدم و داد زدم : ـ «مادر ! مادر !» مرد لبخندي زد و به طرفم آمد : ـ « گفتم پاشو بيا.» من بيش‌تر به زمين چسبيدم، گفتم : ـ «مي ترسم .» ـ « نترس حسين آقا ! يالله !» و بعد ايستاد. انگار چيزي در صدايش بود، چيزي كه مرا مي‌گرفت. چهره‌اي آرام و مهربان داشت. خيلي به مغزم فشار آوردم . اصلاً او را جايي نديده بودم . باز هم صدايم كرد : ـ «حسين آقا .» *** باد خنك مي‌وزيد. آرام آرام از جايم بلند شدم . به اطرافم نگاه كردم . چند نفري در حركت بودند . دنبال آن مرد گشتم . زير لب زمزمه كردم: ـ «پس كجا رفت. همين الآن كه اين جا بود.» جواني ناباورانه نگاهم مي‌كرد. حس كردم داداشم رو به رويم ايستاده و نگاهم مي‌كند. صدايش در گوشم پيچيد: ـ «گناه از منه، اگه من مواظبش بودم» مادر او را دلداري مي‌دهد : ـ «اين قدر خودت رو نخور ، اتّفاقيه كه افتاده .» ـ «نمي‌تونم، نمي‌تونم اين طوري‌اش ببينم مي‌دونم كه بزرگ بشه مصيبت زيادي رو بايد تحمّل كنه .» و بعد به فكر فرو مي‌رود و زير لب زمزمه مي‌كند : ـ «اگه با خودم به كوه نمي‌بردمش .» مادر مثل هميشه مهرباني مي كند : ـ «با خدا باش ، خدا خيلي بزرگه .» به خودم آمدم . هواي خنك صورتم را نوازش كرد . گيج و گنگ بودم . دستپاچه شدم . ياد مادر افتادم . آن گوشه در حالي كه به ديوار تكيه داده بود . توي خواب فرو رفته بود . چادر همچنان ، روي سرش بود . آرام آرام به طرفش رفتم. اشك چشمانم را پر كرده بود، به مادر رسيدم. مي‌ترسيدم بيدارش كنم. شيار اشك را روي صورتم حس كردم. آرام دست روي شانه‌ي مادر گذاشتم . انگار خــواب ستاره ها را مي ديد . آهسته صدايش زدم : ـ «مادر ! مادر !» بيدار نشد ، اين پا و آن پا كردم و دوباره صدايش زدم : ـ «مادر ! مادر !» به خود آمد. دستي به صورتش كشيد. ناباورانه نگاهم كرد. حس كردم براي چند لحظه قدرت حرف زدن ندارد. لحظاتي خيره خيره نگاهم كرد. دستي به چشم‌هايش ماليد. گريه‌اش را ناگهان سر داد و مرا در آغوش كشيد. صداي خيس و مشتاقش فضا را شكافت و تا آسمان رفت: ـ « يا امام رضا !» طوري فرياد زد كه احساس كردم سقف دارد روي سر من پايين مي آيد . جمعيتي كه آن جا بودند به طرف من هجوم آوردند . آه ... آيا ... ليلا مقدم ـ ساري
 
|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 15:50 | 
آموزش داستان نویسی

شما می توانید با مراجعه به سایت استاد سرشار مطالب مهمی و مورد نیاز برای داستان نویسی را پیدا کنید .

آدرس سایت

 
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه 1388/02/19 و ساعت 8:58 | 
    کلیه حقوق این وبلاگ برای شهدا و جانبازان عزیز محفوظ است . در صورت استفاده از مطالب لینک فراموش نشود