سلام بر پهلوی شکسته ات

سلام بر صورت سیلی خورده ات

سلام بر گریه های شبانه ات

سلام بر قبر پنهانت

سلام بر دلتنگی هایت

 

مادر دوباره  ایامی فرامی رسد که مردم بیشتر از تو یاد می کنن !! . مادر دوباره به روزهایی می رسیم که مولایمان و فرزندت مهدی چشمانش از خون پر می شود . مادر دوباره یاد پهلوهای شکسته ات مرا رنج می دهد . مادر از آنجایی که قبرت مخفی است و از آنجایی که نمی توانم به بقیع بیایم و از پشت دیوارهای بقیع تو را صدا بزنم ،میروم جایی که مطمئن هستم وقتی آنجا می روم انگار که در بقیع هستم و وقتی کنار آن قبر می نشینم انگار کنار قبر تو هستم . آری می روم کنار قبر شهدای گمنام و از آنجا تو را صدا می زنم و مطمئن هستم که صدایم را می شنوی و می آیی .

 

در مورد قبر خانم هم من شنیدم که یکی از علما در سیر و سلوک دیده که قبر خانم در مسجد النبی هست . یعنی حضرت علی ایشون رو تو خونه ی خودش دفن کرده و بعد که منزل حضرت علی(ع)  توی مسجد النبی افتاده قبر حضرت هم افتاده تو مسجد النبی . و البته این عالم به همه شاگرد هاش هم توصیه می کرده که زیارت نامه حضرت رو اونجا بخونن .

می گن که از در باب الرضوان که وارد شید . قبر حضرت هم همون جاست .

به نام خدا

سلام بر رهبر بسیجی مان حضرت امام خامنه ای . سلام بر سکان دار بسیجیان دنیا . سلام بر او .

دوست عزیز سلام برای اینکه از وبلاگ استفاده خوبی بکنید من مطالب رو به صورت موضوعی دسته بندی کردم . حتما ببینید چون خیلی مطالب بکری هستن .

من که از شلمچه چیزی نمی دانستم

 

متنی که می خوانید ، بخشی از دل نوشته ی کی خواهر دانشجو است که پس از زیارت کربلای خوزستان نوشته است :

چه کنم دیگه ؟! منم دلم خوشه به این یه مشت خاکه . چقدر خوب شد این خاک ها رو آوردم . خاک نیست . تربته . اون روز که منم می خواستم مثل بقیه یه مشت خاک تبرکی از شلمچه بردارم نزدیک بود ، شیطون گولم بزنه و از ترس این که کلاسم پائین بیاد ، دستام رو خاکی نکنم .

عجب امتحانی پس دادم . اخه چه می دونستم شلمچه کجاس ؟ من چه می دونستم وجب به وجب اون جا یک دنیا رمز و رازه؟ آخه من که از شلمچه چیزی نمی دونستم . بیشترش تقصیر بابام بود . من که خیلی چیزی یادم نمی آید . اما داداشم میگه وقتی جنگ شروع شد ، بابا همه ی ما رو فرستاد آمریکا. بعدش هم خودش اومد اونجا . چند سال بعد که حسابی بزرگ شده بودیم اومدیم ایران و حرف هایی دربازه ی جنگ شنیدیم . اصلا باورم نمی شد . خلاصه وقتی رفتم دانشگاه ، با چند تا از همکلاسی ها خیلی رفیق شدم . پارسال وقتی قرار شد بچه های دانشگاه رو ببرن جنوب ، به دلم افتاد منم برم ، اما مگه بابام زیر بار می رفت .

خلاصه بابا رو تهدید کردم که اگه نذاره برم جنوب ، قید خانم دکتر شدن رو می زنم . خلاصه همه چیز جور شد و راه افتادیم . عجب چیزاییی دیدم و شنیدم . وقتی رفتیم شلمچه ، خیلی از بچه ها از حال و هوش رفتن . زیارت عاشورا خواندیم و بعد همه بچه ها از خاک اون جا تبرکی بر داشتن . منم می خواستم بردارم ولی به دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره ام می کنند ؟!!! ولی وقتی یاد اون جایی افتادم که میگفتن فقط 400 شهید رو یه جا از زمینش بیرون آوردن ، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش کردم .

افتادم رو خاک ها ، یه پلاستیک که توش خوراکی بود از ته کیفم بیرون آوردم . خوراکی هایش رو ریختم بیرون . دو سه تا مشت برداشتم و ریختم توی پلاستیک . بعد هم که از جنوب برگشتم فکر اون جا دست از سرم بر نمی داشت .

پیش خودم می گفتم ما کجا و جبهه کجت ؟ اگه خدا قبول کند ، حالا دیگه عوض شدم . حالا وقتی که دلم می گیره و می خواهم به خاطر گذشته ها استغفار کنم ، می رم توی اتاقم و چفیه ای که قبلا به جای رو سری ام استفاده می کردم و موهایم از زیرش بیرون می ریخت رو باز می کنم و تربت شلمچه رو می ریزم روش . زیارت عاشورا می خونم و از خدا می خوام منو ببخشه و پیش شهدا رو سفیدم کنه .

هر وقت می رم توی اتاقم تا با تربت شلمچه و چفیه ام قاطی بشم مامانم می پرسه ؟ منم می گم میرم درس بخونم . به خدا دروغ نمی گم .... من می رم تو کلاس چفیه و از معلم شلمچه درس می گیرم . به کسی نگید کم کم دارم بچه های کلاس رو عادت میدم که دیگه منو پریوش صدا نکنن . به بچه ها گفتم به من بگن زینب. آخ که چقدر این چفیه و این مشت خاک شفا بخش دل و صفا بخش جان اند .

زینب ....   فاملشون رو نمی نویسم . چون نمی دونم راضی هستن یا نه . اگه خودشون اجازه بدن فامیلشون رو می نویسم.

 

حالا اگه زینب خانم خاطره خودشون رو خوندن و دوست دارن که فامیلی شون رو بنویسم یه پیام بزارن.

فراخوان شهداء

 

هویزه ، شهدای غریبی دارد . خیلی از انها ، جوانانی هستند که کیلومترها دورتر از خانه و کاشانه خود در این سرزمین آرمیده اند . هویزه نبرد کربلائی را به خود دیده است . مظلومیت شهدای این سرزمین یکی از غم انگیز ترین خاطرات دفاع مقدس است .

عصر یک روز در ایام نوروز در حیاط مسجد هویزه که یادمان تعداد زیادی از شهدای گرانقدر است قدم می زدم . کاروان های زیارتی ، یکی پس از دیگری برای زیارت به آن جا می امدند و می رفتند . در میان همهمه زائران ، سر و صدای یک نفر بیشتر از همه جلب توجه می کرد .به همان طرف حرکت کردم . دختر خانم نوجوانی بود که خودش را روی یکی از قبر ها انداخته بود و با حالتی که هر بیننده ای را منقلب می کرد . داشت ضجه می زد و گریه می کرد و چیزهایی به شهید می گفت که کلماتش زیاد قابل فهم نبود . عده ای از خانم ها دوره اش کرده بودند و سعی داشتند به او دلداری بدهند . فکر کردم حتما از بستگان آن شهید است . خودم را کنار کشیدم و از ان جمع فاصله گرفتم . بعد از کمی قدم زدن ، همان دختر خانم را دیدم که حالا آرام و با وقار ، گوشه ای ایستاده و به مزار شهدا چشم دوخته است .

نزدیک رفتم و سر صحبت را باز کردم . پرسیدم : آن شهید برادرت بود ؟

گفت : نه ، اصلا با او آشنا نیستم .

کنجکاوی ام بیشتر شد . جریان را از او سوال کردم . گفت : ان شهید مرا به این جا دعوت کرد .

حرف هایش عجیب بود .

قرار بود از مدرسه ی ما کاروانی به مناطق جنگی اعزام شود . سهمیه هر کلاس چهار نفر بود . من هم دوست داشتم به این سفر بروم . اما اسمم در قرعه نیفتاد . خیلی ناراحت شدم . دلم شکست . شب توی خواب شهیدی را دیدم که با لباس رزم مقابلم ایستاده بود و لبخند می زد . بعد از چند لحظه به طرفم امد . چفیه اش را در آورد و روی سرم انداخت . چفیه تمام موهایم را پوشاند . بعد چنان زیر آن را گره زد که احساس خفگی کردم . گفتم : " می خواهی مرا بکشی ؟ " خندید . گفت : " ما جان مان را فدای شما کردیم ... نترس .نمی میری ! " .

گفت : " چرا به زیارت ما نمی آیی  ؟ " .

فهمیدم منظورش جبهه های جنوب است .

گفتم : قرعه به نامم نخورد .

گفت : " اگر دلت بخواهد می توانم کارت را درست کنم . " .

خ.شحال شدم . نور امید در دلم زنده شد . دیدم می خواهد برود . پرسیدم : " سراغ شما کجا بگیرم ؟ " .

گفت : " مزار شهدای هویزه که آمدی ردیف اول ، قبر هشتم . " .

فردا صبح که به مدرسه رفتم ، اعلام کردند برای کلاس ما یک سهمیه اضافه شده . سریع رفتم اسم نوشتم .

قرعه به نامم افتاد .

به هویزه که آمدم ، فوری به سراغ شهدا رفتم . ردیف اول را پیدا کردم . شمردم تا رسیدم به قبر هشتم . گفتم شاید آن طرف که بشمارم قبر دیگری باشد . اما از سمت دیگر هم هشتمین قبر بود . روی سنگ نوشته شده بود : " شهید ملائی زمانی " .

راوی : حجت الاسلام مرتضوی . از گروه تفحص سیره شهدا قم

من توی شلمچه ام

 

کاروان فرزندان شاهد استان یزد ، آخرین روز حضور در مناطق جنگی را در خاک گلگون شلمچه می گذراند .

دختر شهید خراسانی را دیدم که خیی ناراحت و مظطرب به نظر می رسید . علت نگرانی اش را جویا شدم . گفت : دوست داشتم به دشت عباس برویم . پدرم ان جا شهید شد . انگار قرار نیست آن جا را ببینیم ....

برای دلداری دادن ، گفتم : تمام این زمین ها یکی است . همه این سرزمین مقدس است . همه جایش بوی شهدا را می دهد . وجب به وجب این خاک با خون شهدا متبرک شده .

حرف هایم فایده نداشت . نتوانستم مجابش کنم . اصرار داشت حتما به دشت عباس برویم . ولی با توجه به برنامه ریزی های انجام شده ، این مسئله برای مسئولین کاروان غیر ممکن بود . زیارت شلمچه تمام شده بود . داشتیم بچه ها را به طرف اتوبوس هدایت می کردیم . همان دختر را دیدم که حالا خیلی خوشحال و سر حال بود . جلو رفتم و پرسیدم .: چی شده خانم خراسانی ، خوشحال هستی ؟

دختر شهید خراسانی با تبسم جواب داد : راست اش پدرم را در همین جا دیده ام . به من گفت نمی خواهد دنبالم بگردی . من توی شلمچه ام .

بعد مکثی کرد و ادامه داد: پدرم گفت تو تا حالا هر کجا که بودی من هم در کنار تو بودم ولی چرا این قدر دیر به دیدنم آمده ای ؟

راوی : محمد حسن مصون

مادر بزرگوار خانواده صادقی

شهید کاظم صادقی  - سمت چپ عکس ( اونی که کلاه داره)

برادر شهدا  -  جانباز

سرداران شهید ابوالمعالی

در ابتدای صحبت لطفا خودتان را معرفی کنید ؟

سید محمود ابوالمعالی هستم فرزند مرحوم حجت الاسلام سید محسن ابوالمعالی و برادر شهیدان سید احمد ، سید محمد سعید و سید مجید ابوالمعالی .

از آنجا که شما از یک خانواده روحانی هستید لطفا کمی در مورد پیشینه خانواده تان بگوئید ؟

پدر و مادر اصالتا همدانی هستند و از کودکی به تهران عزیمت کردند . پدرم فرزند مرحوم آیت الله حاج سید محمد علی ابوالمعالی از روحانیون مورد وثوق آیت الله العظمی بروجردی بودند . مادرم هم از یک خانواده روحانی و فرزند مرحوم آیت الله سید قاسم موسوی بودند . مارم همواره در کنار پدر در تربیت فرزندان فداکاری فراوانی کردند . مادر ما " سید موسوی " و پدر ما " سید حسینی " بودند .

شغل پدرتان چه بود ؟

ایشان به جز کسوت روحانیت شغل دیگری که از آن درآمدی داشته باشند ، نداشتند و همیشه هم می گفتند که مداح اهلبیت (ع) هستند و در آمدشان هم همان حقوقی بود که از بنیاد شهید به عنوان "پدر شهید " می گرفتند و نیز کمکهایی که گاهی از طرف مسجد می شد . ایشان امام جماعت مسجدعلی ابن ابیطالب (ع) هم بودند .

یادم هست که یک مرتبه برایمان تعریف می کردند که در زمان قبل از ازدواج وقتی طلبه ساده ای بودند ، هر گاه بالای منبر می رفتند و برای اهل بیت مداحی می کردند ، حرفهایشان چندان اثر نداشت و ایشان از این بابت خیلی ناراحت بود . یک شب در خواب حضرت زهرا(س) به عنوان پاداش سه ستاره کف دست پدر قرار می دهند که بعدها این سه ستاره به سه فرزند شهید ایشان تعبیر شد . از آن به بعد بود که هر گاه روی منبر می رفتند و لب به روضه اهل بیت می گشود مردم گریه می کردند و پدرم این را سندی برای "مداح تائید شده اهل بیت  " می دانستند .

چند تا خواهر و برادر بودید ؟

ما چهار تا برادر بودیم و دو خواهر که من فرزند دوم بعد از سید احمد بودم . بعد از من هم سید محمد سعید و سید مجید به دنیا آمدند.

با این حساب و با وجود شش فرزند باید زندگی سختی را گذرانده باشید ...

خانواده از نظر مالی خیلی در مضیقه بود و زندگی فوق العاده سختی داشتیم . البته این خواسته خودمان بود . پدرم می توانست از نظر شغلی و در آمد ، زندگی بهتری داشته باشد ولی به همان شیوه زندگی طلبگی راضی بود و ما هم اعتراضی نداشتیم . همان طور که قبلا گفتم در آمد پدرم فقط از منبر و بعد ها از حقوق بنیاد شهید بود و حتی گاهی پیش می آمد که مثلا پدر کرایه ماشین نداشت . با همه اینها و با همه سختی ها ما هم راضی بودیم و اعتراضی نداشتیم .

مادرتان چطور ، پیش نمی آمد که اعتراضی کنند ؟

اصلا . مادر همیشه در کنار پدر و مطیع ایشان بودند . البته حاج آقا هم شخصیت متینی داشت و ما همیشه در انجام کارها به ایشان نگاه می کردیم .

شما و برادرانتان در دوران کودکی کار هم می کردید ؟

بله . علاوه بر درس خواندن با توصیه پدر کار هم می کردیم . پدرم می گفتند : هیچ گاه بیکار نباشید خوب نیست مرد بیکار باشد ، و خودشان تعریف می کردند که گاهی که از نظر مالی خیلی در تنگنا قرار می گرفتند . ما هم گاهی دستفروشی می کردیم ، گاهی در لوستر سازی کار می کردیم ، بلال می فروختیم و ... هیچ گاه کار کردن را عار نمی دانستیم .

شده بود که از پدرتان چیزی بخواهید و برایتان تهیه نکند ؟

پدر با ما مثل رفیق بود و همه حرفهایمان را به او می گفتیم . او هم با ما راحت وبد و اگر از او چیزی می خواستیم ، تمام سعی و تلاشش را می کرد تا آن را برایمان تهیه گند . کثلا در دوران کودکی ما فوتبال بازی می کردیم و هر وقت توپ یا لباس ورزشی می خواستیم برایمان تهیه می کرد .

گاهی صبح های جمعه بلند می شدند قابلمه را بر می داشتند و می رفتند حلیم یا کله پاچه می خریدند و می آوردند منزل . اجازه نمی دادند تا سختی زندگی به ما خیلی فشار بیاورد . این در حالی بود که وضع مالی خوبی هم نداشتیم .

برادرانتان در چه سالی به دنیا آمدند ؟

سید احمد متولد 1343 ، سید محمدسعید متولد 1347 و سید مجید هم متولد 1350 بود . من هم سه سال بعد از سید احمد یعنی در سال 1346 به دنیا آمدم .

 با شروع جنگ ، اول کدام یک از برادرانتان به جبهه رفتند ؟

احمد . چون سن بقیه کم بود . لذا احمد اولین پسر خانواده ما بود که به جبهه اعزام شد ، البته پدر هم قبل از او به جبهه می رفتند .

موقع رفتن پدر و مادر ممانعت نمی کردند ؟

خیر ، پدر که خودشان همیشه در منطقه بودند و از این لحاظ تضادی بین پدر و پسرها وجود نداشت . مادر هم همیشه همراه با پدر بود و مسائل را درک می کرد . لذا از این بابت مشکلی نداشتیم .

احمد کجا و در چه تاریخی به شهادت رسید ؟

احمد در تاریخ 7/5/1361 در عملیات "رمضان" و در منطقه "کوشک" ( پاسگاه زید ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و شهید شد .

نحوه شهادتش چطور بود ؟

 احمد آر.پی.جی زن بود . گویا یک گروه هفت نفره بودند که قرار شده بود بروند جلو برای شکار تانک . یکی از دوستانش تعریف می کرد که من نزدیک احمد بودم که ناگهان خمپاره ای جلوی ما منفجر شد . من بر اثر ترکش های آن کور موقت شدم . احمد مرا به دوش گرفت تا بیاورد عقب . در بین راه خمپاره دیگری کنار ما به زمین خورد که گویا ترکش آن به پشت گوش احمد برخورد می کند ولی با این خال او مرا زمین نگذاشت و به راهش ادامه داد و من فهمیدم که اتفاقی افتاده . وقتی به آمبولانس رسیدم احمد مرا سوار آمبولانس کرد و خودش هم سوار شد همین طور که دستش در دست من بود یکباره از حرکت ایستاد و فهمیدم که شهید شده .

شما آن موقع خودتان در جبهه بودید ؟

نه ، من آن موقع به منطقه نرفته بودم . حتی یک بار احمد آمد و گفت می خواهم تو را هم با خودم ببرم جبهه که نشد . بعد از شهادت احمد بود که من در سال 62 برای اولین بار به جبهه اعزام شدم .

خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟

یک روز یکی از دوستان آمد در منزل و خبر شهادت را به پدرم داد . ایشان هم آمدند و به ما گفتند که احمد شهدی شده .

خبر شهادتش برای من خیلی سنگین بود چون من با احمد خیلی نزدیک بودم . از طرفی او هم پسر مهربانی بود و خبر شهادتش برای ن گران تمام شد . به طوری که تصمیم گرفتم اگر خداوند پسری به من عطا کرد اسمش را احمد بگذارم که همین طور هم شد خداوند دو پسر به من عنایت فرمود که اسم یکی را محسن ( نام پدرم ) و دیگری را احمد گذاشته ام .

با توجه به اینکه پدرتان روحانی بودند ، اصرا نداشتند که حتما شما هم روحانی شوید ؟

خیلی علاقه داشتند این اتفاق بیفتد ، حتی تشویق هم می کردند . البته خود ما هم علاقمند بودیم چون از وضعیت پدرمان راضی بودیم . اما قسمت این بود که بقیه قبل از آنکه سنشان به آن حد برسد شهید شدند . پدرم همیشه می گفت اول دیپلمتان را بگیرید بعد بروید طلبگی ، هیچ کدام از برادرها هم دیپلم نگرفتند و قبل از آن شهید شدند .

با این حساب روی شما حساب دیگری می شد ؟

چون بعد از احمد من پسر بزرگتر بودم و از سال 52 هم طلبه شدم . پدرم اصرار می کردند تا من ملبس شوم ولی من زیر بار نمی رفتم و می گفتم حالا زود است اما پدر اصرار داشتند تا زنده هستند این اتفاق بیفتد .

چرا ؟

چون از طرفی فکر می کردند زیاد زنده نمانند و از طرف دیگر تا وقتی که طلبه لباس روحانیت را نپوشد هر آن امکان دارد تغییر مسیر دهد ...

از خصوصیات سعید برایمان بگوئید ؟

در واقع سعید ، سید شهیدان ابوالمعالی است . از بقیه ما هم درسخوان تر و با هوش تر بود . همیشه به مادر مورد پدر و مادر توصیه می کرد و حافظ قران بود . وقتی هم در منطقه حضور داشت موقع برگزاری امتحانهایش بر می گشت ، یک روز کامل را در خانه می ماند و آن درس را مطالعه می کرد و بعد از امتحان بهترین نمره را می گرفت . سال سوم دبیرستان بود که برای آخرین بار به منطقه اعزام شد .

سعید در چه تاریخی شهید شد ؟

26/3/65 در منطقه اروند .

خبر شهادتش را چطور به شما دادند ؟

بعد از مراسم عمامه گذاری در مسجد احمدیه ، سعید به جبهه اعزام شد . من را هم که در خانه تحویل نمی گرفتند ( به خاطر همان اتفاق ) . رفتم چند روزی در پایگاه بسیج ماندم و بعد تصمیم گرفتم برووم منطقه . یادم هست چند روز قبل از انجام عملیات "کربلای یک" (آزادسازی مهران) بود که من اعزام شدم ولی عملیات را از دست دادم . یکی دو روز قبل از انجام عملیات من را صدا کردند و گفتند باید برگردی تهران . با تعجب گفتم چرا ؟ گفتند برادرت (سعید) شهید شده و تو باید برگردی و خبر را به خانواده ات بدهی . در ضمن جنازه برادرت را هم باید با خود ببری . جا خوردم . ولی گفتم بماند بعد از عملیات  .فرمانده مان قبول نکرد و گفت باید بروی و در ضمن به من گفت که اگر بعد از تشییع جنازه برادرت زود برگردی به عملیات هم خواهی رسید . خلاصه هر چه اصرار کردم که بعد از عملیات بروم قبول نکردند . ناچارا آمدم اندیمشک و با قطار آمدم تهران .

خبر را چطور به خانواده دادید ؟

وقتی رفتم به منزل ، تا پدر ، من را دیدند مرا بغل کردند و با گریه گفتند : خدایا شکرت که پسرم را سالم برگرداندی  !  از من هم عذر خواهی کردند و گفتند : من را ببخش ، من تو را ناراحت کردم و اصرار داشتم حتما ملبس شوی . بعد مادر را صدا کردند و گفتند بیا پیرمان برگشته . یادته شب ها چقدر گریه می کردیم و از خدا می خواستیم تا محمود سالم برگرده ؟

خلاصه فضای عجیبی بود . پدرم گفتند : سعید از طرف دبیرستان اعزام شد و به همین خاطر او را جائی می برند که خطری نباشد . من نگران تو وبدم ! با این حرف فهمیدم که پدرم حتی احتمال شهادت سعید را هم نمی داده و این کار را سخت تر میک رد . به هر حال بعد از یکی دو ساعت خبر را دادم .

برخوردشان چطور بود ؟

وقتی خبر را دادم پدر جا خوردند . اصلا فکرش را نمی کردند . باورتان نمی شود ولی یک شبه تمام محاسن پدرم سفید شد . ولی جالب است که وقتی قرار شد مردم بیایند برای دیدن پدر ، خودشان را کنترل می کردند و انگار نه انگار که پسرشان شهید شده . اعتقاد داشتند نباید در جمع گریه و ناراحتی کرد .

تشییع جنازه سعید هم داستان جالبی دارد . تشییع جنازه او هم مثل بقیه برادرانم بسیار شلوغ و با شکوه شد . من کنار تابوت ایستاده بودم . یکی از دوستان هم پشت میکروفون شعارهای انقلابی می داد که یک دفعه پدرم رفتند پشت تریبون و اعلام کردند که ای مردم ! من از بابت شهادت پسرم ناراحت و ناراضی نیستم و خدا را شاکرم  فقط از این پسرم ناراحتم ( و من را نشان دادند ) . هر چه به او می گویم لباس روحانیت را بپوش قبول نمی کند . من همین جا می خواهم از او قول بگیرم تا این کار را انجام دهد . من هم قبول کردم و صورت پدر را بوسیدم .

بعد از هفتم سعید رفتم منطقه ولی عملیات تقریبا تمام شده وبد . مدتی در آنجا بودم . وقتی برگشتم پدرم گفتند : من کاری کردم که انتظار دارم تو هم مخالفتی نکنی و بعد گفتند برایت از امام وقت گرفتم تا به دست ایشان ملبس شوی . تا پدرم نام امام را آوردند ربانم بند آمد و دیگر نتوانستم حرفی بزنم . خلاصه رفتیم خدمت حضرت امام . گویا به ایشان گفته بودند که من در لباس پوشیدن قدری ابا دارم . ایشان هم دعایی خواندند و عمامه را روی سرم گذاشتند و به کمک خدا از آن موقع هیچ گاه دست از این لباس نکشیدم .

بچه ها هم به دیدن حضرت امام رفته بودند ؟

نه ، فرصت نشد ولی کاملا مطیع امر ایشان بودند و اعتقاد داشتند که فقط کافی است امام اشاره کند تا ما هر کاری را انجام دهیم .

مجید چطور رفت جبهه ؟

مجید در بین برادرانم تنها کسی بود که بار اول لدون اجازه پدر رفت منطقه . چون سن و سالش کم بود ، شناسنامه اش زا تغییر داد و دو سال آن را بزرگتر کرد تا به شن چبهه برسد . نمی دانم رضایت نامه والدین را چگونه بدست آورده بود . ولی وقتی من در منظقه بودم خبر آوردند که برادرت مجید هم آمده جبهه تعجب کردم . رفتم و او را دیدم . گفتم تو اینجا چکار می کنی ؟ جواب داد : من هم آمدم تا بجنگم مگر فقط شما باید اینجا باشید ( گریه ) خلاصه این اولین باری بود که مجید به منطقه می امد .

چطور شهید شد ؟

داستان شهادت مجید هم جالب است . 23/3/67 بود و موقع انجام عملیات "بیت المقدس هفت" در منطقه عملیاتی شلمچه . قرار بود پلی روی یکی از رودخانه ها نصب شود . شهید نوروزی که از دوستان مجید بود برایمان تعریف می کرد و می گفت : ما اعلام کردیم که به سه نفر برای انجام این کار احتیاج داریم . مجید هم جزو سه نفری بود که اعلام آمادگی کردند . جالب اینجاست که هر سه نفر برادر دو شهید بودند و به همین خاطر ما نمی خواستیم که اینها بروند چون اگر شهید می شدند خانواده آنها سه فرزند خود را از دست می دادند . قبول نکردیم ولی وقتی دوباره اعلام کردیم که سه نفر بیایند باز هم این سه نفر اعلام آمادگی کردند . بالاجبار قبول کردیم . رفتند و پل را نصب کردند و از رودخانه هم گذشتند ولی در آن طرف اب تیر بار دشمن انها را هدف گرفت و دیدم که مجید هم روی زمین افتاد ولی مطمئن نبودم که مجید هم روی زمین افتاد ولی مطمئن نبودم که شهید شده باشد . شب که آمار شهدا و مجروحین را آوردند ، دیدم مجید هم جزء آنهاست . دو رزمنده دیگر هم که همراه مجید بودند در همان مکان به شهادت رسیدند .

مجید در بین برادرها از بقیه شوخ تر و با نشاط تر بود . خیلی بین مردم می رفت و در واقع اجتماعی بود . به همین خاطر مردم هم او را خیلی دوست داشتند و جنازه او را از شمیران نو تا میدان نبوت تشییع کردند .

خبر شهادت مجید را چطور آوردند ؟

وقتی خبر شهادت مجید آمد من در قم بودم . یک شب در خواب سعید را دیدم که گفت : مجید هم آمد پیش ما . وقتی بیدار شدم حال عجیبی داشتم و گفتم به نظرم این دو تبدیل به سه شد و .... بعد از آن پسر دائی ام برایم تعریف کرد که خبر شهادت مجید را چطور به حاج آقا دادند و ایشان چطور بر خورد کردند .

آن روز قرار بود پسر خاله ما ازدواج کند . بنده خدا هر موقع که تصمیم می گرفت ، یک اتفاقی برای یکی از اقوام می افتاد و قضیه ازدواج او هم مدام عقب می افتاد . پسر دایی ام می گفت آمدم منزل شما و کارت عروسی را خدمت خانواده . همه خوشحال بودیم و حرف های قبل از عروسی را می زدیم که چنین و چنان . حاج آقا هم بودند . در همین گیر و دار بود که صدای زنگ خانه بلند شد . حاج آقا رفت جلوی در . وقتی برگشت گفت که مجید شهید شده . یکباره همه ماندند که چه کار کنند . خبر خیلی غیر منتظره بود . پسر دایی ام می گوید : من بلند شدم تا بروم و خبر شهادت مجید را به بقیه فامیل بدهم ولی حاج آقا گفت کجا می روی ؟ گفتم می روم خبر بدهم . حاج آقا گفتند : بشین سر جات . حق نداری این کار را بکنی . گفتم چرا ؟ گفت تا بعد از مراسم عروسی هیچ کس نباید خبردار شود . هر چه ما گفتیم قبول نکرد و ما را قسم داد تا این خبر پخش نشود .

روز عروسی هم هیچ کس خبر نداشت ولی مدام می پرسیدند که چرا تنها خاله داماد نیامده و از خانواده ما کسی نیست . ناراحت بودند که چه شده که اینها نیامدند . از پسردایی ام هم پرسیده بودند که چرا این قدر پکر هستی . او هم چیزی نگفته بود . تا اینکه با اصرار آنها بغضش ترکید و قضیه را گفت . خاله و شوهر خاله ام آمدند منزل ما ( یکی از پسران آنها هم شهید شده ) شوهر خاله ام پدر را بغل کرد و گفت چرا به ما نگفتی که این اتفاق افتاده ، با این حرکت کاری کردید که من تا آخر عمر مدیون شما باشم ...........

پدرتان شکایتی به خاطر داغ پسرانش  نمی کرد ؟

در واقع شهادت مجید ، پدر را از پای در آورد . بعد از آن دیگر افتان و خیزان به زندگی ادامه دادند تا اینکه چهار سال بعد یعنی سال  وفات کردند اما با همه اینها ناراحتی شان را کمتر کسی می دید . حتی گاهی مردم می گفتند نکند حاج آقا چیزیش شده که در مراسم تشییع پسرانش لبخند روی لبانش است ؟

شما گریه برادرانتان را هم دیده بودید ؟

گریه احمد را زیاد می دیدم . خاطرم هست که یک بار خودش برایم تعریف می کرد که قبل از عملیات "بیت المقدس" در بیابان گم شده بود . در همین سرگردانی یک نفر آمد طرف او و گفت برو به فلان طرف و بگو "ژاله و ژیان" . این رمز بین رزمندگان بود چون عراقی ها نمی توانستند حرف "ژ" را تلفظ کنند . وقتی به مقر رسیده بود می گفت دیگر آن آقا را ندیدم . خودش می گفت شاید از اولیای الهی بوده که من را راهنمائی کرده . از آن به بعد بود که احمد عاشق شد و من زیاد گریه اش را می دیدم .

اینکه گاهی اکثر مردهای خانواده در جبهه بودند باید برای مادرتان خیلی سخت بوده باشد ؟

چرا . ولی تحمل می کردند . گاهی پیش می آمد که ما همگی می رفتیم منطقه و یا پدر که بیمار بود می ماند و حتی کسی نبود که برای انها نان بخرد . ولی بچه های بسیج کمکشان می کردند و می گفتند گاهی که برف می آمد ما می رفتیم و برف های منزل شما را پارو می کردیم .

خواب انها را هم می بینید ؟

خیلی کم . ولی حضور آنها را می توان گاهی کاملا حس کرد . مثلا در جریان فوت مادر بود که این اتفاق افتاد . دو شنبه شبی بود که رفتم منزل . مادر آن موقع بیمار بودند و در منزل ما تشریف داشتند . دیدم بوی عطر محمدی عجیبی در خانه پیچیده . طبق محمول رفتم خدمت مادر و سلام کردم . بعد از بچه ها پرسیدم که این بوی عطر چیست ؟ آنها هم گفتند ما می خواستیم ازشما بپرسیم . مادر سرش پائین بود  و ذکر می گفت . در همین حال با دست عکس شهدا را اشاره کردند و گفتند : " این عطر شهداست " . من آن موقع متوجه نشدم و شاید آن را جدی نگرفتم و منظور مادر را نفهمیدم . صبح ، بعد از نماز حالت کسلی و رخوت زیادی داشتم به طوری که نتوانستم بروم سر کار . تلفن کردم و خبر دادم که امروز نمی آیم .

مادر همچنان ذکر می گفت . به او گفتم کمی بخوابید و استراحت کنید ولی قبول نکردند . تسبیح را با سرعت می چرخاندند . یک مرتبه سرشان را به بالای تخت تکیه دادند و ی حرکت شدند . سریعا او را در آغوش گرفتم . نفس نفس عمیقی کشید و رفت ( گریه ) ..... عجیب است که با رفتن او آن عطر هم رفت . وقتی همسایه ها آمدند منزل ما گفتند که بوی عطر تا منزل آنها هم رسیده . آنجا بود که متوجه حرف مادر شدم و فهمیدم که شهدا برای بردن مادرشان آمده بودند .




شغل پدرتان چه بود ؟

ایشان به جز کسوت روحانیت شغل دیگری که از آن درآمدی داشته باشند ، نداشتند و همیشه هم می گفتند که مداح اهلبیت (ع) هستند و در آمدشان هم همان حقوقی بود که از بنیاد شهید به عنوان "پدر شهید " می گرفتند و نیز کمکهایی که گاهی از طرف مسجد می شد . ایشان امام جماعت مسجدعلی ابن ابیطالب (ع) هم بودند .

یادم هست که یک مرتبه برایمان تعریف می کردند که در زمان قبل از ازدواج وقتی طلبه ساده ای بودند ، هر گاه بالای منبر می رفتند و برای اهل بیت مداحی می کردند ، حرفهایشان چندان اثر نداشت و ایشان از این بابت خیلی ناراحت بود . یک شب در خواب حضرت زهرا(س) به عنوان پاداش سه ستاره کف دست پدر قرار می دهند که بعدها این سه ستاره به سه فرزند شهید ایشان تعبیر شد . از آن به بعد بود که هر گاه روی منبر می رفتند و لب به روضه اهل بیت می گشود مردم گریه می کردند و پدرم این را سندی برای "مداح تائید شده اهل بیت  " می دانستند .

چند تا خواهر و برادر بودید ؟

ما چهار تا برادر بودیم و دو خواهر که من فرزند دوم بعد از سید احمد بودم . بعد از من هم سید محمد سعید و سید مجید به دنیا آمدند.

با این حساب و با وجود شش فرزند باید زندگی سختی را گذرانده باشید ...

خانواده از نظر مالی خیلی در مضیقه بود و زندگی فوق العاده سختی داشتیم . البته این خواسته خودمان بود . پدرم می توانست از نظر شغلی و در آمد ، زندگی بهتری داشته باشد ولی به همان شیوه زندگی طلبگی راضی بود و ما هم اعتراضی نداشتیم . همان طور که قبلا گفتم در آمد پدرم فقط از منبر و بعد ها از حقوق بنیاد شهید بود و حتی گاهی پیش می آمد که مثلا پدر کرایه ماشین نداشت . با همه اینها و با همه سختی ها ما هم راضی بودیم و اعتراضی نداشتیم .

مادرتان چطور ، پیش نمی آمد که اعتراضی کنند ؟

اصلا . مادر همیشه در کنار پدر و مطیع ایشان بودند . البته حاج آقا هم شخصیت متینی داشت و ما همیشه در انجام کارها به ایشان نگاه می کردیم .

شما و برادرانتان در دوران کودکی کار هم می کردید ؟

بله . علاوه بر درس خواندن با توصیه پدر کار هم می کردیم . پدرم می گفتند : هیچ گاه بیکار نباشید خوب نیست مرد بیکار باشد ، و خودشان تعریف می کردند که گاهی که از نظر مالی خیلی در تنگنا قرار می گرفتند . ما هم گاهی دستفروشی می کردیم ، گاهی در لوستر سازی کار می کردیم ، بلال می فروختیم و ... هیچ گاه کار کردن را عار نمی دانستیم .

شده بود که از پدرتان چیزی بخواهید و برایتان تهیه نکند ؟

پدر با ما مثل رفیق بود و همه حرفهایمان را به او می گفتیم . او هم با ما راحت وبد و اگر از او چیزی می خواستیم ، تمام سعی و تلاشش را می کرد تا آن را برایمان تهیه گند . کثلا در دوران کودکی ما فوتبال بازی می کردیم و هر وقت توپ یا لباس ورزشی می خواستیم برایمان تهیه می کرد .

گاهی صبح های جمعه بلند می شدند قابلمه را بر می داشتند و می رفتند حلیم یا کله پاچه می خریدند و می آوردند منزل . اجازه نمی دادند تا سختی زندگی به ما خیلی فشار بیاورد . این در حالی بود که وضع مالی خوبی هم نداشتیم .

برادرانتان در چه سالی به دنیا آمدند ؟

سید احمد متولد 1343 ، سید محمدسعید متولد 1347 و سید مجید هم متولد 1350 بود . من هم سه سال بعد از سید احمد یعنی در سال 1346 به دنیا آمدم .

 

با شروع جنگ ، اول کدام یک از برادرانتان به جبهه رفتند ؟

احمد . چون سن بقیه کم بود . لذا احمد اولین پسر خانواده ما بود که به جبهه اعزام شد ، البته پدر هم قبل از او به جبهه می رفتند .

موقع رفتن پدر و مادر ممانعت نمی کردند ؟

خیر ، پدر که خودشان همیشه در منطقه بودند و از این لحاظ تضادی بین پدر و پسرها وجود نداشت . مادر هم همیشه همراه با پدر بود و مسائل را درک می کرد . لذا از این بابت مشکلی نداشتیم .

احمد کجا و در چه تاریخی به شهادت رسید ؟

احمد در تاریخ 7/5/1361 در عملیات "رمضان" و در منطقه "کوشک" ( پاسگاه زید ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و شهید شد .

نحوه شهادتش چطور بود ؟

 احمد آر.پی.جی زن بود . گویا یک گروه هفت نفره بودند که قرار شده بود بروند جلو برای شکار تانک . یکی از دوستانش تعریف می کرد که من نزدیک احمد بودم که ناگهان خمپاره ای جلوی ما منفجر شد . من بر اثر ترکش های آن کور موقت شدم . احمد مرا به دوش گرفت تا بیاورد عقب . در بین راه خمپاره دیگری کنار ما به زمین خورد که گویا ترکش آن به پشت گوش احمد برخورد می کند ولی با این خال او مرا زمین نگذاشت و به راهش ادامه داد و من فهمیدم که اتفاقی افتاده . وقتی به آمبولانس رسیدم احمد مرا سوار آمبولانس کرد و خودش هم سوار شد همین طور که دستش در دست من بود یکباره از حرکت ایستاد و فهمیدم که شهید شده .

شما آن موقع خودتان در جبهه بودید ؟

نه ، من آن موقع به منطقه نرفته بودم . حتی یک بار احمد آمد و گفت می خواهم تو را هم با خودم ببرم جبهه که نشد . بعد از شهادت احمد بود که من در سال 62 برای اولین بار به جبهه اعزام شدم .