شهید سرتیپ پاسدار حاج محمد حسن نظر نژاد

معاون عملیاتی قرارگاه ثامن الائمه(ع) و لشکر پیاده 5 نصر

من بعد از جنگ چه شب ها که تا صبح از درد ترکش ها و زخم ها نخوابیده ام و ناله کرده ام . از مظلومیت جانبازان دفاع کنید ، چون آنان دوبار شهید شده اند . (قسمتی از وصیت نامه شهید خطاب به اعضای خانواده اش )

  

 

 

بسیجی در کلام سردار نظرنژاد

... بسیجی ای که رزمنده خوبی بود و با حال ، نماز شب می خواند ، اگر امروز هم می خواهد بسیجی بماند باید با همان خلوص نیت و روحیه قربه اله الله خوب کار کند و با همه وجود در جبهه سازندگی برای گسستن زنجیر ه های وابستگی تلاش کند .

نظرنژاد - 2

حاج محمد حسن در یکی از روستاهای حومه مشهد به نام بوته مرده ( بابا نظر کنونی ) در سال 1325 در یک خانواده محروم ولی با ایمان و وابسته به روحانیت دیده به جهان گشود . از دوران طفولیت با قرآن و عترت انس و الفت خاصی پیدا نمود . در دوران نوجوانی و جوانی به کمک خانواده خود برای تامین معاش پرداخت . وی با توصیه پدر به ورزش های پهلوانی در اوقات فراغت می پرداخت . توصیه های پدرش به او چنین است : " پسرم ! باید شجاع باشی ولی در مقابل دشمن ، ترسو ترین فرد باشی ولی در مقابل خدا ، قوی ترین مرد باشی ولی در مقابل ظالم ، نیرومند باشی ولی در مقابل ظلم ، برای دفاع از ارزش های انسانی و مکتبی خود محکم باش ، در ارده و عهدی که می بندی استوار باش ، و از مال دنیا و ثروت خود به نیازمندان انفاق و کمک کن . " ..

در دوران انقلاب با توصیه پدر به حمایت از روحانیت عظیم الشان می پردازد و به خدمت حضرت آیت الله شیرازی می رسد و اظهار می دارد من برای هر گونه خدمت و انجام وظیفه در مسیر دفاع از ولایت مهیا و آماده ام ، و سپس در مسیر انقلاب تلاش های وافری از خود نشان می دهد . با پیروزی انقلاب داوطلبانه به کمیته انقلاب اسلامی می پیوندد و به عنوان مسئول گروه ضربت به تعقیب و دستگیری ضد انقلاب و نیروهای وابسته به نظام ستمشاهی می پردازد . در غائله های گنبد ، پاوه ، سنندج ، سقز و دیگر مناطق غرب کشور حماسه های بسیار شگفت آوری از خود نشان می دهد که در تاریخ انقلاب اسلامی ثبت و ظبط گردیده است . در جنگ تحمیلی از اولین نیروهای اعزامی به مناطق عملیاتی جنوب کشور بود که تا پایان جنگ با حضور مستمر خود در این میادین در شجاعت و شهامت آوازه بسیار بالایی یافت و در مسئولیت های رده بالای نظامی ایفای نقش نمود . وی از فرماندهی گردان گرفته تا مسئولیت های دیگر اعم از فرماندهی محور و معاونت عملیاتی لشکر و دیگر مناصب نظامی در سپاه را تجربه نمود و در 45 عملیات در نقش فرماندهی نیروهای خط شکن حضور پیدا می کرد . از نزدیک ترین فاصله با دشمن ، به فرماندهی نیروهای تحت امر خود پرداخت و نیز در چندین مرحله در جنگ تن به تن با دشمن مواجه گردید .

این شهید بزرگوار چندین بار تا مرز شهادت پیش می رود و با جراحت های بسیار زیادی از منطقه عملیاتی خارج می شود . پس از حصول اندکی بهبودی باز می گردد و برای ادامه عهد و پیمانش با خدا در میادین نبرد حضور می یابد . در یک مرحله چشم و یک گوش خود را از دست می دهد و در مرحله دیگر از ناحیه کمر و پا آسیب شدیدی می بیند و ماه ها روی تخت بیمارستان ها بسر می برد . در این مقطع متخصصین پزشکی به او می گویند : " دیگر امیدی نیست و تا آخر عمر شما برروی تخت بیمارستان به صورت جانباز قطع نخاعی خواهید بود " .

اما محمد حسن با استعانت از خداوند و ائمه (ع) شفا می یابد و باز به مناطق عملیاتی بر می گردد و بار دیگر در میادین نبرد طی عملیات های مختلف از قبیل والفجز مقدماتی ، والفجر یک ، سه ، هشت ، نصر هشت ، بیت المقدس دو ، کربلای چهار و پنج و ده ، حماسه ها می آفریند . در این ایام نیز ترکش های توپ و خمپاره ، نارنجک و آر پی جی هفت ، بارها در بدن او فرو می رود به طوری که برابر نظریه  متخصصین رادیو گرافی در عکسبرداری های مختلف بیش از 108 تیرو ترکش بزرگ و کوچک در بدن شهید بابانظر مشاهده می شود . این شهید بزرگوار و گرانقدر که مطابق نظر کمیسیون پزشکی ، دارای بیش از 92 در صد مجروحیت بود همچنان بر عهد و پیمانی که با خدا بسته بود مقاوم و استوار ، و در همه دردها و رنج هایش صابر بود و هر لحظه در پی خدمتی بهتر و فداکاری پر بهاتر بود و لحظه ای در عزم و اراده اش از خود تردید نشان نداد . وی بارها در سخنان خود و در توصیه هایش به دوستان و همرزمان و فرزندان انقلاب می گفت که دست از حمایت امام و انقلاب می گفت که دست از حمایت امام و انقلاب بر ندارید چون راه امام راه امام حسین (ع) است . سردار نظرنژاد آرزوی در سر داشت و مرگ در بستر را از خدا نمی خواست .

در ماه های پایانی حیاتش بارها خانواده او وی را می دیدند که در گوشه های از منزل کرده و با خدای خود راز و نیاز می کند . سرانجام در ماموریت سرکشی و بازدید از نیروهای مستقر در آن مناطق به آنان می گوید : " قدر خدمت کردن به نظام مقدس جمهوری اسلامی ، در این مناطق را بدانید که این جا شهدا ، حماسه ها آفریدند . در میان مناطق ، نقطه ای از این منطقه نزدیک تر به خدا نیست " .

از همین زمان بود که آثار جراخت جنگی سردار نظرنژاد بروز کرد و سرانجام پس از مدتی درد و رنج که با صبر حیرتانگیز او طی شد ، ردای شهادت بر قامتش راست گردید .

نظرنژاد - 3

شهید نظر نژاد تعریف میکرد : تازه از کردستان برگشته بودم و باز سر در راه جبهه جنوب داشتم که خبر دادند پس از سه دختر خداوند پسری به من عطا نموده و من حس کردم که جانشین من آمده است و باید تا پایان جنگ در جبهه بمانم ...... "

نظرنژاد - 4

شهید نظرنژاد تعریف می کرد : خدا را شاهد می گیرم زمان هایی ی رسید که از غرش  توپ ها و تانک ها زمین تا مرز بیست ریشتر می لرزید و انسان مبهوت می ماند که چگونه ممکن است در زیر این آتش و دود که از هر طرف بر سر انسان فرو می ریخت فردی زنده بماند و از کیان اسلام دفاع کند و واقعا در دوران جنگ هر کدام از فرماندهان ما ، مالک اشتر زمان بودند و مرگ در نظر آنها بازی گرفته می شد . رزمندگان ما در مقابل کشوری ایستادند که دو ابر قدرت ظاهری دنیا آن را انبار پیشرفته ترین سلاح های خود کرده بودند . من به فرزندان شهدا سفارش می کنم هر خاطره ای را از دوران جنگ از هر کسی نپذیرند . خاطره مکان ندارد بی سند و شاهد باشد .

نظر نژاد - 5

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : نمی داننم این خاطره را باور می کنید یا نه ، ما به سختی باور کردیم . فرمانده گردان ولی الله ، برادر شجیع می گفت ک روزی با وانت از یک جاده عبور می کردم ناگهان متوجه دو کبوتر سفید روی خاکریز شدم . پیاده شدم و به طرفشان رفتم . هیچ حرکتی نمی کردند . ناگهان متوجه دو تن از بچه های گردان شدم که مدتی پیش شهید شده بودند .

آنها آنجا ایستاده بودند و به من می خندیدند . کبوترها گفتند : آقای شجیع ! غصه نخور ! تو هم به خیل شهدا خواهی پیوست و جسدت خواهد ماند . تا 48 ساعت تو هی فریاد می زنی من شجیع هستم . اما کسی تو را به عقب نخواهد برد . این را ما زمانی باور کردیم که در عملیات همراه نیروها از جاده ای عبور می کردیم و جسدی را دیدیم و نشناختیم تا اینکه 48 ساعت بعد به من خبر دادند فرمانده گردان ولی الله گم شده است . یاد آن جنازه گوشه جاده افتادم . وقتی به آنجا رسیدم جسد پاره پاره شجیع را شناختم .

نظرنژاد - 6

سال 68 همزمان با عروج ملکوتی حضرت امام خمینی ( ره ) شهید بابانظر برای انجام عمل جراخی به کشور آلمان رفته بودند . در شبی از شبها من در عالم خواب ، پدر این شهید والا مقام را دیدم ( لازم به ذکر است که پدر ایشان در قید حیات نبودند ) که برای دید و بازدید به خانه ما آمده بودند و من شدیدا ناراحت بودم . ایشان پرسیدند که برای چه این قدر ناراحت و نگران هستید . گفتیم که ما آرزوی شرکت در مراسم ترحیم و زیارت قبر مبارک حضرت امام (ره) را داریم اما با این هوای گرم و شلوغی کسی نیست که بتوانیم با آنان  برویم و بدون وسیله نقلیه نیز ممکن نیست . ایشان گفتند که حاجی می آید و شما را می برد و من گفتم که حاجی برای عمل جراحی رفته آلمان . در همین گیر و دار بود که بیدار شدم . این خواب من را در فکر فرو برده بود که آن شهید ده روز مانده به چهلمین روز وفات امام (ره) چطور ما را به تهران خواهد برد . در همین روزها بود که ایشان از آلمان به ایران بازگشتند و دو روز مانده به مراسم ، حاجی گفتند حاضر شوید ، بعد از ظهر می رویم تهران  . من خواب آن شب را به یاد آوردم که به این زودی تعبیر شد .

نظرنژاد - 7

همزمان با شروع عملیات کربلای 4 و 5 در سال 65 بود که خداوند پسر سومی به ما عطا نمود و 7 روز از تولد کودک نگذشته بود که ایشان طاقت نیاوردند و برای شرکت در جبهه ها عزیمت نمودند . همیشه حتی در مواقعی که مجروح می شدند و میخواستند دوران نقاهت بعد از عمل های جراحی را پشت سر بگذرانند به جبهه عزیمت می نمودند .

در همین زمان کودک پس از 40 روز به علت بیماری فوت کرد و ما به ایشان تلفن زدیم و موضوع را در میان گذاشتیم . ایشان فرمودند موضوع اساسی و مهمتری که در پیش داریم دفاع از کشور و مرز و بوم و ناموسمان است . برای دفن و انجام کارها اصلا به مشهد نیامدند و فرمودند که این کودک امانت بود و خداوند ما را لایق این امانت ندانستند که به این زودی امانت را پس گرفتند و ما راضی هستیم به رضای خداوند متعال .

نظرنژاد - 8

شهید بابا نظر در بخشی از وصیت نامه اش خطاب به فرزند خود نوشته است : با دشمنانت مبارزه کن ، مومن باش ، اگر ثروتی به دستت رسید ، با فقرا تقسیم کن و در عزای امام حسین (ع) گریه کن ، چرا که خداوند هر قطره آن را در روز قیامت پاداش می دهد .

نظرنژاد - 9

یک روز پزشکی برای معاینه جانبازانی که ترکش خورده بودند آمد . ایشان در این زمینه تخصص زیادی داشت . به گونه ای که پوست شخص را که لمس می کرد متوجه می شد که ترکش در کدام قسمت بدن قرار دارد . خودش قسمت هایی را ترکش داشت مشخص می کرد و می گفت مثلا این قسمت ها ترکش دارد . وقتی آقای نظرنژاد را معاینه کرد از تعداد ترکش هایی که در بدن ایشان وجود داشت و اینکه بابانظر چگونه با وجود این همه ترکش در بدنش زنده است تعجب کرد و گفت : با توجه به تعداد ترکشی که در بدن ایشان وجود دارد ، هر یک از این ترکش ها با کوچک ترین حرکتی می تواند ایشان را به شهادت برساند . مثلا اگر ایشان در حال آب خوردن باشد ممکن است هنوز آب تمام نشده به شهادت برسد .

نظرنژاد - 10

 

زمانی که آقای نظر نژاد از ناحیه چشم و قلب مجروح شده بود ایشان را به شیراز منتقل کردند و بعد از مدتی که در سیراز ستری بود به مشهد منتقل شد . چشم ایشان از بین رفته بود و به جای ان چشم مصنوعی گذاشتند . وقتی که حالش بهتر شد گفت : می خواهم بروم جبهه . گفتم : برادر هنوز حالت خوب نشده است ، مدتی را استراحت کن بعدا خواهی رفت . گفت : نه ، باید بروم چون به وجود من در آنجا نیاز است . و بعد از بیمارستان مرخص شده و به منطقه برگشته بود .

نظرنژاد - 11

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : موقعی که روی تخت بستری بودم دیدم رفت و آمد چند نفر مشکوک است . فهمیدم که از منافقین هستند . آنها در نهایت یک رئز که موقعیت را مناسب دیدند تصمیم گرفتند به من حمله کنند . از قصد آنها آگاه شدم . منتظر ماندم که کاملا جلو بیایند وقتی که به من حمله کردند ، همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم یقه های هر دو یشان را گرفتم و سرهایشان را به هم کوبیدم . آنها که با خودشان فکر می کردند که من داد و بیداد راه می اندازم با دیدن این مساله پا به فرار گذاشتند .

نظرنژاد - 11

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : موقعی که روی تخت بستری بودم دیدم رفت و آمد چند نفر مشکوک است . فهمیدم که از منافقین هستند . آنها در نهایت یک رئز که موقعیت را مناسب دیدند تصمیم گرفتند به من حمله کنند . از قصد آنها آگاه شدم . منتظر ماندم که کاملا جلو بیایند وقتی که به من حمله کردند ، همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم یقه های هر دو یشان را گرفتم و سرهایشان را به هم کوبیدم . آنها که با خودشان فکر می کردند که من داد و بیداد راه می اندازم با دیدن این مساله پا به فرار گذاشتند .

نظرنژاد - 12

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : برای شناسایی رفته بودیم که ناگهان بین ما و نیروهای دشمن درگیری ایجاد شد . منطقه کاملا تاریک بود و جایی دیده نمی شد . بچه ها عقب نشینی کردند ولی من راه را گم کرده بودم و نمی دانستم که به کدام طرف باید بروم . در همان نقطه ای که بودم یک کلبه کوچک بود . کنار کلبه نشستم و توی انی فکر بودم که چکار کنم . ناگهان فردی با لباس عربی را دیدم که جلویم سبز شد . بلند شدم و سلام و احوالپرسی کردم . گفت : به چه فکر می کنی ؟ از ایشان پرسیدم ک شما این منطقه را می شناسی ؟ گفت ک بله . جریان را برایش تعریف کردم . گفت : بلند شو ف ناراحت نباش . شما را پیش نیروها می برم . گفتم : خدا خیرت بدهد . آمدن شما هم کار خدا بود . از ایشان پسیدم که شما کی هستید و از کجا آمده اید ؟ گفت : بلند شو برویم ، بین راه برایت می گویم . بلند شدم . راه که افتادم ناگهان دیدم بین بچه ها هستم . بچه ها اطرافم را گرفتند و گفتند : حاج آقا شما کجا بودی ؟ مدت زیادی است که دنبالتان می گردیم . ناراحت شدیم و فکر می کردیم که حتما شهید شده اید . اطرافم را نگاه کردم . بچه ها گفتند حاج آقا کجا نگاه می کنی ؟ ئنبال کسی می گردی ؟ گفتم این حاج آقای  عربی ، که  با من بود کجا رفت ؟ گفتند شما تنها بودید ، شخص عربی همراه شما نبود . آن وقت متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده ....

نظرنژاد - 13

شهید نظر نژاد تعریف می کرد : به بیمارستان که رفتم خودم را به عنوان پاسدار معرفی نکردم . یک روز دکتر برای معاینه من به اتاق من آمد. وقتی من را معاینه میک رد متوجه ترکش هایی که به بدنم اصابت کرده بود شد . گفت : شما در کارخانه ذوب آهن کار می کردید . گفتم : بله ، در کارخانه ذوب اهن کار می کردم !!!!

نظرنژاد - 14

یک روز در پایگاه بودم . یکی از برادرهایی که قرار بود به خط مقدم برود آمد و به من گفت : به آقا محمد حسن بگو من رو با خودش به خط نبرد و گرنه پسرم ( احسان ) یتیم می شود . اصرار زیادی می کرد . در حینی که صحبت می کرد آقا محمد حسن با ماشین آمد . صدا زد و گفت : به فلانی بگو سریع بیاید که میخواهیم برویم . آن فرد گفت : یا ابوالفضل ، به محمد حسن بگو من را با خودش نبرد . گفتم : خودت که می بینی ، محمد حسن گفت به شما بگویم که سریع بروید . این بنده خدا با ترس و لرز زیادی رفت . بعد از عملیات پیش من آمد . سلام کردم و حالش را پرسیدم و گفتم : خط رفتی و شهید هم نشدی ، پس بنشین و تعریف کن ببینم در خط که بودی چه کار کردی ؟ گفت : چیزی نگو ، از این به بعد اینجا نمی مانم و همیشه به خط مقدم می روم . به شوخی گفتم : آره جون احسانت ! همیشه به خط مقدم می روی ؟ گفت : بله همیشه می خواهم همراه بابانظر باشم . محمد حسن در منطقه معروف به بابانظر بود . گفتم : تو که از رفتن به خط می ترسیدی ؟ گفت : یک چیزهایی از بابانظر دیدم که تمام ترسم ریخت . گفتم : خب ، تعریف کن . گفت : شب اول که رفتیم بچه ها می گفتند ک عراقی ها داخل سنگر ها می شوند و بچه ها را سر می برند و از این طور حرفها . همه بچه ها خوابیده بودند ولی من از شدت ترس به کنج سنگر رفته بودم و خوابم نمی برد . نیمه های شب بود که دیدم کسی در بیرون حرکت می کند و مرتب بلند می شود و می نشیند . فکر کردم که عراقی ها آمده اند . ولی بعد متوجه شدم که شخصی بیرون سنگر نماز می خواند . بیرون رفتم و دیدم که آقا محمد حسن است . به سنگر آمدم و خوابیدم . بعد از اذان  صبح دیدم که اقا محمد حسن از سنگر بیرون رفت که نماز بخواند ولی بعد داخل سنگر نیامد . ناگهان صدای هواپیماهای عراقی را شنیدم که آمدند و خط را بمباران کردند . با خودم گفتم الان اقا محمد حسن خودش را توی سنگر می اندازد . ولی او داخل سنگر نیامد . بقیه بچه هایی که بیرون ایستاده بودند سریع داخل سنگر آمدند ولی " بابانظر" ایستاده بود و هواپیماها را نگاه می کرد . سریع به بیرون رفتم و گفتم : حاج آقا داخل سنگر بیا ، داقونت می کنند ! گفت : شما راحت باشید من اینجا هستم . رفتم داخل سنگر . ناگهان یک خمپاره نزدیک ایشان به زمین خورد . وسط گرد و خاکی که بر اثر به زمین خوردن خمپاره بلند شده بود چیزی دیده نمی شد . با خودم گفتم : ایشان حتما شهید شد . بعد از دقایقی که گرد و خاک کمتر شد دیدم همانطور ایستاده است و هواپیماها را نگاه می کند . میخ واست ببیند هواپیماها کدام منطقه را بمباران می کنند تا بچه ها را در آن منطقه مستقر نکند . وقتی این مورد را از ایسان دیدم با خودم گفتم : اگر شهید شدن به این اسانی بود محمد حسن باید الان صد بار شهید می شد و از آن وقت ترسم ریخت . تعجب کردم و به او گفتم : راست می گویی  ؟   گفت : بله . شما هم اگر ده روز با ایشان باشی دیگر اینجا نمی مانی .

نظرنژاد - 15

در عملیات کربلای 5 آقای نظرنژاد مسئول محور ما بود . در این عملیات شهرک دوعیجی عراق را در محاصره قرار داده بودیم ، ولی چون قرار گاه فرماندهی عراق در این منطقه بود ف هر کار می کردیم سقوط نمی کرد . آقای نظرنژاد فاصله بین ما و مقر دشمن را سنجید و گفت : من با یکی از برادرها با موتور به مقر قرماندهی عراقی ها می روم . شما هم پشت سر ما نیروها را حرکت دهید . نمی دانستیم چه در سر دارد . ایشان سوار موتور شد و بیسیم چی اش را در حالی که بیسیم به پشتش بود و اسلحه ای هم در دست داشت با فانسقه به خود بست و موتور را با سرعت به سمت دشمن حرکت داد . به محض اینکه ایشان وارد خط دشمن شد نیروها را حرکت دادیم . بچه ها که با دیدن این حرکت بابانظر ، روحیه عجیبی گرفته بودند ، خط را با موفقیت شکستند .

نظرنژاد - 16

شهید نظرنژاد تعریف می کرد : در یکی از عملیاتها ، نیروهای عراقی پاتک شدیدی به ما زدند و همه بچه ها به جر تعداد انگشت شماری عقب نشینی کردند . بعد از مدتی این چند نفر هم که از آتش سنگین دشمن کلافه شده بودند تصمیم گرفتند به عقب برگردند . من ناگهان نشستم و گریه کردم . بچه ها آمدند و گفتند : چرا گریه می کنی ؟ جواب دادم : اگر شما هم بروید عراقی ها می آیند و این منطقه را می گیرند و بعدا باعث پشیمانی مان خواهد شد و آن موقع پشیمانی شودی ندارد . این حرف ها را که زدم بچه ها از برگشتن منصرف شدند و با تمام وجود در خط جنگیدند و استقامت همین چند نفر باعث پیروزی ما شد .

نظرنژاد - 17

بابانظر فرزند کوچکی به نام مجتبی داشت . وقتی بابانظر در منطقه  بود مجتبی مریض شد . او را به بیمارستان قائم بردیم و بستری کردیم . به ایشان تلفن زدم و گفتم : برادر ، فرزندت مریض است ، اگر می توانی چند روزی به مشهد بیا . گفت : نه نمی توانم بیایم . ناراحت شدم و در جوابش گفتم : تو پدر این بچه هستی و همسرت هم تنهاست ، به خاطر اینها هم که شده باید بیایی . گفت : من که دکتر نیستم که بتوانم او را درمان کنم و اگر بیایم کاری از دستم ساخته نیست . هر چه خواست خدا باشد ، همان می شود . ان شاءالله که خوب می شود و گفت : سلام من را به همسرم برسان و بگو ان شاءالله خداوند عوض زحماتی که کشیده است را به ایشان خواهد داد . شما از آنچه که از دستتان بر می آید کوتاهی نکنید . هر چه خدا بخواهد همان می شود .

نظرنژاد - 18

یک بار آقای نظرنژاد خاطره ای را از کشتی گیری دوران جوانی اش به این مضمون برایم تعریف کرد : به همراه پدرم برای کشتی گرفتن به یکی از روستاهای نزدیک مشهد رفته بودیم . وقتی می خواستیم کشتی را شروع کنیم طرف مقابل آهسته به من گفت : پهلوان ! اول زندگی ام است ، هوای مرا داشته باش . تا این حرف را گفت فهمیدم منظورش چیست . گرچ ه می دانستم با این کار ( باختن کشتی ) پدرم ناراحت می شود ولی تصمیم خودم را گرفتم و در بین کشتی حرکتی انجام دادم که او توانست پشت مرا به زمین برساند . پدرم از این مسئله ناراحت شد و در راه بازگشت به من گفت : شما که مدعی بودی می توانی این پهلوان را شکست بدهی پس چه شد که کشتی را بتختی ؟ قصد نداشتم موضوع را به پدرم بگویم ولی وقتی دیدم به شدت ناراحت است موضوع را برایش تعریف کردم و ایشان هم کلی تشویقم کرد .

نظرنژاد - 19

در یکی از عملیاتها که در سوسنگرد انجام شد . آتش دشمن خیلی شدید بود و در آن موقع نیروهای ما امکانات خیلی کمی داشتند . خمپاره ای داشتیم که گلوله های آن تمام شده بود . آقای نظرنژاد با زحمت دو گلوله تهیه کرد و خمپاره و سه پایه آن را برداشت و تا جایی که می توانست به دشمن نزدیک شد . بابانظر به حدی جلو رفت که هیچ کدام از بچه ها جرات نمی کردند پا به پای ایشان جلو بروند . بعد هم گلوله ها را طوری شلیک کرد که هر دوی آنها به هدف اصابت کرد و باعث شد تا بچه ها بتوانند از یک نقطه پیشروی کنند .