شهید نظر نژاد تعریف می کرد : برای شناسایی رفته بودیم که ناگهان بین ما و نیروهای دشمن درگیری ایجاد شد . منطقه کاملا تاریک بود و جایی دیده نمی شد . بچه ها عقب نشینی کردند ولی من راه را گم کرده بودم و نمی دانستم که به کدام طرف باید بروم . در همان نقطه ای که بودم یک کلبه کوچک بود . کنار کلبه نشستم و توی انی فکر بودم که چکار کنم . ناگهان فردی با لباس عربی را دیدم که جلویم سبز شد . بلند شدم و سلام و احوالپرسی کردم . گفت : به چه فکر می کنی ؟ از ایشان پرسیدم ک شما این منطقه را می شناسی ؟ گفت ک بله . جریان را برایش تعریف کردم . گفت : بلند شو ف ناراحت نباش . شما را پیش نیروها می برم . گفتم : خدا خیرت بدهد . آمدن شما هم کار خدا بود . از ایشان پسیدم که شما کی هستید و از کجا آمده اید ؟ گفت : بلند شو برویم ، بین راه برایت می گویم . بلند شدم . راه که افتادم ناگهان دیدم بین بچه ها هستم . بچه ها اطرافم را گرفتند و گفتند : حاج آقا شما کجا بودی ؟ مدت زیادی است که دنبالتان می گردیم . ناراحت شدیم و فکر می کردیم که حتما شهید شده اید . اطرافم را نگاه کردم . بچه ها گفتند حاج آقا کجا نگاه می کنی ؟ ئنبال کسی می گردی ؟ گفتم این حاج آقای  عربی ، که  با من بود کجا رفت ؟ گفتند شما تنها بودید ، شخص عربی همراه شما نبود . آن وقت متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده ....