نظر نژاد - 5
شهید نظر نژاد تعریف می کرد : نمی داننم این خاطره را باور می کنید یا نه ، ما به سختی باور کردیم . فرمانده گردان ولی الله ، برادر شجیع می گفت ک روزی با وانت از یک جاده عبور می کردم ناگهان متوجه دو کبوتر سفید روی خاکریز شدم . پیاده شدم و به طرفشان رفتم . هیچ حرکتی نمی کردند . ناگهان متوجه دو تن از بچه های گردان شدم که مدتی پیش شهید شده بودند .
آنها آنجا ایستاده بودند و به من می خندیدند . کبوترها گفتند : آقای شجیع ! غصه نخور ! تو هم به خیل شهدا خواهی پیوست و جسدت خواهد ماند . تا 48 ساعت تو هی فریاد می زنی من شجیع هستم . اما کسی تو را به عقب نخواهد برد . این را ما زمانی باور کردیم که در عملیات همراه نیروها از جاده ای عبور می کردیم و جسدی را دیدیم و نشناختیم تا اینکه 48 ساعت بعد به من خبر دادند فرمانده گردان ولی الله گم شده است . یاد آن جنازه گوشه جاده افتادم . وقتی به آنجا رسیدم جسد پاره پاره شجیع را شناختم .