نظرنژاد - 18
یک بار آقای نظرنژاد خاطره ای را از کشتی گیری دوران جوانی اش به این مضمون برایم تعریف کرد : به همراه پدرم برای کشتی گرفتن به یکی از روستاهای نزدیک مشهد رفته بودیم . وقتی می خواستیم کشتی را شروع کنیم طرف مقابل آهسته به من گفت : پهلوان ! اول زندگی ام است ، هوای مرا داشته باش . تا این حرف را گفت فهمیدم منظورش چیست . گرچ ه می دانستم با این کار ( باختن کشتی ) پدرم ناراحت می شود ولی تصمیم خودم را گرفتم و در بین کشتی حرکتی انجام دادم که او توانست پشت مرا به زمین برساند . پدرم از این مسئله ناراحت شد و در راه بازگشت به من گفت : شما که مدعی بودی می توانی این پهلوان را شکست بدهی پس چه شد که کشتی را بتختی ؟ قصد نداشتم موضوع را به پدرم بگویم ولی وقتی دیدم به شدت ناراحت است موضوع را برایش تعریف کردم و ایشان هم کلی تشویقم کرد .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۴/۱۲ ساعت 23:0 توسط شرمنده شهدا
|