در دوران جوانی خواسته ای از شما داشت که برآورده نکیند ؟
پدر : نه . تقریبا هر چه که میخ واست برایش می خریدم . چون علاقه زیادی به او داشتم . یادم هست خیلی عاشق موتور بود . یک بار برایش یک موتور خریدم به قیمت 5000 تومان و بعد از آن که موتور را فروختیم یکی دیگر برایش خریدم به قیمت 17000 تومان که آن موقع پول زیادی بود . البته موتور خوبی هم بود . دو سیلندر بود . الان به متر کسی اجازه سوار شدن به این موتور ها را می دهند . یک روز اکبر حسینی که بعد از ابوالفضل شهید شد و از دوستان نزدیک هم بودند آمد و گفت حاضر است این موتور را بخرد . من هم گفتم این موتور را به تو هدیه می دهم بردار برو . ولی مجددا آمد و گفت می خواهد پول موتور را بدهد . گفتم برو خودت قیمت کن ببین چقدر است ولی بدان که من پولت را بر نمی دارم و اگر هم بگیرم صدقه می دهم . رفت قیمت کرد 40000 تومان . وقتی رفتم کرمان برای مراسم ختم اکبر دیدم موتور را وقف سپاه کرده .
مادر: ابوالفضل نسبت به شهدا و مجروحین خیلی حساس بود . قبل از اینکه به جبهه برود ، می رفت بیمارستان مصطفی خمینی رای کمک به مجروحین . هر وقت هم به خانه می امد به من می گفت غذا درست کنم تا با خودش ببرد بیمارستان برای مجروحین . دائم می گفت اینها اینجا غریب هستند ، کسی را ندارند و ما باید کمکشان کنیم .