گفتيد خاطره اي از تولدش داريد ما دوست داريم بشنويم.
بله ، ما آن وقت در بهبهان بوديم . پدرش به مأموريت رفته بود و من آن جا تنها بودم. شب كه مي خواستند مرا به بيمارستان برسانند كنار روخانه ي مارون كه نزديك هاي بهبهان است بدنيا آمد. درست زير درخت هاي كاج كه اندازه ي يك انسان قد بلند به دنيا آمد. بعد از تولد تورج يكي از خانم ها به من گفت: «اين بچه ي تو در راه خدا گام بر مي دارد.» گفتم: «چطور؟!» گفت: «بالاخره يك روز خودت متوجه مي شوي.» اين بچه به مسايل ديني خيلي مقيد بود. اصلاً نمي دانم اين ها را از كجا مي دانست و خداوند چقدر در حقش لطف كرده بود كه چنين كامل و پخته شود.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۰۲/۲۹ ساعت 15:46 توسط شرمنده شهدا
|