ناصر از زبان ناصر  :: من متولد سال 1325 و اهل تهران هستم . فعالیت سیاسی من تقریبا از سال 1356 شروع شد .آن موقع که دانشجوی دانشکده ی تربیت بدنی بودم ، دستگیر شدم و مدت 25 رئز در زندان قصر به سر بردم . بعد از ازادی ، به طور مداوم در حرکت های مردمی و سایر امور انقلاب شرکت میکردم.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی من خیلی زود به سپاه پیوستم و در همان سال 1358 به مدت 3 ماه برای ماموریت به زابل عازم شدم .
بعد از ماموریت حدود بیست روز در تهران بودم که دوباره به عنوان فرمانده ، همراه یک گروهان از نیروهای سپاه به مدت یک و نیم ماه به خرمشهر رفتم .
از خرمشهر که برگشتم ، در پادگان " ولی عصر (عج) " تهران با برادر " بروجردی " اشنا شدم . او که خودش در سپاه منطقه غرب کار کشور مسئولیت داشت ، به من پیشنهاد کرد به غرب کشور بروم . من هم پذیرفتم و با یک گروه 27 یا 28 نفری ، به این منطقه آمدم . الان از آن گروه گروه 2 یا 3 نفر باقی مانده وبقیه همه به شهادت رسیده اند .
وقتی به غرب کشور آمدم ، با پیشنهاد برادر بروجردی از تاریخ 10 دی 1358 ، فرماندار پاوه شدم . ان زمان ، از پاسگاه " قازانچی " تا پاوه ، دست گروهک های ضد انقلاب بود که بعد ها منطقه از آنان پاکسازی شد . 21 ماه فرماندار پاوه بودم که دوازده ماه آن را با حفظ سمت فرمانداری فرمانده سپاه پاوه هم بودم . اما در یک عملیات که تیر خوردم و مجروح شدم ، برادر " ابراهیم همت " را به عنوان فرمانده سپاه پاوه معرفی کردم .
الان هم ( 14 مهر 1360 ) به مدت یک ماه است که باز به پیشنهاد برادر بروجردی آمده ام و مسئولیت فرماندهی سپاه کردستان را به عهده گرفته ام . 


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی ...
معمولا لباس نو نمی پوشید یا آن را طوری می پوشید که زیاد جلوه نکند . وقتی از او پرسیدم که " چرا آقا ناصر ؟! تو هم داری و هم می توانی بپوشی ، چرا نمی پوشی ؟ " می گفت : " نه ، ممکن است یک عده نداشته باشند ، درست نیست ما جلوی آنها این طوری بگردیم


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
در ایام جوانی ، یک دوره مسابقه فوتبال بر گزار کردیم . ناصر به عنوان خوش اخلاق ترین بازیکن انتخاب شد و یک دست گرمکن جایزه گرفت . پس از مدتی ، دیدیم ناصر از آنها استفاده نمی کند . کنجکاو شدیم و پرسو جو کردیم که اصلا این گرمکن به تن اقا ناصر اندازه بوده یا نه ؟ خلاصه بعد از مدتی فهمیدیم که ناصر گرمکن رو برده مدرسه و داده به یکی از بچه ها که وضع مالی چندان خوبی نداشته است .

از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
یادم هست در زمان انقلاب و درگیری ها و تظاهراتی که معمولا انجام میشد ، ناصر کاظمی می آمد مغازه ما و شروع میکرد به درست کردن پرچم و پلاکارد . بعد هم چند تابلو راهنما آماده میکرد و روی آنها می نوشت " کوچه بن بست " ، " چند متر مانده به بن بست " ، "چند متر دیگر راه وجود دارد " یا " راه به چه سمتی می رود " .
بعد ، این تابلوها را در کوچه های محل نصب میکرد تا موقعی که بچه ها دارند از دست ماموران گارد فرار می کنند ، اطلاعات کافی درباره مسیری که می روند در اختیار داشته باشد و گیر نیفتد .


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی

اوایل که فرماندار پاوه شده بود ، خیلی ها نمی دانستند که او پاسدار است . آن زمان من در سپاه " جوانرود " بودم . یک روز برای کاری به فرمانداری رفتم . وارد اتاق کارش که شدم ، دیدم روی میز نشسته و صندلی ها را هم روی میز چیده است . به طوری که پایه های صندلی ها به طرف سقف بود . آن روز با مسئولان ادارات پاوه جلسه داشت با من طوری برخورد کرد که موضوع مخفی بودن پاسداری ایشان را رعایت کنم . ناصر در آن جلسه گفت :" من نمی خواهم فرماندار شهری باشم که قسمتی از شهر یا بخشی از منطقه اش ، دست ضد انقلاب باشد . تا موقعی که ما نتوانیم منطقه خودمان را از دست ضد انقلاب پس بگیریم ، این فرمانداری به درد نمی خورد . "

ظاهرا این کار را کرده بود که احساس میز و صندلی کسی را نگیرد و همه همواره به فکر مبارزه با دشمن باشند .

از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
یک بار شهید رجائی در زمان نخست وزیری تشریف آورده بودند پاوه که اتفاقا همزمان بود با یک عملیات که نیروها و خود کاظمی هم رفته بودند . با بی سیم به او خبر دادند که اقای رجائی آمده است . کاظمی که آمد همه ماتشان برد .جناب فرماندار یک کلاه کاموائی به سر داشت ، دماغش هم سوخته و سیاه شده و لبهایش هم خشکیده بود . یک شلوار کردی و یک بلوز ورزشی هم به تن داشت . اصلا یه حالتی از صفا و سادگی داشت که وقتی وارد شد ، تاثیر عجیبی بر حاضران گذاشت . همه که او را دیدند از شوق به گریه افتادند . یک فرماندار می خواست به خدمت رئیس اجرائی کشور برسد !!!


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
در عملیات بانه بین ناصر و یک برادر بسیجی ، برخوردی پیش آمد که خود ناصر ناراحت شد . اگر چه مسئله جزئی بود ، ولی همان شب وقتی به سپاه رسید تلفنی با دادستانی سپاه صحبت کرد و وضعیت پیش آمده را توضیح داد و گفت : " حالا اگر بنده مقصر هستم بیایم و خودم را معرفی کنم " .


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
پس از مدتی ، فرزند کاک رسول رسول زاده به عضویت " پیشمرگان مسلمان کرد " در آمد . او جوانی پر شور و با انگیزه بود . آقای کاظمی هم با کاک رسول خیلی دوست شده بود . از طرف دیگر کاک رسول هم شیفته ناصر و آقای بروجردی شده بود .
بعد از مدتی ، فرزند کاک رسول شهید شد . ما به دلیل عملیاتی که از طریق کوخان داشتیم ، آنجا زیاد تردد می کردیم . من گریه مادر این شهید را برای فرزندش ندیدم . بلکه بعکس ، او با شجاعت تمام به شهادت فرزند خود افتخار میکرد .
به طور اتفاقی مدت کمی پس از شهادت ناصر کاظمی ، از کوخان می گذشتم که مادر شهید رسول زاده با دیدن من سراغ ناصر را گرفت . وقتی فهمید شهید شده است ، آنچنان گریه و زاری کرد که برای فرزندش این گونه گریه و زاری نمی کرد .


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
سال 1361 بود . یک روز آقای کاظمی زنگ زد و گفت : " اسمت را داده ام برای حج " . بعدش به او زنگ زدم و گفتم : " خب ناصر ! چرا بنده تنها بروم چرا شما نمی آئید ، با هم برویم ؟ چگونه من بروم و شما بمانید ؟! " .
گفت : " نه ، شما این جا تو منطقه و عملیات ، یک مقداری اعصابت به هم ریخته . بروی آنجا از لحاظ روحیه ، برایت خوب است . من هم این جا هستم . "
گفتم : " خانه خدا را کسی رد نمی کند . ناصر بیا با هم برویم . " گفت :" خدا را چه دیدی ! حالا شما بروید خانه هدا ، شاید ما هم رفتیم ملاقات خو خدا ! " .
آن موقع من متوجه منظور ایشان نشدم و زمان گذشت . تا این که 3 ، 4 روز مانده بود به پرواز ، آمدیم تهران و کارهایمان را انجام دادیم . صبح همان روز که عصر آن باید برای پرواز به فرودگاه می رفتم ، براداران خبر آوردند که " ناصر شهید " شده !!!


از زبان یکی از دوستان شهید کاظمی
یک شب من و ناصر کاظمی با هم حرف می زدیم . صحبت درباره شهادت و چگونگی آن بود . ناصر گفت : " من شهادت را دوست دارم " .
گفتم : " دوست ندارید زخمی شود ؟ فقط دوست دراید شهید بشوید ؟ ! " . گفت : " نه ! من زخمی شدن و اسارت را نمی خواهم . فقط دوست دارم شهید بشوم . آن هم به این شکل که یک دانه تیر ، فقط یک دانه تیر به قلب یا پیشانی ام بخورد . همین یک عدد را هم می خواهم و بیشترش را نمی خواهم . نمی خواهم جنازه ام تکه پاره شود " .
روزی که ایشان به شهادت رسید ، خبر آوردندکه فقط یک تیر به پیشانی اش خورده است .