معرفی کسی که کلی دعوت نامه راهیان نور داره !!!!!!1
سردار شهید سید مجتبی علمدار
از سادات بود نامش مجتبی شهرتش علمدار . شاید این شهرتش بازگشت کند به حسن سابقه خاندان او در تعزیه داری و عزاداری آنان برای اهل بیت و خصوصا امام حسین (ع) .
در دی ماه پا به عرصه حیات می گذارد و این زیباترین و رمز آلودترین نقطه حیات او بود ، رمزی که به شهادتش در همان روز گشوده شد .
آری سید مجتبی علمدار در شهرستان ساری در سال 1345 پا به عرصه حیات می گذارد . او اهل مازندارن بود . سرزمین علویان ، سرزمین مرعشیان شیعه که سالیان سال در دوران استیلای امویان با حفظ هویت شیعیان زیر پرچم اسلام فداکاری ها نمودند و این نقطه درخشانی برای فرزندان مازندران بوده و هست که بتوانند با اتکا به این درخشش ، خود ستاره های درخشانی برای آینده این سرزمین باشند .
در خاندانی پا به عرصه حیات گذارد که از دنیا اتصاف به عزاداری امام حسین (ع) را برای خود کافی می دانستند .
عزاداری برای امام حسین (ع) را از جدش به امانت داشت ، سید علی اکبر علمدار که اطاقی از منزل مسکونی خود در بخش هشت ساری را به میعادگاه عاشقان و دلسوختگان اهل بیت (ع) و سوگواران اباعبدالله (ع) تبدیل ساخت .
مجتبی در همین خانه قدم به دنیا گذارد ، تولد او ، بارقه ای از امید را در دل پدر و مادرش روشن ساخت ، خانواده ای سه نفره که پیش از مجتبی دختری داشتند .
سید رمضان علمدار پدر سید مجتبی به مادر اوتوصیه کرد که کاری کند تا مجتبی به مادر او توصیه کرد که کاری کند تا مجتبی با قرآن و مکتب اهل بیت آشنا شود . سید رمضان با در آمدی متوسط همواره این دغدغه را داشت که دختر و پسر او همواره در سایه تعلیم و تربیت اسلامی قرار گیرند تا او بتواند شکر عملی خداوند را بجا آورده باشد . او انسان متمولی نبود ولی با در آمد متوسط هیچ چیز را برای رفاه نسبی فرزندانش دریغ نمی کرد و مادر شهید مادری بود فداکار که از آنچه شوهر مهربانش سید رمضان میخ واست دریغ نکرد و نسبت به تربیت فرزندانش مطابق مکتب امام حسین (ع) اهتمام وافر داشت .
دوران تحصیل
سید مجتبی دوران ابتدایی را در دبستان شهید عبدالحکیم قره چه ، دوران راهنمایی را در مدرسه شهید دانش ، دوران متوسطه را در هنرستان شهید خیری مقدم گذراند ، ولی مدرسه ای بزرگتر او را انتظار میکشید که از دانشگاه و تحصیلات عالیه هم بالاتر بود ! نامش مدرسه بود ولی معرفتی که به انسان می داد برتر و بالاتر از هر عملی بود . تازه در این مدرسه هر کسی حقیقتا ثبت نام نمی شد و تنها آنانی که با اخلاص و تواضع و کشیدن سختی دوری از خانواده و با عشق بال شهادت گشودن به سوی رب و محبوب وارد این وادی می شدند ، مراحل آن را طی می کردند . این بود که او از 17 سالگی به مدرسه عشق یعنی بسیج پیوست و الحق که عاشقانه تا پای جان بر آن استقامت ورزید .
دوستان مدرسه عشق
در این مدرسه هر که را بیشتر دوست دارند جام بلا بیشتر می دادندش و مجتبی دوستان پر معرفتی را یافت که هیچگاه فراموششان نکرد .
انها دو شهید بزرگوار حمیدرضا مردانشاهی و حسین طالبی نتاج بودند . این سه یادر مدرسه نورانی عشق و شهادت از نخستین اعزام به کردستان و به منطقه عملیاتی والفجر4 با هم بودند . این سه شهید با هم و تحت فرماندهی شهید صمد اسودی در سال 63 به منطقه جنوب رفتند و سرانجام در عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران در سال 65 شرکتی دلاوران داشتند که عزم رفتن را از بین آنان با پروازی معنوی شهید مردانشاهی آغاز نمود . حمیدرضا پروازکرد ، مجتبی با دلاوری هر چه تمام تر به همراه دوستانش به جلو رفت و پیکر پاک آن شهید را با خود به عقب آورد . آخر او خیلی خود را مدیون آن شهید می دانست و او را الگوی اخلاقی خود قرار داده بود . وقتی یار دیگرش یعنی طالبی نتاج را از دست داد ف نجوای رفتن در وجود وی نیز زمزمه ها را آغاز کرد . دیگر طاقت ماندن نداشت ، اگر تا به حال برای خود و در خلوت یارانش فقط می خواند ف این بار دیگر ناله های خویش را از نهان عیان نمود و مداحی را در جبهه ها آغاز کرد . از عملیات کربلای 5 به بعد آن را رسما به نوعی فریاد بندگی خویش قرار داد .
امتحان جبهه ها
اولین حضور سید مجتبی در جبهه ها در منطقه حاج عمران و عملیات والفجر چهار است . سپس 63 در گردان امام حسین (ع) لشکر 25 کربلا با عنوان تیربارچی عازم جبهه های جنوب می گردد .
در سال 65 در عملیات کربلای یک جوهره خویش را بیش از پیش نشان می دهد . منطقه ی مهران یادآور شجاعت کم نظیر اوست !
پس از عملیات کربلای یک ، سید وارد گردان مسلم بن عقیل شد که تا پایان دوران دفاع مقدس در آن حضور داشت . جذابیت رفتاری فوق العاده وی و مدیریت صمیمانه و در عین حال هوشیارانه وی سبب شده بود که دوستان زیادی از بین بسیجیان پیدا کند که شیفته اخلاق و رفتار و منش والای وی شده بودند که در طول هشت سال دفاع مقدس همراه او بودند و تعدادی از آنها به شهادت رسیدند . بعد از عمل نکردن گردان مسلم در عملیات کربلای4 ، عملیات کربلای 5 در پیش بود و گردان مسلم یکی از هزار گردانی که قرار بوددر این عملیات نقش داشته باشد .
مجتبی حضور در جبهه ها را به فرموده امام حضور در دانشگاه تلقی کرده و از خوبی های آن استفاده میکرد و همیشه سعی در کم کردن خطایای خود داشت و معرفت افزایی را سرلوحه خویش قرار داده بود .
سید در پی کسب بیشترین معرفت در جبهه ها بود تا موفق به افتخار پوشیدن کسوت شهادت شود . چیز گمشده ای که در اغلب نوحه سرایی ها به دنبال آن بود . وی عطش پیوشتن داشت و تنها چیزی که وی را آرام می کرد همین مساله بود . او درعملیات کربلای 8 در فروردین 66 به شدت مجروح می شود .
با وجود آن زخم ها به همراه گردان مسلم در عملیات کربلای 10 در ارتفاعات ماووت شرکت جست . بعد از آن فرماندهی گروهان سلمان از همان گردان را در عملیات والفجر 10 بر عهده داشت .
عملیات والفجر 10 در نوع خود یک عملیات بی نظیر و وسیع کوهستانی بود که در دل خود خیلی چیزها را نهفته داشت . شهید علمدار برای آماده سازی نیروهای خود برای شرکت در عملیات آماده شد . تمرین ها و آماده سازی ها را رزم شبانه و تمرینات نظامی خاص در ارتفاعات برفگیر 1001 در منطقه عمومی دزلی ادامه داد .
او با شجاعت کم نظیر ، گروهان خود را به عنوان خط شکن در سه راهی خرمال ، سید صادق و دوجیله مورد اعتماد قرار داد و با تصرف پاسگاه مستقر در آت سه راه پاسخ اعتماد فرماندهان را داد . هر چند تنی خسته و مجروح و جراحتهای شدید شیمیایی را با خود به ارمغان آورد .
پس از قطعنامه 598 ، او شور کربلا و شهادت را از یاد نبرد و برای تجدید یاد دوستان شهیدش ، به نخلستان های جنوب و ارتفاعات غرب کشور می رفت و تا بعد از پذیرش قطعنامه نیز روح خویش را اینگونه تسکین می داد .
همراه با شهدا بعد از جنگ
او از آنها نبود که شهادت را بعد از جنگ فراموش کند . بنابراین برپایی یادمان شهدا را در شهرستان ساری با همکاری بسیجیان پایگاه مقاومت شهدا بخش هشت ساری ، در دستور کار قرار داد . او با تشکیل هیات بنی فازمه به دیدار خانواده شهدای آن منطقه می رفت و در ضمن این دیدارها به ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت می پرداخت .
هیات بنی فاطمه با پیگیری های وی دارای برنامه های متنوع فرهنگی و هنری گردید . وی این برنامه ها را عمدتا در مسجد دهقان زاده پی ریزی و اجرا می کرد و در این برنامه ها به نغمه سرایی می پرداخت . برنامه های این هیات به تدریج گسترده شد و شهید علمدار به عنوان پیشتاز فرهنگی در عرصه پاسداشت شهدا مطرح گردید .
تشکیل خانواده
شاید اگر بگوییم که زندگی سید پر بوده از الطاف الهی چیزگزافی نگفته باشیم ؛ از جمله ازدواج وی .
- همسر آینده اش در خواب میبیند که حضرت رسول (ص) خطاب به وی می فرماید که تو باید با یک سید ازدواج کنی !
- در همان ایام یکی از دوستان همسرش ، سید را به او معذفی می کند .سید از مال دنیا هیچ نداشته ولی ایمان و اخلاص او راه محبت را در دل همسرش باز میکند .
صبوری ، عشق به عبادت و توسل به ائمه (ع) و توکل را در زندگی خود پیاده میکند . همسرش از توکل به خدا سخن می گوید :
- زمانی بود که ما پنج تومان هم پول نداشتیم . ولی از برکت سید و ارتباط قوی اش با خدا ، آن روز قرآن را که بلند کردم دیدم چند هزار تومان پول آنجاست ! او میگفت : اینها از الطاف آقا امام زمان (عج) است تا من زنده هستم به کسی نگو .
- انگشتری داست که در زمان حصور در آبادان در آنجا گذاشته بود . این انگشتر هم یادگاری یک شهید به سید بود ف که خیلی از جاماندنش در آبادان سید ناراحت بود . یک روز گفت : " بیا تا دعای توسل بخوانیم تا آن انگشتر پیدا شود " . این حرف را با یک اعتقاد قوی گفت . دعا خواندیم فردا صبح دیدیم که انگشتری روی مفاتیح است .
- رفتارش با کودکش دیدنی بود ؛ با او می نشست و از خاطرات دوران جبهه ها می گفت و برایش نقاشی می کشید .
- مسافرت و تفریح عمده ایشان زیارت مشهد مقدس بود که ما سالی پنج بار به آنجا می رفتیم . یادم هست در یکی از همین مسافرتها دخترمان زهرا گم شد . من خیلی نگران شدم ، ولی او مرا تسلی داد و گفت که مگر می شود کسی زائر امام رضا (ع) باشد و اینجا گمشود . زهرا خودش می اید چند دقیقه بعد دیدیم ، زهرا خودش آمد !
- من همیشه می گفتم انشاء الله پنجاه سال با هم زندگی خواهیم کرد ولی او میگفت : بگذار پنج سال با هم باشیم بقیه اش طلبت ! همین هم شد . پنج سال بیشتر پیش ما نبود و در سال 75 به سوی خدا پر کشید .
- شهادتش را گویی خود می دانست و از این بابت خیلی خوشحال بود .
- دی ماه ، ماهی است که با شهادت سید رمزگشایی شد . سید در دی ماه متولد ، در دی ماه شیمیایی ، در دی ماه ازدواج ، در دی ماه تولد زهرا و سرانجام شهادتش در همان روز تولدش !
- در لحظه اذان بعد از یک هفته بیهوشی به هوش می آید ، شهادتین را میگوید و خداحافظی میکند و برای همیشه سربر بالین می گذارد .
جذب جوانان
برنامه هیئت اول با 4-3 نفر شروع شد . اما بعد رسیده بود به 400-300 نفر عاشق اهل بیت (ع) و اینها رمزی داشت که بخشی از آن در روحیه بالای سید نهفته بود .شیوه خاصی که او داشت این بود که اگر جوانی تازه به هیات می آمد به او میئولیت می داد و می خواست او را شریک در گرداندن کار هیئت کند . به یکی میگفت تو ساقی باش ، به دیگری می گفت که این پرچمها و شمایلها را بچسبان و خلاصه کار هیات را به تازه واردها می سپرد . گاهی اوقات هم که مورد اعتراض واقع می شد میگفت : اگر به جوانهای تازه وارد بها ندهید ف می روند و دیگر هم بر نمی گردند اما وقتی آنها را تحویل بگیریم و از خودمان قلمدادشان کنیم ، دیگر از هیات جدا نمی شوند و همیشه امام حسینی می مانند .
حلال مشکلات
یکی از بچه های هیات تعریف می کرد و می گفت : رفتم پیش سید گفتم آقا سید ! من در مراسمها و روضه خوانی اهل بیت (ع) اصلا گریه ام نمی گیرد و نمی توانم اشک بریزم ، چه کنم ؟ سید گفت : حتی امشب ؟! تایید کردم . گفت : مشکل از من است ! من چشمم آلوده است ، من دهانم آلوده است که تو گریه است نمی گیرد و بعد آرام آرام اشک ریخت ! من خیلی ناراحت شدم چون تا به حال هر جا مشکلم را مطرح کرده بودم گفته بودند مشکل از خودت است . باید مشکلت را حل کنی ولی سید مجتبی مشکل را از خودش می دانست . عجب آدمی بود این سید ! دگرگون شدم و از آن موقع به بعد باور کنید که هر جا اسم مبارک امام حسین(ع) می آمد نمی توانستم گریه نکنم و اشک نریزم . می دانید چرا ؟ چون او اهل دل بود و وصل به اولیاء الله . در واقع خداوند به وسیله او مرا وصل کرد چون دلش ضاف بود . دل ما هم تکانی خورد .
بازگشت به صراط مستقیم الهی
آن شب ، مادر تصمیم گرفت دو پسرش را تعقیب کند. چون چند شب بود که پسرانش دیر به خانه می آمدند . او نگران فرزندانش بود ، روسری را به سر کشید و سریع به دنبال آنها از خانه خارج شد . دورادور فرزندانش را تعقیب می کرد . دید که آن دو به داخل یک زیرزمین رفتند . خود را نزدیک کرد و دید از آنجا صدای مداحی می اید ! بیشتر تعجب کرد . آخر شبهای آخر محرم بود . مادر کمی ایستاد و به مداحی گوش داد احساس کرد که قطره اشکی از گوشه چشمانش می چکد . حالش دگرگون شده بود ، به خود آمد و از آنجا دور شد .
فردا که باز پسرانش را زیر نظر داشت متوجه شد که آن دو مشغول نماز خواندن هستند . در درونش طوفانی به پاه شده بود . از غفلتهای خود در گذشته پشیمان بود . نمی خواست بیش از این غافل بماند ، یادش می آمد در دوران نوجوانی نماز می خواند . جشن تکلیف و چادر به سر گذاشتن ! عجب دوران پاکی بود آن دوران ! لو بیش از هر چیز مشتاق بازگشت به سوی خدا بود .
پسرها از اینکه مادرشان را چادری می دیدند هم تعجب کرده و هم خوشحال بودند . آخر آن روز قرار بود که با هم پیش سید بروند .
مادرشان وقتی سید را دید از او تشکر کرد و گفت : من هر چه دارم بعد از خداوند و معصومین (ع) از این دست پرورده های شما دارم ! آمده ام تشکر کنم از شما و از اینها که معلمان اخلاق من شده اند و مرا از غفلت بازداشته اند .
اخلاص در عمل
کنار نشسته بودم از لحن زیبای او و سوز گداز او می بردم و ناله می کردم و اشک می ریختم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود . بعد از اتمام مراسم سید شال سبز خود را به گردن من انداخت . باتعجب پرسیدم این چکاری است ؟ در جواب خندید و گفت : بگذار گردن تو باشد . بعد از گذشت چند لحظه ، جمعیت حاضر در مراسم به سوی من آمدند و شروع کردند به دیده بوسی و التماس دعا گفتن . میخ واستم آنها را از اشتباه در بیاورم که نگاهم به سید افتاد ؛ گوشه ای ایستاده بود و لبخند می زد ! دیگر چیزی نگفتم و به لبخند سید فکر می کردم ؛ لبخندی که از سر اخلاص بود .
علمدار شال سبزی مخصوص داشت در مراسمات آن را به گردن می انداخت و اشکهایش را در آن ذخیره می کرد . حتی دوستانش وقتی اشک می ریختند در این شال ذخیره می کرد . وصیت کرده بود که هنگام دفنش ، مصیبت حضرت زهرا (س) و امام حسین (ع) بخوانند . می گفت که خیلی به عنایت آنها احتیاج دارد .
میگفت وقتی او را در قبر خواباندند آن شال سبز را روی صورتش بگذارند . سرانجام در تاریخ 11 دی ماه سال 75 بر اثر عارضه شیمیایی به شهادت رسید و به ملکوت اعلی پیوست .
پای درس سید مجتبی
آدم باید توجه کند . فردا این زبان گواهی می دهد . حیف نیست این زبانی که می تواند شهادت بدهد که اینها ده شب فاطمیه یا زهرا (س) و یا حسین (ع) گفتند ، آن وقت گواهی دهد که مثلا از من استفاده کرد و فلان جا لهو و لعب گفت ، بیهوده گفت ، آلوده گفت ، ناسزا گفت ، به مادرش درشتی کرد .
احتیاط کن ، در ذهنت باشد که یکی دارد ما را می بیند (خداوند) ، و گزارش از اعمال ما هر هفته به آقایمان می رسد ، دست از پا خطا نکنم که مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد .
وقتی می رود خدمت مادرش فاطمه که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد و بگوید : مادر ! فلانی خلاف کرده ، گناه کرده است ، آن وقت فردای قیامت جلوی حضرت زهرا (س) چه جوابی می خواهیم بدهیم ؟!
شیعه شده دختر مسیحی
چگونه ژاکلین ذکریای ثانی دختر 23 ساله مسیحی به دست شهید علمدار مسلمان شد از زبان خودش :
من ژاکلین ذکریای ثانی هستم ، از یک خانواده مسیحی بودم و طبعا از اسلام اطلاعات کمی داشتم ، وضع پوششم نامناسب بود و این به فرهنگ زندگی مان بر می گردد . وقتی با مریم که همکلاسی من ولی حافظ 18 جزء قرآن و از بسیجیان ممتاز مدرسه مان بود آشنا شدم خیلی بر سر دوستی با او تلاش کردم . تا اینکه یک روز او به درخواست من پاسخ مثبت داد . روز سه شنبه بود و مراسم دعای توسل بود که مریم مرا با خودش به آن مراسم برد . برای من مجلس غریبی بود . همه گریه می کردند . من که از آن دعا سر در نمی آوردم ؛ ولی یک گوشه نشستم و ناخواسته اشکم سرازیر شد . از آن روز به بعد دوستی من و مریم محکم تر شد و مریم مرا با شهدا آشنا کرد ، با هم می خواستیم همراه کاروان راهیان نور به جبهه های جنوب برویم ولی پدر و مادرم مخالفت کردند و تهدید به اعتصاب غذا کردم . بار هم اثر نکرد . یادم افتاد که مریم به من گفته بود که هر وقت کارمان گیر کرد به ائمه اطهار(ع) متوسل شویم . من هم این کار را کردم . نمی دانم در کدام یک از قسمت های دعا بود که خوابم برد ، خواب دیدم که در بیابان برهوتی ایستاده بودم که دم غروب مردی به طرفم آمد و مرا زهرا خطاب کرد و به من گفت : بیا برویم .
میخ واهیم چیزی نشانت بدهم . دنبالش راه افتادم به داخل چادری رفتیم سالن بزرگ و نورانی بود مزین به عکس های شهدا و آخر سر عکس آقای خامنه ای .
به عکسها نگاه می کردم و همه عکسها با من حرف می زدند ، آقا (حضرت آقا خامنه ای ) هم شروع کرد به حرف زدن با من و فرمود : شهدا سوزی داشنتد که همین سوزشان آنها را به شهادت رساند ؛ مثل شهید جهان آرا ، همت ، باکری و علمدار . پرسیدم : علمدار کیست ؟
چون اسمش تا به حال به گوشم نخورده بود ، آقا فرمود : علمدار همانی است که ضمانت تو را کرده تا بیایی جبهه های جنوب را ببینی .
صبح در حالت عجیبی از خواب بیدار شدم . پیش از خوردن صبحانه با پدرم شرط کردم که صبحانه نمی خورم مگر اینکه اجازه بدهید بروم جنوب . پدرم خیلی راحت موافقت کرد با نام مستعار زهرا علمدار ثبت نام کردم و به جنوب رفتیم .
در آنجا فهمیدم مریم خواهر سه شهید است خیلی در روحیه من تاثیر گذاشت . دو برادرش در شلمچه شهید شده بودند . در آنجا حضور در صف نماز خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد . به خصوص که نوارهای شهید علمدار را که گوش می کردم انگار راه من به سوی نور هموارتر می شد . در شلمچه گویی ما در محضر شهیدان زیارتنامه می خواندیم . وقتی خبر رسید که آقای خامنه ای تشریف خواهند آورد حالم در آنجا خیلی منقلب شد و از هوش رفتم . در آنجا هر روز گوشه ای از خواب من تعبیر می شد ! قتی خبر حضور آقای خامنه ای را به ما دادند دیگر کطمئن شدم که خوابم کاملا تعبیر شده بود ، وقتی آقا آمد گویی شلمچه یکپارچه می گریست . من تصمیمم را با مریم در میان گذاشتم مریم خیلی خوشحال شد . از زمانی که روحم با سالام شفا گرفت جسم دردمند من که گرفتار درد کلیه شده بود نیز شفا گرفت . حالا دیگر سبکبار شده بودم و از اینکه مانند مریم و دوستانش بودم احساس خوشحالی می کردم و اینها را همه مدیون شهید علمدار هستم . شهیدی که صدای نوحه خوانی های زیبایش را هرگز فراموش نمی کنم . خدایش بیامرزد .