البته قبلا هم در رابطه با مقيد بودنشان به مسايل شرعي مطالبي را گفته ايد دوست داريم در اين رابطه بيشتر بدانيم.
شهيد به مسايل حجاب بسيار توجه داشت حتي به حجاب مردها تأكيد مي كرد. از سن يازده يا دوازده سالگي نماز مستحبي اش را شروع كرده بود و كسي هم در خانه از اين موضوع اطلاع نداشت تا اين كه اولين بار من متوجه شدم . داخل اتاق مي رفت و دائم نماز مي خواند شك كردم از اين كه وقت نماز نيست پس چرا وضو مي گيرد و نماز مي خواند گفتم: « اين چه نمازي است كه مي خواني؟» گفت: «مادر حرف نزن كسي نبايد بفهمد. نمي خواهم بچه ها متوجه شوند كه من اين جا چه كار مي كنم.دارم نماز مي خوانم و همين قدر بدان كه نماز واجب نيست.» اگر زماني از او سؤال مي كردي جواب مي داد و زماني هم كه چيزي نمي پرسيدي، اصلاً حرف نمي زد و ساكت بود. معاشرتي بود وبه آداب و نشستن در پيش بزرگ ترها خيلي اهميت مي داد .طوري كه هنوز هم كه هنوز است هميشه مي گويند اين نوجوان با اين سن كمي كه داشت چقدر نجيب وافتاده بود.
بيشتر ساعات زندگيش را در تفكر مي گذراند. در مورد شهادت ايشان و حال خودم بايد بگويم كه بعد از شهادتش، پدرش به من گفت: «براي شهيدت گريه نكن.» گفتم: «من گريه نمي كنم چرا كه خودم از خداوند خواستم تا مادر شهيد باشم خدا هم مرا لايق دانست و اين نعمت را عنايت فرمود.»
خاطرات نمازهاي عاشقانه ي تورج تمامي ندارد و اصرار من براي بيان آن ها اين است كه نشان بدهم پسرم هر چه داشت از نماز داشت مثل همين خاطره: پدرم در ييلاق كشاورزي مي كرد .او اوقات بيكاري را سر زمين كشاورزي كنار پدربزرگش به سر مي برد. موقع نماز كنار چشمه اي كه همان حوالي بود ، وضو مي گرفت و زيردرخت نماز مي خواند؛ در صورتي كه فقط سيزده سال داشت. پدرم يك بار از او پرسيد: «تو چه نمازي مي خواني؟» گفت: «من نمي خواهم از من سؤال كنيد كه چه نمازي مي خوانم» كه بعد از شهادتش پدرم به من گفت: «اين بچه مال تو نبود مال خدا بود».
در خوردن غذا خيلي پرهيزكار بود حتي در حلال و حرام هم خيلي دقت مي كرد ما هم در زندگي سعي مي كرديم كمتر داشته باشيم اما حلال باشد.
به هر حال علاقه ي خاصي به امام حسين (ع) و حضرت زينب (س) داشت حتي گاهي اوقات برادر كوچكش را بر روي شانه اش مي گذاشت و نوار نوحه خواني شهدا را گوش مي كرد و اين عبارات را هميشه تكرار مي كرد:
«ايا مادرِ سيه پوشم كفن انداز سر دوشم»
مي گفتم: «چرا اين قدر اين عبارت را تكرار مي كني؟» مي گفت: «خلاصه بايد قبول كني كه ما كفن پوشيم و از اين دنيا مي رويم. زماني هم كه مي خواست به جبهه برود وقتي مانع مي شدم، مي گفت: «نه من اصلاً دوست ندارم بعد از حضرت امام زنده باشم.»